نشرچشمه ناشر ادبیات خانواده‌ی فرهنگی چشمه است. ناشری شیفته به جادوی کلمات، که از چهار دهه پیش تاکنون بی‌وقفه بر ضرورت بی‌بدیل ادبیات در زندگی روزمره و فرهنگی ما پای فشرده است. ادبیات، بی یک کلمه پس و پیش. چرا که باور دارد آزادی و تخیّلِ هر جامعه‌‌ در گرو تجربه‌‌ی ادبی اوست. در همین راستاست که نشرچشمه، این نام آشنا در حافظه‌ی نسل‌ها، کوشیده تا لذت خواندن ادبیات را به عادتی همه‌گیر و مستمر در روزگار ما بدل کند. ناشری مرجع، اما در عین حال پیشرو و تجربه‌گرا که همراه با انتشار آثار برجسته‌ترین چهره‌های ادبیات، لحظه‌ای از کشف و حمایت استعدادهای جوان باز نمانده است. نشرچشمه نه‌تنها به آینده‌ی ادبیات ایران امیدوار است، که پیشاپیش ادبیات را نیرویی حیاتی و رهایی‌بخش در آینده‌ی ایران می‌داند.
 

تسلط بر سرنوشت چگونه ممکن می‌شود؟
یادداشت
تسلط بر سرنوشت چگونه ممکن می‌شود؟
شلیک بی‌نقص نخستین اثر ماتیاس اِنار است، نویسنده‌ای که با نثری شاعرانه و نفس‌گیر خواننده را به جهانی سراسر اضطراب و هرج‌ومرج می‌کشاند. نویسنده در این رمان با دقت و ظرافتی بی‌نظیر ما را به دل جست‌وجویی هراس‌انگیز می‌برد؛ جایی که هر حرکت، هر لحظه و هر تصمیم بازتابی از تلاش انسان برای دست‌یابی به کمال است. شلیک بی‌نقص قصه‌ی تمرکز است در مرز میان کنترل و بی‌نظمی و تلاش برای یافتن تعادلی ناممکن در بحبوحه‌ی تنش‌ها و تضادهای زندگی. ماتیاس اِنار با مهارتی حیرت‌انگیز دنیایی را به تصویر می‌کشد که در آن مفاهیمی چون احتیاط، کنترل و اراده در هم تنیده‌اند و به پرسشی فلسفی بدل می‌شوند: «آیا می‌توان در جهانی پر از آشوب به کمال رسید؟ آیا تسلط در یک مهارت می‌تواند تسلط بر سرنوشت را به ارمغان بیاورد؟» ماتیاس اِنار در این اثر شخصیت خود را روانه‌ی سفری فراموش‌نشدنی می‌کند. او تک‌تک جمله‌ها و جزئیات را همچون مجسمه‌سازی ماهر با دقتی بی‌نظیر می‌تراشد تا ما را به دنیایی ببرد که در آن کنترلگری، مهارت و تیزبینی به ارزش‌های مطلق تبدیل می‌شوند. اما در پس این تلاشِ کمال‌جو نوعی تنش درونی نهفته است. نویسنده در هنر به تصویر کشیدن لحظه‌ی سرنوشت‌ساز استاد است. او داستانش را با تنشی که آرام‌آرام در طول قصه و در پشتِ شخصیت سرد ضدقهرمانش اوج می‌گیرد روایت می‌کند. اما پشت این ظاهر سرد و بی‌روح دنیایی از احساسات فروخورده و تردیدهای پنهان نهفته است. ماتیاس اِنار روانِ قهرمانِ پیچیده و آشفته‌ی داستانِ خود را با هم‌ذات‌پنداری خیره‌کننده‌ای توصیف می‌کند. واقع‌گرایی و شاعرانگیِ متناقض‌نمای زبانِ او نشانگر ظلم و ستم جهانی است که به دستانی شرور سپرده شده، شرّی که گمان می‌برد خوشبختی چیزی نیست جز برتری در هنرِ تحمیل ناگزیر قانونِ زور. نویسنده ثابت می‌کند که چگونه می‌توان رمانی کوتاه اما عمیق نوشت؛ داستانی که در آن تک‌تک جزئیات معنا دارند و در دل سکوت فریادی خاموش نهفته است. شلیک بی‌نقص فاقد توصیف‌های زائد یا پیچیدگی‌های غیرضروری است؛ ساختارش، به سبک موسیقی مینیمال، روی دقت، ریتم و تکرارهای سنجیده بنا شده است. هر جمله گویی با وسواسی خاص نوشته شده و تأثیرش چون شلیک گلوله‌ای است که مسیرش از پیش تعیین شده است. این ایجاز نه‌تنها سرعت روایت را بالا می‌برد بلکه خواننده را مجبور می‌کند تا هر سکوت و هر مکث را با دقتی دوچندان بررسی کند. گاهی تأثیر سکوت در روایت از قدرت کلمات پیشی می‌گیرد. سکوت در داستان نقش مهمی دارد؛ نه‌تنها به عنوان فقدان صدا بلکه به عنوان عنصری هشدارآمیز که انسان را به تفکر وامی‌دارد. در جهان ماتیاس اِنار سکوت می‌تواند همان‌قدر ویرانگر باشد که یک شلیک دقیق. سلاح نیز در این رمان فقط یک ابزار جنگی نیست، استعاره‌ای است از کنترل و دقت و قدرت. قهرمان داستان با تمرکز بر مهارتش در شلیک گویی می‌کوشد نظم و کمال را به جهانی پرهرج‌ومرج بازگرداند. اما آیا این کنترل توهمی بیش نیست؟ رمان پیشِ رو در لایه‌های زیرین خود تحلیلی از جنگ و پیامدهای آن بر زندگی و روح انسان مدرن ارائه می‌دهد. فضای داستان یادآور جنگ‌های داخلی، درگیری‌های شهری و مبارزات چریکی در هر گوشه‌ای از این کره‌ی خاکی است. نویسنده بدون نام بردن از مکان و زمانی خاص به شیوه‌ای هنرمندانه ابعاد گسترده‌ی خشونت و جنگ را نمایش می‌دهد و همین امر به رمان حالتی جهان‌شمول می‌دهد. گویی هر جنگ، صرف‌نظر از موقعیت جغرافیایی، سازوکاری یکسان دارد؛ انسان‌هایی که برای پیروزی می‌جنگند، اما در نهایت خودشان تسخیر جنگ می‌شوند. در بُعد سیاسی داستان نیز پرسش‌هایی جدی درباره‌ی قدرت، کنترل و ایدئولوژی‌های جنگ‌طلبانه مطرح می‌شود. در جامعه‌ای که مهارت در جنگیدن و تیراندازی فضیلت است، آیا امکان فرار از چرخه‌ی خشونت وجود دارد؟ این رمان، بر خلاف بسیاری از آثار جنگی که مهارت را فضیلت می‌شمرند، توهم کمال در جنگ را به چالش می‌کشد. نویسنده نشان می‌دهد که حتی ماهرترین و دقیق‌ترین تیراندازان هم نمی‌توانند بر هرج‌ومرج ذاتی جنگ غلبه کنند. اِنار می‌خواهد نشان دهد که تلاش برای کنترل جهان در برابر نیروی بی‌رحم سرنوشت چه تبعاتی دارد. شلیک بی‌نقص اثری منحصربه‌فرد است که میان رئالیسم و استعاره، میان تکنیک و فلسفه و میان نظم و آشوب در نوسان است. ماتیاس اِنار در این رمان کوتاه جهانی را ترسیم می‌کند که در آن تلاش برای کنترل مطلق به نوعی وابستگی خطرناک بدل می‌شود. این رمان نه‌تنها داستانی پرتنش بلکه بازتابی از دنیای واقعی، جنگ‌های بی‌پایان و روان‌شناسی خشونت است؛ جایی که ترکیب سنجیدگی و غافل‌گیری سرنوشتِ آدم‌ها را تعیین می‌کند.
