نشرچشمه ناشر ادبیات خانواده‌ی فرهنگی چشمه است. ناشری شیفته به جادوی کلمات، که از چهار دهه پیش تاکنون بی‌وقفه بر ضرورت بی‌بدیل ادبیات در زندگی روزمره و فرهنگی ما پای فشرده است. ادبیات، بی یک کلمه پس و پیش. چرا که باور دارد آزادی و تخیّلِ هر جامعه‌‌ در گرو تجربه‌‌ی ادبی اوست. در همین راستاست که نشرچشمه، این نام آشنا در حافظه‌ی نسل‌ها، کوشیده تا لذت خواندن ادبیات را به عادتی همه‌گیر و مستمر در روزگار ما بدل کند. ناشری مرجع، اما در عین حال پیشرو و تجربه‌گرا که همراه با انتشار آثار برجسته‌ترین چهره‌های ادبیات، لحظه‌ای از کشف و حمایت استعدادهای جوان باز نمانده است. نشرچشمه نه‌تنها به آینده‌ی ادبیات ایران امیدوار است، که پیشاپیش ادبیات را نیرویی حیاتی و رهایی‌بخش در آینده‌ی ایران می‌داند.

چشم‌های بینا و ساکت
یادداشت
چشم‌های بینا و ساکت
به‌خاطر دارم وقتی کتاب سخت‌پوست ساناز اسدی را می‌خواندم بی‌اختیار وارد دنیایی شدم که دوست نداشتم از آن بیرون بیایم. دنیا تازه بود. وقایع، آدم‌ها و مکان و حوادث برایم پرکشش بودند. کتاب را خواندم. نمی‌شد با همین تعریف ساده و کلی از سخت‌پوست گذشت و داستان کتاب را پایان‌یافته دانست. سخت‌پوست بعد از پایان با من ادامه پیدا کرد. با زنجیره‌ای از حوادث و رویدادهای کتاب بازی می‌کردم و چیدمان‌های کتاب (داستان) را تغییر می‌دادم. مردن‌ها. جای ویلا. جابه‌جایی آدم‌ها و رفتارشان و ... حالا نوبت چشم‌های اینشتین بود؛ آخرین کار ساناز اسدی. نوشته‌ای تقریباً در همان اقلیم سخت‌پوست. کتاب را که می‌خواندم از همان صفحه‌ی اول دعوت نویسنده را برای ورود به داستان «خوش» دیدم و با شخصیت‌های (بازیگران) نویسنده همراه شدم. داستان‌های زیادی خوانده‌ام که خواننده را با فاصله از اثر نگه می‌دارد. راهی که سبب می‌شود به سطرهای سفید داستان راه پیدا کنم. همان کوه یخ. داستان‌هایی که گفته نمی‌شود ولی خواننده آن را کشف می‌کند. لحن روایت داستان چشم‌های اینشتین و نگاه نویسنده این‌گونه روشن می‌شود. تن دادن به خواندن در زمینه‌ای شفاف حالا داستان را خواندنی‌تر می‌کند. خرده‌روایت‌های کوچک «از نوشتن واو بر پارچه» تا «کشوهای خانم مدیر را گشودن». و روایت‌هایی دیگر که در فصل 1 رنجیروار چیده شده‌اند و نظم یافته‌اند به هنگام فروریختن معماری داستان. این فروپاشی را با مرگ پرستو عظیم‌تر می‌سازد. قطارها می‌روند و انفجار و مرگ را با خود به داستان‌های دیگر می‌برند که در فصل دوم کتاب آن را می‌خوانیم. نثر کتاب حتی در سخت‌ترین و پرکنش‌ترین لحظات داستان از ریتمی یکسان برخوردار است اما تیزی تاثیر جملات این داستان را متمایز می‌کند. این تیزی تاثیر در آثار ساناز اسدی خواننده را با صدای راوی همراه می‌کند. چشم‌هایی که می‌بیند گاه ساکت است.  تصور می‌کنم دلبستگی من به این کتاب کمی به سن و سالم برگردد؛ جوان‌ها را نمی‌دانم... فراتر از داستان‌های خانواده‌ی صبوری، مالک‌های سفید خانم صبوری، در بهشت و ... می‌توانم همه‌ی کتاب را به نشانه‌ها تبدیل کنم. از بریدن قواره چادر مشکی، تا واو، تا چشم‌های اینشتین که از سوراخ چشم‌ها به کلاس و نیمکت‌ها و این داستان را با همه‌ی مصائیش همانند یک فیلم تماشا کنم...  
