خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / داستان

نخل دومِ وَد حامد

۲۹ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
طیب صالح
مترجم:
شیرین ملک‌فاضلی
share
share
close
نخل دومِ وَد حامد

پسرم، اگر برای سیاحت به روستای ما بیایی چه‌بسا زیاد نمانی. اگر زمستان باشد، وقتی درختان نخل بارور می‌شوند، ابری تیره را می‌بینی که بر سر روستا فرود آمده است. پسرم، این ابر نه غبار است و نه هنوز آن مِهی که بعد از بارندگی برمی‌خیزد. این ابر گله‌ی انبوهی از آن پشه‌خاکی‌ها است که همه‌ی راه‌های ورود را به روی کسانی می‌بندند که می‌خواهند به روستای ما بیایند. چه‌بسا قبلاً این حشرات موذی را دیده باشی ولی قسم می‌خورم که تابه‌حال این گونه‌ی خاص را ندیده‌ای. این توری را بگیر، پسرم، و روی سرت بکش. با این‌که در برابر این موجودات شرور از تو محافظت نمی‌کند، بی‌فایده هم نیست. یکی از دوست‌های پسرم را به یادم دارم، از همشاگردی‌های مدرسه‌اش. یک سال پیش، درست همین موقع‌ها، دعوتش کرد پیش ما بماند. قوم‌‌وخویش او شهرنشین بودند. یک شب ماند و روز بعد تب‌آلود بیدار شد؛ با آب‌ریزش بینی و صورت متورم و عهد کرد حتی یک شب دیگر هم پیش ما نماند.
اگر تابستان پیش ما بیایی خرمگس نصیبت می‌شود؛ مگس‌هایی گنده (به‌ قول خودمان) اندازه‌ی بره‌های بهاره. پشه‌خاکی‌ها در مقایسه با این‌ها هزاربار تحمل‌پذیر‌ترند: این‌ها مگس‌های وحشی‌اند، پسرم؛ گاز می‌گیرند، نیش می‌زنند، وزوز و ویژویژ می‌کنند. علاقه‌ی عجیبی به آدم دارند و تا بویش را حس کنند خودشان را به او می‌چسبانند. بپران‌شان، پسرم. خدا همه‌ی پشه‌خاکی‌ها را لعنت کند.
و اگر زمانی بیایی که نه تابستان باشد و نه زمستان، هیچ‌چیز نصیبت نمی‌شود. پسرم، بی‌شک تو هر روز روزنامه می‌خوانی، به رادیو گوش می‌دهی و هفته‌ای یکی‌دوبار به سینما می‌روی. اگر بیمار شوی این حق را داری که در بیمارستان درمانت کنند و اگر فرزند پسری داشته باشی، از امکان تحصیل در مدرسه برخوردار است. پسرم، می‌دانم از خیابان‌های تاریک بیزاری و دوست داری درخشش چراغ برق را هنگام شب ببینی. این را هم می‌دانم که چندان اشتیاقی به پیاده‌روی نداری و الاغ‌سواری هم کفل‌هایت را کبود می‌کند. آه، کاش، فرزندم، کاش جاده‌های شهری آسفالت‌شده... وسایل نقلیه‌ی مدرن... اتوبوس‌های خوب و راحت داشتیم... هیچ‌کدام این‌ها را نداریم. ما مردمانی هستیم که با هر چه خدا صلاح می‌داند به‌مان بدهد سر می‌کنیم.
فردا از روستای ما می‌روی، از این اطمینان دارم، و حق هم داری بروی. تو را چه به این‌همه سختی؟ ما مردمان پوست‌کلفتی هستیم و از این‌جهت با دیگران فرق داریم. ما به این زندگی دشوار عادت کرده‌ایم، به‌واقع دوستش هم داریم، ولی از هیچ‌کس نمی‌خواهیم چنین سختی‌هایی را متحمل شود. پسرم، فردا تو می‌روی، این را می‌دانم. بااین‌حال، قبلِ رفتنت بگذار یک چیز را نشانت بدهم؛‌ چیزی که به‌تعبیری مایه‌ی افتخار ماست. شما در شهرها موزه دارید، مکانی که در آن تاریخچه‌ی محلی و آثار بزرگ گذشتگان را حفظ می‌کنند. این چیزی را که می‌خواهم نشانت بدهم می‌توان موزه‌ای برای خودش دانست. این تنها چیزی است که اصرار داریم مهمانان‌مان حتماً ببینند.
یک‌بار مبلغی مذهبی از طرف حکومت آمد تا یک ماه پیش ما بماند. موقعی رسید که خرمگس‌ها هیچ‌وقت آن‌قدر چاق‌وچله نبودند. همان روز اول صورت مرد باد کرد. او مردانه تحمل کرد و شب دوم برای نماز مغرب به ما پیوست و پس از نماز از لذت‌های زندگی بَدوی برای‌مان گفت. روز سوم مالاریا انداخته بودش، به اسهال خونی مبتلا شده‌ و چشم‌هایش به‌کل قی کرده بود. ظهر به ملاقاتش رفتم و دیدم روی تخت دمر افتاده و پسری بالای سرش ایستاده و مگس‌ها را می‌پراند.
