خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

سفری درونی در دنیای بردوباخت

۲۵ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
برمک بهره‌مند
share
share
close
سفری درونی در دنیای بردوباخت

می‌خواهم این کتاب را بکوبم بر سر برمکی که از هجده‌سالگی سروکله‌اش در دفترهای خاطراتم پیدا شد و هر چه گذشت حضورش را سنگین‌تر کرد و بیش‌تر بر تمام وجودم سایه انداخت. زمانی اسمش را گذاشته بودم برمک درون. پای هر آن‌چه را در دفتر خاطراتم می‌نوشتم او امضا می‌کرد. دائم نق می‌زد و سرکوفت و حکم همسر، معلم اخلاق، مدیر مدرسه یا پدر و مادر سخت‌گیری را داشت که بعد از هر تجربه‌ای، هربار چشیدن طعم زندگی یا هر آتش سوزاندنی، دست‌به‌سینه یا دست‌به‌کمر روبه‌رویم می‌ایستاد، درحالی‌که سایه‌ی بلندش روی صورتم کش می‌آمد، و می‌گفت: «این 
چه کاری بود کردی؟ دیدی گفتم نکن؟ باز کار خودت رو کردی؟‌» 
سرکوفت‌ها تمامی نداشت و آن‌قدر تکرار شد تا بالاخره خیال خودم را راحت کردم. هم درِ دفتر خاطراتم را بستم، هم درِ تجربه و بیش‌تر دیدن و بیش‌تر چشیدن را. برمک درون را چال کردم در همان عمقی که از آن بیرون آمده بود و شروع کردم به زیستنی از نوع همان زیستن‌هایی که آدم‌ها به دنیا می‌آیند، درس می‌خوانند، کارمند می‌شوند، بازنشسته می‌شوند و می‌روند پی کارشان. اما انگار زندگی حتی نمی‌گذارد آدم نان و ماستش را بخورد و روزمرگی‌اش را بکند. چیزی درون ما هست به نام تلاش برای بقا که نمی‌گذارد همه‌چیزمان را رها کنیم و از بالای صخره‌ای بلند شیرجه بزنیم و، با لبخندی بر صورت، خودمان را بر زمینی سفت بکوبیم.
تلاش برای بقا در جان من هم جاری بوده و هست و همیشه آزارم داده. در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام میل به زنده ماندن، جنگیدن و پیروز شدن، مثل نوری که موقع خوابیدن چشم‌ها را می‌آزارد، اجازه نداده خواب راحتی داشته باشم. این نور چشم‌آزار در تابستان 2023 در قامت تنیس دوباره بر زندگی‌ام تابید. بازی‌ای به‌ظاهر جذاب و به‌کُنه تأثیرگذار اساس زندگی‌ام را تغییر داد و من را با قوانینی آشنا کرد که طبیعت و بشر برای بقا تعیین کرده‌اند؛ از نظریه‌ی بقای اصلحِ هربرت اسپنسر گرفته که می‌گوید طبیعت اشکال نامناسب را حذف می‌کند، همان‌طور که حریف ناشی می‌بازد و حذف می‌شود، تا نظریه‌ی انتخاب طبیعیِ داروین که می‌گوید گونه‌های قوی‌تر و سازگارتر زنده می‌مانند؛ چنان که راجر فدرر و رافائل نادال در دنیای تنیس اسطوره شده‌اند. 