عشق و آزادی بر دیواره‌های مرگ و خون
یادداشت
عشق و آزادی بر دیواره‌های مرگ و خون
آن‌ها تشنه‌ی خون ما بودند و ما تشنه‌ی آزادی رویارویی ما در جغرافیایی این‌چنین بود تخت‌هایی فرسوده پتوها و دیوارهایی خونی ما و ساس‌ها در زندگی مشترک حبس می‌کشیدیم.                            (شعر ساس از مجموعه شعر «مرثیه‌ای برای گل‌های پژمرده») شاعری بود که فیلم می‌ساخت، اما خودش می‌گفت دنیای ما بیش از شاعر و نویسنده و هنرمند به مبارز نیاز دارد. پس عجیب نبود که لحظه‌ای از اعتراض پا پس نکشید و حاضر برای احقاق حقوق خودش هزینه‌های بزرگی را متقبل شود. بکتاش آبتین سال‌ها غزل می‌نوشت؛ با همان نام شناسنامه‌ای خودش: مهدی کاظمی. اما وقتی که شعر کلاسیک را رها کرد و دست به تجربه‌های آزاد زد، نام دیگری هم برای خود دست و پا کرد. شعرهای او نیز ادامه‌ی همان نگاه انتقادی‌اش در جامعه بود. با زبانی آمیخته به طنازی و کنایه که او را به شاعری تلخ‌اندیش بدل کرده بود. او که سال‌ها عضو کانون نویسندگان ایران بود، چندین بار بازداشت شد. پرتره‌های بسیاری از چهره‌های فرهنگی ما ساخت که از آن‌ها می‌توان به آثاری درباره‌ی «لوریس چکناوریان»، «فرهاد فخرالدینی» «فریبرز رئیس‌دانا»، «ناصر زرافشان»، «علی‌اکبر معصوم‌بیگی» و «علیشاه مولوی» اشاره کرد. او چند مستند هم ساخت که شناخته‌شده‌ترین آن‌ها «پارک مارک» به جشنواره‌های خارجی هم راه یافت و در بازار بین‌المللی جشنواره کن حضور داشت. بکتاش آبتین که از سال 99 محکومیت شش ساله‌ی خود را در زندان اوین سپری می‌کرد، در بعدازظهر 18 دی 1400 بر اثر شدت ابتلا به بیماری کرونا در بیمارستان ساسان تهران جان باخت. او همچنین برای فعالیت‌های ادبی و مقاومتش جایزه‌ی انجمن قلم آمریکا موسوم به جایزه «آزادی قلم» را در سال 2021 دریافت کرد. در قنداقی سفید دست و پا می‌زدم لای ملافه‌هایی سفید عشقبازی  می‌کردم و در کفنی سفید آرام خواهم گرفت در دنیایی سیاه خاطرات سفید می‌درخشند.           (شعر خاطرات سفید)
یادداشتی بر سخت‌پوست
یادداشت
یادداشتی بر سخت‌پوست
«سخت‌پوست» اولین کتابی بود که از ساناز اسدی می‌خواندم. نویسنده‌ای که نه قلمش را می‌شناختم و نه قبلا داستانی از او خوانده بودم. اما شاید بشود خیلی محکم گفت که در انتهای کتاب و وقتی صفحه آخر را می‌خوانی و آن را زمین می‌گذاری دَم و شرجیِ هوای رامسر به جانت چسبیده و همین موضوع نشان می‌دهد که نویسنده داستانش را خوب نوشته و کارش را بلد بوده است. رمان سخت‌پوست کتابی نه چندان حجیم با داستانی رفت و برگشتی در زمان ماضی و حال اتفاق می‌افتد و راوی داستان، آخرین عضو یک خانواده چهار نفری است. خانواده‌ای که ده روز از مردن پدرشان گذشته و باران تمام سعی و تلاشش را می‌کند تا پدر خانواده را از سینه خاک بیرون کشیده و تحویل‌شان بدهد، هرچند آنها این بازگشت را نخواهند. پدر خانواده یعنی داوود مردی