به او گفتم: «ای شیخ! در روستای ما چیزی وجود ندارد که به شما نشان بدهیم، بااین‌حال مایلم نخل دومِ ود حامد را ببینید.» نپرسید نخل دوم ود حامد چیست ولی گمان کردم درباره‌اش شنیده چون کیست که درباره‌اش نشنیده باشد؟ صورتش را بالا آورد، که مانند جگرسفید گاوِ ذبح‌شده بود؛ چشم‌هایش (همان‌طور که قبلاً گفتم)  کیپ بسته بود، گرچه می‌دانستم پشت مژه‌هایش تلخی‌ای پنهان است.
به من گفت: «به خدا قسم اگر این نخل دومِ جندل بود و شما مسلمانانی بودید که برای علی و معاویه جنگیدید  و من میان شما حَکَم بودم و سرنوشت‌تان در همین دو دست من بود، از جایم جم نمی‌خوردم،» و تفی بر زمین انداخت، انگار بخواهد لعنتم کند و رو از من برگرداند. بعد شنیدیم شیخ به کسانی که او را فرستاده بودند تلگراف زده و گفته: «خرمگس‌ها گردنم را تکه‌پاره کرده‌اند، مالاریا پوستم را سوزانده و اسهال خونی در روده‌ام جا خوش کرده. خدا خیرتان بدهد، به دادم برسید. این‌ها جماعتی هستند که هیچ نیازی به من یا هر مُبلغ دیگری ندارند.» و به این‌ترتیب آن مرد رفت و پس از آن حکومت دیگر مبلغی برای‌مان نفرستاد.
ولی پسرم، روستای ما به‌واقع شاهد حضور بسیار مردان صاحب قدرت و نفوذ بوده است، افرادی که نام‌شان مانند صدای دهل در مملکت پیچیده، کسانی که حتی در رؤیاهای‌مان هم نمی‌دیدیم به این‌جا پا بگذارند... به خدا قسم که آمدند، دسته دسته.
رسیده‌ایم. صبوری کن فرزندم، کمی دیگر نسیم نیم‌روزی می‌وزد و شر این حشرات موذی را از روی صورتت کم می‌کند.
این هم از این؛ نخل دومِ ود حامد.
ببین چگونه سر به فلک کشیده. ببین چگونه در زمین ریشه دوانده. به تنه‌ی پُر و ستبرش نگاه کن. مانند اندام زنی زیباروی، شاخه‌هایش در آسمان همچون یال سمندی سرمست! بعدازظهرها، خورشید که سرازیر می‌شود، نخل دوم از آن تپه‌ی بلند سایه‌اش را پهن می‌کند روی رودخانه تا کسی که آن‌سو نشسته بتواند در خنکای آن خستگی در کند. صبح‌ها، وقتی خورشید طلوع می‌کند، سایه‌ی درخت بر کشتزار و خانه‌ها می‌افتد و تا قبرستان بالا می‌کشد. به نظرت شبیه عقابی افسانه‌ای نیست که بال‌هایش را بر فراز روستا و همه‌ی ساکنانش پهن کرده؟ یک‌بار حکومت به‌ قصد اجرای طرحی کشاورزی تصمیم گرفت قطعش کند: گفتند بهترین مکان برای نصب پمپ جایی‌ست که نخل دوم قرار دارد. همان‌طور که می‌بینی، اهالی روستای ما فقط درگیر نیازهای روزانه‌شان هستند و به‌ خاطر ندارم هیچ‌وقت علیه چیزی شوریده باشند. بااین‌حال، وقتی خبر بریدن نخل دوم به گوش‌شان رسید همه یک‌صدا برخاستند و راه را بر مأمور منطقه بستند. این اتفاق در دوران حکم‌رانی اجنبی‌ها افتاد. مگس‌ها هم به کمک مردم آمدند؛ خرمگس‌ها. مردم هیاهوکنان دورِ مرد را گرفته بودند و فریاد می‌زدند اگر نخل دوم قطع شود تا آخرین نفر با حکومت می‌جنگند و این وسط مگس‌ها هم به جان صورت مرد افتاده بودند. همان‌طور که کاغذهایش توی آب پخش‌وپلا بودند شنیدیم که نالان فریاد زد: «بسیار خب... نخل دوم سرِ جایش می‌ماند... طرح نمی‌ماند.» و به این‌ترتیب نه از پمپ خبری شد و نه از طرح کشاورزی و ما نخل دوم‌مان را حفظ کردیم.
