نشرچشمه ناشر ادبیات خانواده‌ی فرهنگی چشمه است. ناشری شیفته به جادوی کلمات، که از چهار دهه پیش تاکنون بی‌وقفه بر ضرورت بی‌بدیل ادبیات در زندگی روزمره و فرهنگی ما پای فشرده است. ادبیات، بی یک کلمه پس و پیش. چرا که باور دارد آزادی و تخیّلِ هر جامعه‌‌ در گرو تجربه‌‌ی ادبی اوست. در همین راستاست که نشرچشمه، این نام آشنا در حافظه‌ی نسل‌ها، کوشیده تا لذت خواندن ادبیات را به عادتی همه‌گیر و مستمر در روزگار ما بدل کند. ناشری مرجع، اما در عین حال پیشرو و تجربه‌گرا که همراه با انتشار آثار برجسته‌ترین چهره‌های ادبیات، لحظه‌ای از کشف و حمایت استعدادهای جوان باز نمانده است. نشرچشمه نه‌تنها به آینده‌ی ادبیات ایران امیدوار است، که پیشاپیش ادبیات را نیرویی حیاتی و رهایی‌بخش در آینده‌ی ایران می‌داند.
 

مرگ نام دیگر اشیاء است
یادداشت
مرگ نام دیگر اشیاء است
«آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.» در سن چهل‌وپنج‌سالگی و با سمت «عضویت دیوان عالی». به اشیاء و اسباب خانه‌اش وسواس غریبی داشت و «کوچک‌ترین لکه‌ی روی سفره یا پارچه‌ی دیوارپوش، یا بریدن ریسمان پرده … به خشمش می‌آورد.» بیماریش با «طعم عجیبی در دهان» آغاز شد و با «درد جسمانی و با وحشت چیره‌شده بر دل» تا به هنگام مرگ همراه بود.  ایوان ایلیچ در شکوفایی شهرتی که سال‌ها برای آن دست‌وپا زده بود، با آن غریبه‌ی انکار ناپذیر چشم در چشم شد. تنها ایوان با مرگ دست‌پنجه نرم نمی‌کرد و اشیاء خانه‌اش هم درگیر بودند. اشیاء خانه‌ی ایوان بیش از هر چیزی از درونیات و حال‌وهوای پیش از بیماری او پرده‌برداری می‌کنند: «کاغذهای دیوار»، «مبل‌هایی که اصرار داشت قدیمی باشند و با تجدید روکوبی آن‌ها کیفیتی خاص و برازنده به آن‌ها بخشید»، «ساعت عتیقه»، «فرش‌ها» و پرده‌ای که به خاطرش «از نردبان فرو افتاد». تمامی این اشیاء بخش مهمی از جهان ایوان بودند که تنها در پرونده‌های دادگاه و کتاب‌های قانون و آیین دادرسی خلاصه نمی‌شد.  اشیاء در مرگ ایوان ایلیچ تالستوی به همان اندازه اهمیت دارند که آدم‌ها. اشیاء کم‌اهمیت و ناچیز در «وضعیت ذهنی» یا «حال‌وهوای» ایوان دخیل هستند. تصاویر مکتوب تالستوی از فضای داخلی خانه‌ی ایوان به مناسبات میان آدم‌ها و اشیاء ارجاع دارند. چرا ایوان به اشیاء قدیمی و عتیقه‌ علاقمند بود؟  اشیاء قدیمی در خانه‌ی ایوان ایلیچ یا در هر خانه‌‌ی دیگری «حیاتِ بعدی» خود را تجربه می‌کنند. آن‌ها به آدم‌ها و زندگی مالکان قبلی خود ارجاع دارند و هر لکه یا خراشی بر این اشیاء ردهایی است از زندگی‌نامه‌ی مالکان آن‌ها. این اشیاء به ایوان هویت می‌بخشند و جایگاه اجتماعی او را تثبیت می‌کنند. ایوان «پسر یکی از کارمندان غیرلازم بود که ریاست یکی از ادارات غیرلازم را به عهده داشت» و راهی طولانی برای ارتقای مقام به «دادستان ارشد» در پیش بود. وسواس ایوان به اشیاء را می‌توان در همین پیشینه جست‌وجو کرد و حسی که از ناکافی بودن خودش در برابر جایگاهش داشت. اشیاء قدیمی تا پیش از بیماری ایوان، گریز از گذشته‌اش  را به او یادآور می‌شدند و کارکردی درونی و اجتماعی داشتند. آن‌ها صرفاً برمبنای صورت ظاهری و کارکردهای معمول خودشان قضاوت نمی‌شدند. مناسبات خاص هر کاربر با شیء به آن معنایی شخصی می‌بخشد که ممکن است در عرصه‌ی عمومی از این معنا برخوردار نباشد. نمونه‌ای از این اشیاء را می‌توان در کاربرد شمایل مقدسی دید که در کنار تابوت ایوان ایلیچ و «روی میزی در گوشه‌ی اتاق قرار داشت». شمایل شی‌ای آیینی است که در این مورد خاص، صاحب‌خانه به قدرت آن اعتقادی ندارد: «یک‌روز بانویی از آشنایان صحبت از تمنای شفا از شمایل مقدس کرد و گفت بسیار مؤثر است.» از نظر ایوان «این حرف‌ها همه مهملات است. نباید تسلیم اوهام شد.»  شمایل مقدس در نگاه ایوان کارکردی شخصی دارد و از ایمان ارتدوکس‌ها به شمایل‌ها تبعیت نمی‌کند. ارتدوکس‌های روس شمایل‌ها را در کنج دیوار نصب می‌کنند و به قدرت جادویی و شفابخش آن‌ها معتقدند. ایوان ایلیچ به چنین قدرتی باور نداشت، اما مالک یکی از این شمایل‌ها در خانه‌ی جدیدش بود. شمایل برای او معنایی متفاوت از دیگران داشت و بخشی از هویت او در چشم دیگران را می‌ساخت و شی‌ای قدیمی بود برای نزدیکی و هماهنگی با دیگران.  نظم دقیق اشیاء در خانه‌ی ایوان ایلیچ با آگاهی او از بیماری‌‌اش دگرگون می‌شود. «با این آگاهی و نیز درد جسمانی و با وحشت چیره شده بر دل می‌بایست به رختخواب رود و اغلب نیمی از شب را بیدار می‌ماند.» بیماری نحوه‌ی «در جهان بودن» فرد را دگرگون می‌سازد. بر سر اشیاء چه می‌آید؟ مناسبات فرد بیمار با اشیاء نیز بخشی از روند بیماری است. خاطرات جایگزین اشیاء می‌شوند و احساس‌های گذشته «فکر مرگ را فرو می‌پوشاند». نه خاطرات و نه تسلی‌بخشی دیگران چیزهایی نبودند که بتوانند فکر مرگ را پنهان کنند. ایوان ایلیچ «در این اواخر گاهی به تالار پذیرایی‌ای که خود آراسته بود وارد می‌شد، همان تالار پذیرایی که در آن از نردبان افتاده بود و در راه آراستن آن … می‌دانست منشاء بیماری همان ضربه بود. … به تالار پذیرایی وارد می‌شد و می‌دید میزی که رنگ لاک‌الکلی داشت زخمی شده است. به دنبال علت آن می‌گشت و می‌فهمید که آذین برنزی آلبوم عکس است که لبه‌اش برگشته است. آلبوم را که بسیار نفیس بود و خود آن را با علاقه فراهم آورده بود برمی‌داشت و از شلختگی دخترش و دوستان او به خشم می‌آمد، زیرا یک جایش را پاره کرده و جای دیگر عکس‌ها را برداشته و وارونه گذاشته بودند. با دقت بسیار عکس‌ها را به نظم درمی‌آورد و لبه‌ی برگشته‌ی آذین برنزی را صاف می‌کرد.» این اشیاء بخش مهمی از گذشته‌ای