چرخ ناشر علوم انسانی خانواده‌ی فرهنگی چشمه است. ناشری ترقی‌خواه که در تلاقی نظریه و عمل دست به کار روشنفکری می‌زند. چرخ آگاهانه به دنبال روشنگری و مداخله در وضعیت موجود است. ناشری که با پروژه‌های نظام‌مند و سلسله‌آثار دست اولش، به تغییر گفتمان‌های حاکم می‌اندیشد. تعهد اجتماعی، مسئولیت‌پذیری حرفه‌ای و اندیشه‌ی انتقادی از مهم‌ترین ارزش‌های چرخ‌اند و مخاطبان اصلی‌اش را دانشجویان، فعالان جنبش‌های دانشجویی، نویسندگان و مترجمان تشکیل می‌دهند. 

گرامشی، سنت و روشنفکران
یادداشت
گرامشی، سنت و روشنفکران
در جهان امروز بیش از پیش در عرصه‌ی فرهنگ، رسانه، آموزش و حافظه‌ی تاریخی شاهد یک نبرد سیاسی هستیم و پرسش‌هایی که گرامشی در دفتر هشتم دفترهای زندان طرح می‌کند در دوران ما هنوز پابرجا هستند: چه کسی گذشته را روایت می‌کند؟ سنت چگونه ساخته می‌شود؟ روشنفکران چه نقشی در سازمان‌دهی رضایت اجتماعی دارند؟ و چگونه می‌توان در دل نظم‌های تثبیت‌شده، افق‌های تازه‌ای برای رهایی گشود؟  یکی از ویژگی‌های متمایز این دفتر توجه گرامشی به مفهوم «سنت» است. سنت در نگاه او صرفاً مجموعه‌ای از باورها و میراث‌ به‌جامانده از گذشته نیست؛ بلکه عرصه‌ای زنده از کشاکش اجتماعی و سیاسی است. بنابراین سنت نه میراثی خنثی یا صرفاً فرهنگی، بلکه عرصه‌ای برای کنش سیاسی است. او نشان می‌دهد طبقات حاکم همواره می‌کوشند با بازتفسیر گذشته و تثبیت روایت‌های مطلوب خود از تاریخ، سلطه‌ی خویش را طبیعی و مشروع جلوه دهند. از این منظر، سنت نه چیزی ایستا و موروثی، بلکه میدان نبردی دائمی بر سر معناست؛ نبردی که در آن گذشته برای شکل دادن به آینده بازآفرینی می‌شود. از این رو گرامشی همواره سنت را در پیوند با روایت تاریخی اکنون می‌نگرد و نشان می‌دهد نگاه اکنون به گذشته چگونه محتوای سنت را شکل می‌دهد، نه این‌که سنت به‌خودی‌خود امری معین و ثابت باشد، بلکه روایت امروز همواره آن را دگرگون می‌کند. به همین دلیل سنت میدان نبرد بر سر معناست. گرامشی که در دفترهای پیشین هم به نقش روشنفکران پرداخته بود، در این دفتر نیز نقش آن‌ها را در پیوند با همین انگاره‌ی سنت، فرهنگ و هژمونی پررنگ می‌کند. بخش چشمگیری از دفتر هشتم به تاریخ روشنفکران ایتالیا، کارکرد اجتماعی آنان و نقش‌شان در سازمان‌دهی فرهنگ اختصاص یافته است. او نشان می‌دهد روشنفکران صرفاً مفسران جهان نیستند، بلکه در ساختن جهان اجتماعی نقش دارند. سنت‌ها، هویت‌های ملی، روایت‌های تاریخی و حتی آن‌چه «عقل سلیم» نامیده می‌شود، محصول فعالیت نهادها و روشنفکرانی است که در دل جامعه عمل می‌کنند. از این‌رو، فهم سیاست بدون فهم نقش روشنفکران ناممکن است. او در بحث درباره‌ی سنت، نقش فرهنگ و آموزش را برجسته می‌کند و هشدار می‌دهد که آموزش اگر جنبه‌ی انتقادی نداشته باشد، به عاملی تبدیل می‌شود برای تکرار سنت‌ها و بازتولید ساختارهای سلطه. بنابراین آموزش اگر از خصلت انتقادی تهی شـود دیگر ابزاری برای رهایی نخواهد بود، بلکه به ابزاری برای تثبیت هژمونی تبدیل می‌شود. همین توجه به پیوند سنت و فرهنگ و نقش روشنفکران، دفتر هشتم را به یکی از مهم‌ترین منابع برای درک نظریه‌ی هژمونی گرامشی تبدیل می‌کند. دیدگاه گرامشی در این یادداشت‌ها نشان می‌دهد که سلطه دیگر صرفاً به معنای اعمال زور نیست. قدرت پایدار زمانی شکل می‌گیرد که بتواند رضایت اجتماعی بیافریند و ارزش‌ها و نگرش‌های خود را فهم متعارف جامعه تبدیل کند. مدرسه، روزنامه، کلیسا، ادبیات مردم‌پسند، فولکلور و حتی زبان، همگی در این فرایند نقش دارند. به