پسرم، بیا برویم به خانه چون حالا وقت گپ زدن در فضای باز نیست. این ساعت‌های دم غروب درست وقتی‌ست که لشکر پشه‌خاکی‌ها قبل خواب‌شان حسابی به جنب‌وجوش می‌افتند. چنین موقعی کسانی که به آن‌ها عادت ندارند و مثل ما پوست‌کلفت نشده‌اند نمی‌توانند نیش‌شان را تحمل کنند. نگاهش کن، پسرم، به نخل دوم نگاه کن: بلندبالا، سرافراز و مغرور، انگار... انگار بتی کهن باشد. از هر کجای روستا می‌توانی ببینی‌اش... به‌واقع از چهار روستا آن‌ورتر هم می‌توانی ببینی‌اش.
تو فردا از روستای ما می‌روی، شکی در این نیست، یادگارهای همین پیاده‌روی کوتاه‌مان بر صورتت، گردنت و دست‌هایت پیداست. بااین‌حال، قبل رفتنت بگذار قصه‌ی نخل، نخل دومِ‌ ود حامد را به سرانجام برسانم. پسرم، بفرما داخل، خانه‌ی خودت است.
می‌پرسی چه کسی نخل دوم را کاشت؟ پسرم، هیچ‌کس آن را نکاشت. آیا زمینی که بر آن رشد کرده زمین مناسب کشت‌وکار است؟ نمی‌بینی سنگلاخی‌ست و تا حد زیادی بالاتر از بستر رودخانه؟ مانند پایه‌ی تندیس، در حالی‌که رودخانه پایین آن همچون ماریِ مقدس، یکی از آن خدایان کهن مصری، پیچ‌وتاب می‌خورد؟ پسرم، هیچ‌کس آن را نکاشته. چایت را بنوش پسرم چرا که حتماً بعد از تجربه‌ی سختی که از سر گذراندی به آن نیاز داری....چه‌بسا خودش روییده باشد، گرچه هیچ‌کس آن را به‌شکلی جز آن‌چه امروز دیدی به یاد نمی‌آورد. پسران ما تا چشم باز کردند آن نخل را بالای سر روستا دیدند. و ما، وقتی به خاطرات کودکی‌مان بازمی‌گردیم، به آن خط فاصلی که از آن سویش هیچ به یاد نمی‌آوریم، در ذهن‌مان نخل دوم غول‌پیکری را ایستاده بر کناره‌ی رودخانه می‌بینیم؛ هر چیزی در پس آن مانند نور محوی‌ست که نه نور سحرگاه، بلکه نوری‌ست که درست پیش از دمیدن سحر می‌تابد. پسرم، گمان می‌کنی می‌توانی حرفم را بفهمی؟ آیا متوجه این احساسی که در ذهن دارم ولی از گفتنش عاجزم، هستی؟ هر نسل تازه‌ای نخل دوم را چنان می‌یابد که گویی با تولد آن‌ها زاده شده و پابه‌پای آن‌ها قد می‌کشد. برو و با اهالی این روستا همنشینی کن و گوش بسپار به آن‌ها که رؤیاهای‌شان را بازگو می‌کنند. مردی از خواب بیدار می‌شود و به همسایه‌اش می‌گوید خود را در مسیر شنی درندشتی دید؛ شن‌هایی به سفیدی نقره‌ی ناب. قدم که برمی‌داشت پاهایش در شن فرو می‌رفت و به‌دشواری می‌توانست آن‌ها را بیرون بکشد و رفت و رفت تا این‌که تشنگی بر او غلبه کرد و گشنگی امانش را برید و شن‌ها همچنان در اطرافش تا بیکران‌ گسترده بودند، و او از تپه‌ای بالا رفت و به نوک تپه که رسید جنگلی انبوه از نخل‌های دوم به چشمش خورد که وسط آن تک‌درختی بلند قرار داشت که درمقایسه با بقیه‌ی درخت‌ها همچون شتری میان گله‌ی بزها به نظر می‌رسید و مرد از تپه که پایین آمد، دید انگار زمین در برابرش جمع شده چنان‌ که فقط با قدمی، قدم دوم و قدم سوم، از زیر نخل دومِ ود حامد سر درآورد و بعد ظرفی حاوی شیر یافت، سطحش هنوز پوشیده از کف شیر تازه و گرچه آن‌قدر نوشید که تشنگی‌اش فرونشست، از شیر ذره‌ای کم نشد. در این هنگام همسایه‌اش می‌گوید: «شاد باش که از رنج‌هایت رها شدی.»