بودند که ایوان برای خودش ساخته بود، بازگرداندن اشیاء به نظم قبلی آن‌ها به این گذشته معنا می‌بخشید و بیش از غرق در کار شدن و فرو رفتن در صندلی دادگاه و تکیه زدن بر دسته‌های صندلی‌ای از جنس چوب بلوط به انکار مرگ یاری می‌رساند. در «وضعیت‌های مرزی» مثل سوگ و بیماری و فقدان تنها آدم‌ها عاملیت ندارند و بخشی از بار تسلی‌بخشی بر دوش اشیاء است. مرگ ایوان ایلیچ تالستوی که روایتی است از مرگ‌آگاهی قهرمان و احساس درماندگی او، تنها به آدم‌ها ارجاع ندارد و اشیاء نیز در انکار و پذیرش مرگ در نگاه قهرمان دخیلند. صحنه‌ی عیادت «پزشک مشهور» در انتهای روایت از مناسبات اشیاء و قهرمان در مرحله‌ای از بیماری پرده می‌بردارد که وضعیت وخیم است و از سخنان امیدبخش «پزشک مشهور» نیز حتی آبی گرم نمی‌شود، چه رسد به تسلای بیماری که از شرایطش آگاه است. ایوان ایلیچ در این صحنه دوباره به اشیاء اتاق می‌نگرد که «همچنان همان اتاق بود و همان تصاویر روی دیوارها و همان پرده‌ها و همان کاغذهای دیوارپوش و همان شیشه‌های دارو و همان تن دردمند …». تالستوی در این صحنه طبیعت بی‌جانی مکتوب ترسیم می‌کند که اشیاء در آن فراتر از کاربردشان ظاهر می‌شوند. این تصویر مکتوب همچون نقاشی طبیعت بی‌جان وجوهی از جهان را آشکار می‌سازد که چندان خوشایند انسان نیست. بنگرید به طبیعت بی‌جان وانیتاس با جمجمه‌ها و ساعت‌های شنی و چیزهای ناخوشایند دیگر و دیگر.  پس از مرگ ایوان نظم اشیاء خانه دگرگون خواهد شد و آن‌ها حیات بعدی خود را آغاز می‌کنند: در خانه‌ی بیوه‌ی ایوان ایلیچ، در مغازه‌های عتیقه‌فروشی، در انباری‌ها یا هر جایی که دیگر به ایوان ایلیچ تعلق ندارد.  به قول ریلکه در مرثیه‌های دوئینو: «هیچ‌جایی برای ماندن نیست.»      
یک زخم تاریخی
یادداشت
یک زخم تاریخی
توماس اِلوی مارتینث از آن‌دست نویسندگانی است که در آثارشان مرز میان تاریخ و ادبیات، واقعیت و خیال، و خاطره و روایت چندان روشن و قطعی باقی نمی‌ماند. او در سال 1934 در توکومان آرژانتین به دنیا آمد و علاوه بر نویسندگی و روزنامه‌نگاری به فعالیت‌های دانشگاهی نیز پرداخت. تجربه‌ی روزنامه‌نگاری برای او صرفاً حرفه‌ای در کنار ادبیات نبود، بلکه به یکی از سرچشمه‌های اصلی شیوه‌ی روایتش تبدیل شد. مارتینث در آثارش بارها  به سراغ رویدادها و شخصیت‌های واقعی تاریخ آرژانتین رفت، اما آن‌ها را نه به شیوه‌ی یک مورخ بلکه با امکانات و آزادی‌های یک رمان‌نویس بازآفرینی کرد. حاصل نوعی از ادبیات است که در آن حقیقت تاریخی نه نقطه‌ی پایان بلکه آغاز پرسش و جست‌وجو است. نام مارتینث بیش از همه با دو رمان پرون و سانتااویتا گره خورده است؛ آثاری که جایگاه او را در ادبیات آرژانتین و امریکای لاتین تثبیت کردند، به‌ویژه سانتااویتا که با ترکیب پژوهش تاریخی، روزنامه‌نگاری، تخیل و روایت داستانی زندگی و اسطوره‌ی اوا پرون و سرگذشت پیکر مومیایی‌شده‌ی او را به یکی از ماندگارترین روایت‌های ادبی درباره‌ی تاریخ سیاسی آرژانتین تبدیل کرد. این رمان، که به اغلب زبان‌های دنیا ترجمه شده، پیش‌تر به قلم نگارنده‌ی این سطور به فارسی برگردانده شده و به همت نشرچشمه به چاپ رسیده و زمینه‌ی معرفی مارتینث به خواننده‌ی فارسی‌زبان را فراهم کرده است. اما برزخ، که نخستین‌بار در سال 2008 منتشر شد، آخرین رمان مارتینث است؛ رمانی که در پس یک داستان عاشقانه به یکی از هولناک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر آرژانتین بازمی‌گردد: سال‌های دیکتاتوری نظامی و سرکوب گسترده‌ای که در دهه‌ی 1970 و اوایل دهه‌ی 1980 هزاران انسان را نابود و ناپدید کرد. بااین‌حال برزخ را نمی‌توان صرفاً رمانی تاریخی درباره‌ی دیکتاتوری آرژانتین دانست. نقطه‌ی عزیمت داستان تجربه‌ای شخصی و عاطفی است: زنی که سال‌ها در جست‌وجوی همسر ناپدیدشده‌ی خود بوده با امری مواجه می‌شود که مرز میان خاطره، واقعیت و خیال را به لرزه درمی‌آورد. از همین جا، رمان به قلمروِ پرسش‌هایی بزرگ‌تر وارد می‌شود: اگر کسی ناپدید شود، آیا تنها جسم اوست که از میان می‌رود؟ با خاطره‌ی او چه می‌کنیم؟ زمان با کسی که در انتظار مانده چه می‌کند؟ و آیا می‌توان برای فقدانی که هیچ پایان قطعی‌ای ندارد سوگواری کرد؟ مارتینث برای طرح این پرسش‌ها به سراغ ترکیبی ظریف از عشق، تاریخ، حافظه و خیال می‌رود. عنوان برزخ نیز از همین منظر معنایی چندلایه پیدا می‌کند: فضایی میان بودن و نبودن، میان گذشته و حال، میان مرگ و زندگی و میان حقیقتی که می‌خواهیم بپذیریم و حقیقتی که از پذیرفتنش سر بازمی‌زنیم.  در برزخ تاریخ فقط مجموعه‌ای از وقایع گذشته نیست؛ همچون نیرویی زنده در زمان حال حضور دارد. دیکتاتوری، حتی پس از پایان یافتن، در حافظه‌ی آدم‌ها ادامه پیدا می‌کند و ناپدیدشدگان همچنان در زندگی بازماندگان حضور دارند. از این منظر، رمان مارتینث تنها درباره‌ی آرژانتین نیست. تجربه‌ی فقدان، انتظار، خاطره و تلاش انسان برای بازسازی گذشته تجربه‌ای است که می‌تواند هر خواننده‌ای را در هر جغرافیا و هر زمان با خود همراه کند. مارتینث به جای ارائه‌ی پاسخ‌های قطعی خواننده را در فضای پرسش نگه می‌دارد.  در جهانی که هنوز بسیاری از جوامع با مسئله‌ی خشونت سیاسی، ناپدید شدن انسان‌ها، سانسور، فراموشی تاریخی و زخم‌های به‌جامانده از گذشته دست‌به‌گریبان‌اند، برزخ همچنان رمانی معاصر و زنده است؛ رمانی درباره‌ی انسان‌هایی که نمی‌خواهند آن‌چه بر آن‌ها گذشته به‌سادگی به «گذشته» تبدیل شود. شاید همین توانایی مارتینث در تبدیل یک زخم تاریخی به پرسشی انسانی و جهان‌شمول است که برزخ را به اثری ارزشمند برای خواننده‌ی امروزی تبدیل می‌کند.  