عشق
داستان
عشق
از جوانی‌مان می‌شناختمش و بعد چند دهه‌ای ارتباط‌مان قطع شد تا این‌که دوباره توی یکی از کَمپ‌های پناهندگی دیدمش. چهره‌هایی هستند که رنج می‌تواند کاری کند هیچ‌رقمه شناخته نشوند، اما چهره‌هایی هم هستند که آن دارند، ویژگی متمایزی شاید، که امکان ندارد چیزی بتواند عوض‌شان کند یا از ریخت بیندازدشان، نه زمان، نه رفتن به دیاری دیگر، نه هیچ نوعی از درد و عذاب. چشم‌های سوفی خاکستریِ سیری بودند که گاهی‌وقت‌ها، هوا که جورهای خاصی می‌شد، به بنفش می‌زدند. اولی که تن تکیده‌اش را توی صف مارشکل کنار حصار مشبّک کمپ دیدم شَمد آبی‌رنگی روی شانه‌هایش انداخته بود؛ اسمش خاطرم نیامد، یا حتا این‌که مال کدام دوره‌ی پَرت زندگی‌ام است، اما آن چشم‌ها را شناختم. بعد صدایش را شنیدم و یادم آمد. حین آن مدت کوتاهی که مسیر صف‌های‌مان مشترک شد او برایم چیزهایی را که یادم نمی‌آمد یا اصلاً خبر نداشتم، تعریف کرد. آن قدیم‌ها سوفی تنها نبود و به‌رغم آن‌همه سالی که بین‌مان فاصله انداخته بود و به‌رغم بی‌شمار شکست و جِر خوردنِ این سال‌ها، هنوز بفهمی‌نفهمی انتظار داشتم ببینم اِزرا یک‌هو از دل گذرهای درهم‌گوریده‌ی کمپ بپَرد بیرون و ظاهر شود، با کُت مندرسی روی دوشش تا زیر زانو، صورت پُرمو، خاخام‌طور و بدعُنُق، و خوراکی یا قوطی آبجویی توی مُشت که پایاپای با چیزی تاخت زده بودش، یا با چرب‌زبانی صاحبش شده بود، یا به شیوه‌های مذاکره‌ی دیگری مخصوص اِزرا به دستش آورده بود. من همیشه از سوفی خوشم می‌آمد و به اِزرا حسودی می‌کردم که سوفی را دارد. به این هم حسودی می‌کردم که رابطه‌شان دائمی و همیشگی به ‌نظر می‌آمد، در و تخته‌ای شده بودند حسابی جورِ همدیگر، اما باقی‌مان هِی با هم بُر می‌خوردیم و به هم می‌زدیم، می‌لاسیدیم و عاشق می‌شدیم و بعد می‌فهمیدیم هنوز آدم‌هایی نپخته‌ایم. آخرآخرهای دهه‌ی نود میلادی توی نیویورک با هم آشنا شده بودند، اما مدت‌زمان معقولی قبلِ ‌این‌که با پایان قریب‌الوقوع آن دهه دنیا واقعاً به آخر برسد قرارومدارشان را گذاشته بودند تا برف سال نو را با همدیگر بروند جایی بیرون شهر بساط کنند ببینند ــ هم‌زمان که کل کامپیوترهای دنیا خطا می‌دادند، ساعت‌شان صفر می‌شد، و همه‌مان را برمی‌گرداندند به عصر حجر. این دوتا آدم ــ همیشه آماده برای هر ‌چیزی، حاضر برای هر کاری ــ حتا برای این موقعیت هم آماده بودند، که توی غار سفید یخ‌پوش‌شان یکی‌شان آن‌یکی را از پشت بغل کند یا بیرون غار به پشت دراز بکِشند، لمیده بر بال‌های گسترده‌ی فرشتگان نگهبان‌شان، نگاه‌شان به بالا نه به نورهای پُرتلألوِ آتش‌بازی‌هایی که شرکت گروچی راه می‌انداخت بلکه به ستاره‌های بالاسرشان: ستاره‌هایی پخش‌وپلا و درهم‌وبَرهم از این سر تا آن سر کهکشان فرازِ، گمانم، کلُرادو یا شاید هم وایومینگ. این‌که هیچ‌کدام‌شان ــ یکی بزرگ‌شده‌ی ساحل شمالی لانگ‌آیلَند و دیگری پرورده‌ی جزیره‌ای در نیوجرسی جنوبی، جفت‌شان هم توی کنیسه‌های بِث‌شَلوم، جفت‌شان هم توی کنیسه‌هایی که گوشت حلال می‌دادند اما قوانین را خیلی سفت‌وسخت اجرا نمی‌کردند، جاهایی که توی‌شان امریکایی بودن یک تصادف تاریخی بود، زبان انگلیسی یک تصادف تاریخی بود، طبیعت یک تصادف تاریخی بود ــ این‌که هیچ‌کدام این دو نفر حتا کوچک‌ترین تصوری نداشتند از این‌که چه‌طور باید آتش روشن کنند، چادر بزنند، یا وسایل‌شان را در برابر آب مقاوم کنند ــ زنده ماندن در دمای زیر صفر که پیشکش ــ هیچ خیال‌شان نبود، چون تا همان موقع هم ــ بفهمی‌نفهمی معمایی بود باورنکردنی ــ خودشان را شایسته و باکفایت نشان داده بودند، نه‌فقط این‌که وارد دانشگاه‌های خوب شده بودند و راه‌شان را به سوی دنیا باز کرده بودند بلکه این مسیر که رفته بودند به‌ نظرشان زیبا هم می‌آمد. شک نیست این‌که اولین بار قبل حتا به پایان رسیدن آن هزاره‌ی دشوار به هم زدند ــ دشوار برای اغلب آدم‌ها ولی نه برای آن‌ها ــ دلیل نهایتاً بساط نکردن‌شان برای تماشای برف بود: نه به‌خاطر این‌که نمی‌توانستند از پسش بربیایند. نه به‌خاطر خانواده‌ی سوفی که به‌عبث ادا درمی‌آوردند هنوز رویش نفوذ دارند و می‌گفتند دیوانه است، می‌گفتند مریضی افت‌فشار دائم دارد. نه به‌خاطر این‌که بلیت هواپیما سرسام‌‌آور گران بود، حرف آن‌همه لباس‌های ضدآب لازم را هم پیش نکشیم. نه به‌خاطر این‌که هیچ‌کدام‌شان دیگر حتا لحظه‌ای باور به تأثیرواقعی و آرامش‌بخش نور آن ستاره‌ها نداشتند. سرِ چیزی که من نمی‌دانم چی بود به هم زدند و درد قضیه، دست‌کم برای سوفی، وحشتناک و غیرقابل تحمل بود. اگرچه برای اِزرا هم ــ لابد به‌گمانم ــ از دست دادن زنی مثل سوفی همین حس را داشته. آن‌زمان موبایل نداشتند و اینترنت هنوز دایال‌آپ بود و خیلی چیزی تویش پیدا نمی‌شد، در نتیجه تا مدتی فقط سکوت بین‌شان بود، فقط گریه و فکر کردن، نه می‌دانستند و نه می‌توانستند بدانند چی باید بگویند: انتظار مداوم. آن سال ‌نوِ بی‌بازگشت آمد و رفت و جفت‌شان بی‌حوصله و طاقت‌بیار و تنها بودند، اگرچه نصفه‌شبش سوفی، مست و با حس سنگدلی، رو کرد به مردی که از قبل‌ترش داشت رو به دیوار باش حرف می‌زد ــ من ــ و او را بوسید. اما اواخر فوریه‌ی آن سالِ تازه که کلی صفر توی عددش داشت، سر صف بیرون محوطه‌ی فیلم‌فروم به همدیگر برخوردند و در گوش هم عذرخواهی‌های‌شان را کردند و باز اشک ریختند و دست سوفی سُرید رفت زیر کُت و زیر پیرهن چهارخانه‌ی اِزرا تا پوست لخت گرم او را لمس کند و بعدش خیلی زود دوباره برگشتند به همدیگر و باز عین قدیم همدیگر را نفس می‌کشیدند، چون مگر کس دیگری پیدا می‌شد که بتواند به عظمت سوفی عاشق باشد، سوفی که آن‌قدر سرزنده و روراست بود، و مگر کس دیگری پیدا می‌شد مثل اِزرا شوخی‌های خرکیِ بامزه بکند، اِزرا که آن‌قدر پُرشور و وراج بود؟ مگر کس دیگری پیدا می‌شد برود همه‌ی آن پازولینی‌ها و فلینی‌ها را با اِزرا ببیند، یا کسِ دیگری که از پشت تلفن برای سوفی تکه‌هایی از قصه‌های یهودیت حَسیدیِ مارتین بوبِر بخواند، تلفن بی‌سیمی که سوفی چنان به گوشش می‌چسباند که داغ می‌شد، آن شب‌هایی که اِزرا پایین شهر بود و سوفی بالای شهر بود و نمی‌توانستند بخوابند؟ این‌که بله، واقعاً در نیویورک همان آغاز هزاره هنوز بودند آدم‌هایی که چنین کارهایی کرده بودند و چنین کارهایی می‌کردند، ربطی نداشت به عشق‌شان و این‌که حالا باز از نو داشتند در آغوش همدیگر دراز می‌کشیدند، کما که ربطی نداشت همدیگر را اولین بار یک بعدازظهر بهار 1999 و کاملاً تصادفی دیده بودند و این‌که اگر ندیده بودند، هر کدام‌شان بالاخره عاشق کس دیگری می‌شد، که یعنی جفت‌شان قابل جایگزینی بودند، جفت‌شان را می‌شد با کسان دیگری عوض کرد. از آن به بعد دیگر سفت با همدیگر بودند ــ رابطه‌شان محکم بود؛ چنان رابطه‌ی محکمی بود که باقیِ ما به افتخارش گیلاس به هم می‌زدیم، حسودی‌اش را می‌کردیم، آرزویش را داشتیم. کم‌وبیش شکل همدیگر، ولی تأکیدشان روی جاهایی متفاوت: به دیدِ خودشان این زیبایی منحصربه‌فرد و بی‌بروبرگردِ پیوندشان بود. آن اوایل، یک بار که توی آپارتمان ایست‌ویلِج‌شان لخت روی تشک دراز کشیده بودند، سوفی بلندبلند وجوه تناسب‌شان را با همدیگر گفت و اِزرا گوش داد و اعلام موافقت کرد و بعد قضیه را این‌شکلی جمع‌بندی کرد: با این‌که سوفی همه‌ی تلاشش را می‌کرد دختر مهربان خوبی به‌ نظر بیاید که تمام کارهایش درست است، حقیقت این بود که او سرکشی دوست داشت و بددهن بود و نیمه‌ی شرور وجودش شرارت بیش‌تر می‌خواست، از آن‌طرف اِزرا خودش را شرور، ناراحت و پلشت نشان می‌داد اما واقعیتش آدمی صمیمی و خیلی مهربان بود. جدای این، هر دو تعداد کم‌وبیش برابری از بازمانده‌های هولوکاست توی خانواده‌های‌شان داشتند، هر دو تعداد کم‌وبیش برابری خویشاوند در اسرائیل داشتند، هر دو مادری داشتند که اروپا به دنیا آمده بود و پدری که اول آمدن والدینش به امریکا به دنیا آمده بود و تا زمان رونالد ریگان جهوری‌خواه مانده بود؛ هر دو با ممنوعیت مشابه ازدواج با غیریهودی‌ها و سایه‌ی حکم مرگ در صورت انجام این کار بزرگ شده بودند، یا ممنوعیت شکست خوردن در هر کاری؛ می‌شود گفت هر دو محصول نظام قبیله‌ای خودخواه کوته‌بین تندخوی دلواپس آرامش‌بخش رُسِ‌جان‌بکِشِ مشابهی بودند، اما مادر سوفی که منزجر بود از آن محله‌ی محافظه‌کار در شمال لندن که خودش بعدِ جنگ جهانی تویش بزرگ شده بود، دخترش را فرستاد به مدرسه‌ی دولتی در روسلین ایالت واشنگتن و ازرا را فرستاده بودند به مدرسه‌ی مذهبی مخصوص یهودی‌های پاک‌دین و در نهایت از آن‌جا بیرونش کرده بودند. جدای حتا این‌ها، جفتی می‌خواستند آن چیزی باشند که خانواده‌های‌شان، خانواده‌هایی که بسیار چیزها در زندگی دیده بودند، هنوز ندیده بودند: آدمی که به قصد سر کردن زندگی دنبال شغل نمی‌رود، به قصد پول نمی‌رود، به قصد کسب موفقیت به‌چشم‌بیا نمی‌رود ــ بلکه به قصد سروکار داشتن با هنر دنبالش می‌رود. سوفی این جزئیات را برایم تعریف می‌کرد و من هِی تکرار می‌کردم «پازولینی!» روی تشک کاهی‌اش با ملافه‌ی آبی‌رنگی کثیف و ژنده دراز کِشیده بود و قطره‌های باران را نگاه می‌کرد که می‌چکیدند روی طبل فلزی زنگ‌زده‌‌ای آب از همه‌جایش روان. اسم پازولینی را یادم رفته بود و آن‌زمان دیگر تصاویر بیش‌ترِ فیلم‌هایی را هم که زمانی دیده بودم یادم رفته بود. اما سوفی می‌توانست همه‌شان را به یاد بیاورَد. می‌توانست کل صحنه‌ها را توصیف کند، نور، زوایای دوربین، می‌توانست حتا جملات شخصیت‌ها را به یاد بیاورد، و از آن فیلم‌ها که می‌گفت چشم‌های بنفش‌خاکستری‌اش لطیف می‌شدند، انگار دوباره دارد می‌بیندشان، تصویرشان را می‌اندازد روی کرباس چادرهای موقت آن‌جا، دیوارهای خُردوخراب، آسمان کثیفی که سیم‌ها هاشورش زده بودند. هر کس هم نزدیک بود، یا کنارمان توی صف منتظر بسته‌های غذا، واکسن، یا قوطی‌های آب‌میوه‌ای بود که شاید می‌رسیدند شاید نه، ساکت شده بود و داشت گوش می‌کرد؛ هیچ سندی برای حرفم ندارم ولی می‌خواهم بگویم فیلم‌هایی که سوفی با کلمات پُرتصویرش در ذهن‌های ما نمایش می‌داد با همه‌ی آن چیزهایی که او ازشان حذف می‌کرد، به شکل متعالی‌ترشان می‌رسیدند، به متعالی‌ترین شکل‌شان. اوایل هزاره‌ی تازه من سوفی و در نتیجه اِزرا را زیاد می‌دیدم، سر شام‌های دورهمی، یا مهمانی‌های دوست‌ها، یا مهمانی‌های سازمان‌هایی که آن دوست‌ها حالا توی‌شان کار می‌کردند. بعد، حدود دو سال پشت‌بند یازده سپتامبر، من به‌خاطر شغلی نقل‌مکان کردم به لندن و ارتباطم با سوفی قطع شد. او و اِزرا هنوز با همدیگر بودند و یادم است یک‌وقتی شنیدم که نامزد کرده‌اند، که بالاخره در خانه‌ی ویلایی خانوادگی‌شان در لانگ‌آیلَند عروسی‌ای خواهند گرفت. گمانم آن‌زمان دیگر من دست از خیال‌پردازی درباره‌ی سوفی برداشته بودم. آن‌زمان قضیه به ‌نظر خوب و درست می‌آمد: این‌که آن دوتا، که تقدیرشان به هم رسیدن بود و برای همدیگر ساخته شده بودند و قرینه‌ی همدیگر بودند، باید پیش‌قراولان فتح سرزمین‌هایی دورتر شوند، سرزمین‌های ظاهراً هنوز دورِ بلوغ و بزرگسالی، جایی که بالاخره می‌گمارندمان تا در مرتع فرزندآوری بچریم. اما این قضیه گذشت و هیچ دعوتنامه‌ی عروسی‌ای نیامد و بعد آدم‌های دیگری از آشناها پیش افتادند و ازدواج کردند و بعد کم‌کم بچه‌ها به دنیا آمدند، بعضی‌شان حتا مال آدم‌هایی که هیچ انتظار نداشتیم خانواده‌ی هسته‌ای مطلوب جامعه را تشکیل بدهند و بعد یک سالی که برای تعطیلات برگشته بودم نیویورک و داشتم با دوست‌هایی از آن‌جا که هنوز باهاشان در ارتباط مانده بودم معاشرت می‌کردم، بالاخره شنیدم سوفی و اِرزا به هم زده‌اند. چند دهه بعدتر که در کَمپ به سوفی برخوردم، اوضاع و احوالش ناجور بود. دچار سوءتغذیه، ضعیف، مسلول ــ فقط بین تشکش و قرارگاه در رفت‌وآمد بود ــ چادر موقت کَمپ که همه‌چیز را آن‌جا پخش می‌کردند و صف‌ها بیرونش تشکیل