همچنین می‌شنوی که زنان به دوستان‌شان می‌گویند: «انگار سوار بر قایقی از کانالی در دریا می‌گذشتم، کانالی آن‌چنان باریک که می‌توانستم دست‌هایم را از هم باز و کرانه‌ی هر دو سو را لمس کنم. یک‌باره بر ستیغ موجی سترگ بودم که من را بالا برد، تا آن‌جا که کم مانده بود ابرها را لمس کنم، بعد من را به قعر گودالی تاریک و بی‌انتها فروکشید. از ترس شروع کردم به فریاد کشیدن ولی انگار صدایم در گلویم گیر کرده بود. ناگهان متوجه شدم کانال کمی گشاد می‌شود. بر کرانه‌های هر دو سو درختانی سیاه، بی‌برگ و خاردار دیدم که نوک‌های‌شان به سر قوش می‌مانست. دیدم دو کرانه به هم نزدیک و بر من تنگ می‌شوند و انگار درختان به‌سوی من قدم برمی‌دارند. وحشت سراپایم را گرفته بود و از ته گلویم داد زدم: «یا ود حامد!» همان‌طور که نگاه می‌کردم مردی را دیدم با چهره‌ای نورانی و ریش انبوه سفیدِ سرازیر بر سینه‌، جامه‌ای سفید و پاکیزه بر تن و رشته‌ای تسبیح از کهربا در دست. دستش را که بر پیشانی‌ام می‌گذاشت گفت: «نترس،» و من آرام گرفتم. بعد، دیدم کرانه‌ها از هم گشوده می‌شوند و آب به‌نرمی جریان می‌یابد. سمت چپ را نگاه کردم و مزارع ذرت‌های رسیده را دیدم و چرخ‌آب‌ها را که می‌چرخیدند و رمه‌ها را که می‌چریدند و بر کرانه، نخل دوم ود حامد ایستاده بود. قایق رفت تا زیر درخت پهلو بگیرد و مرد جلوتر از من قدم بیرون گذاشت، قایق را بست و دستش را به سوی من دراز کرد. بعد، با تسبیحش آرام بر شانه‌ام زد و میوه‌ی دوم را از روی زمین برداشت و در دستانم گذاشت. رو که برگرداندم دیگر آن‌جا نبود.» پس دوستش به او گفت: «او ود حامد بود... بیماری‌ای خواهی گرفت که تا پای مرگ می‌کشاندت ولی جان سالم به‌ در می‌بری. باید زیر نخل دوم برای ود حامد خیرات کنی.»
بنابراین، پسرم، این‌ چنین است که حتی یک مرد یا زن، پیر یا جوان، نیست که شب‌ها، جایی در خواب‌هایش، نخل دوم ود حامد را نبیند.
می‌پرسی چرا اسمش نخل دوم ود حامد است و ود حامد کیست؟ صبور باش، پسرم... یک فنجان دیگر چای بنوش.
اوایل پا گرفتن حکومت خودمختار، کارمندی حکومتی آمد تا به‌اطلاع‌مان برساند قصد دارند ایستگاهی برای کشتی بخار برپا کنند. گفت حکومت ملی میل دارد به ما کمک کند و شاهد پیشرفت‌مان باشد، و همان‌طور که حرف می‌زد صورتش از شوق می‌درخشید. ولی متوجه شد چهره‌هایی که دورش را گرفته‌اند هیچ واکنشی بروز نمی‌دهند. پسرم، ما مردمانی اهل سفر نیستیم و وقتی برای کار مهمی، مثل زمین یا مشورت گرفتن درباره‌ی امور مربوط به طلاق، قصد این کار را کنیم، صبح سوار الاغ‌های‌مان می‌شویم و بعد، در روستای مجاور، سوار کشتی بخار می‌شویم. پسرم، ما به این شیوه خو گرفته‌ایم، به‌واقع دقیقاً به همین دلیل است که الاغ پرورش می‌دهیم. پس جای تعجب ندارد که مأمور حکومت در چهره‌های مردم هیچ نشانی از خشنودی‌شان به‌خاطر شنیدن این خبر نیافت. ذوق مأمور حکومت کور شد و چون دیگر عقلش قد نمی‌داد، به تته‌پته کردن افتاد. پس از مدتی سکوت، کسی از او پرسید: «ایستگاه کجا خواهد بود؟» مأمور در جواب گفت که فقط یک جای مناسب وجود دارد، جایی که نخل دوم قرار گرفته. اگر در آن لحظه زنی را می‌آوردی و لخت مادرزاد در میان آن مردان می‌ایستاندی، آن‌قدر حیرت‌زده نمی‌شدند که از آن حرف حیرت کردند. یکی از مردان شتاب‌زده در جواب مأمور گفت: «کشتی بخار معمولاً چهارشنبه‌ها از این‌جا می‌گذرد. اگر ایستگاه درست کنید، کشتی بعدازظهر چهارشنبه به این‌جا می‌رسد.» مأمور جواب داد زمان معین برای توقف کشتی بخار در این روستا چهار بعدازظهر چهارشنبه است.