زنان شکننده
داستان
زنان شکننده
زنبور ورونیکا هورست را نیش زد. ماجرا باید با یک سوزش مختصر و درد گزیدگی فیصله پیدا می‌کرد اما یک‌دفعه معلوم شد ورونیکای جوان و شادابِ بیست‌ونه ساله به نیش زنبور حساسیت دارد. بر اثر شوک ناشی از نیش، مرگ را به چشم دید. از بخت‌ خوش گرگور آن‌جا بود و زنِ بیهوشش را پرت کرد توی ماشین و دیوانه‌وار راند تا به بیمارستان برساندش. آن‌جا بود که ورونیکا را از مرگ حتمی نجات دادند. لِس میلر ماجرا را از زنش لیزا شنید. لیزا رفته بود برای تمرین تنیس با زنان خوشحال و روپا مثل خودش و آن‌جا در گرماگرم از کی چه خبر ماجرا را شنیده بود. موقع شنیدن خبر، حسی گنگ شبیه حسادت سراغ لِس آمد. تابستان قبل به ورونیکا خیلی نزدیک شده بود، پای یک‌جور عشق هم در میان بود. حالا داشت فکر می‌کرد حقِ او بود که در نقش قهرمان ظاهر شود و جان ورونیکا را نجات بدهد. البته گرگور آن‌قدر حواس‌جمع بود که بعد از ختم‌ به خیر شدن ماجرا خودش را به اولین کلانتری برساند و برای چراغ‌قرمزهایی که رد کرده و سرعت دیوانه‌وارش گواهی بگیرد و برای پلیس توضیح بدهد مشغول چه عملیات نجاتی بوده. لیزا با حیرتی واقعی گفت: «باورم نمی‌شه یعنی تا سی سالگی هیچ زنبوری نیشش نزده بوده؟ هیچ‌کس هم نفهمیده حساسیت داره؟ تو بچگی صد دفعه زنبور من رو که نیش زده.» «فکر کنم ورونیکا بزرگ‌‌شده‌ی شهر باشه.» لیزا از حاضرجوابی لس در دفاع از ورونیکا حرص خورد و گفت: «این هم شد دلیل؟ توی شهر مگه پارک نیست؟» لس داشت ورونیکا را در خانه‌اش تخیل می‌کرد،  توی رخت‌خوابش، احتمالاً در اتاق‌خوابی با دیوارهای صورتیِ پریده‌رنگ، شبیه نقاشی‌های مودیلیانی یا فراگونار لای ملافه‌های چروک‌خورده دراز کشیده است. دوباره گفت: «اون خیلی اهل بیرون رفتن نیست.» برعکسِ لیزا همه‌ی سال را داشت در زمین‌های تنیس و گلف و اسکی  و دومیدانی می‌گذراند و برای همین هم صورتش پر از کک‌مک آفتاب می‌شد. خیلی که به چشم‌هایش از نزدیک نگاه می‌کردی، می‌دیدی آبیِ عنبیه‌ی چشم‌هایش هم خال‌خالی شده است. به نظر لیزا این‌طور می‌آمد که لس هنوز  اصل قضیه را نگرفته، پس گفت: «هر چی که هست تا دم مرگ رفته و برگشته.» لس نمی‌توانست تصورش را هم بکند، ورونیکا با آن بَر و روی زیبا و روح بلندنظر یک ‌روز بمیرد، آن ‌هم بر اثر یک حساسیت شیمیایی بی‌اهمیت و احمقانه. لابد وقتی ورونیکا مرگ را به چشم دیده یاد لِس افتاده، موقع بدحالی به عاشق سابقش در تابستان گذشته فکر کرده. البته لابد هم می‌دانسته گرگور با آن قد کوتاه و قیافه‌ی داغان و صورت سیه‌چرده‌ از لِس فرزتر است. اگر لس آن‌جا بود حتماً دست‌وپایش را گم می‌کرد و نمی‌توانست مثل گرگور تروفرز باشد. گرگور با آن لهجه‌ی ساختگی که آن‌قدر روی ادای درست کلمه وقت تلف می‌کرد که حس هر کلمه‌ای را از بین می‌برد. شاید حکمتی در کار بوده، با تمام شدن رابطه‌شان آخر تابستان گذشته او یک‌جورهایی بی‌آن‌که خودش بداند جان ورونیکا را نجات داده. اگر او جای گرگور بود نمی‌دانست باید آن لحظه چه‌کار کند و ممکن بود آن‌قدر دست‌دست کند تا فاجعه‌ی مرگباری بیافریند. اما گرگور سرضرب عمل کرده بود.  لس دوباره تصور کرد که این ماجرای ساده بعدها در زندگی خانواده‌ی هورست از آن لحظه‌های تاریخی می‌شود. همان‌ روزی که مامان (بعدها هم مامان‌بزرگ) را زنبور گزید و این بابابزرگ خارجی با این لهجه‌ی قشنگش او را از مرگ نجات داد. حسادت به جان لس چنگ می‌انداخت، آن‌قدر که عضله‌های معده‌اش درد گرفت و مجبور شد جور مچاله‌‌ای بنشیند. وای اگر آن لحظه به‌جای گرگور اخمو و دست‌به‌نقد، لسِ شیدا آن‌جا بود، از دل همین ماجرا اتفاقی شاعرانه درست می‌شد. یک تراژدی و ورونیکا با زندگی وداع می‌کرد. این یکی با آن رابطه‌ی بی‌سرانجام حاصل از عشق تابستانی بیش‌تر همخوانی داشت.  لس با خودش گفت چیزی به‌جز مرگ هست که حتی از نزدیکی و رخت‌خواب هم صمیمیت بیش‌تری ایجاد کند؟ پیکر بی‌جان و صورت بی‌رنگ ورونیکا را که در آغوشش غنوده بود مجسم کرد، او توی دست‌های لس آرام گرفته بود.  یکی از آن پیراهن‌های تابستانی که خیلی دوست‌شان داشت تن ورونیکا بود، با یقه‌ی کشیده و آستین‌های سه‌ربع، پیراهنی نارنجی که از کم‌رنگ‌ترین طیف این رنگ در پایین دامن شروع می‌شد و بالاتنه‌اش پرتقالی بود.