است که نویسنده او را با شناسنامه‌ای پر از ناکامی به خواننده نشان می‌دهد. ناکامی‌هایی که نه از سر تقدیر و سرنوشت که از سر اشتباهات فاحش خودش جوانه زده و همین امر باعث شده تا پدر در این خانواده جایگاه متفاوتی با آنچه در خانواده‌های دیگر می‌بینیم داشته باشد. تعریف کلیشه‌ای پدر در این داستان چندان مطرح نیست و این موضوع را از همان سطور اول داستان می‌شود درک کرد... «هر وقت تلفن می‌زد می‌گفت چی خریده. همه را یک دور فارسی می‌گفت یک دور ژاپنی. کتانی برای امین، بلوز با عکس بروس لی برای من. کاپشن برای امین، سگا برای من. لباس برای مامان عینک دودی برای امین، کیف کمری برای من. من فکر می‌کردم همه‌‌اش همانجا توی چمدان‌هاست. تمام سوغاتی‌های خارجی گوشه اتاق بود و ما مجبور بودیم بنشینیم و ماهی گردبیج و میرزا قاسمی و کال کباب بخوریم... .» پسرها برای پدر و نقش نمادینی که دارد ارزش قائل نیستند. آنچه در فلش‌بک‌های رفت و برگشتی داستان عیان است، اشتباهات پشت به پشت داوود است که تا حدودی خانواده و شالوده‌‌اش را متزلزل کرده. علاقه داوود به ویلایی که صاحبش را هم می‌شناسد یکی از ارکان پررنگ داستان است. ویلایی که در رویاپردازی‌های پدر خوش خیال خانواده تبدیل به نقطه ضعف او شده و پسرها را از او دورتر و دورتر می‌کند. مسافرها یکی دیگر از ارکان پررنگ داستان اسدی هستند. مسافرهایی که وقتی نام یکی از شهرهای شمالی می‌آید تبدیل به نام‌هایی آشنایی می‌شوند و جان می‌گیرند. مسافرهایی که همیشه با ولع به باران و شرجی و سبزی دور و برشان نگاه می‌کنند و همیشه برای دریا مشتاق و بی‌تابند. «... پدر مسافرها را دوست داشت برایش فقط مسافر نبودند. با همه‌شان رفیق می‌شد. از همه‌شان قول می‌گرفت که هر وقت برگشتند زنگ بزنند تا برود دنبالشان و خودش برایشان جا پیدا کند و هر جا می‌خواستند بروند دربست می‌بردشان. می‌گفت همین‌ها به درد ما می‌خورند. یه ویلا می‌سازند تا ده متر آن طرف‌ترش آباد می‌شود... .» چند روز از مردن داوود می‌گذرد و باران سیل‌آسای رامسر گور او را کاویده و او و چند مرده دیگر را از زیر خاک بیرون آورده. عاطی، مادر خانواده، زنی صبور و آرام است. از آن دست زن‌هایی که حتی مخالفت و ناراحتی‌شان هم نه قابل روئیت است و نه قابل فهم. زنی که نسبت به اتفاقات پیرامونش بیشتر نقش یک منفعل را دارد تا یکی از پایه‌های محکم یک خانواده منسجم را. زنی که در مواجهه با اتفاقات، نه ابراز خوشحالی می‌کند و نه ابراز ناراحتی. نه برایش مهم است که مردش چه رویاهای پوچی در سر می‌پروراند. حتی به قدر بازی فوتبال ایران و استرالیا هم داوود برایش اهمیت ندارد. آنقدری که برای بازی فوتبال دل آشوب می‌شود برای پایه‌های لرزان خانه‌ای که مردش بنا نهاده دلواپس نمی‌شود. هرچند مادر است و برای پسرهایش فکری و نگران اما این زنِ ساکت و صبور همیشه آخر صف ایستاده است. «... گل دوم را که خوردیم پدر زد بیرون. روی ایوان ایستاد و سیگار کشید. زل زد به کیسه بوکسی که توی حیاط از درخت آویزان بود. امین سریع گفت: گربه رو بیاریم پایین مارو بدبخت کرد بس نبود؟ به خدا می‌بینمش دلم می‌خواد لگد بزنم به تلویزیون. مادر با چشم و ابرو اشاره کرد به ایوان. امین کوتاه بیا نبود. همه می‌رن ژاپن، پول میارن سرمایه میارن بابای ما رفته گربه آورده... .» جغرافیای داستان با جزئیاتِ قابل تاملی روایت شده است. نویسنده آنچه را که می‌باید از تعریف فضا در داستانش داشته باشد به خوبی ادا کرده است. باران، سرسبزی، نم و شرجی و رابطه دراماتیک این فضا با حال و احوال آدم‌های داستان که خانواده‌ای با مشکلات ویژه در اواسط دهه هفتاد شمسی را پیش چشم خواننده زنده می‌کند به خوبی انس گرفته است. نویسنده احساسات هر کدام از اعضای این خانواده را به صورت تفکیک شده و البته قابل لمس برای خواننده شرح می‌دهد. آدم‌هایی که اگرچه در کنار هم زندگی می‌کنند اما دیدگاه‌ها و رویکردهای متفاوتی نسبت به پیرامونشان دارند. «... برنگشتم. همانجا نشسته بودم و نگاهش می‌کردم. کنار لباس‌هایش که مرتب تا کرده بود روی هم، کنار جوراب گوله شده توی جیب پیراهنش. پدرم داشت خودش را توی آب غرق می‌کرد و من داشتم نگاهش می‌کردم. یک هو تنش را سنگین کرده بود... .» بازنشر از روزنامه آرمان ملی
ویلایی‌ها و شمالی‌ها
یادداشت
ویلایی‌ها و شمالی‌ها
سخت‌پوست داستان یک خانواده چهارنفره است از اهالی شهری ساحلی در شمال که زندگی‌شان از راه خدمت‌رسانی به تهرانی‌هایی می‌گذرد که در آن دیار ویلایی دارند یا ویلایی اجاره می‌کنند، به قول کتاب «ویلایی‌ها». شخصیت اصلی داستان (پروتاگونیست قصه) داوود پدر خانواده است؛ نمی‌گویم قهرمان داستان چون داوود به همه چیز می‌ماند جز «قهرمان». داوود مرد همیشه بازنده است که هرگز نتوانسته سروسامان بگیرد. زن‌وبچه را گذاشته و برای کار به ژاپن رفته تا با پول آن‌جا وقتی برگشت «یک مغازه وسط بازار بخرد»، اما معلوم نیست دقیقاً چرا ناموفق و دست از پا درازتر برگشته است. زندگی‌اش از راه خدمت به ویلایی‌ها می‌گذرد، اما نکته‌ی مهم احساس مبهم و متناقض او به این ویلایی‌هاست، احساسی که انگار برای خودش هم مبهم است: هم از این‌که با آن‌ها معاشرت می‌کند احساس غرور می‌کند و پُز می‌دهد و هم ــ انگار ــ ته وجودش از آن‌ها تنفر دارد. از یک طرف: پدر مسافرها را دوست داشت. برایش فقط مسافر نبودند. با همه‌شان رفیق می‌شد. از همه‌شان قول می‌گرفت که هر بار برگشتند زنگ بزنند تا برود دنبال‌شان و خودش برای‌شان جا پیدا کند و هر جا می‌خواستند بروند دربست می‌بردشان. می‌گفت «همین‌ها به درد ما می‌خورن. یه ویلا می‌سازن، تا صد متر اون‌ورترش آباد می‌شه. هر کدوم‌شون بیان، ده نفر دیگه را هم با خودشون می‌آرن.» (ص 38) پسر بزرگ امین بیش از همه از دست پدر و این «نوکرصفتی»اش [البته کتاب داوری