مرد جواب داد: «ولی ما همان موقع به زیارت مقبره‌ی ود حامد پای نخل دوم می‌رویم، همان موقعی که زن و بچه‌های‌مان را می‌بریم و خیرات می‌کنیم. هر هفته این کار را می‌کنیم.» مأمور خنده‌کنان جواب داد: «خب روزش را عوض کنید.» اگر مأمور همان دم به این مردان می‌گفت که تک‌تک‌شان حرام‌زاده‌اند، آن‌قدر خشمگین نمی‌شدند که از این فرمایش به خشم آمدند. یکپارچه برخاستند، به سمت او هجوم بردند و اگر من دخالت نمی‌کردم و از چنگ آن‌ها بیرون نمی‌کشیدمش، به‌یقین او را کشته بودند.
آخ آخ. یک هفته است که کمرم اذیتم می‌کند. پسرم، گمان می‌کنی از چه باشد؟ البته خودم می‌دانم علتش فقط پیری‌ست... کجایی جوانی! جوانی، صبحانه نصف گوسفند را می‌خوردم، شام شیر پنج گاو را می‌نوشیدم و می‌توانستم یک گونی خرما را با یک دست بلند کنم. هر که بگوید تا حالا در کُشتی زمینم زده دروغ می‌گوید. به‌م می‌گفتند: «تمساح.» یک‌بار رودخانه را شنا کردم درحالی‌که با سینه‌ام قایقی پر از بار گندم را به ساحل آن‌سو هل می‌دادم... آن هم شب‌هنگام! در ساحل چند مرد روی چرخ‌آب‌های‌شان کار می‌کردند و وقتی من را دیدند که قایق را به سوی‌شان هل می‌دهم از وحشت لباس‌های‌شان را انداختند و فرار کردند. داد زدم: «آهای شماها! چه مرگ‌تان است؟ شرم بر شما! مگر مرا نمی‌شناسید؟ من تمساحم. خدای من، خود شیطان هم از دیدن چهره‌ی زشت شما رم می‌کند.»
پسرم، پرسیدی بیمار که می‌شویم چه می‌کنیم؟ می‌خندم چون می‌دانم در سرت چه می‌گذرد... شما شهری‌ها به کوچک‌ترین بهانه شتابان خود را به بیمارستان می‌رسانید. اگر یکی از شماها انگشتش آسیب ببیند، بدوبدو سراغ دکتر می‌رود و دکتر انگشتش را باندپیچی می‌کند و او روزها دستش را با نواری از گردن آویزان نگه می‌دارد و تازه خوب هم نمی‌شود. یک‌بار در مزرعه مشغول کار بودم که چیزی انگشتم را گزید؛ همین انگشت کوچکم را. از جا پریدم و در علف‌های دوروبرم سرک کشیدم و ماری را در کمین یافتم. به جان‌تان قسم از کل دست من درازتر بود. سرش را گرفتم و میان دو انگشتم له کردمش، بعد انگشتم را گاز گرفتم، خون را مکیدم و مشتی خاک برداشتم و روی زخم مالیدم.
ولی این‌ که موردی جزئی بود. وقتی مرضی جدی می‌گیریم چه می‌کنیم؟ همین همسایه‌ی ما، ببین... یک روز گردنش ورم کرد و دو ماه توی تخت افتاد. شبی تب تندی کرد و دم سحر از بستر بلند شد و کشان‌کشان خودش را رساند به... بله، پسرم، خودش را رساند به نخل دوم ود حامد. زن تعریف کرد چه شد. گفت: «زیر درخت دوم بودم، توان کافی برای ایستادن نداشتم، و از ته گلو فریاد زدم: «یا ود حامد، به تو پناه آورده‌ام تا نگهدارم باشی... این‌جا بر قبر تو و زیر نخل دوم تو می‌خوابم. یا می‌گذاری بمیرم یا شفایم می‌دهی؛ از این‌جا جم نمی‌خورم تا یکی از این‌ دو شود.» و بعد، از ترس پاهایم را توی شکم جمع کردم.» زن روایتش را ادامه داد: «و چیزی نگذشت که خوابم برد. در آن حالِ میان خواب‌وبیداری، یکهو صدای تلاوت قرآن را شنیدم و نوری درخشان، به تیزی لبه‌ی چاقو، تابید، دو کرانه‌ی رودخانه را به‌هم پیوند داد و دیدم که نخل دوم به سجده افتاده. قلبم چنان تند می‌تپید که خیال کردم الآن است از دهانم بیرون بپرد. دیدم پیرمردی وارسته با ریشی سفید و ردایی سفید و پاکیزه بر تن نزدیکم می‌شود، با لبخندی بر چهره. با تسبیحش ضربه‌ای آرام به سرم زد و بلند گفت: «برخیز!» قسم می‌خورم بی‌آن‌که بدانم چگونه، از جا برخاستم و به خانه برگشتم گرچه نمی‌دانم چگونه. سحرگاه به خانه رسیدم و شوهرم، پسرم و دخترانم را بیدار کردم. به شوهرم گفتم آتش روشن کند و چای بگذارد، سپس، به دخترانم امر کردم به شادی کِل بکشند و همه‌ی اهالی روستا به خانه‌ی ما هجوم آوردند. قسم می‌خورم پس از آن دیگر هرگز نترسیدم و بیمار هم نشدم.»