همین دلیل است که او به آموزش، روزنامه‌نگاری، ادبیات عامه‌پسند و فرهنگ روزمره توجه می‌کند و دلیل می‌آورد که عقل سلیم تا حد زیادی ناشی از همین مناسبات فرهنگی است که هژمونی را شکل می‌دهند. نقش روشنفکران نقد این ساختارها و ایجاد امکان ارزیابی انتقادی رویکرد‌های پذیرفته‌شده و غالب است. یکی دیگر از موضوعات این دفتر اندیشه‌ی ماکیاولی است. گرامشی در بازخوانی ماکیاولی به او صرفاً در مقام یک اندیشمند رنسانسی یا نویسنده‌ی شهریار نمی‌نگرد. او دلیل می‌آورد که در کانون اندیشه‌ی ماکیاولی مسئله‌ی چگونگی شکل‌گیری اراده‌ی جمعی و بنیان‌گذاری یک نظم سیاسی نو جای دارد. او ماکیاولی را اندیشمندی می‌داند که سیاست را از قالب اندرزهای اخلاقی و الاهیاتی بیرون می‌کشد و آن را به عرصه‌ی نیروهای واقعی اجتماعی وارد می‌کند. بحث‌های گرامشی درباره‌ی ماکیاولی با مباحث روشنفکران، دولت و هژمونی پیوندی تنگاتنگ می‌یابد و او می‌کوشد نشان دهد که هر دگرگونی تاریخی پایدار نیازمند نوعی «شهریار نوین» است؛ نیرویی سیاسی که بتواند عناصر پراکنده‌ی جامعه را در قالب یک اراده‌ی ملی ـ مردمی سازمان دهد و از دل سنت‌های موجود، افق تازه‌ای برای آینده بگشاید. یکی دیگر از درون‌مایه‌های مهم دفتر هشتم، پرداختن به نسبت ساختار و کنش است. گرامشی با تلقی رایج در این‌باره مخالفت می‌کند: او از یک سو منکر جبرگرایی‌ای است که هر گونه عاملیت و اراده‌ی آزاد را از انسان سلب می‌کند و او را اسیر شرایط اقتصادی و اجتماعی می‌داند، و از سوی دیگر منکر اراده‌باوری‌ای است که نقش شرایط تاریخی، اقتصادی و اجتماعی را نادیده می‌گیرد. او در عوض می‌کوشد نشان دهد دگرگونی اجتماعی نه محصول قوانین آهنین تاریخ است و نه نتیجه‌ی اراده‌ی صرف؛ بلکه از دل تعامل پیچیده‌ی نیروهای اجتماعی، فرهنگ، آموزش و آگاهی جمعی پدید می‌آید. بنابراین از رهگذر بحث‌ درباره‌ی این پرسش فلسفی بنیادین، امکان کنش سیاسی را در دل شرایطی بررسی کند که تغییرناپذیر به نظر می‌رسد. بخش مهم دیگری از این مجلد به مباحث فلسفی اختصاص دارد. گرامشی در گفت‌وگو با هگل، کروچه و جنتیله، و در نقد ماتریالیسم مکانیکی، می‌کوشد تصویری پویاتر از مارکسیسم عرضه کند. او از «فلسفه‌ی پراکسیس» سخن می‌گوید؛ فلسفه‌ای که نظریه و عمل را از یکدیگر جدا نمی‌کند و اندیشه را جزئی از فرآیند تاریخی می‌داند. این یادداشت‌ها نشان می‌دهند که گرامشی چگونه در حال بازسازی مارکسیسمی است که بتواند پیچیدگی‌های جهان مدرن را بهتر توضیح دهد. او همچنین بر پیوند میان نظریه‌های فلسفی و توده‌ها تأکید می‌کند و حتـی شـکل‌های ابتدایـی و ناهماهنگ آگاهی توده‌هـا را نیز واجد حقیقتـی تجربـی و تاریخی می‌داند کـه بایـد فهمیده و بازتفسـیر شـوند. ایـن دیدگاه گرامشی را به سوی نوعی سیاست گفت‌وگویی سوق می‌دهد که در آن روشنفکر نه معلم، بلکه شنونده و میانجی است. دفتر هشتم همچنین از نظر تاریخی اهمیت دارد، زیرا گرامشی در این دفتر می‌کوشد به انبوه یادداشت‌های پراکنده‌ی سال‌های زندان نظم تازه‌ای ببخشد. بسیاری از موضوعاتی که بعدها در دفترهای دیگر او، از جمله نوشته‌های مربوط به ماکیاولی، روشنفکران و فلسفه‌ی پراکسیس، صورت‌بندی منسجم‌تری می‌یابند، نخستین بار در همین دفتر طرح می‌شوند. روی هم رفته، دفتر هشتم از مجموعه‌ی دفترهای زندان کتابی است درباره‌ی سازوکارهای پنهان قدرت در جامعه‌ی مدرن؛ اثری که نشان می‌دهد سیاست را باید نه فقط در دولت و احزاب، بلکه در مدرسه، روزنامه، ادبیات، فرهنگ و حتی در روایت‌هایی جست که از گذشته برای خود می‌سازیم.