نمی‌کند و این لفظ را به کار نبرده است] حرص می‌خورد و زخم زبان می‌زند. مثلاً می‌گوید «هتل داوود به ژاپنی چی می‌شه.» اما موضوع به این سادگی هم نیست. اتفاقی که در دو فصل در اواسط کتاب روی می‌دهد (صص 80-88 و 95-99) چیز دیگری می‌گوید: غرق شدن پسری از اهالی «ویلا» که داوود معلوم نیست به عمد یا به سهو می‌گذارد غرق شود. وقتی جمعیت جمع می‌شوند برای گرفتن جنازه پسرک از آب، پدر جلو نمی‌رود و آخرش به راوی که سینا پسر کوچک‌تر خانواده است می‌گوید «به مامانت نگو».   رابطه پدر با ویلایی‌ها رابطه‌ای پیچیده است که بخصوص از این رویداد معلوم می‌شود. موضوع موضوع عزت نفس است و کم آوردن در برابر آدم‌هایی که همه چیز دارند که داوود که به هر دری زده به جایی نرسیده است. رابطه‌ای از تحسین و در عین حال انگار در اعماق وجود، تنفر. و این تنفر در جاهایی به شکلی سهمگین خود را نشان می‌دهد. این نفرت در امین آشکار است و به شکل پرخاشجویی و ناسازگاری اجتماعی بروز می‌کند و در داوود شکل پیچیده‌تر و پنهان‌تری دارد. و قوت کتاب در در آوردن همین حس پیچیده و پنهان است. و گویی در لحظه‌های حساس، در لحظه‌های انتقام، دریا با این آدم‌های اهل دریا و مانوس با آب است و این‌ها با دریا پیوندی و پیمانی دارند. گویی دریا به نوعی همدست آن‌هاست. مقایسه‌ی شخصیت امین و داوود جالب است. امین نفرتش را بیرون می‌ریزد، آشکارا پرخاش می‌کند، به پدر زخم زبان می‌زند به خاطر خدمت کردن به ویلایی‌ها، و انتقامش هم در همین اندازه‌هاست؛ در حد خط انداختن روی ماشین آخرین مدل ساکنان ویلا. اما داوود که به نظر می‌رسد حتی در درونش ابهام دارد نسبت به احساسش نسبت این مردمان، احساس نفرتش وقتی بیرون می‌زند، شکل‌های سهمگین‌تری به خود می‌گیرد چنان‌که در فصلی که گفتم شاهدش هستیم. این‌که راوی دانای کل نیست خوب است. سینا فرزند کوچک‌تر خانواده که قصه را تعریف می‌کند به نظر می‌رسد عاقل‌تر و منطقی‌تر از پدر و برادرش است. لحنش و دقتش در توصیف آن‌چه می‌بیند حاکی از همین است. اما با آن‌ها همدل است. او نیز وقتی متوجه می‌شود مرد ویلانشین فرهاد نامی که پدر این همه کنارش می‌نشیند و تعریفش را می‌کند حتی نام پدرش را نمی‌داند، دست به انتقامی سهمگین می‌زند و در پایان با افتخار اعلام می‌کند که «من پسر داوودم». ساختار کتاب چنین است که فصل‌هایش یک در میان در دو زمان با فاصله‌ی اندکی کمتر از بیست‌سال می‌گذرد. زمانِ حالِ داستان روزی است در سال 1395، 17 شهریور 1395. این‌که چرا روز 17 شهریور که طنینی تاریخی دارد زیاد معلوم نیست. دلیلش شاید این باشد که واقعه‌ی باران سیل‌آسایی که قبرها را شسته و جنازه‌ها را روی زمین آورده، حقیقتاً در چنین روزی رخ داده باشد. به هر رو این زمانی است که ده روزی از مرگ پدر می‌گذرد و حالا امین و مادرش همراه سینا به قبرستان آمده‌اند تا ببینند با جنازه‌ی پدر که از قبر بیرون