می‌شد. تحرک من بیش‌تر بود، دنبال این بودم ببینم چی می‌توانم پیدا کنم یا استفاده کنم یا تاخت بزنم یا بخورم، از طریق معاشرت‌های رسمی و غیررسمیِ آن‌جا روابطم را قوی‌تر کنم و هنوز آن‌قدری جان داشتم که سرم را گرم نگه دارم تا ذهنم بپَرد یا بلغزد روی سطح غم و بعد کِشیده شود زیر. در آمدورفت‌هایم درون کَمپ از کنار درمانگاه می‌گذشتم، تالاری با شیشه‌های شکسته که هوز توش عروسی برگزار می‌شد، مردی که مو کوتاه می‌کرد و یکی که دبّه می‌فروخت و آدم فنیِ کاربلدی دستار به‌سر که زیر سایه‌ی یک طاقی کار می‌کرد و چراغ‌گاز یا بخاری خراب ملت را تحویل می‌گرفت و با کمی تکان دادن سرش به یک طرف اعلام می‌کرد کار را قبول کرده و همیشه به صاحب مال که بی‌طاقت بود بداند کِی می‌تواند برگردد وسیله‌اش را ببَرد می‌گفت «فردا ردیفه.» گاهی‌وقت‌ها بخش‌هایی از کَمپ را سیل برمی‌داشت و بعد آب که تخلیه می‌شد لجنزاری باقی می‌ماند که نمی‌شد از وسطش رد شد. اما من همیشه دوباره برمی‌گشتم به سوفی سر بزنم و هرچه می‌توانستم برایش ببَرم. حس خوبی داشت این‌که به درد بخوری، خوب بود بتوانی اوضاع را کمی برایش آسان‌تر کنی. وقتی زمانی رسید که دیگر نمی‌توانست به‌کل هیچ حرکتی بکند، یا برایش مهم نبود بکند، می‌نشستم کنارش، کهنه‌ای را در آب می‌خیساندم و می‌گذاشتمش روی سر تب‌دار او، یا فقط همین‌جوری دستش را می‌گرفتم، و گاهی‌وقت‌ها که کَمَکی بهتر بود با چشم‌های بنفش‌خاکستری‌اش جایی نه‌خیلی دور را نگاه می‌کرد و برای‌مان بخشی از یک فیلم را تعریف می‌کرد. یک دفعه کل ای‌تی را تعریف کرد، از شروعش که نورهای سفینه‌ی فضایی‌ها از پشت برگ‌های سوزن‌سوزن درخت کاج ضدنوری سوسو می‌زنند و آن دوتا انگشت قهوه‌ای‌رنگ دراز پُرقلمبه‌ی قلاب‌شکلش که رفتند بالا و شاخه‌ای را کنار زدند تا بهتر بشود دید و آدم می‌داند این موجود قرار نیست بتواند سرِ موقع برگردد سوار سفینه شود ــ همه‌ی ماجراهای فیلم تا آن خداحافظی‌ای که آدم را نابود می‌کند. سوفی که به تهِ قصه‌ی فیلم رسید، بچه‌ی ریزه‌میزه‌ی بازیگوشی که از این کلاه‌های با لبه‌های خیلی بلند سرش بود و دست‌هایش را پیچیده بود دورِ زانوهایش زد زیر گریه و اشک‌هایش روی صورت کثیفش ردهایی تمیز انداختند، تا این‌که خودش انگار آستین هودی‌اش برف‌پاک‌کن باشد کل اشک‌ها را رد از روی صورتش پاک کرد. چند باری موفق شدم سوفی را بلند کنم و لنگان‌لنگان بردمش دم حصار مشبّک کمپ که آن‌دستش سیم‌خاردار و کامیون‌های نظامی می‌دیدی، اما آن‌دست‌ترِ آن‌ها تکه‌ای از دریای خاکستری‌رنگ بی‌رمق هم. منظره‌اش یادمان می‌آورد هنوز جاهای قشنگی توی دنیا باقی مانده. از آن‌جا نمی‌توانستیم بوی پلاستیکی را بشنویم که آدم‌ها برای گرما می‌سوزاندند و نفس کشیدن دودش برای ریه‌ها ضرر داشت. کسی یک صندلی راحتی داغان کشیده بود آورده بود آن‌جا که پارچه‌اش پاره‌پوره و اسفنج زردرنگ وارفته‌اش ترکیده و بیرون زده بود. اما صندلیه آن‌قدری پهن بود که جفت‌مان تویش جا شویم و شانه‌به‌شانه بنشینیم و دور را نگاه کنیم؛ بعضی‌وقت‌ها از لای خرده‌ریزهای درب‌وداغانِ ریخته چیزی را برمی‌داشتیم یادآورِ اتفاقی که سال‌ها پیش برای‌ همه‌مان افتاده بود و نگاه می‌کردیمش، بی این امید که ازش استفاده‌ای کنیم یا برگردانیمش سرِ جای درستش. طبیعتاً کنارِ آن خرده‌ریزها کلی آشغال هم جلوِ حصار ریخته بودند یا توی سوراخ‌های پایه‌هایش چپانده بودند، بطری‌های پلاستیکی و کیسه و از این چیزها، و شش هفت متر آن‌طرف‌تر از جایی که ما می‌نشستیم یک تکه پلاستیک پاره‌ی مشکی بود که باد انداخته بودش جلوِ حصار و جوری آن‌جا نشانده بودش که مو نمی‌زد با یک کُت. کُت بلند مشکیِ یقه‌پهنی با پیلی‌های موج‌دار که انگار عمداً آن‌جا گذاشته شده، انگار کسی گذاشته باشدش روی خمِ نرده‌ی ورودی خوش‌نشینِ خانه‌ای، منتظر که صاحبش دوباره حاضر شود برای بیرون رفتن. این تکه‌ورقِ پلاستیک به قدری شبیه کُت بود که ما تماشا کردیم اول پیرمردی و بعد زنی توپُر که کلاهِ ملوانی سرش داشت بدوبدو رفتند سمتش، تا این‌که هر کدام آن‌قدر نزدیک شدند که توهمِ توی ذهن‌شان واقعیتِ خودش را که صرفاً یک تکه آشغال بود نشان‌شان بدهد. بعدِ این‌که زنه سرخورده و معذب گذاشت رفت، سوفی گفت آن کُت یادِ چیزی می‌اندازدش. باد داشت با لبه‌ی پلاستیکه بازی‌بازی می‌کرد. بهم گفت ماجرا احتمالاً مالِ شش ماهی قبلِ به هم زدنِ او و اِزرا بوده. زمستان بوده و داشته همراه دوستی توی چلسی قدم می‌زده و احتمالاً گالری‌ها را نگاه می‌کرده. چهارراه را پیچیده بودند سمت بزرگراه وِست‌ساید و باد سوزداری که از سمت هادسِن می‌آمده می‌شکافته می‌رفته توی جان‌شان. کم‌کم افتاده به لرزیدن و دوستش که خارج زندگی می‌کرده و سوفی به‌ندرت می‌دیده‌اش، هر حرفی را که وسط گفتنش بوده قطع کرده تا بپرسد سوفی کُت او را می‌خواهد یا نه. سوفی گفته نه، چون هر قدر هم سردش بوده طبیعتاً نمی‌خواسته کُت را از تن دوستش دربیاورَد. و بعد مکالمه‌شان ادامه یافته، اما کم‌وبیش بدون مشارکت سوفی. او عقب مانده، از سؤال دوستش خشکش زده، حیرت کرده که دوستش آن سؤال را کرده: از این‌که کسی ممکن است آن‌قدر غریزی چنان سؤالی بکند، انگار ملاحظه و محبت چنان در ذاتش است که آن سؤال، سؤالی که خیلی مهربانی توی خودش دارد، خیلی نگرانی واقعی توی خودش دارد، می‌تواند تقریباً غیرارادی به زبانش بیاید. این خود حقیقی این آدم بود، جوری که یاد گرفته بود زندگی کند، یا شاید به خودش یاد داده بود زندگی کند. نگرانیِ دوستش او را تکان داده بود، چون آرام‌آرام، و مدام بیش‌تر و بیش‌تر، حس کرده این آن چیزی است که مردی که سوفی باش زندگی می‌کرده و برنامه داشته باقیِ عمرش را باش بگذراند، ندارد. به ذهنش آمده در تمام سال‌هایی که با اِزرا بوده، او حتا یک بار هم پلووِر یا کُتش را تعارفِ سوفی نکرده. گفت: «من هم تقریباً همیشه سردم بوده!» همیشه داشته می‌لرزیده، حتا وقت‌هایی که همه‌ی