راستش او هیچ دلِ خوشی از مدرسه نداشت. کلاسها برایش خستهکننده بودند و خیلی کُند میگذشتند. خطکشیهای مدرسه هم سفتوسخت بود و او تویشان جا نمیشد و احساس رهایی و آزادی نمیکرد. شاید یکی از دلایلی که نویسنده شد همین است که میتواند آزادانه در خیالهایش پرسه بزند و هر شلنگوتختهای که دلش میخواهد بیندازد. تا حالا داستانها و کتابهای زیادی نوشته و ترجمه کرده. به بچهها داستاننویسی درس داده و جایزههای زیادی هم برده. با اینکه توی مدرسه شاگرد درسخوانِ منضبط موفقی نبود، ولی در دنیای هنر و داستان توانست خودِ واقعیاش را پیدا کند.
دعواهای تنوری ماجراهای هیجانانگیز پسری به اسم دَش است که به مدرسهی هیجانانگیز کوهاننشان میرود. شاید اگر مدرسهی او هم مثل دَش اینهمه برنامههای شگفتانگیز و درسهای هیجانانگیز داشت، او هم مثل دَش عاشق مدرسه میشد. مدرسهی خیالانگیز دَش او را به روزهای مدرسهاش میبرد. به شیطنتها و بازیگوشیهایی که درون همهی بچهمدرسهایها وجود دارد.
او امیدوار است از این کتاب خوشتان بیاید.