از آن رنگ‌های تندی که زن‌ها زیاد نمی‌پوشند اما به ورونیکا می‌آمد و به آن حالت آشفته و بی‌خیال موها و چشم‌های سبزش جان می‌بخشید. لس هر بار به آن تابستان فکر می‌کرد همین رنگ جلوِ چشمش می‌آمد. هر چند وقتی داشتند جدا می‌شدند آخرهای سپتامبر بود و دیگر چمن‌ها زرد شده بود و هوا زود تاریک می‌شد و صدای جیرجیرک‌ها همه‌جا را پر می‌کرد. آن‌شب وقت به‌هم‌زدن رابطه، چشم‌های سبز ورنیکا چند‌بار موقع گوش دادن به حرف‌های لس تر شده بود، لب پایینش هم لرزیده بود. لس برایش گفته بود نمی‌تواند لیزا را با بچه‌هایی که هنوز نوپا هستند ترک کند، گفته بود بهتر است تا گندش درنیامده و زندگی خانوادگی‌شان از بین نرفته خداحافظی کنند. ورونیکا گریه کرده بود و گفته بود مطمئن است این‌قدر ارزشش را نداشته که لس بخواهد برای نجات او از زندگی با گرگور کاری کند. لس گفته بود درست‌ترش این است که بگوید به اندازه‌ی کافی دست‌وبالش باز نیست که دست به چنین کاری بزند. هر دو گریه کرده بودند، اشک‌های لس روی سرشانه‌های باز ورونیکا ریخته بود، قرار شده بود هر چه بوده همین‌جا پیش خودشان دو نفر بماند و به کسی فاشش نکنند. گرچه پاییز و زمستان گذشته بود و تابستانی دیگر داشت تمام می‌شد، اما لس پشیمان شده بود که چرا چنین وعده‌ای کرده بودند. خاطره‌های خوشی داشت که گاهی دلش می‌خواست برای این و آن ذکرش را بگوید. سعی کرد دوباره توجه ورونیکا را جلب کند، اما به عمد نادیده‌اش می‌گرفت و یکی‌دو بار هم توی شکمش رفت، یک‌بار که گوشه‌‌ای تنها گیرش آورده بود، ورونیکا با آن ابروهای پرپشت که پوست زیرش به قرمزی می‌زد چشم‌های سبزش را بُراق کرده بود توی صورت لس و گفته بود: «لس عزیز، شنیدی که می‌گن یا بِرین یا از مستراح بزن به چاک؟»  لس گفته بود: «نشنیده بودم، اما الآن شنیدم.» باورش نمی‌شد این‌جوری به او توهین کرده‌، لیزا هیچ‌وقت این‌جوری با او حرف نزده بود. البته پیراهن‌های تابستانی درهم و جیغ  هم نمی‌پوشید.» برای او این رابطه‌ی پنهانی شده بود مثل زخمی که عفونت کرده و رویش بسته شده، بعد از گذر سال‌ها، گاهی به‌نظرش می‌رسید ورونیکا هم جای این زخم را توی وجودش دارد. بعد از آن نیش زنبور، ورونیکا دیگر هیچ‌وقت روی پا نشد. وزن از دست داده و لاغر و شکننده شده بود و گاهی وقت‌ها هم از عوارض همان نیش انگار پف می‌کرد و باد می‌آورد. مدام یک پایش بیمارستان بود، گرگور هم آب‌زیرکاه شده بود، درباره‌ی بیماری ورونیکا خودش را به آن راه می‌زد و خیلی وقت‌ها که تنها به میهمانی می‌آمد از آن شوهرهای غرغرویی می‌شد که از گوشه‌گیری و خانه‌ نشینی زن‌شان ناله می‌کنند. شاید این‌طوری دیگر لازم نبود از بدحالی و بیماری ورونیکا حرفی بزند. لس در این لحظه‌ها ورونیکا را تصور می‌کرد که در چنگال گرگور اسیر شده است و خودش را باخته. لس حتی خیلی وقت‌ها به ‌نظرش می‌رسید حساسیتی که ورونیکا پیدا کرده ناشی از تمام شدن رابطه‌شان است که دارد ذره‌ذره ورونیکا را از بین می‌برد. ضعف ورونیکا روی زیبایی‌اش سایه نینداخته بود، بلکه جلوه‌گرترش هم کرده بود. صورت رنگ‌پریده‌اش هاله‌ای شبح‌وار و تند و تلخ پیدا کرده بود. سال‌ها حمام آفتاب می‌گرفت، مثل همه‌ی زن‌ها توی آن سال‌ها، اما حالا دیگر به آفتابِ زیاد حساسیت پیدا کرده بود و برای همین تمام تابستان رنگ‌پریده می‌ماند. در آستانه‌ی سی سالگی دندان‌هایش حسابی عیب پیدا کرده بود و برای همین مدام به درمانگاه دندانپزشکی شهر مجاور می‌رفت، ساختمان بلندی که دندانپزشک‌هایش کار ارتودنسی هم می‌کردند. محل ‌کار لس که کارگزار بورس بود درست روبه‌روی همین ساختمان پزشکان بود. یک بار از پنجره‌ی محل کارش چشمش به او در خیابان افتاد. گیج و توی خود از خیابان می‌گذشت. کُت کلفتی پوشیده بود و سرش پایین بود. بعد از آن مدام حواس لس به ساختمان روبه‌رو بود، چشمش به پنجره بود و یاد روزهای گذشته می‌افتاد و به ازدواج اشتباه هر دوشان با آدم‌های غلط لعنت می‌فرستاد.  از این حجم بی‌نهایت وقت گذراندن لیزا در زمین‌های ورزش و کک‌ومک‌هایش سردمزاج می‌شد. لیزا داشت شبیه مادرش می‌شد، موهایش زود خاکستری می‌شدند و همه‌ی این‌ها حال لِس را بد می‌کرد. این‌طرف و آن‌طرف می‌گفتند گرگور از زندگی زناشویی‌اش ناراضی است و با این و آن می‌پرد. خون لس به جوش می‌آمد و نمی‌توانست فکرش را بکند که ورنیکا چه‌طور این خیانت‌ها را تاب می‌آورد و به زندگی در زندان گرگور ادامه می‌دهد. گه‌گاه او را در مهمانی‌ها می‌داد، هنوز سعی می‌کرد با او هم‌کلام شود و ورونیکا هر بار پرهیز می‌کرد. در اوج رابطه هم جز رابطه حرف‌های زیادی با هم داشتند، از ترس‌های بزرگ کردن بچه‌های‌شان، از خاطرات نوجوانی و پدر و مادرهای‌شان حرف می‌زدند و این همان بخش معصومانه‌ای بود که لس را سخت دل‌بسته می‌کرد و از روزمرگیِ دل‌مرده جدا. این بزرگ‌ترین چیزی بود که لس بعد از ورونیکا از دست داده بود. بخش دل‌نشینی که فشار جریان‌های بیرونی از بین برده بودش. پس وقتی دوباره از پنجره‌ی محل کارش در طبقه‌ی دهم ورونیکا را در خیابان دید، بی‌لحظه‌ای تردید و مکث برای برداشتن کت و کلاه، به خیابان زد. باد سرد زمستانی باعث شده بود ورونیکا توی خودش جمع بشود، حالا لس بدون پالتو سر راهش سبز شده بود و از پشت ساختمان زده بود بیرون و جلوِ مطب دندانپزشکی راهش را سد کرده بود. ورونیکا با غضب گفت: «لستر این‌جایی؟» دستش را گذاشت پرِ کمرش که عصبانیتش را بیش‌تر نشان بدهد. هنوز چراغ‌های کریسمس را از توی ویترین فروشگاه‌ها جمع نکرده بودند، درخت‌های کریسمس براق توی ویترین‌ها را انگار لایه‌یی از غبار پوشانده بود.  