آدم‌های دیگر گرم‌شان بوده. اگرچه ممکن هم هست که اِزرا متوجه نشده بوده. گفت اما قضیه فراتر از این بوده. ممکن بوده سوفی مریض توی تخت بیفتد و اِزرا به فکرش نرسد یک فنجان چای برای او بیاورَد ــ کاری که هیچ هزینه‌ای هم برای اِزرا نداشته. یک باری سوفی داشته نان‌شیرینی درست می‌کرده چاقو توی دستش لغزیده و شستش را عمیق بُریده. شست را که خون می‌آمده گرفته زیر آب سرد. اِزرا از پشت پیشخان بلند شده و آمده سمت او و سوفی گمان کرده اِزرا می‌خواهد از پشت بغلش کند، اما عوض این کار اِزرا چاقو را برداشته و کارِ بُرش زدن نان شیرینی را تمام کرده و بعد خودش نان‌شیرینی را گذاشته توی تُستِر. گفت قضیه این نبود که اِزرا دوستش نداشته. همیشه می‌دانسته اِزرا دوستش داشته ــ تا حدی که از آن آدم برمی‌آمده. سرِ اِزرا شلوغ بود دیگر، غرقِ کار بود، غریزه‌ی این را نداشت که چه‌طور باید مراقب کسی دیگر بود ـ کاری که شروعش با متوجه شدن است، با گوش دادن. اما آن لحظه که دوست سوفی فهمید او سردش است و هر حرفی داشت می‌زد قطع کرد تا کُتِ خودش را تعارفِ او کند، سوفی درد چیزی را حس کرد که در زندگی از دست داده بود. سوفی که حرف می‌زد باد همان‌طور با موهایش بازی‌بازی می‌کرد و تکه‌های گَرِ فرقِ سرش را به چشم می‌آورد. بهم گفت از آن چیزهایی نبوده که بتواند برای کسی توضیح بدهد. می‌دانست از خیلی جهات او و اِزرا خوش‌اقبال بوده‌اند که همدیگر را پیدا کرده‌اند. لذت بردن از همدیگر آن‌قدری که آن‌ها می‌بُردند. خوش‌اقبالیِ پیدا کردن ضربان آرام زندگی، صمیمیتی که زنده نگه‌شان می‌داشت. هر چیزی که درباره‌ی این قضیه به کسِ دیگری می‌گفت قدرناشناسی به ‌نظر می‌آمد. به‌ نظر سوفی، از دیدِ دوست‌هایی که به هم زدن‌های سختی از سر گذرانده بودند یا باهاشان بد تا شده بود، دل‌های‌شان شکسته شده بود یا تنها بودند چون نمی‌توانستند کسی را پیدا کنند، این حرف‌ها شبیه ناشکری به‌ نظر می‌آمد. بعد یک روز رفتند فیلمی ببینند. گفت زبانش فرانسوی است و از جهاتی می‌شود گفت قصه‌اش خیلی ساده است. قصه‌ای درباره‌ی زندگی خصوصی زوجی پیر، معلم‌های موسیقی بازنشسته‌ای که مدت‌زمانی طولانی با همدیگر خوش و خوشحال بوده‌اند. می‌روند به کنسرتی و فردا صبحش، ربدوشامبر به‌تن حین خوردن صبحانه در آشپزخانه، زنه گرفتار اولین حمله‌ی قلبی‌اش می‌شود. و از آن‌جا به بعد فیلم داخل همان اتاق‌هایی می‌ماند که زندگی مشترک آن‌ها توی‌شان جریان داشته و سعی می‌کند بکاود چه اتفاقی می‌افتد وقتی یک‌هو یکی از دو نفری که عمری با همدیگر زندگی کرده‌اند زمین‌گیر می‌شود ــ وقتی وظیفه‌ی دیگری می‌شود بفهمد چه‌طور باید از زنه مراقبت کند، کمکش کند بتواند با کم‌ترین میزان ممکن از رنج و احساس بی‌احترامی زندگی کند. سوفی بهم گفت توی تالار تاریک سینما نشسته بوده داشته چهره‌ی شوهر سالخورده را تماشا می‌کرده. حالت صورت او را تماشا می‌کرده وقتی داشته با صبر زیاد و مهر زیاد و وفاداری از زنش مراقبت می‌کرده. زنش او را مجبور کرده بود قول بدهد که دیگر هیچ‌وقت برنمی‌فرستدش1  بیمارستان و شوهر هم قولش را زیر پا نمی‌گذاشت، هر قدر هم که فشار روی او هوار می‌کرد. شوهره قدیس نیست. وقت‌هایی از کوره درمی‌رود و حتا یک بار از سرِ عجز در برابر این‌که زنه نه غذا می‌خورد نه مایعات توی گوش او می‌خواباند، از سر عجز در برابر این‌که تنهاست در تلاش برای زنده نگه داشتن زن. اما حتا یک بار هم پیش نمی‌آید تلاشش را نکند، مراقبتش را نکند. او هر کسی که برای زنه بوده و زنه هم هرچه برای او بوده، این قضیه بیش‌تر از پانزده سال ادامه می‌یابد. اگرچه این حقیقت که کارِ مرد غریزی است، جلوه‌ای از ذاتش، به این معنی نیست که به ستوهش نمی‌آورد یا نیازمند تلاشی عظیم نیست. اواخرِ فیلم سوفی کم‌کم به فکر پدر و مادر خودش افتاد. این‌که به‌رغم واقعیتِ همه‌ی عمر دعوا کردن‌شان، همیشه مراقبِ همدیگر بودند. این‌که مراقبت کردن‌شان از همدیگر تا آخرِ آخر بروبرگرد نداشت، و سوفی بهم گفت خودش هم همیشه تا حدی در پناهِ این باور زندگی می‌کرده که نه‌فقط درباره‌ی پدر و مادرش بلکه درباره‌ی عشق، کلاً درباره‌ی مردم، همین است که مهم است. اما حالا خودش فهمیده انتخاب‌هایش چیزهای دیگری بوده‌اند. جوان‌تر که بوده چیزهای دیگری برایش مهم بوده‌اند و در نتیجه مَردی را انتخاب کرده که ــ اگرچه از خیلی نظرها برای او ارزش داشته ــ اما هیچ‌وقت توانایی مراقبت از او را در شرایطی که سوفی دیگر نمی‌توانست از خودش مراقبت کند، نداشته. فیلمه که تمام شده و برگشته‌اند بیرون زیر آفتاب، همان موقع سوفی می‌دانسته که چیزی خیلی بزرگ‌تر هم تمام شده. و خیلی بعدِ آن نبود که به اِزرا گفت قضیه منتفی است و نمی‌تواند با او ازدواج کند. سوفی حالا نیمچه‌لبخند کجی به لبش داشت و آن‌سوی سیم‌خاردار دریای خاکستری‌رنگ کثافت‌گرفته را نگاه می‌کرد. بعد شانه‌های استخوانی‌اش را بالا انداخت و کف دست‌های خالی‌اش را رو به آسمان بالا گرفت، جوری که انگار دارد اشاره به احمقانه بودن قضیه می‌کند ــ اگرچه من نمی‌توانستم تشخیص بدهم کدام جنبه‌ی قضیه مدِ نظرش است. احمقانه بودن باور به این‌که می‌توان به تصمیمی عقلانی رسید برای این‌که کی را دوست داشته باشیم و خودمان را با کی جفت کنیم؟ یا این فرض که توانایی مرگی معقول یا طبیعی بهمان داده می‌شود؟ یا منظورش احمقانه بودنِ این باورش بود که زمانی گمان می‌کرد شدنی است آدم عمرش را وقف چیزی غیرِ فردای خودش کند، غیرِ صرف زنده ماندن و جان در بردن؟ یا صرفاً احمقانه بودنِ این واقعیتِ ساده‌ی دیرپا که آغازی را زندگی کرده بود نه‌خیلی مرتبط با پایانش؟ مرگش که رسید من پیشش نبودم. جایی توی صفی ایستاده بودم، یا پیِ رابطه‌ای بودم، یا داشتم دنبالِ غذا می‌گشتم، یا منتظر بودم. 1.   معادل «برفرستادن» برای Send Back را مدیون سیف فرغانی‌ام: سعادت می‌کند سعیی که با شیرازم اندازد/ ولیکن خاک را نتوان به گردون برفرستادن.