بله، پسرم، ما مردمانی هستیم که گذارمان به بیمارستان نیفتاده. برای موارد جزئی مانند عقرب‌گزیدگی، تب، رگ‌به‌رگ شدن و شکستگی توی رخت‌خواب می‌افتیم تا علاج شویم. مشکل جدی پیدا کنیم، سراغ نخل دوم می‌رویم.
پسرم، میل داری برایت قصه‌ی ود حامد را بگویم یا می‌خواهی بخوابی؟ شهری‌ها تا دیروقت نمی‌خوابند، این را درباره‌شان می‌دانم. ولی ما به محض این‌که پرنده‌ها ساکت شوند، مگس‌ها از پیله کردن به رمه دست بردارند، برگ‌های درختان آرام بگیرند، مرغ‌ها جوجه‌های‌شان را زیر بال‌های‌شان جمع کنند و بزها به پهلو بیفتند تا علوفه‌ی جمع‌شده در طول روز را نشخوار کنند، می‌خوابیم. ما و حیوانات‌مان شبیهِ هم هستیم. صبح‌ها هر وقت بیدار می‌شوند، بیدار می‌شویم و هر وقت می‌خوابند، می‌خوابیم و نفس کشیدن ما و آن‌ها یک الگوی ازپیش‌معلوم را دنبال می‌کند. 
پدرم، از قول پدربزرگم، می‌گفت: «در روزگار گذشته، ود حامد برده‌ی مردی نابکار بود. او یکی از اولیاء مقدس خداوند بود ولی ایمانش را در دلش نگه می‌داشت و جرئت نداشت آشکارا عبادت کند مبادا ارباب نابکارش او را بکشد. وقتی دیگر نتوانست این مرد بی‌ایمان را تحمل کند، از خداوند خواست او را برهاند و آوایی به او گفت که سجاده‌اش را بر آب پهن کند و هر کجای کرانه که ایستاد، از آن فرود بیاید. سجاده او را در درست جایی پیاده کرد که امروز نخل دوم قرار دارد و همیشه زمینی بی آب‌وعلف بود. و تک‌وتنها آن‌جا ماند و تمام روز به عبادت نشست. شب‌هنگام، مردی با ظرف‌هایی پرغذا نزد او آمد و او غذاها را خورد و تا خودِ سحر به نیایش ادامه داد. همه‌ی این‌ها پیش از شکل گرفتن روستا رخ داد. انگار این روستا، با ساکنانش، چرخ‌آب‌ها و بناهایش، از زمین جدا بود. هر که بگوید از تاریخچه‌ی پیدایش این روستا خبر دارد دروغ‌گو است. مکان‌های دیگر اول کوچک‌اند و کم‌کم رشد می‌کنند و بزرگ‌تر می‌شوند ولی روستای ما یک‌شبه ظاهر شد. جمعیت آن نه کم می‌شود و نه زیاد و شکل‌وشمایلش هم تغییر نمی‌کند. از وقتی روستای ما وجود داشته، نخل دوم ود حامد هم بوده و همین است که هیچ‌کس به‌ خاطر ندارد چه‌طور به وجود آمده، چه‌طور نخل دوم در تکه‌زمینی سنگلاخ کنار رودخانه رشد کرده و همچون دیده‌بانی بر فرازش قد کشیده.
پسرم آن نرده‌های آهنی دورش را، وقتی تو را به دیدارش برده بودم، یادت هست؟ آن پلاک مرمری را بر پایه‌ی سنگی یادت هست که نام نخل دوم ود حامد بر آن نوشته شده؟ نخل دوم را با هلال‌های زراندود بر بالای قبر یادت هست؟ از وقتی خدا نخل دوم را این‌جا نشاند، آن‌ها تنها چیزهای جدیدی هستند که به روستا راه یافته‌اند و حالا می‌خواهم قصه‌ی همه‌ی این‌ها را برایت بگویم.
فردا که از این‌جا رخت بربندی (و به‌یقین این کار را می‌کنی، با صورتی بادکرده و چشمانی ملتهب) روا نیست نفرینش کنی، بلکه بلندنظرانه به ما فکر کن و به چیزهایی که امشب گفتم چون آن‌ وقت شاید دریابی که آشنایی‌ات با ما آن‌قدرها هم بد نبوده.