لس با ظاهری پر از تمنا گفت: «بریم ناهار؟ یا این‌که هنوز دهنت از دواهای دندونپزشکی بی‌حسه؟» ورونیکا خیلی سرسری گفت: «امروز بی‌حس نکرد، فقط می‌خواست پانسمان دندونم رو عوض کنه.» این جزئیات کم‌اهمیت باعث شد لس از ورونیکا بترسد. به گرمای کافه‌‌ای که لستر هر روز آن‌جا ناهار می‌خورد، پناه بردند. لس هنوز باور نمی‌کرد که ورونیکا را آن سوی میز دارد. ورونیکا با اکراه و قیافه‌ی گرفته پالتویش را درآورد، ژاکت بافتنی قرمز و گردنبند مروارید بَدلی بدی انداخته بود. لس پرسید: «خوب برام بگو تو این سال‌ها اوضاعت چه‌جوری بوده؟» ورونیکا گفت: «چرا این‌جوری نشستیم این‌جا؟ مگه همه این‌جا نمی‌شناسنت؟» زود آمده بودند، اما کافه داشت کم‌کم شلوغ می‌شد و در مدام باز و بسته می‌شد و صدا می‌داد. لس گفت: «یه سری می‌شناسن و یه سری هم نمی‌شناسن. به جهنم، چه ترسی دارم؟ تو می‌تونی مشتری باشی یا یه دوست قدیمی که البته هستی. بگو ببینم اوضاع سلامتیت چه‌طوره؟» گفت: «خوبم.» می‌دانست که دروغ می‌گوید. اما گذشت و حرف دیگری پیش کشید و پرسید: «بچه‌هات چه‌طورن؟ دلم برای وقت‌هایی که از اون‌ها حرف می‌زدی تنگ شده، یادمه یکی‌شون شر بود و یکی‌شون خجالتی و زودرنج و حرصت رو در می‌آورد.» «خیلی از اون موقع گذشته، الآن جانِت اذیتم می‌کنه. البته هر دوتا شون مدرسه‌ی شبانه‌روزی می‌رن.» «یادته با چه مصیبتی هم رو می‌دیدیم؟ یه‌بار هری تب داشت و مجبور شدی همون جوری بفرستیش مدرسه.» «همه‌ی اینا رو فراموش کردم. یعنی ترجیح می‌دم یادم نیاد. الآن از اون روزها شرمنده‌ام. چه‌قدر بی‌کله بودیم. تو حق داشتی که تمومش کنی، اون موقع نمی‌فهمیدم، طول کشید تا بفهمم.» «خوب، نه.» «نه من این‌جور فکر نمی‌کنم. الآن بچه‌هام نوجوون شدن و گاهی فکر می‌کنم شاید به پاشون سوختن ارزشش رو نداشت.» «حتماً داشت، لستر.» دست‌هایش را دورِ لیوان چای داغش حلقه کرده بود، تن به پیشنهاد همراهی برای نوشیدنی لس نداده بود و خیره به لیوانش گفت: «کارت درست بود، دوست ندارم دوباره این حرف رو بزنم.» «به نظرم احمقانه‌ترین کاری بود که کردم.» «اگه ادامه بدی پا می‌شم و می‌رم ها.» ورونیکا مکثی کرد و گفت: «من و گرگور داریم طلاق می‌گیریم.» لس احساس کرد بالشی را روی صورتش فشار می‌دهند، گفت: «وای، نه! چرا؟» شانه‌هایش را بالا انداخت، هنوز چشمش به لیوان چای بود، انگار وسط بازی ورق نخواهد دستش را برای حریف رو کند، نگاهش نمی‌کرد و زیر لب گفت: «می‌گه تو در سطح من نیستی.» «واقعاً؟ چه ازخودراضی شده. یادمه تو از سرد بودنش شکایت می‌کردی.» دوباره شانه بالا انداخت و با صدای یکنواختش گفت: «شبیه باقی مردهاست دیگه، منتها یه‌کمی صادق‌تر.» متلکی بود به لس؟ نگران شد. تازه داشت یخ‌ها آب می‌شد، نمی‌خواست بازی را خراب کند، جای جواب دادن گفت: «زمستون رنگ‌وروت از تابستون بهتره. هنوز آفتاب اذیتت می‌کنه؟» «الآن دردم رو یادم انداختی، آره هنوز کمی اذیتم. تشخیص سل مزمن دادن، درست نمی‌دونم یعنی تو چه مرحله‌ای می‌تونه باشه.» «بازم خوبه که حاد نیست. اما هنوز هم معرکه‌ای.»   پیشخدمت برگشت و خیلی زود سفارش‌شان را گفتند. باقی وقت ناهار کم حرف زدند. خبری از آن گفت‌وگوهای معمولی و درددل‌هایی که لس عاشقش بود، نشد. حرف‌هایی که آن‌وقت‌ها بعد از اوج و خلسه‌‌ی پشت‌بند نزدیکی ردوبدل می‌کردند. لس احساس کرد ورونیکا دیگر آن حس‌وحال قدیمی را از خودش دور کرده، سیمی که انگار جریانش قطع شده بود و نمودش در هیکل تکیده‌اش به چشم می‌آمد. قبل از این‌که پیشخدمت برای پیشنهاد دسر سر میزشان بیاید ورونیکا شال‌وکلاه کرد و موقع رفتن گفت: « فعلاً حرفی از قضیه‌ی طلاق من و گرگور به لیزا نزن، هنوز خیلی علنی نشده.» لس زیر لب گفت: «هیچ‌وقت حرفی به اون نمی‌زنم.» اما به لیزا گفت. شاید همان وقتی بود که احساس کرد باید  از هم جدا بشوند. دوباره داشت به ورونیکایی که این‌بار بیمار و شکننده بود نزدیک می‌شد. مدام به او فکر می‌کرد. صورت بی‌رنگ و نحیف ورونیکا دروازه‌ی موعود خوشبختی او شده بود. صورتی شبح‌وار که فکر کردن به آن لس را آرام می‌کرد. گمان می‌کرد هرگز از ورونیکا جدا نشده، می‌خواست تا آخر عمر از معشوق بیمارش مراقبت کند. توی خیال برایش سوپ می‌پخت، می‌بردش به بیمارستان و دکتر و اصلاً خودش طبیب او شده بود.  