غیاب‌هایی که روایت نمی‌شوند
یادداشت
غیاب‌هایی که روایت نمی‌شوند
داستان بلند «در تدارک زندگیِ نکرده» نوشته مائده مرتضوی، چند راوی و چند روایت را در برابر خواننده قرار می‌دهد. امید، رویا، هنگامه و در نهایت آرزو، زندگی درهم‌تنیده و پارادوکسیکال خویش را برای مخاطب روایت می‌کنند. هر یک از این شخصیت‌ها درگیر زندگی‌ای هستند که با آنچه می‌خواسته‌اند و تصور می‌کرده‌اند فاصله دارد. روایت میان این زندگی‌ها حرکت می‌کند و به‌تدریج پیوند میان تجربه‌های آنان را آشکار می‌سازد. تجربه‌هایی که در آن‌ها خانواده، عشق، گذشته و انتخاب‌های فردی به یک‌دیگر گره خورده‌اند. می‌توان گفت این داستان، خواننده را با آدم‌هایی مواجه می‌کند که در فاصله میان زندگی زیسته و زندگی‌ای که می‌توانستند داشته باشند، معلق مانده‌اند. مساله این کتاب نه فقط آن چیزی است که در نگاه اول درباره‌اش حرف می‌زند، بلکه چیزهایی است که زیر روایت آن پنهان مانده‌اند. به گمان من، یکی از مهم‌ترین وجوه قدرت نویسنده در سازمان‌دهی روایت، نه فقط در آن چیزی است که به خواننده نشان می‌دهد، بلکه در چگونگی تنظیم نسبت میان حضور و غیاب است. نویسنده می‌تواند برخی عناصر، تجربه‌ها و روابط را در کانون توجه خواننده قرار دهد و برخی دیگر را به حاشیه براند، پنهان کند یا اساساً از میدان روایت حذف کند.  از این منظر، غیاب در متن الزاماً به معنای فقدان نیست. گاه خودِ غیاب بخشی از سازِکار تولید معناست. آنچه گفته نمی‌شود، همان‌قدر می‌تواند در شکل‌گیری ادراک خواننده مؤثر باشد که آنچه روایت می‌شود. بنابراین، برای فهم دلالت‌های یک اثر، نه‌فقط به حضورهای آشکار آن، بلکه به غیاب‌های معنادار و نسبت میان این دو توجه کرد. در این معنا، سازمان‌دهی حضور و غیاب می‌تواند یکی از مسیرهای فهم لایه‌های پنهان روایت و منطق معنایی اثر باشد. داستان «در تدارک زندگیِ نکرده» دو غیاب معنادار در سطح روایت در پیش روی ما می‌گذارد. هرچقدر خانواده و تنش‌های درون آن حضوری پررنگ دارند، نهاد دولت، عرصه سیاست و نهاد دین تقریباً در غیاب‌اند و تقریبا سخنی از آنها در میان نیست. رسانه نیز، چه رسانه‌های جمعی و چه رسانه‌های جدید و شبکه‌های اجتماعی، بسیار کم‌رنگ و در لایه‌ای پنهان از روایت قرار دارد و تنها در موارد معدودی به آن اشاره می‌شود. این غیاب‌ها عجیب‌تر می‌شوند وقتی به یاد می‌آوریم شخصیت‌های داستان در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که این نهادها و ساختارها نمی‌توانند از زندگی روزمره آنان جدا باشند.  اکنون پرسش جامعه‌شناختی را می‌توان طرح نمود. راویان و خرده‌روایت‌های داستان در کدام ساختار اجتماعی روایت می‌شوند؟ اگر ساختارهای کلان اجتماعی در روایت حضور مستقیم ندارند، محدودیت‌های شخصیت‌ها از کجا می‌آیند؟ چه نیروهایی عاملیت آنان را محدود می‌کنند و چه چیزی موجب می‌شود خانواده تا این اندازه به محل اصلی شکل‌گیری تعارض‌ها و محدودیت‌های زندگی تبدیل شود؟ شاید پاسخ را بتوان در همین جابه‌جایی میان غیاب و حضور جست‌وجو کرد. ساختارهای اجتماعی همیشه به صورت نهادهایی آشکار در برابر ما قرار نمی‌گیرند. گاهی اثر آن‌ها در روابط نزدیک، در انتظارات خانوادگی، در تصور ما از زندگی مطلوب و در انتخاب‌هایی که شخصی به نظر می‌رسند، ظاهر می‌شود. آنچه در سطح تجربه فردی به صورت ناکامی، تردید یا ناتوانی از انتخاب تجربه می‌شود، ممکن است بخشی از ریشه‌های خود را در مناسباتی داشته باشد که در روایت غایب‌اند. از این منظر، غیاب سیاست، دولت یا دین الزاماً به معنای بی‌تأثیری آن‌ها نیست. ممکن است برعکس، نشان‌دهنده شکل دیگری از حضور آن‌ها باشد، حضوری که آن‌قدر در زندگی روزمره رسوب کرده است که دیگر به چشم نمی‌آید.  در این میان، خانواده حضوری متفاوت دارد. خانواده در رمان فقط یک زمینه برای وقوع حوادث نیست بلکه بخش بزرگی از میدان زندگی شخصیت‌ها را در خود جای داده است. بسیاری از تعارض‌ها، انتخاب‌ها و ناکامی‌ها در همین میدان تجربه می‌شوند. اما اگر خانواده را به‌عنوان تنها محل توضیح این مسائل در نظر بگیریم، خطر آن وجود دارد که مساله‌ای اجتماعی را به مساله‌ای صرفاً خانوادگی تبدیل کنیم. شاید یکی از اهمیت‌های این غیاب‌ها همین باشد. آن‌ها ما را وادار می‌کنند از خود بپرسیم چرا آنچه ریشه‌هایی فراتر از خانواده دارد، در تجربه شخصیت‌ها تا این اندازه خانوادگی و شخصی شده است.  پس حتی عنوان «در تدارک زندگیِ نکرده» نیز معنایی فراتر از یک تعبیر شاعرانه پیدا می‌کند. زندگی نکرده فقط زندگی‌ای نیست که شخصیت‌ها فرصت زیستن‌اش را پیدا نکرده‌اند بلکه می‌تواند به فاصله میان امکان فردی و امکان اجتماعی زندگی اشاره کند. انسان می‌تواند میل به زندگی دیگری داشته باشد، اما تحقق آن میل صرفاً به اراده او وابسته نیست. امکان‌های زندگی درون روابط، هنجارها و ساختارهایی شکل می‌گیرند که فرد همه آنها را انتخاب نکرده است.  شاید اهمیت این داستان بلند برای خواننده جامعه‌شناس نیز در همین نقطه باشد. «در تدارک زندگیِ نکرده» ما را با غیاب‌هایی مواجه می‌کند که اتفاقاً از طریق آثارشان حضور دارند. ساختار اجتماعی ممکن است در روایت دیده نشود، اما اثر آن را می‌توان در زندگی شخصیت‌ها، در محدودیت‌هایشان و در فاصله میان آنچه می‌خواهند و آنچه می‌توانند تجربه کنند، دنبال کرد.  این مساله فقط مساله شخصیت‌های داستان نیست. در جامعه امروز نیز بخش مهمی از آنچه افراد به‌عنوان شکست شخصی، ناکامی عاطفی یا ناتوانی در ساختن زندگی مطلوب تجربه می‌کنند، در بستری اجتماعی شکل می‌گیرد که خود را مستقیماً نشان نمی‌دهد. می‌توان ادعا کرد یکی از مسائل انسان معاصر همین است که ساختارها هرچه بیشتر از میدان دید ما غایب می‌شوند، آثارشان در زندگی ما حاضر می‌ماند. در چنین وضعیتی، فرد ممکن است تمام مسوولیت زندگی نکرده خود را بر عهده خویش بگذارد، بی‌آنکه بتواند نیروهایی را ببیند که امکان‌های زندگی او را از پیش محدود کرده‌اند.   
