عجیب نیست که او را «حافظه زمانه» لقب دادهاند؛ هنوز خیلیها بعضی از بیتهای او را از حیث ظرافت و نبوغ با کلمات خواجه اشتباه میگیرند. تردیدی هم نیست که در دوران معاصر هیچکس به اندازهی او با زبان حافظ درنیامیخته و نتوانسته امکانات غزل را به نفع تاریخ ما به کار بگیرد. سایه تا آنجا پیش رفته که حتی برخی از منتقدان سخن از احیای دوبارهی این ساختار کلاسیک به میان آوردهاند. اما نباید فراموش کرد که او از بهترین شاگردان نیما نیز بود. شاگردی که میدانست از هرجای این رودخانهی خروشان میتوان آب برداشت. پس به جستوجوی غزلی رفت که همواره به دستاودهای شعر نو نیز چشم داشت و آکنده از زبان و تجربهی ویژهی عصر ما بود. شاعری که در نهایت توانست در هر دو سوی شعر (کلاسیک و نو) شیفتگان خودش را داشته باشد. شفیعی کدکنی دربارهی او مینویسد: «سایه بیآنکه مدعی خلق جهانی ویژهی خویش باشد، آینهدار غمها و شادیهای عصر ماست. او ظرایف بوطیقای حافظ را در خدمت تصویرگری بهاران و زمستانهای تاریخی انسان درآورده و در این راه سرآمد همه اقران خویش در طول این هفتصد سال است. او شاعر تاریخ ادبیات ایران است. شاعری در تراز حافظ و سعدی و ملکالشعرای بهار.»
اما تنها شعر سایه یا تصحیح درخشانش از دیوان حافظ نیست که از او چهرهای یگانه در دوران ما ساخته است. او موسیقیشناس بزرگی نیز بود و دورههای تعیینکنندهای از موسیقی نیمقرن اخیر به نام او پیوند خورده است. علاوه بر اینکه برخی از مهمترین تصنیفها روی کلام او نوشته شده، باید به نقش بیبدیل او در تهیهی برنامهی گلها نیز اشاره کرد. او بود که با هدایت چهرههای تاریخسازی چون محمدرضا شجریان و محمدرضا لطفی برگ تازهای به تاریخ موسیقی ایرانی افزود. و اینها همه در کنار یکدیگر از او فیگوری ممتاز در عصر ما ساخته بود که میتوانست دامنهی توفیق و محبوبیتش را در زمان حیات به چشم خود ببیند. شاعری که تا آخرین روزهای عمرش از موضع دوران جوانیاش پا پس نکشید و همچنان به سلامت تئوریک سوسیالیسم باور داشت، چنانکه رد این باور و حساسیت اجتماعی را در آثارش نیز میتوان پی گرفت. شاعری که بسیاری از سطرهایش در حافظهی جمعی ما حک شده و سالهاست که در حکم کنایه و مثل درآمده است. شاعر ارغوان و یادگار خون سرو، شاعر تاسیان و بانگ نی، شاعر انسان و آزادی و شادی که یکدم از ستایش «عشق» و «امید» دست نکشید.