هنوز قرار خاصی نمی‌گذاشتند، همان دیدارهای بعد از دندانپزشکی بود. ورونیکا نمی‌خواست بازی بردبرد زنِ طردشده را به ضرر خودش تمام کند و برای همین مراقب بود. اما در این دیدارهای ناهار او رفته‌رفته به ورنیکای سابقی که لس در خاطر داشت نزدیک‌تر می‌شد. با نشاط و سرزنده و با همان زبان تندوتیز که نشان از غوغای درونش داشت. همان چیزی که لس در زندگی زناشویی با لیزا از آن بی‌بهره بود.  لس سربسته حرف طلاق را زد. لیزا گفت: «آخه برای چی؟» لس  نمی‌خواست از ورونیکا حرفی بزند، گفت: «به اندازه‌ی کافی با هم بوده‌یم. تو هم که زندگی خودت رو داری و سرت به ورزشت گرمه. شاید باید زودتر این کار رو می‌کردیم، الآن هم نمی‌گم همین فردا. به‌ش فکر کن.» لیزا احمق نبود، چشم‌های آبی‌اش با آن خال‌خال‌های طلایی ملانینی که وقتی اشک توی‌شان جمع می‌شد، درشت‌تر به نظر می‌آمدند به لس خیره شدند. گفت: «ربطی به ماجرای ورونیکا و گرگور داره؟» «نه اصلاً چه‌جوری باید ربط داشته باشه؟ شاید درسی باشه که ما با علاقه و احترام رفتار کنیم.» «من که حرفی از علاقه و احترام بین اون‌ها تا حالا به گوشم نخورده. همه می‌گن بی‌وجدانیه که گرگور با این حال مریض ترکش کنه.» لس به نظرش می‌رسید نیش زنبور تنها شکنندگی او را بیش‌تر نشان داده است، یک‌جور ضعف عمومیِ زنانه که دوست داشتنش بین مردها از مد افتاده. گفت : «مگه مریضه؟» «مریضه، اون هم حسابی. البته ورونیکا مثل همیشه خوب حفظ ظاهر می‌کنه.» «تو خودت هم خوب حفظ ظاهر می‌کنی، اقلاً توی زندگی مشترک که تا این‌جا فقط حفظ ظاهر کرده‌ی.» «این‌ها رو اولین‌‌باره که ازت می‌شنوم لس، من این‌جوری نیستم و الآن باید به این حرف‌هات فکر کنم.» «معلومه، عزیزم.» عجله‌یی در کار نبود. طلاق هورست‌ها گرفتاری داشت، سر مسائل مالی کنار نمی‌آمدند. به نظر لیزای همیشه درحال ورزش هم دل‌ودماغ نداشت. خانه بوی جدایی می‌داد. بچه‌ها که برای تعطیلات به خانه آمدند خیلی زود اوضاع و تغییرات شرایط جدید خانه دست‌شان آمد و برای همین هم تور اسکی را بهانه کردند و از خانه زدند بیرون. لیزا اما بیش‌تر در خانه بود و کم‌تر و کم‌تر ورزش می‌کرد. هر بار لس از سر کار به خانه می‌آمد، لیزا در خانه بود و در جواب این‌که امروز اوضاع چطور بوده می‌شنید: «هیچی، حتی خونه رو هم تمیز نکردم. توان هیچ کاری رو ندارم.» یکی از آخرهفته‌های بارانی اوایل بهار، به جای رفتن سر قرار بازی تنیس در زمین سرپوشیده، لیزا توی خانه ماند. قرارش را به هم زده بود. توی اتاق‌خواب مانده بود، لس را که حالا توی اتاق مهمان می‌خوابید صدا زد و گفت : «نگران نباش، برنامه‌‌ای برای اغوا کردنت ندارم.» به‌پشت روی تخت دراز کشید. لبخند نگرانی روی لبش بود، دست لس را گرفت و گذاشت روی نقطه‌‌ای از بالاتنه‌اش. لس دستش را پس کشید، لیزا خجالت‌زده گفت: «ازت خواهش می‌کنم، نمی‌تونم از بچه‌ها بخوام این کار رو بکنند، تو هم این بافت سفت رو احساس می‌کنی؟» سال‌ها ورزش کرده بود و بدنش همیشه سفت بود. لس را راهنمایی کرد: «نه خیلی زیر پوست، باید فشارش بدی.» لس نمی‌دانست چیزی که احساس می‌کند، اصلاً کجاست؟ اما چیزی شبیه غده زیر دستش احساس می‌کرد، یک‌جور برآمدگی که از جنس عضله و رگ نبود. لیزا به حرف آمد: «موقع حموم کرد احساسش کردم، ده روز پیش بود. امیدوار بودم توهم باشه.» «مطمئن نیستم، لیزا. نمی‌دونم، اما یه چیز سفتی هست. شاید هم یه تیکه عضله‌ی طبیعی باشه.» لیزا دستش را روی انگشت‌های لس گذاشت و بیش‌تر فشار داد و گفت: «همین‌جاست، حس می‌کنی؟» «درد داره؟» «آره انگار.» لس شوکه بود، می‌خواست با حمله‌ی این توده‌ی سخت در تاریکی زیر پوست کنار بیاید و گفت: «جای دیگه شبیه‌اش رو حس نکردم. نمی‌دونم چیه. عزیزم، باید بری دکتر.» لیزا گفت: «می‌ترسم.» ترس داشت توی چشم های آبی با خال‌خال‌های طلایی‌اش موج می‌زد. لس مستأصل بود و داشت دستش را فشار می‌داد. مثل نیش زنبور سفت بود، یک غده‌ی سفت مثل نیش زنبور، از جنس همان حساسیت کشنده‌ای که یک عمر در آرزویش مانده بود، اما حالا همسر قانونیِ خودش این را داشت. دلش می‌خواست از لیزا از این پوستی که زیر دستش بود دور شود، اما می دانست حالا دیگر پاسوز خواهد شد، می‌دانست دیگر نمی‌تواند دور بشود، احساس گناه می‌کرد.