مارکس و اسطوره‌هایش
یادداشت
مارکس و اسطوره‌هایش
زمانی که نام مارکس و مارکسیسم به میان می‌آید، شاید در ذهن بسیاری چهره‌ی مخوف دیکتاتوری استالین در شوروی تداعی شود، یا شعار وحشت‌آور «دیکتاتوری پرولتاریا» در گوش‌شان طنین اندازد و تصویر انقلابی‌های خشمگینی که پرچم‌های سرخ منقوش به داس و چکش را در دست دارند. حتی شاید فردی تحصیل‌کرده بگوید کل نظریه‌ی مارکس در این خلاصه می‌شود که هر چیزی علت اقتصادی دارد و بنابراین این نظریه تقلیل‌گرایانه است، چون بی‌شک اقتصاد نمی‌تواند همه‌چیز را توضیح دهد. فرد دیگری ممکن است بگوید نظریه‌ی مارکس نوعی جبرگرایی ماتریالیستی است که هر گونه عاملیت و آزادی را از انسان‌ها سلب می‌کند و روند تاریخ را تنها با علت‌های «زیربنایی» توضیح می‌دهد که آشکارا رویکردی ایدئولوژیک و نادرست است. اما آیا این جزم‌هایی که به مارکس نسبت می‌دهند به‌راستی دیدگاه‌های خود او هستند؟ بی‌راه نیست اگر بگوییم مارکس بیش از هر اندیشمند دیگری در دوران ما دستخوش تحریف بوده است: از سویی ایدئولو‌گ‌های سرمایه‌داری به‌شکلی نظام‌مند ایده‌های مارکس را تحریف کرده‌اند؛ زیرا می‌توان گفت او خطرناک‌ترین انسان باهوشی بود که در برابر سرمایه‌داری قدعلم کرده بود و باید بدنام می‌شد. از دیگر سو، جریان‌ رادیکالیسم چپ‌گرای ضد سرمایه‌داری، با این هدف که ایده‌های مارکس را به عرصه‌ی زندگی واقعی و عینی برساند، با ساده‌سازی بیش از حد و همه‌فهم‌سازیِ نامناسب ایده‌های فلسفی و دشوار مارکس، به‌ گونه‌ای که هر آدم عامی بتواند آن‌ها را بفهمد، به اندیشه‌های او آسیب رساند و خوانشی سطحی و کژدیس از آن عرضه کرد. بنابراین مارکس هم از سوی موافقان و هم از سوی مخالفان تحریف شده است. با این حال تناقضی کنایی در میان است: پروژه‌ی مارکس مبارزه با «عقل سلیم» و برداشت‌های رایج و متداول بود که تنها در بند ظواهر چیزها است و به کنه آن‌ها پی نمی‌برد. اما در جهانی که جلوه‌ها و پدیدارها همگی حاکی از چیرگی عقل سلیمی برآمده از خود نظام سرمایه‌داری است، چگونه ممکن است ایده‌های مارکس (که هدف‌شان نقد همین نظام است) مفری برای بروز بیابند؟ پس به همین دلیل است که مارکس بیش از هر اندیشمند دیگری در معرض تحریف و دروغ‌پردازی قرار می‌گیرد و ایده‌هایش را وارونه جلوه می‌دهند. مارکس نقش بسیار مهمی را در فهم جهان مدرن ایفا کرد، و این فهم انتقادی آغازگر اندیشه‌های انقلابی بود که سرمایه‌داری را خوش نمی‌آمد. پس افسانه‌پردازی‌های رازورزانه درباره‌ی مارکس آغاز شد، و عباراتی چون «دیکتاتوری پرولتاریا»، «ماتریالیسم دیالکتیکی»، «شوروی دوران استالین»، «جبرباوری اقتصادی» برای نقد مارکس بر سر زبان‌ها افتاد. در همین نقطه بود که اسطوره‌های مارکس زاده و نظریه‌هایش تحریف شدند. نمونه‌های نظریه‌های ساختگی مارکسِ اسطوره‌ای، این دیدگاه دانشگاهی است که نظریه‌ی مارکس را نوعی «اقتصادمحوری» می‌داند یا رویکردی رایج در تحلیل با نام «اقتصاد سیاسی» که اغلب آن را به مارکس نسبت می‌دهند، در حالی پروژه‌ی مارکس «نقد» اقتصاد سیاسی بود. همچنین به نظر می‌رسد مجموعه‌ی آثار رعب‌انگیز پنجاه‌جلدی مارکس و انگلس به چنین افسانه‌پردازی‌هایی میدان می‌دهد، زیرا هر خواننده‌ای را از کوشش جدی برای درک مارکس راستین دلسرد می‌کند. وظیفه‌ای که کتاب «مارکس از اسطوره‌ها تا واقعیت» برای خود تعیین کرده است، «اسطوره‌زدایی» از مارکس افسانه‌ای در نظریه‌های قرن بیستم است. این اسطوره‌زدایی از رهگذر درکی پژوهشگرانه از مارکس صورت می‌گیرد که نشان می‌دهد تفسیرهای رایج چقدر تحت تأثیر عوامل تاریخی بوده‌اند و چهره‌ی حقیقی مارکس رفته‌رفته زیر غبار این وقایع پنهان شده است. اما اکنون با دست گذاشتن بر مناقشه‌برانگیز‌ترین ایده‌های مارکس که برای ارائه‌ی چهره‌ی افسانه‌ای و تحریف‌شده‌ از او در سده‌ی بیستم از آن‌ها سوءاستفاده شده، می‌توان این غبار را از چهره‌ی راستین مارکس زدود.  