به‌ خاطر داری که چند سال پیش ما نمایندگانی در مجلس و احزاب سیاسی داشتیم و چه رفت‌وآمدهایی که هیچ نمی‌توانستیم ازشان سردربیاوریم. گاهی جاده‌ها غریبه‌هایی را درست دم خانه‌هامان می‌رساندند، مانند امواج دریا که علف‌هایی غریب را به ساحل می‌آورند. گرچه اقامت هیچ‌کدام‌شان بیش از یک شب طول نمی‌کشید، اخبار  غوغایی را که در پایتخت جریان داشت برای‌مان می‌آوردند. یک روز به ما گفتند جای حکومتی که امپریالیسم را ساقط کرده، حکومتی دیگر آمده که اعضا و هیاهویش از قبلی هم بیش‌تر است. ازشان پرسیدیم: «و چه‌کسی آن را تغییر داده؟» ولی جوابی نگرفتیم. اما از وقتی نگذاشتیم جای نخل دوم ایستگاه برپا کنند، دیگر هیچ‌کس آرامش زندگی‌مان را برهم نزد. دو سال گذشت بی آن‌که بدانیم چه شکلی از حکومت سر کار آمده، سیاه یا سفید. فرستادگان حکومتی از روستای‌مان عبور می‌کردند بی‌آن‌که در آن اقامت کنند و ما هم خدا را شاکر بودیم که شر آن‌ها را از سر ما کم کرده. به همین منوال گذشت تا این‌که چهار سال پیش، حکومتی جدید جای اولین حکومت را گرفت. انگار این قدرت جدید بخواهد وجودش را به رخ‌مان بکشد، یک‌ روز که بیدار شدیم دیدیم مأموری با کلاهی گنده و کله‌ای کوچک، همراه دو سرباز، پای نخل دوم اندازه‌گیری و محاسباتی می‌کند. ازشان پرسیدیم جریان چیست و آن‌ها در پاسخ گفتند حکومت می‌خواهد زیر نخل دوم  ایستگاهی برای کشتی بخار برپا کند.
به‌شان گفتیم: «ولی ما که جواب‌مان را به شما داده‌ایم. چه چیز باعث شد گمان کنید این‌بار می‌پذیریم؟»
گفتند: «حکومتی که تن به خواسته‌ی شما داد ضعیف بود ولی حالا اوضاع تغییر کرده.»
سرت را درد نیاورم، پس کله و گردن‌شان را گرفتیم و پرت‌شان کردیم توی آب، بعدش رفتیم سر کاروبارمان. به یک هفته نکشید که دسته‌ای از نیروهای نظامی به سرکردگی مأمور کله‌کوچک و کلاه‌گنده، سررسیدند و مأمور سرشان داد زد که: «آن مرد را دستگیر کنید، و آن‌یکی را، و آن‌یکی را،» تا این‌که بیست نفرمان را گرفتند، من هم در میان‌شان. یک ماه زندانی بودیم، بعد یک روز همان سربازهایی که ما را آن‌جا انداخته بودند درهای زندان را باز کردند. ازشان پرسیدیم جریان چیست ولی هیچ‌کس چیزی نگفت. بیرونِ زندان گردهم‌آیی بزرگ مردم را دیدیم. به محض این‌که ما را دیدند فریاد شادی و هلهله سر دادند و مردمانی با لباس‌های تروتمیز، بوی تند عطر و ساعت‌های طلای براق بر مچ‌ دست‌های‌شان ما را در آغوش گرفتند. ما را میان موج جمعیت نزد قوم‌وخویش خودمان برگرداندند. آن‌جا با جمعیتی باورنکردنی از مردم، گاری‌ها، اسب‌ها و شترها مواجه شدیم. به یکدیگر گفتیم: «غوغا و هیاهوی پایتخت به ما هم رسید.» ما بیست نفر را به صف کردند. مردم از جلوی‌مان می‌گذشتند و با ما دست می‌دادند: نخست‌وزیر... رئیس مجلس... رئیس سِنا... عضو حوزه‌ی انتخاباتی فلان... عضو حوزه‌ی انتخاباتی بهمان. ما به یکدیگر نگاه می‌کردیم بدون آن که ذره‌ای بفهمیم دوروبرمان چه خبر است، جز این‌که دست‌های‌مان از آن‌همه فشرده شدن در دست‌های آن رؤسا و نمایندگان مجلس درد گرفته بود. بعد، ما را همراه جماعتی بزرگ پای نخل دوم و قبر بردند. نخست‌وزیر سنگ بنای یادبودی را که دیده‌ای و طاقی را که دیده‌ای و نرده‌هایی را که دیده‌ای گذاشت. به همان شیوه که گردباد مدتی می‌تازد و بعد می‌گذرد، آن لشکر عظیم هم همان‌قدر ناگهانی که آمده بود، ناپدید شد، بی‌آن‌که حتی یک شب در روستا بماند. تعجبی هم ندارد چون خرمگس‌ها، به‌خصوص آن سال، به اندازه‌ی زمانی که مبلغ نزد ما آمده بود، گنده و چاق بودند و همان‌قدر وزوز و ویژویژ می‌کردند.
بعدها، یکی از آن غریبه‌هایی که شاهراه‌ها و کوره‌راه‌ها به روستای ما رسانده بود ماجرای آن‌همه هیاهو و دردسر را برای‌مان تعریف کرد.