درد کجا اتفاق می‌افتد؟
یادداشت
درد کجا اتفاق می‌افتد؟
چرا انسانی با بدنی امروزی، در بیمارستانی امروزی، زیر دستگاه‌هایی امروزی، هنوز برای فهم آنچه بر او می‌گذرد به خدایان مرده احتیاج دارد. قابی که مِدی برای تجربه‌ای که انتخابش کرده ــ یا شاید تجربه‌ای که او را انتخاب کرده ــ برمی‌گزیند جستار نان‌فیکشن است؛ جایی میان خاطره و اسطوره، تن و تأمل. او از همان آغاز، با تمییز درد از رنج، درد را از قداست بیرون می‌کشد. تهوع فضیلت نیست، پرتودرمانی شرافت ندارد و بیمار سربازی نیست که اگر مُرد جنگ را باخته باشد. با خلع سلاح این استعاره‌های باشکوه، حقیقتی دشوارتر آشکار می‌شود: درد، پیش از آنکه معنا داشته باشد، اتفاق می‌افتد. اما درد کجا اتفاق می‌افتد؟ پاسخ پزشکی روشن است: جایی در بدن. پاسخ ادبیات به این سادگی نیست. درد در تن آغاز می‌شود و بعد مرزهایش را می‌شکند؛ به ساعت می‌رسد، به دیوار، به نور، به فاصله‌ی تخت تا در، به خط‌های رنگی کف بیمارستان. مِدی جایی می‌نویسد «هر ثانیه خطی از تقدیر است» و از آن پس دشوار است خطوط کف بیمارستان را فقط راهنمای رسیدن به آزمایشگاه یا رادیولوژی دید. تقدیر زیر پای آدم افتاده است. درد هندسه دارد. راهرو را دراز می‌کند، اتاق را تنگ، ثانیه را سنگین و آینده را کوتاه. بدن سالم اغلب از توجه ما کنار می‌رود؛ آن‌قدر که فراموش می‌کنیم جهان را از کجا تجربه می‌کنیم. درد بدن را دوباره به مرکز آگاهی پرتاب می‌کند. ناگهان بدن از وسیله‌ی بودن در جهان به خودِ مسئله‌ی بودن در جهان تبدیل می‌شود. شاید پدیدارشناسی درد از همین لحظه آغاز شود: وقتی دیگر نمی‌توانی بدنت را فراموش کنی. برای همین است که در این کتاب بیماری‌ها گاهی با آدم‌هایشان قدم می‌زنند، نه آدم‌ها با بیماری‌هایشان. جابه‌جایی کوچکی در نحو است و کودتایی بزرگ در نسبت انسان و تن. مرض آرام‌آرام فاعل می‌شود؛ برنامه می‌چیند، مسیر عوض می‌کند، انتظار تحمیل می‌کند. هولناک‌ترین صورت این سلطه شاید خود درد نباشد، تکرارش باشد. رنج وقتی بازمی‌گردد کم‌کم آیین می‌شود و آیین، اگر به قدر کافی تکرار شود، شکل صاحبش را می‌گیرد. سیسیفوس را سنگ مجازات نمی‌کند؛ «دوباره» مجازات می‌کند. خدایان مرده‌اند، اما مجازات‌هایشان هنوز زنده‌اند؛ نام‌ها عوض شده‌اند، «دوباره» باقی مانده است. درد نیز وقتی به عادت بدل شود، مرز میان آنچه بر من گذشته و آنچه من هستم را مخدوش می‌کند. آدم ممکن است روزی بیدار شود و ببیند به شکل زخمش درآمده است. و درست همین‌جا، میان خدایان و مرگ و تقدیر، یک شیشه خیارشور ظاهر می‌شود. برای من جان کتاب همین‌جاست. مردی ید رادیواکتیو نوشیده، از بیمارستان بیرون آمده، از سوپرمارکت شیشه‌ای را انتخاب کرده که خیارهای مرتب‌تر و حبه‌های سیر بیشتری دارد و کنار پیاده‌رو نشسته است و با دست خیارشور می‌خورد. اگر قرار باشد از این کتاب فقط یک قاب بردارم، همین را برمی‌دارم. زندگی، برخلاف مرگ، اغلب فاقد شکوه است. با شیپور بازنمی‌گردد؛ شور است، سیر دارد، با دست از شیشه بیرون می‌آید. رنج هم برای واقعی‌بودن محتاج شکوه نیست. کسی که تهوع دارد قهرمان نیست؛ تهوع دارد. کسی که پرتودرمانی می‌شود در نبردی استعاری نجنگیده است؛ درمان شده و تاب آورده است. رنج برای واقعی‌بودن محتاج فضیلت نیست و زندگی برای بازگشت محتاج پیروزی نیست. گاهی کافی است هنوز بتوان میان دو شیشه یکی را خواست. آسمان همان آسمان پیشین است، فقط کسی که زیر آن نشسته دیگر همان آدم پیشین نیست. شاید رنج هیچ فضیلتی تولید نکند، اما مقیاس چیزها را تغییر می‌دهد. کسی که مدتی در راهروی تنگ بیمارستان بوده، وسعت آسمان را جور دیگری اندازه می‌گیرد. از اینجا قاب کتاب آرام‌آرام باز می‌شود: زیرزمین، راهرو، اتاق، پیاده‌رو، ساحل، دریا. پزشکی در بدن فرومی‌رود و هرچه دقیق‌تر می‌شود نجات‌بخش‌تر است؛ اما دریا دقیقاً به این دلیل اهمیت پیدا می‌کند که کاری نمی‌کند. نسخه نمی‌نویسد، چیزی را اندازه نمی‌گیرد، امید نمی‌دهد، درمان نمی‌کند. فقط هست. انسانی که مدتی طولانی «موضوع درمان» بوده، شاید بیش از هر چیز محتاج جایی باشد که در آن هیچ‌کس نخواهد تعمیرش کند. پزشکی و دریا دو نسبت متفاوت با بدن می‌سازند: پزشکی ناچار است بدن را موضوع کند تا بتواند درمانش کند؛ دریا هیچ کاری با بدن ندارد و درست از همین راه امکان دیگری برای بودن در آن فراهم می‌کند. پزشکی باید بدن را درمان کند؛ دریا اجازه می‌دهد انسان دوباره صاحب بدنش باشد. و ماه بالای همین دریاست. حالا گمان می‌کنم مهم‌ترین کلمه‌ی عنوان کتاب نه «ماه» است و نه «می‌درخشد»؛ «هنوز» است. هنوز، کلمه‌ی کوچکِ باقی‌ماندن است. نمی‌گوید تاریکی تمام شده، بیمار پیروز شده یا فردا بهتر خواهد بود. فقط می‌گوید تاریکی نتوانسته تمام جهان را تصرف کند. در آغاز کتاب، تاریکی راهروی زیرزمین بیمارستان است: سرد، تنگ، بی‌رمق. در پایان، تاریکی پهنه‌ی دریاست: وسیع، ناشناخته، گشوده. کتاب از تاریکی به روشنایی نمی‌رود؛ از یک تاریکی به تاریکی دیگری می‌رود. تفاوت در نوری است که حالا می‌توان در آن دید. «هنوز» خوش‌بینی نیست؛ حدی است که بر قدرت تاریکی گذاشته می‌شود. تاریکی هست، اما همه‌چیز نیست. شاید به همین دلیل مِدی به اسطوره احتیاج دارد. نه برای آنکه دردش را بزرگ کند، برای آنکه امر خصوصی را قابل انتقال کند. هیچ‌کس نمی‌تواند درد دیگری را درد بکشد؛ بدن آخرین مرز میان من و دیگری است. روایت این مرز را برنمی‌دارد، فقط ما را تا نزدیک‌ترین نقطه‌ی آن می‌برد. اسطوره نیز درد خصوصی را عمومی نمی‌کند؛ برای تجربه‌ای که انتقال‌ناپذیر است صورتی مشترک فراهم می‌کند. من ید او را نمی‌نوشم، شب‌های او را بیدار نمی‌مانم، اما می‌توانم برای لحظه‌ای مردی را ببینم که کنار پیاده‌رو خیارشور می‌خورد و بفهمم انسان همیشه چیزی بیشتر از آن چیزی است که بر او گذشته است. شاید ادبیات همین مراقبت از آن «چیزِ بیشتر» باشد. و شاید برای همین، پس از تاناتوس و هادس و تارتاروس، آنچه از کتاب برای من باقی می‌ماند مرگ نیست: تاریکی هست، دریا هست، بدن زخمی هست، و ماه ــ بی‌آنکه وعده‌ای بدهد ــ هنوز می‌درخشد.  
