حدیث لزرغلامی

نویسنده

او هر سال عید به دیدن مادرجونِ شمالی، صنمبر خانم جان، و پدرجون، حبیب‌الله‌خان، می‌رفت. مادرجون او، هر سال عید برایشان کلوچه می‌پخت؛ کلوچه‌های گردویی و شیرینی‌هایی را که با زرده‌ی تخم‌مرغ رنگ می‌شدند در دیگ‌های بزرگ توی کمد قایم می‌کردند تا برای مهمان کم نیاید. او اما به کلوچه‌ها دستبرد می‌زد و ‌آن‌ها را از شیرینی‌ها زودتر تمام می‌کرد. چون کلوچه‌ها گردو داشت و شیرینی‌های گرد و لوزی، نه!
مادرجونش از این دنیا رفته و امسال اولین عیدش بدون اوست. علاقه‌ی او به شیرینی، گردو، اردک‌ها، گریه کردن و آواز خواندن به مادرجون رفته است.
این کتاب تقدیم به روح صنمبرخانم جان و پدربزرگ پدری‌اش، علی‌اصغر لزرغلامی، مهربان و شیرین‌سخن با آن کلاه مشکی به‌یادماندنی‌اش، که زیباترین لحظه‌های کودکی قشنگش در خانه‌ی رؤیایی او گذشت.
در ضمن، او حدیث لزرغلامی، نوه‌ی بزرگ هر دو خانواده هست و برای بچه‌ها داستان می‌نویسد.

 

کتاب‌ها