آمده چه باید بکنند. در همین روز است که معلوم می‌شود امین دستفروشی می‌کند (او هم با همه‌ی زخم‌زبان‌ها به پدر مانند او نتوانسته سامان بگیرد) و از رستوران آشنایی سفارش‌های ویلایی‌ها را به ویلاهاشان می‌رساند. در ادامه امین با صاحب کافه رستوران و با ساکنان ویلا دعوایش می‌شود و …. رویدادهای زمان گذشته در سال‌های  1376 و 1377 اتفاق می‌افتند؛ از روز مسابقه‌ی فوتبال ایران و استرالیا که خانواده مشغول تماشایش هستند تا مسابقه‌ی مشت‌زنی کلی و فورمن و دیدار با کلی در رشت تا تلاش امین برای کنکور دادن و کار در تهران … این خانواده اصولاً خانواده‌ای ورزشی‌اند، حتی مادر خانواده عاطی که کلاً نقش کمرنگ‌تری در کتاب دارد اما می‌توان استنباط کرد که اوست که ستون خیمه‌ی این خانواده را نگاه می‌دارد. ساناز اسدی در در آوردن شخصیت‌ها، بخصوص شخصیت داوود، فوق‌العاده عمل کرده است، با باقی گذاشتن نقاط مبهم و تناقضات زیرپوستی. رویدادهای داستان هم با وجود این‌که در دو مقطع زمانی متفاوت نقل می‌شوند، پراکنده و از هم گسیخته نمی‌شوند و در پایان بدون این‌که بدانی کدام رویداد در کدام مقطع زمانی رخ داده است، سیر کلی رویدادها را در می‌یابی و با آدم‌ها اخت می‌شوی. لحن کتاب از سانتی‌مانتالیسم به دور است و این موضوع از همان فصل نخست کتاب در قبرستان معلوم می‌شود، رخدادی در واقع تراژیک که با سردی تمام از طریق مشاهده‌ی سرد بازگفته می‌شود. سخت‌پوست داستان پدران و پسران هم هست، تصویری زیبا و پیچیده از پدر-پسری. احساس عشق و نفرت همزمان نسبت به پدری که یک جوری نمی‌تواند به زندگی‌اش سروسامانی بدهد و ناچار دل به مردمانی می‌سپارد که انگار دریا و ساحل و شهر را خریده‌اند. مردمانی که همه‌ی زندگی بومی‌ها از آن‌هاست. و این‌که پسرها بخصوص امین با همه‌ی رویکرد متضادش نسبت به موقعیت‌شان هر روز بیشتر شبیه پدر می‌شود: بی‌سروسامان، ناتوان از رسیدن به ثبات و آرامش. و حتی سینا که به نظر می‌رسد می‌تواند به نوعی خود را از این موقعیت بیرون بکشد، آخر، بدتر از پدر و برادر، مهار از کف می‌نهد و به سرنوشتی یحتمل دشوارتر گرفتار می‌آید. ساناز اسدی نویسنده‌ی کتاب متولد 1365 قائم‌شهر است. سخت‌پوست دومین اثر داستانی اوست. پیش‌تر مجموعه داستانی به نام نیازمندی‌ها منتشر کرده است. بیشتر نمایشنامه نوشته است. کتاب در مجموعه‌ی هزاردستان نشر چشمه منتشر شده که به انتشار نوولاها (رمان‌های کوتاه یا داستان‌های بلند) اختصاص دارد.  
باشگاه مخاطبان
نشرچشمه

در باشگاه کتاب‌خوانی چشمه، هر ماه به سراغ یک کتاب می‌رویم تا طی تجربه‌ای جمعی آن را با هم بخوانیم. سپس دور هم جمع می‌شویم و تجربه‌ی خواندن خود را با یکدیگر به اشتراک می‌گذاریم. به همدیگر گوش می‌دهیم، نظرات و ایده‌هایمان را در میان می‌گذاریم، و تلاش می‌کنیم تا فکر کردن و بحث کردن درباره‌ی کتاب‌را با یکدیگر تمرین کنیم. 

نشرچشمه