ما در این جنگل پنج نفریم
یادداشت
ما در این جنگل پنج نفریم
این یک داستان نیست. قرار نیست فقط قصه‌ای بخوانی از چهار غریبه که دل‌شان را زده‌اند به جنگل و فقط آمده‌اند خستگی روزها و هفته‌ها کار و زندگی را بگذارند کنار و استراحت کنند. این یک نقشه‌ی راه است، برای گم شدن و پیدا شدن. گم شدن در دل روایت دیگری و پیدا شدن در ابتدای لحظه‌ی امروزِ زندگی خودت.  «در این جنگل بخواب» نوشته‌ی علیرضا محمودی ایرانمهر، در ابتدا شبیه به یک دستورالعمل ساده است که می‌توان قدم به قدم از روی آن پیش رفت. از برگ‌برگ درختان جنگل‌های تالش لذت برد، املت آتشی پخت و طعم پنیر سیامزگیِ پیتزای کوهی را زیر زبان چشید. اما هرچه پیش‌تر می‌رویم، به نقشه‌ی راهی پیچیده نزدیک می‌شویم که طراحی شده تا ما را با چیزهایی مواجه کند که شاید جرات مواجه شدن با آن‌ها را نداشته باشیم.  شخصیت‌های داستان، هرچه بیش‌تر پیش می‌روند، بیش‌تر گره می‌خورند به چیزی که انگار جایی در اعماق وجود خودشان است و از این‌جاست که جنگل هم دیگر تنها یک جنگل زیبا و سرسبز با آب‌و‌هوای بی‌مثال نیست. سرزمینی است که به محض ورود به آن، پوستین و نقاب زندگی روزمره را از تنت درمی‌آورد. مثل شال رها شده‌ی نیلوفر که افتاده وسط جنگل و حتی معلوم نیست که آیا واقعا به او تعلق دارد یا نه. این‌جاست که قرار است با عریانی خودت مواجه شوی، با چیزهایی که ازشان می‌ترسی، با چیزهایی که شجاعت رودررویی با آن‌ها را نداری و هیچ جای دیگری هم فرصت این رودر‌رویی را نداشته‌ای.  ماجرا این است؛ آدم‌های «در این جنگل بخواب» لازم دارند کارهایی بکنند، حرف‌هایی بزنند یا چیزهایی را بشنوند که جایی جز این جنگل جایش نیست. باید بپرند توی دریاچه‌ی تاریک و چیزی را تجربه کنند که هیچ جای دیگری دست‌یافتنی نیست.  داریوش و فریبا و محمدرضا و نیکی، از ابتدای داستان، مسیری را طی می‌کنند که به نظر می‌رسد انتهایی مشخص و از پیش‌تعیین شده دارد، انتهایی قابل پیش‌بینی؛ اما هر قدم رو به جلو این جنگل‌گردی را به سرنوشت آدمی شبیه‌تر می‌کند، به نوعی از پیش‌تعیین شده اما در عین‌حال غیرقابل پیش‌بینی و گریزناپذیر. حتی گاهی بر سر دوراهی‌ها اختیار دارند و حق انتخاب مسیر، اما همین انتخاب‌ها هم انگار از پیش تعیین شده‌اند.   تویی که خواننده‌ی این کتابی، نفر پنجم این گروهی و این مسیر پر پیچ و خم و پر از بالا و پائینی را پشت سر این چهار نفر طی می‌کنی و با اعتماد به داریوش و فریبا که مسیر را به خوبی می‌شناسند جلو می‌روی. سوال‌هایی را از خودت می‌پرسی که آن چهار نفر از یکدیگر می‌پرسند و برای هم تکرارشان می‌کنند، و درست شبیه به آن‌ها،ا آن‌جایی که آن‌ها دچار شک و ابهامند در مسائل شخصی خودشان، تو هم دچار آشوب می‌شوی، دچار ابهام، و دچار شک. در انتهای کتاب تو هم می‌فهمی که این جنگل استعاره‌ای از واقعیت زندگی است و باید از هر لحظه‌ی تابش آفتابش بر روی پوستت لذت ببری بی‌آن‌که به بعد و بعدها فکر کنی.  در این جنگل نیروی خارق‌العاده‌ای وجود دارد که با تو حرف می‌زند و دقیقا دست روی باور تو از یک نیروی ماورایی می‌گذارد، نیرویی که برای هرکس شکلی منحصر به فرد دارد. نیرویی که فارغ از مسیر تو و تصمیماتت، مسیر را شکل می‌دهد، اوست که مراقب قدم به قدم توست و انگار نویسنده‌ی تمام داستان زندگی توست.  این چهار آدم، چهار جهانند؛ و در عین حال تصویری فشرده از همه‌ی آدم‌ها. هرکدام با جهان‌بینی و انتخاب‌های خود، گاهی آن‌قدر در سطح می‌مانند که شبیه به کلیشه‌اند؛ فیلم‌نامه‌نویسی که همه‌چیز را از دریچه سینما می‌بیند یا عاشقی که همه‌چیزش عشق است و بس. اما جنگل اجازه نمی‌دهد این سطح دوام بیاورد. هرچه پیش‌تر می‌رویم، جنگل آرام‌آرام آن‌ها را پایین می‌کشد، عمیق‌ترشان می‌کند و وادارشان می‌کند با وجوهی از خودشان را ببینند که شاید ترجیح می‌دادند نبینند. اما شاید مهم‌ترین نکته‌ی کتاب، از بین رفتن مرز بین رؤیا و واقعیت و ترس گم شدن در ناآگاهی خواب و بیداری است. گم شدن به نظر مهم‌ترین ترس همه‌ی آدم‌هاست. گم شدن و گم کردن. مثل اینکه وقتی کسی را از دست می‌دهی، هویت خودت را هم گم می‌کنی، چون چشم‌هایی که تو را می‌دیدند و تعریف می‌کردند را از دست می‌دهی. و این دقیقا اتفاق اصلی «در این جنگل بخواب» است. مرز بین خیال و واقعیت از دست می‌رود، تو مدام گم می‌شوی، خطوط بین وهم و واقعیت را گم می‌کنی ، و ترس می‌شود حس غالب وجودت.  پس شاید راهی نیست. در این جنگل که وارد شدی، دل به سکوتش بسپار، بخواب و اجازه بده تمام مرزها برایت از بین بروند، از آن‌چه بر تو می‌گذرد لذت ببر و تجربه‌اش کن؛ هر لحظه را، حتی لحظه‌های گم‌شدن در میان این مرزهای فروریخته را. 
باشگاه مخاطبان
نشرچشمه

در باشگاه کتاب‌خوانی چشمه، هر ماه به سراغ یک کتاب می‌رویم تا طی تجربه‌ای جمعی آن را با هم بخوانیم. سپس دور هم جمع می‌شویم و تجربه‌ی خواندن خود را با یکدیگر به اشتراک می‌گذاریم. به همدیگر گوش می‌دهیم، نظرات و ایده‌هایمان را در میان می‌گذاریم، و تلاش می‌کنیم تا فکر کردن و بحث کردن درباره‌ی کتاب‌را با یکدیگر تمرین کنیم. 
 

نشرچشمه