او گفت: «از وقتی این حکومت به قدرت رسید مردم دل خوشی از آن نداشتند چون می‌دانستند با خریدن تعدادی از نمایندگان مجلس سر کار آمده‌اند. بنابراین مدتی دندان روی جگر گذاشتند و منتظر ماندند تا فرصتی مناسب پیش بیاید، و در همین حین، مخالفان پی جرقه‌ای بودند که آتش معرکه را روشن کنند. حادثه‌ی نخل دوم که پیش آمد و شماها را بردند و به بند کشیدند، روزنامه‌ها خبر را منتشر کردند و رهبر حکومتی که کناره‌گیری کرده بود، نطقی آتشین در مجلس ایراد کرد و گفت: «این حکومت به چنان حدی از خودکامگی رسیده که در باورهای مردم هم دخالت می‌کند، در مقدساتی که بسیار برای‌شان محترم‌اند.» بعد، با ژستی باابهت و صدایی گرفته از هیجان گفت: «از نخست‌وزیر گران‌قدرمان درباره‌ی نخل دوم ود حامد بپرسید! بپرسید چه‌طور به خودش اجازه داد افراد و نوچه‌هایش را بفرستد تا آن مکان منزه و مقدس را هتک حرمت کنند!»
از آن روز، ما از وجود حکومت جدید بی‌خبر بودیم و حتی یک نفر از آن مردان گردن‌کلفتی که به دیدارمان آمده بودند، پیدای‌شان نشد و ما خدا را شاکر بودیم که شر دست دادن به آن‌ها را از سر ما کم کرده است. زندگی ما به روال گذشته بازگشت: بی پمپ آب، بی طرح کشاورزی، بی ایستگاه کشتی بخار. بااین‌حال نخل دوم‌مان را حفظ کردیم که بعدازظهرها سایه‌اش را بر کرانه‌ی جنوبی می‌گسترَد و صبح‌ها سایه‌اش را بر مزارع و خانه‌ها و تا بالای مقبره می‌گسترَد و رودخانه هم زیر آن، همچون مار افسانه‌ای مقدسی جاری‌ست. به‌هر‌حال، روستای ما صاحب یادبودی مرمری، نرده‌ای آهنی و طاقی با هلال‌های زراندود شده است.
مرد که گفتنی‌هایش را تمام کرد، با لبخندی رازآلود بر گوشه‌ی لب‌هایش، همچون سوسوی چراغی، به من نگاه کرد.
پرسیدم: «و حالا قرار است کِی پمپ آب نصب کنند و طرح کشاورزی و ایستگاه کشتی بخار راه بیندازند؟»
قبل آن‌که جوابم را بدهد، مدتی کوتاه سرش را پایین انداخت: «وقتی مردم بخوابند و دیگر درخت دوم را در خواب‌های‌شان نبینند.»
پرسیدم: «و آن زمان کی می‌رسد؟» و او در جواب گفت: «اشاره کرده بودم که پسرم در شهر مشغول تحصیل است. من به آن‌جا نفرستادمش؛ فرار کرد و سرخود رفت و امیدوارم همان جا که هست بماند و برنگردد. وقتی پسرِ پسرم از مدرسه فارغ‌التحصیل شود و تعداد مردانی جوان با روحیه‌ای بیگانه با روحیه‌ی ما افزایش یابد، شاید آن‌موقع پمپ آب را نصب کنند و طرح کشاورزی را راه بیاندازند... شاید آن‌موقع کشتی بخار در روستای ما توقف کند... پای نخل دوم ود حامد.»
به او گفتم: «گمان می‌کنی روزی نخل دوم را قطع کنند؟» مدتی طولانی به من نگاه کرد، انگار بخواهد با چشمان خسته و نمناکش چیزی را به من بگوید که ناتوان است از به کلام درآوردنش. «کم‌ترین ضرورتی برای قطع کردن نخل دوم وجود ندارد. هیچ دلیلی برای از بین بردن مقبره وجود ندارد. چیزی که این جماعت نادیده گرفته‌اند این است که جا برای همه‌ی این‌ها فراوان است: برای نخل دوم، مقبره، پمپ آب و ایستگاه کشتی بخار.»
بعدِ چندی که ساکت بود، نگاهی به من کرد که نمی‌دانم چگونه توصیفش کنم اما هر چه بود در درونم اندوهی برانگیخت، اندوه برای چیزی مبهم که ناتوان بودم از شرحش. سپس گفت: «بی‌شک فردا ما را ترک خواهی کرد. به مقصدت که رسیدی، به نیکی از ما یاد کن و بر ما سخت مگیر.»

The Doum Tree of Wad Hamid
  اشاره به جنگ صفین که در محلی به نام دومة الجندل میان سپاهیان حضرت علی (ع) و معاویه درگرفت.

 

مطالب مشابه