تلاش برای بقا، یا به عبارتی تلاش برای پیروزی، باعث می‌شود انسان جسارت داشته باشد، ریسک کند، تاب بیاورد، شدت‌عمل به خرج دهد، حریف را ناکار کند و سرانجام پیروز شود. جنگیدن اما الزاماً شمشیر از رو بستن نیست. با پرخاشگری منفعلانه هم می‌شود جنگید و این کاری است که من بیش‌تر عمرم کرده بودم. اگر بخواهم از بار منفی این کلمه کم کنم، باید نامش را بگذارم «مقاومت منفی» و اگر بخواهم بر بار منفی‌اش بیفزایم، باید نامش را بگذارم «موش‌مردگی». اما آن را هر چه بنامم باز هم نمی‌توانم خودم را از پیله‌های بازدارندگی‌اش رها کنم. مقاومت منفی ذاتاً نوعی بازدارندگی دارد؛ نوعی پرهیز. تنیس به من آموخت که چه‌طور از این پرهیز دست بکشم، سینه سپر کنم و به میدان نبرد بروم. همین سینه سپر کردن موضوع این کتاب است و قصه‌ای که خواهید خواند قصه‌ی من است که، با آموختن تنیس، چه‌طور موش‌مردگی را کنار گذاشتم و تلاش کردم روحیه‌ای برای خودم دست‌و‌پا کنم تا در زمین تنیس به دنبال برد باشم و در میدان زندگی، با روی باز و دل خوش، به دنبال بقا.
در هزارتوی این مسیر با بزنگاه‌هایی رو‌به‌رو شدم که برای عبور از آن‌ها و پیروز شدن گاه باید به فریب و نیرنگ متوسل می‌شدم و گاه به قساوت؛ ویژگی‌هایی که اخلاقیات آن‌ها را پس می‌زند. اما این رفتارهای اغلب تلخ و غیرانسانی واقعیت‌هایی هستند که نمی‌توان نادیده‌شان گرفت؛ اگرچه «انسانیت» تا حدودی پادرمیانی کرده تا بشر بتواند صورتش را در مقابل این «ناانسان‌گری»ها سرخ نگه دارد. در دوره‌ی تنیس‌آموزی در کوستا دِل سول 
در جنوب اسپانیا، جایی که از مارس 2020 محل جدید زندگی‌ام شده، از کودک دوازده‌ساله‌ای که با سرعت باد می‌دوید و در تمرین‌ها از من جلو می‌زد تا ضربه‌های بیش‌تری به توپ بزند تا مادربزرگ هشتاد و یک‌ساله‌ای که هفته‌ای شش‌بار به باشگاه می‌آمد هم‌بازی‌ام شدند. بعضی‌ها با لبخند من را در زمین تنیس می‌پذیرفتند، بعضی‌ها چهره‌ای عبوس نشانم می‌دادند و بعضی دیگر زیر ضربه‌هایم لت‌و‌پار می‌شدند. هر بازی و هر مواجهه‌ای با آدم‌ها برایم داستانی بود و هر داستانی شد درسی برای زندگی. 
تنیس به عشق دوران میان‌سالی‌ام تبدیل شد چون، با وجود دردهای دیسک کمر و نارسایی دریچه‌ی میترال قلبم، من را هفته‌ای چندبار به زمین خاک رس می‌کشاند. تنیس‌باز شدن برایم مثل تولدی دوباره بود چون من را از پوسته‌ای بیرون کشید که حرکت به جلو و پیشرفت را برایم غیرممکن کرده بود؛ مانند زرهی سنگین که سال‌ها من را به یک مغلوب و حتی بدتر به یک بازنده تبدیل کرده بود. 
مثل پیام‌آوری که برای مردمانش رستگاری آورده، من هم راز رستگاری را پیدا کرده‌ام: اگر دوست دارید پیروز باشید، تنیس یاد بگیرید. البته در این مسیر باید برای کمی عرق ریختن، درد کشیدن، شستن دائم لباس‌های ورزشی، بیرون زدن انگشت کوچک پای‌تان از کفش ورزشی و روزها و روزها عضله‌درد آماده باشید اما بی‌شک ارزشش را دارد.