مقاله‌های این کتاب گزیده‌ای از بخش‌های مختلف «پروژه‌ی مارکس، افسانه‌ها و اسطوره‌ها» است که به سرپرستی انرو بلاندن و راب لوکاس از سال 2005 آغاز شد و تا امروز ادامه دارد. در این‌جا چند مقاله‌ی این کتاب را به‌اختصار معرفی می‌کنیم. مقاله‌ی نخست با عنوان «مانیفستی برای رهایی» به «نقد برنامه‌ی گوتا» می‌پردازد و آموزه‌های مارکس در این متن را با خوانش‌های معاصر از آن مقایسه می‌کند، و روی تفاوت‌هایی دست می‌گذارد که میان ایده‌های خود مارکس و برداشت لنین از آن وجود دارد. این مقاله نشان می‌دهد که برخلاف این تصور رایج که «دولت و انقلاب» لنین بر پایه‌ی نقد برنامه‌ی گوتا نوشته شده، مقایسه‌ی انتقادی خلاف آن را نشان می‌دهد. نویسنده دلیل می‌آورد که این اثر مارکس نه فقط یک متن حزبی، بلکه بازنمایانگر اندیشه‌های فلسفی او برای رهایی انسان است. مارکس کمون پاریس را به این دلیل می‌ستاید که «انقلابی نه علیه این یا آن دولت، بلکه انقلابی علیه نفس دولت است»، و مارکسیست‌های بعدی با تأکید بر «دولت کارگری» مسئله‌ی آزادی انسان در اندیشه‌ی مارکس را از یاد بردند. مقاله‌ی دیگری با عنوان «دیکتاوری پرولتاریا در نگاه مارکس و انگلس» به موضوع مناقشه‌برانگیز «دیکتاتوری پرولتاریا» در اندیشه‌ی مارکس می‌پردازد. او نشان می‌دهد که واژه‌ی دیکتاتوری در سده‌‌ی نوزدهم نه به معنای «استبداد فردی» بلکه به‌معنای اعمال حاکمیت گروهی خاص در یک دوره‌ی خاص بحرانی بوده است. بنابراین منظور مارکس و انگلس از اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» یک شکل حکومتی خاص نبوده است، بلکه این مفهوم با قدرت طبقاتی و دموکراسی در پیوند است، چون برخلاف دیکتاتوری بورژوازی که در آن اقلیت صاحب سرمایه بر اکثریت حکومت می‌کنند، به دنبال حکومت کارگران (و اکثریت) است. مقاله‌‌ی دیگری با عنوان «اسطوره‌ی جبرباوری اقتصادی مارکس» به یکی از مناقشه‌برانگیزترین مسائل در فلسفه‌ی مارکس می‌پردازد. استیلمن در این مقاله دلیل می‌آورد این تصور که مارکس معتقد بود اقتصاد به تنهایی و به شکلی گریزناپذیر همه‌ی جنبه‌های زندگی بشر، فرهنگ و سیاست را تعیین می‌کند، بدفهمی یا اسطوره‌ای تحریف‌گر است که هم منتقدان و هم مارکسیست‌های ارتدکس آن را به مارکس نسبت داده‌اند. او توضیح می‌دهد که استعاره‌ی معروف «زیربنای اقتصادی» و «روبنای ایدئولوژیک» در آثار مارکس، نشان‌دهنده‌ی یک رابطه‌ی یک‌طرفه و مکانیکی نیست؛ بلکه این دو بخش در تعاملی دیالکتیکی و متقابل با هم عمل می‌کنند، و فرهنگ، حقوق و سیاست نیز بر روند اقتصاد تأثیر می‌گذارند. او همچنین به نقش مهم عاملیت انسان در اندیشه‌ی مارکس تأکید می‌کند: «انسان‌ها خود تاریخ‌شان را می‌سازند، اما نه آن‌گونه که می‌خواهند». بنابراین اگر جبرگرایی مطلق بر اندیشه‌ی مارکس حاکم بود، کوشش برای انقلاب و تغییر اجتماعی بی‌معنا می‌شد. استیلمن خوانش‌های تک‌خطی را نقد می‌کند و می‌گوید مارکس به جای «علّیت تک‌عاملی» (که در آن فقط اقتصاد علت همه چیز است)، به یک «فرآیند اجتماعی کل‌گرایانه» باور داشت که در آن شرایط مادی، محدوده‌ی احتمالات را تعیین می‌کنند، اما نتیجه‌ی نهایی به عملکرد انسان‌ها بستگی دارد. نکته‌ی اساسی اینجا است که سرمایه‌داری با صنعت مدرن و ماشینی‌سازی کار انسان، آزادی و عاملیت را از او سلب می‌کند. روی هم رفته مقاله‌های گردآوری‌شده در این کتاب فرصت خوبی را برای خواننده فراهم می‌آورند تا درباره‌ی کلیشه‌های معروف درباره‌ی اندیشه‌های مارکس بازنگری کند و ادعاهای گوناگون درباره‌ی او را با نظریه‌های خودش بسنجد. این مقاله‌ها از رهگذر یک بررسی انتقادی نشان می‌دهند بسیاری از تصورات رایج درباره‌ی مارکس هیچ گواه حقیقی‌ای ندارند و اغلب نتیجه‌ی افسانه‌پردازی و تحریف‌اند.  