در دنیای بازتعریف شده با هوش مصنوعی، جای آدمی کجاست؟
مقاله
در دنیای بازتعریف شده با هوش مصنوعی، جای آدمی کجاست؟
سرنوشت راسل «راستی» ویلسون با ریختن یک جفت تاس رقم خورد. بعد از این‌که والدین‌اش طلاق‌شان را رسمی کردند، راستی و خواهر دوقلویش بانی، در اقدامی یادآورِ فیلم «تله‌ی والدین» از یکدیگر جدا شدند و هرکدام به دست یکی از والدین افتادند. با این قرار که اگر مجموع تاس‌ها عددی بین یک تا شش آمد، راستی با مادرش می‌رود و اگر بین هفت تا دوازده آمد، پیش پدرش می‌ماند. تصادف، بله؛ با این حال اما، به نظر می‌رسد که اوضاع پیشاپیش به ضرر او چیده شده بود، چون با مجموعِ دو تاس دست‌کم یک نمی‌توان آورد! چهل سال بعد، حالا ما شاهد فروپاشی ازدواجِ راستی هستیم، شاهدِ از دور خارج شدن شغلش پس از آن‌که بازی را به یک سیستم هوش مصنوعی باخته، و نیز شاهد نوعی حس اضطراب که گویی در سطح مولکولیِ تار و پودش نفوذ کرده است. در طول 300 صفحه بعدی کتاب، سوال درباره‌ی آن تاس همچنان پابرجا می‌ماند: چه چیزی در زندگی او نتیجه‌ی شرایط محیطی و آشوب است، و کجا کفه‌ی بخت و اقبال علیه او سنگینی کرده؟ در طول تمام این مدت، راستی مدام به پرسش‌هایی درباره‌ی پیوند انسانی و جایگاه ما در جهانی بازتعریف‌شده با هوش مصنوعی می‌اندیشد و در عین حال نیز آن‌ها را پس می‌زند. به آزمون گذاشتن مرزهای باور تولتز در اولین رمانش «جزء از کل» که نامزد جایزه بوکر نیز شده بود، خوانندگان را با خانواده «دین» آشنا کرد و با استفاده از صداها و نظرگاه‌های آن‌ها، رمانش را در زمینه‌ی چندین نسل بسط داد. «ذات‌الریه» اما تمرکز محدودتر و جمع‌وجورتری دارد. در این رمان، اگرچه خانواده و دیگر آدم‌های زندگی راستی نیز، چه از طریق حضورشان و چه غیاب‌شان، داستان را پیش می‌برند، اما ما همچنان در ناخوشی‌ها و مصائب زندگی با راستی می‌مانیم. گویی جای خالی‌ای که آن‌ها با غیاب خود بر جا می‌گذارند، به اندازه‌ی لحظه‌های حضورشان نیز، در تعریف و شکل‌دادن به وجود او نقش دارد. این موضوع هم درباره‌ی همسر سابقش آلیسون صدق می‌کند، هم درباره‌ی پدر و مادر تاس‌بریزش، هم اعضای «سکرت الیبای کلاب» (دوستان دوران دبیرستانش: ادوینا، فرگوس و چارلی)، و هم همسایه‌ی عجیب‌وغریب و طرفدار فناوری‌اش، دنیس، و نیز خواهرش بانی که به نظر می‌رسد مسیر زندگی‌اش را در مسیر نفی دوقلو بودن‌شان سپری کرده است «حالا که بهش فکر می‌کنم، هم خنده‌دار است هم کمی غم‌انگیز که مدام از دیدن تصویر خودم در آینه فرار می کردم، چون توی حاشیه‌ی آینه حضور کسی را حس می‌کردم. می‌دانی چه کسی؟ » «چی؟ کی؟» «تو» خیال می‌کردم که چهره‌ام در گوشه‌ی آینه‌ها آرام‌آرام سرک می‌کشد -این را درباره‌ی خودم دوست داشتم. «ذات‌الریه» عناصری پست‌مدرن و ابزورد را به خود می‌‌آمیزد و مدام مرزهای باورپذیری را در دنیای داستان به چالش می‌کشد. اما این چهل‌تکه‌دوزیِ سبک‌های مختلف کاملاً برازنده‌ی عصر ماست؛ دورانی که مسئله‌ی گسست و همه‌گیری تنهایی  ــ‌که با تکامل پرشتابِ رابطه‌مان با فناوری تشدید هم شده‌ــ به زندگی روزمره‌ی ما حال‌وهوایی غریب‌تر از داستان بخشیده است. برای مثال، ایده‌ی وجود ربات‌ها در مراکز نگهداری سالمندان شاید در نگاه اول مضحک و باورنکردنی به نظر برسد، اما چنین ربات‌هایی واقعاً وجود دارند.  سابقه‌ی راستی به عنوان روان‌شناس کودک این امکان را به او می‌دهد تا درباره‌ی وضعیت و سلامت هوشیاری‌اش تامل کند و آن را زیر سوال ببرد. وقتی که یک سیستم هوش مصنوعی به نام «دوپن» شغل دولتی و ملال‌آورش را از چنگ او در می‌آورد، دیدار تصادفی‌اش با یکی از دوستان دوران دبیرستان باعث می‌شود تا نقش مشاور راهنما را برای گروهی از دانش‌آموزان دبیرستانی به عهده بگیرد؛ دانش‌آموزانی که به شدت مشتاق میلیونر شدن‌اند، اما در عین حال حاضر نیستند تن به کار بدهند. چه‌بسا، در عصری که حتی خودِ ماهیت کار نیز تا این حد نامطمئن به نظر می‌رسد، کاملاً معقول به‌نظر بیاید که منطقی‌ترین کار بیرون بردن خرچنگ خانگی‌ و قدم زدن با او باشد. زیست‌هک و اضطراب بشری داستان تولتز هرچقدر هم که گاهی سرگردان و عجیب‌غریب به نظر برسد، اما در مجموع تأثیرش فوق‌العاده زیباست. «ذات‌الریه» داستانی است به شدت انسانی. تولتز در اثرش بر طبیعتِ به‌هم‌پیوسته‌ی چندبحرانی دست می‌گذارد. راستی روی پایین‌ترین پله‌ی نردبان اقتصادی تلوتلو می‌خورد، آن هم درست زمانی که بحران‌های اقلیمی و فناوری، بقای این ساختار را به لرزه انداخته است. با این حال، تمرکز داستان همچنان بر همان اضطراب بشری می‌ماند که بسیاری از ما با اندیشیدن به آینده‌ای نامعلوم احساسش کرده‌ایم. دنیس، همسایه‌ی راستی، مدام در ستایش زیست‌هک و ادغام انسان و ماشین دادِ سخن می‌دهد. «تا امروز، هیچ درمانی برای درد تنهایی پیدا نشده. هرچه را هم که دوای دردش خوانده‌اند، خودش باز تنهایی بار آورده.  تنهایی از ستون‌های وجود آدمی است .» هدف نهایی دنیس این است که به چین فرار کند، تحت ارتقای سایبورگی قرار بگیرد و به «درهم‌تنیدگی کوانتومیِ ذهن‌ها» بپیوندد. او شاید افراطی‌ترین تصویر ممکن را از یک هوادار هوش مصنوعی به‌دست می‌دهد؛ کسی که مشتاق است خودش را در آرمان‌شهر فناورانه‌‌ی پیشِ رو، مستحیل کند. برای اومانیست‌ها پذیرفتن چنین دیدگاهی آسان نخواهد بود. از نظر دنیس، ادغام و جذبِ ما در تکنولوژی امری حتمی و گریزناپذیر است و او از ایده‌ی پایان یافتن فردگرایی و تنهایی، که همواره زندگی‌اش را با آن تعریف کرده، لذت می‌برد. از آن‌سو، راستی مسیر دیگری را پیش می‌گیرد.  «ذات‌الریه» روایت پیوند دوباره‌ی او با امر انسانی است. او روابطی را دوباره کشف می‌کند که هویتش را ساخته بودند و پیوندهایی را از نو برقرار می‌کند که به زندگی‌اش معنا می‌بخشد.  و زیباترین بخش رمان هم شاید همین باشد. همذات‌پنداری با آشوب و اضطرابی که این شخصیت‌ها در مواجهه با عدم قطعیت به خود راه می‌دهند، کار چندان دشواری نیست. اما به نظر می‌رسد تسلیِ راستین در پیوند انسانی نهفته است؛ در بازشناختن همان چهره‌هایی که در حاشیه‌ی آینه پنهان مانده‌اند. دست آخر، در دنیایی گرفتارِ بحران‌های کلان، تولتز به ما پیشنهاد می‌دهد که شاید تمرکز بر امور خُرد -همان چیزهایی که در کنترل ما هستند- حسی از فاعلیت و امید را در ما بیدار کند. __________________ منبع:  Robinson.S, “What’s the place of humans in a world redefined by AI? Steve Toltz’s new novel has some ideas”, The Conversation, April 2026
ایستادن در مرزی ناپایدار
یادداشت
ایستادن در مرزی ناپایدار
همیشه پسر نوشته بهار کاتوزی، روایتی روان‌شناختی متکی بر تعلیق و ابهام است که مخاطب را در موقعیتی قرار می‌دهد که ناچار است بخشی از داستان را نه فقط با دنبال کردن اتفاقات، بلکه با تفسیر ذهن و رفتار شخصیت‌ها پیش ببرد.  داستان از جایی آغاز می شود که فرهاد راوی داستان تصمیم می گیرد به بهانه تولد مادرش، پس از مدت ها به خانه پدری بازگردد، بازگشتی که قرار است دیداری دوباره با خانواده باشد، اما خیلی زود به فضایی نا آرام و رازآلود تبدیل می‌شود و لایه‌های مدفون گذشته را که سال‌ها میان دیوارهای خانه پنهان مانده است بیرون می‌کشد.  مادر، در میان هذیان‌ها و آشفتگی‌های ذهنی ناشی از بیماری، از گذشته سخن می‌گوید؛ حرف‌هایی پراکنده و گاه مبهم که نمی‌توان به‌سادگی تشخیص داد حاصل زوال حافظه‌اند یا نشانه‌هایی از چیزی که سال‌ها ناگفته مانده است. همین تردید کافی است تا آرامش ظاهری خانه به هم بریزد و فرهاد، و همراه با او خواننده، نسبت به آن‌چه از گذشته می‌داند دچار تردید شود. از اینجا به بعد، آنچه در ابتدا تنها چند جمله و نشانه پراکنده به نظر می‌رسد، به پرسشی بزرگ‌تر تبدیل می‌شود: آیا گذشته همان چیزی است که شخصیت‌ها به یاد می‌آورند، یا حقیقتی دیگر جایی میان حافظه، فراموشی و سکوت پنهان مانده است؟  این راز خانوادگی تنها یک معمای داستانی نیست؛ بلکه به محرکی برای تشدید سردرگمی و درگیری اعضا خانواده تبدیل می‌شود. نویسنده با نگاهی فلسفی از  فضای آشنای خانه پدری به تدریج جهانی مبهم و ناآرام می‌سازد؛ جهانی که در آن خانه، خانواده و حافظه به یکدیگر گره می‌خورند. خانه ای که می توان آن را امتدادی از ذهن و روان شخصیت‌ها دانست، جایی که گذشته در آن دفن نشده و همچنان خود را به شکل‌های مختلف به اکنون تحمیل می‌کند. با شروع تردید و آشفتگی فرهاد، خواننده با دیدی تازه راوی داستان را همراهی می کند ؛ قهرمانی که در تشخیص مرز میان ادراک ذهنی و واقعیت بیرونی سرگردان می شود، جهان پیرامونش را از دریچه ذهن خود تجربه می‌کند و همین مسئله باعث می‌شود آنچه در روایت می‌خوانیم، همواره فاصله‌ای با یک واقعیت قطعی داشته باشد. آیا آنچه فرهاد می‌بیند همان چیزی است که در جهان بیرون رخ می‌دهد، یا ذهن او در حال کشف روایتی دیگر از واقعیت است؟ کاتوزی با قرار دادن مخاطب در این وضعیت، به‌تدریج او را نیز با راوی همراه می‌کند؛ ما همراه او شک می‌کنیم، می‌ترسیم، شواهد را کنار هم می‌گذاریم و به دنبال حقیقت می‌گردیم، اما هم‌زمان مجبوریم از خودمان بپرسیم: آیا آنچه فرهاد می‌بیند واقعاً وجود دارد؟  شاید مهم‌ترین وجه روان‌شناختی اثر نیز همین باشد؛ اینکه خواننده، درست مانند فرهاد، تا پایان ناچار است میان آنچه می‌بیند و آنچه می‌تواند حقیقت داشته باشد، مدام در رفت‌وآمد باشد و نکته مهمی که نویسنده با هوشمندی آن را در دل داستان جای داده است همین است که سردرگمی فرهاد صرفاً یک ویژگی شخصیتی برای پیچیده‌تر کردن داستان نیست؛ بلکه به بخشی از سازوکار روایت تبدیل می شود تا مخاطب نیز مانند فرهاد، امکان دسترسی به یک واقعیت قطعی را از دست بدهد.  یکی از نقاط قابل توجه «همیشه پسر»، مواجهه دو شکل متفاوت از فروپاشی ذهنی است؛ از یک سو ذهنی که درگیر فراموشی و زوال حافظه است و از سوی دیگر ذهنی که در تشخیص مرز واقعیت و توهم با دشواری مواجه می‌شود.  و در پایان «همیشه پسر» تجربه‌ای است از ایستادن در مرزی ناپایدار؛ مرزی که در آن نمی‌توان همیشه با اطمینان گفت کدام خاطره حقیقت است، کدام تصویر حاصل ذهن و کدام سکوت، حامل چیزی است که هنوز گفته نشده. شاید بعد از بستن کتاب، پرسش دیگری نیز باقی بماند:  چه‌طور می توان زیست  و مطمئن بود  رازی سر به مهر در گوشه‌ای از  زندگی‌مان پنهان نمانده؛ رازی که شاید ریشه‌ی تمام زخم‌هایمان باشد و اگر روزی پرده از آن کنار برود، بتواند یک‌شبه تمام آن‌چه را زندگی می‌نامیم، زیر و رو کند؟»   
باشگاه مخاطبان
نشرچشمه

در باشگاه کتاب‌خوانی چشمه، هر ماه به سراغ یک کتاب می‌رویم تا طی تجربه‌ای جمعی آن را با هم بخوانیم. سپس دور هم جمع می‌شویم و تجربه‌ی خواندن خود را با یکدیگر به اشتراک می‌گذاریم. به همدیگر گوش می‌دهیم، نظرات و ایده‌هایمان را در میان می‌گذاریم، و تلاش می‌کنیم تا فکر کردن و بحث کردن درباره‌ی کتاب‌را با یکدیگر تمرین کنیم. 
 

نشرچشمه