در این‌جا باید به دو نکته اشاره کنم: یادگیری تنیس برای من سفری درونی بود در دنیای بردوباخت؛ دنیایی که در یک سو فرد برنده شیرینی پیروزی‌اش را مزه‌مزه می‌کند و در سوی دیگر فرد بازنده تلخی شکستش را. دنیایی که در آن تنها وقتی یکی برنده می‌شود که دیگری شکست بخورد. در نتیجه ممکن است تجربیاتی که در این کتاب به آن‌ها اشاره کرده‌ام زیاد به درد کسی نخورد که می‌خواهد در معامله‌هایی گلیمش را از آب بیرون بکشد که نتیجه‌شان الزاماً برد یک طرف و باخت طرف دیگر نیست، مثل دلبری معشوقی برای یارش یا معامله‌ی دو تاجر بر سر مبادله‌ی کالایی که نهایتاً برای هر دو سودآور است. دیگر این‌که حین کندوکاو برای یافتن 
جواب سؤال‌هایم، نظر متفکران کهن و معاصر را جویا شده‌ام، بی‌آن‌که فیلسوف باشم یا روان‌شناس یا ادیب. در نتیجه درک من از اندیشه‌ی این متفکران در محدوده‌ی درک و تجربه‌ای شخصی معنا پیدا می‌کند که در این کتاب شرحش داده‌ام، نه بیش‌تر و نه کم‌تر. مثلاً قرار نیست با خواندن ضربه‌ی برنده کسی با فریدریش نیچه و فلسفه‌اش آشنا شود، اما در این کتاب شرح می‌دهم که درک من از گفته‌های نیچه چه‌طور کمکم کرد تا مسیرم را از مداراپیشگی تا گرفتن افسار زندگی در دست‌های خودم طی کنم. در نتیجه انتظارم از خوانندگان کتاب این است که هر آن‌چه را می‌خوانند در بستر همین دنیای بردوباخت و تجربیات شخصی من معنا کنند، نه بیش‌تر و نه کم‌تر. 
لیلا نصیری‌ها، همسرم، ویرایش اولیه‌ی ضربه‌ی برنده را بر عهده 
داشت. کتاب را خواند، فارسی‌اش را درست کرد و، مهم‌تر از همه، توصیفات تنیسی کتاب را کم کرد؛ توصیفاتی مثل شرح هشت‌مرحله‌ای و سه‌صفحه‌ای مربوط به ضربه‌ی فورهند که کتاب را شبیه کتابی درباره‌ی آموزش تنیس کرده بود. ویرایش او کمک کرد تا واکاوی‌های من برای تبدیل شدن به یک انسان برنده برجسته شوند و کتاب، که پیش‌تر اساساً شورو‌شوق من را برای یادگیری تنیس روایت می‌کرد، تبدیل شود به یک کتاب توسعه‌ی فردی. امیدوارم مطالعه‌ی ضربه‌ی برنده هم برای تنیس‌بازها جذاب باشد و هم برای کسانی که در بازی‌های بردوباخت دنبال پیروزی‌اند.
عنوان کتاب، ضربه‌ی برنده، به ضربه‌ای در تنیس اشاره دارد که کار را تمام می‌کند و توپ را می‌خواباند در زمین حریف اما، مثل هر کار بزرگ دیگری در زندگی، به سرانجام رساندنش نیازمند برنامه‌ریزی و استراتژی است. ضربه‌ی برنده، بیش‌تر از قدرت، با هوشمندی سروکار دارد. ابتدا باید زمینه‌ی حمله را مهیا کنید و بعد ضربه‌ی کاری را به ثمر برسانید. در پایان یادآور می‌شوم که برای حفظ حریم خصوصی افراد برخی نام‌ها در این کتاب تغییر کرده‌اند.
هشدار: این کتاب ممکن است تصور کلی‌تان را از انسانیت کمی مخدوش کند، چون تا جایی که من فهمیده‌ام پیروزی به نیرنگ و قساوت نیاز دارد. البته از نظر من ارزشش را دارد چون انگار این‌ها از رسوم اصیل زندگی و انسان بودن‌اند.

 

مطالب مشابه