سیزده دلیل خوب برای نجات دنیا
یادداشت
سیزده دلیل خوب برای نجات دنیا
چرا تخریب جهان خطاست؟ چند سال پیش من و همکارم مایکل نلسون در گردهمایی فیلسوفان محیط زیست در جنگل‌های کهن رشته‌کوه‌های کاسکید اورگن حضور داشتیم. مطمئنم که باران می‌بارید و درخت‌های پانصدساله‌ی سرخ سدر و صنوبرهای داگلاس آن‌قدر بلند بودند که گویی به ابرها می‌رسیدند. حتی اگر از آسمان باران نمی‌بارید، از ساقه‌های خزه‌پوش و گل‌های ریش‌ریش آویزان و از سرخ‌دارهای شیرین روییده در هر شکاف و گره‌های افراهای پهن‌برگ می‌بارید.  مایکل با سایر فیلسوف‌ها متفاوت است. شوخ‌طبع و بی‌محاباست و دل‌نگران جهان و به‌خصوص گرگ‌ها. او فیلسوف مقیم در مرکز مطالعه‌ی گرگ‌شناسی جزیره‌ی رویال دریاچه‌ی سوپریور و استاد کالج جنگلبانی ایالت اورگن است.  ما این گردهمایی را ترتیب داده بودیم تا اذهان را متوجه بحران‌های محیط زیست کنیم، ولی بحث‌های همکاران‌مان ما را شدیداً ناامید و خشمگین کرده بود. آن‌ها در یکی از زیباترین نقاط جهان بر سر این موضوع مجادله می‌کردند که رنگ شاداب و پُرطراوت سبز در خود جنگل وجود دارد یا به چشم ما فیلسوفان این‌چنین به نظر می‌آید.  من و مایکل کمی فاصله گرفتیم تا عقل‌مان را روی هم بگذاریم و ببینیم ما فیلسوفان (یا ما در مقام فیلسوف، به گفته‌ی فلاسفه) چگونه می‌توانیم تغییر ایجاد کنیم. دانشمندان جرئت به خرج دادند و مردم را هشیار کردند که تغییرات اقلیمی واقعی است، خطرناک است و در شرف وقوع. هیچ اتفاقی نیفتاد. بنابراین، آن‌ها کوشش‌های خود را دوچندان کردند، صدای‌شان را بلندتر کردند، به جاهایی رفتند که صدای‌شان شنیده شود. در رسانه‌ها آگاهی‌رسانی کردند، این افراد نازنین تصور می‌کردند که اگر مردم درک کافی از علم داشته باشند، دست به عمل خواهند زد. این‌بار چه اتفاقی افتاد؟ هیچ. متوجه شدیم که عدم موفقیت دانشمندان به دلیل خطایی منطقی و بنیادی بوده است. قیاس عملی را که از ارسطو به ما رسیده در نظر بگیرید. هر برهانی که با نتیجه‌گیری «چه باید کرد» پایان می‌گیرد باید دو مقدمه داشته باشد. مقدمه‌ی اول نهاده  نام دارد که معمولاً براساس علم است: «جهان چنین است و اگر تمدن‌ها در همین مسیر پیش بروند، احتمالاً چنین خواهد بود.» ولی شما نمی‌توانید بدون داشتن مقدمه‌ی دوم، از چیستی، «باید» را استدلال کنید. این را مقدمه‌ی هنجاری  می‌گویند، فرضی که معیار یا سنجه را تعیین می‌کند: به باور من جهان باید از این شیوه پیروی کند. براساس این دو مقدمه، و نه یکی از آن‌ها به‌تنهایی، می‌توان تشخیص داد که چه باید کرد. بنابراین نکته این است. دانشمندان درباره‌ی حقایق تغییرات اقلیمی به توافقی انکارناپذیر رسیده‌اند. اکنون لازم است که به همین شکل و با اتکا به تصوری روشن از ارزش‌های خویش، به توافقی برای فوریت اخلاقی اقدام در خصوص تغییرات اقلیمی دست یابیم. حال، آن‌چه نیاز داریم گفت‌وگویی است جهانی درباره‌ی مقدمه‌ی دوم: چه رؤیایی داریم؟ چه چیزی را گرامی می‌داریم؟ چه می‌جوییم؟ برای چه چیزی ارزش قایل‌ایم؟ دنیای خوب چگونه دنیایی است؟ اگر این‌ها را ندانیم، نمی‌توانیم سیاست‌های درستی اتخاذ کنیم و زندگی خود را تغییر دهیم. من و مایکل تصمیم گرفتیم گفت‌وگویی جهانی درباره‌ی مقدمه‌ی دوم راه بیندازیم. یکصد نامه برای مدافعان حقیقت نوشتیم از جمله دزموند توتو، سراسقف اعظم بارتولومیوِ اول قسطنطنیه، وانگاری ماتای، دالایی لاما، وندل بری، ان. اسکات مامدی، شیلا وات‌کلوتیر. از آن‌ها خواستیم که فقط به یک پرسش پاسخ دهند و در دوهزار کلمه یا کم‌تر بگویند که آیا ما با چنین امکانات گسترده‌ای که در جهان داریم، نسبت به آیندگان تعهد اخلاقی داریم؟ آن‌ها مقالات زیبایی فرستادند که سرشار از اعتقاد و معرفت بود و ما این مقالات را در کتاب زمینه‌ی اخلاقی چاپ کردیم. با وجود این‌که دلایل آن‌ها به مانند زمین، یخ و فرش بافته‌شده از پشم گوسفند بی‌شمار و متنوع بود، همه‌ی استدلال‌ها با سیزده رنگ متنوع در طرحی زیبا به هم تنیده شده بود. مایکل و من آن‌ها را به این صورت خلاصه کردیم: سیزده دلیل خوب برای نجات دنیا  نخست باید فکر کنیم اگر برای آن‌چه برای‌مان به‌غایت ارزشمند است کاری نکنیم، چه پیامدی خواهد داشت. آیا معنی زندگی اخلاقی این نیست که بتوانیم برای محافظت و مراقبت از چیزهایی که زیبا، نیکو و گرامی می‌دانیم کاری انجام دهیم؟  1.    می‌بایست به خاطر بالندگی و زندگی انسان اقدام کنیم. این اساس کار ماست. اگر زندگی و بالندگی انسان از شمار ارزش‌های اساسی است و اگر اختلال در محیط زیست هزینه‌ی وحشتناکی برای بشریت و چشم‌انداز زندگی داشته باشد، وظیفه‌ی اخلاقی ماست که مانع این اختلال شویم. کسانی هستند که ارزش زندگی انسان را نفی می‌کنند و می‌گویند زمین بدون «آفت» نوع انسان جای بهتری برای زیستن است. عده‌ای هم هستند که خطرات تغییرات اقلیمی را نفی می‌کنند. ولی اگر شما به ارزش انسان واقف‌اید و از تغییرات اقلیمی وحشت دارید هیچ بهانه‌ای برای عمل نکردن ندارید. 2.    می‌بایست به خاطر کودکان عمل کنیم، خواه به خاطر معصومیت آن‌ها و خواه به خاطر آینده‌شان. کودکان در جثه‌های کوچک خود حامل آینده‌ی نژاد بشری‌اند. شاید به خاطر عشقی که به کودک داریم، یا صرفاً نیروی محرک تکامل و اشتیاق باقی گذاشتن پاره‌ای از خودمان برای جهان. به هر دلیلی که باشد انسان متعهد است از آسیب کودکان جلوگیری کند. ولی درحالی‌که ما مشغول مال‌اندوزی برای فرزندان‌مان هستیم، جهانی را که برای آن‌ها باقی می‌گذاریم تهی و بی‌ثبات می‌کنیم و به آن‌ها آسیب می‌زنیم. اگر ما وظیفه داریم از کودکان در مقابل آسیب محافظت کنیم و اگر تخریب محیط زیست آشکارا به کودکان صدمه می‌زند، پس ما متعهد هستیم کوشش مضاعفی برای جلوگیری از تأثیرات مخرب انجام دهیم. 3.    می‌بایست دست‌به‌کار شویم، زیرا شکوفایی‌ها در یکدیگر تأثیر می‌گذارند. علوم بوم‌شناسی، حکمت باستانی و تقریباً همه‌ی ادیان دنیا به ما می‌گویند که زندگی به‌هم‌پیوسته است. انسان در نتیجه‌ی روابط پیچیده با هوا، اقلیم، حیوانات، خاک و خورشید است که ساخته می‌شود و پرورش می‌یابد. در نتیجه، زندگی انسان کاملاً بر سایر موجودات و پایداری نظام‌های دیگر متکی است. هر کس که اذعان می‌کند به انسان اهمیت می‌دهد ولی با «طبیعت» میانه‌ای ندارد عمیقاً گمراه است. اگر ما به رشد و شکوفایی انسان متعهدیم، می‌بایست به همه‌ی بخش‌های نظام‌هایی که وابسته‌شان هستیم نیز متعهد باشیم: از کوچک‌ترین نظام‌های زیست‌بومی گرفته تا عالی‌ترین کارکردهای زمان و باد. 4.    می‌بایست به خاطر زمین، نظام‌های پیچیده‌اش و وفور نعمت‌های آن اقدام کنیم. غفلت در استحکام بخشیدن به نظام‌های زمینْ بی‌مبالاتی بزرگی است و به این می‌ماند که احمقانه پاهایی را که به آن‌ها متکی هستیم بریده باشیم. درعین‌حال قصور اخلاقی نیز محسوب می‌شود، زیرا زمین، همانند جواهری سبز و منفرد در منظومه‌ی شمسی، فراتر از سودمندی‌اش به عنوان شالوده‌ی زندگی انسان، واجد ارزش است. آیا گنجشک‌ها و علف‌های دریایی، نهنگ‌های نوزاد و دسته‌ی کریل ها، ماهی‌های صخره‌های مرجانی، زغال‌اخته‌ها و خرس‌ها و همه‌ی موجودات زنده فقط به سبب برآوردن نیازهای انسان است که ارزش دارند؟ فقط خودخواهی و خودمحوری بی‌حدومرز می‌تواند به این طرز فکر منجر شود. در واقع، همه‌ی این موجودات دارای ارزش ذاتی و فی‌نفسه‌اند. ما فراتر از منافع خود وظیفه داریم از این سیاره‌ی بی‌همتا و گران‌قدر محافظت کنیم. چهار دلیل ذکرشده بر پایه‌ی پیامدهایی است که عمل کردن یا نکردن ما در مقابل تغییرات اقلیمی به دنبال دارد. البته ما بدون توجه به این پیامدها ناگزیر از اقدامی شرافتمندانه هستیم. این‌ها دلایلی هستند که ریشه در وظایف اخلاقی ما دارند. 5.    می‌بایست به وظایف خود به عنوان اشرف مخلوقات خداوند عمل کنیم. خدا به خلقت خود نظر انداخت و گفت: «نیکوست، بسیار نیکو.» ماهیان دریا، پرندگان آسمان و هر موجود زنده‌ای که روی زمین می‌خزد در چشم خداوند نیکوست. خشم و اندوه خداوند را تجسم کنید که می‌بیند خلقت او زیر پای طمع آدمی له می‌شود. اسقف اعظم بارتولومیو می‌گوید: «ارتکاب هر جرمی علیه طبیعت گناه محسوب می‌شود.» تمام نهادهای مذهبی و پیروان آن‌ها وظیفه‌ی دینی خود می‌دانند که از خلقت خداوند و هر تهدیدی نسبت به آن محافظت کنند. اکنون مهم‌ترین تهدید همان تخریب اقلیم و زیست‌بوم به دست انسان‌هاست. 6.    می‌بایست به تعهدات خود برای محافظت از حقوق انسان عمل کنیم. اگر انسان از حق زندگی، آزادی و دست‌یابی به شادی برخوردار است  پس نقض‌کنندگان محیط زیست بیش‌ترین صدمه‌ی ممکن را به حقوق انسان وارد می‌کنند. میلیون‌ها تَن به واسطه‌ی گرما، بی‌آبی، قحطی، سیل و بیماری‌های ناشی از جنگ و تغییرات اقلیمی ناگزیر از اساسی‌ترین حقوق انسان محروم می‌شوند. انکار حقوق انسانی در هر نظام قانونی و در هر سطحی جرم محسوب می‌شود. بنابراین شرکت‌های بزرگ و به‌خصوص دولت‌ها می‌بایست سیاست‌هایی را که به محیط زیست صدمه می‌زند متوقف کنند و در غیر این صورت از نظر قانون و اخلاق مسئول و پاسخ‌گو هستند.  7.    می‌بایست به تعهدات خود برای اقدامات منصفانه عمل کنیم. کسانی که با درو کردن منافع حاصله از استفاده‌ی مسرفانه‌ی سوخت‌های فسیلی سودهای کلان به جیب می‌زنند بار سنگین اعمال خود را به گُرده‌ی کسانی می‌اندازند که هیچ بهره‌ای از آن نمی‌برند ــ نسل‌های آینده، فقرا و حاشیه‌نشینانِ تمام دنیا و حیوانات و گیاهان زبان‌بسته. این کاملاً غیرمنصفانه است.  8.    می‌بایست به تعهد خود نسبت به نسل‌های آینده عمل کنیم. اصل اخلاقی «با دیگران چنان کن که دوست داری با تو رفتار کنند» با شدت خاصی در مورد تغییرات اقلیمی‌ای صدق می‌کند که ما برای نسل‌های بعد به‌ جا می‌گذاریم. همان‌طور که زندگی ما قطعاً به اعمال و سلوک پیشینیان‌مان وابسته است. فرزندان ما هم مانند ما به هوای پاک، آب گوارا، خوراک، مسکن و زیبایی طبیعت برای زندگی و آسایش نیاز دارند. این حداقل شرایط و لازمه‌ی بقاست که ما دست‌کم به فرزندان خود بدهکاریم و تخریب محیط زیست هر یک از این‌ها را تهدید می‌کند.  9.    می‌بایست به تعهد خود برای حق‌شناسی و رابطه‌ی متقابل عمل کنیم. ما مالک جهان نیستیم و اگر جهان از دست برود، برای به دست آوردن آن نمی‌توانیم کاری کنیم. زمین و زندگی موجودات روی زمین هدیه و موهبتی است که از ما می‌طلبد سپاس نعمت‌ها و سخاوت زمین را به‌جا آوریم و از آن مراقبت کنیم. همان‌طور که دلایل ذکرشده‌ی از یک تا نُه مشخص می‌کند، اقدام اخلاقی ناشی از احساس وظیفه و محاسبه‌ی نتایج برآمده از عمل کردن یا نکردن است. اما با همه‌ی این اوصاف، اقدام اخلاقی از حُسن رفتار انسانی ناشی می‌شود: این‌که در بهترین حالت چگونه هستیم و در این حالت چه رفتارهایی از ما سر می‌زند. 10.    می‌بایست اقدام کنیم زیرا واجد خصلت هم‌دلی هستیم. هم‌دلی ویژگی کسی است که می‌تواند خود را به جای موجودات دیگر بگذارد و رنج دیگران را مانند رنج خود حس کند. ولی رنج بی‌تقصیر بهایی است که نوع بشر به خاطر استفاده‌ی بی‌امان از سوخت‌های فسیلی می‌پردازد ــ رنج ناشی از تخریب ذخایر غذایی، فرسایش زیست‌بوم، آب آشامیدنی آلوده، امراض مسری، توفان‌های هولناک و سیل‌های فاجعه‌بار. انسانِ دارای حس شفقت اجازه نمی‌دهد آینده حامل بلا و اندوه باشد. 11.    می‌بایست عمل کنیم زیرا به جهان عشق می‌ورزیم. عشق ورزیدن به یک مکان مانند عشق ورزیدن به یک فرد با خود احساس شادی، پیوند و صلح را همراه دارد. ولی این همه‌ی ماجرا نیست. عشق‌ ورزیدن اعتمادی مقدس است. تصدیق ارزش مطلق چیزی است که دوستش می‌داریم و بستن پیمان بالندگی است با زندگی. کسی که به جهان با همه‌ی زیبایی و تسلایش عشق می‌ورزد نه اجازه خواهد داد جهان به خاطر بی‌تفاوتی و مشغله‌ی ذهنی از کف برود و نه به خاطر هوس‌های کوچک به آن خیانت می‌کند.  12.    می‌بایست عمل کنیم زیرا زیبایی جهان را حس می‌کنیم. جهان آفرینشی زیباست، حال به هر ترتیبی که خلق شده باشد و در همه‌ی سطوح حیرت‌آور، شگفت‌انگیز و الهام‌بخش است. نابود کردن روشنایی طبیعی پلانکتون  در یک ساحل تاریک که باشکوه‌تر از هر آسمان پُرستاره‌ای است که ون‌گوگ بتواند نقاشی کند یا کشتن درخت‌های یک رشته‌کوه که الهام‌بخش‌تر از هر خیالی است که بیرشتات  می‌توانست مجسم کند؟ این فقط تخریب نیست، بلکه جنایتی اخلاقی است. کسی که زیبایی زندگی را درمی‌یابد از آن با شور و شدتی وفادارانه محافظت می‌کند.  13.    می‌بایست عمل کنیم زیرا انسان‌هایی شریف هستیم. شاید زمانی فرارسد که امیدمان را از دست بدهیم، گویی هیچ‌چیز دیگر اهمیت ندارد. شاید زمانی برسد که احساس تعهد به خاطر خستگی زیاد رنگ ببازد. در چنین وضعیتی چیزی که برای‌مان باقی می‌ماند نیرو و شعف ناشی از شرافت اخلاقی است. عمل کردن با شرافت اخلاقیْ تطبیق دادن کردارمان با باورهای اخلاقی ماست، انجام دادن کار درست به این دلیل است که اعتقاد داریم درست است و هیچ دلیل پیچیده‌تری هم ندارد. از طریق یکایک تصمیم‌های روزمره‌مان درباره‌ی این‌که کجا خرج کنیم، چه چیزی بخوریم، چه چیزی بیاموزیم، چه چیزی بخریم، چه چیزی نخریم، چگونه فرزندان را پرورش دهیم (یا اصلاً این کار را بکنیم)، زمان را صرف چه کاری کنیم و چگونه با همسایه‌ها رفتار کنیم، از طریق یکایک این‌هاست که می‌توانیم زندگی‌مان را به اثری هنری مبدل سازیم، اثری که تجسم‌بخش عمیق‌ترین ارزش‌های ماست.   
عصر چرخ
باشگاه مخاطبان

«عصر چرخ» سلسله‌‌نشست‌های نقد و بررسی کتاب‌های نشر چرخ است که با حضور نویسنده یا مترجم کتاب و مهمانان برنامه (کارشناس‌ها و منتقدها) در کتاب‌فروشی چشمه‌ی کارگر برگزار می‌شود. شرکت‌کنندگان نیز پس از سخنرانی نویسنده یا مترجم کتاب و مهمانان برنامه دیدگاه‌ها و پرسش‌هایشان را مطرح می‌کنند. همچنین پوشه‌ی شنیداری این نشست‌ها در کانال تلگرام نشر چرخ بارگزاری می‌شود. شرکت در این جلسات برای عموم آزاد و رایگان است.

باشگاه مخاطبان