
ادبیات داستانی در جاهطلبانهترین و رادیکالترین فرمِ خود، تلاشی برای مهارِ آشوبِ جهان هستی است؛ تلاشی که گاه در کلماتِ خود غرق میشود و گاه بر فراز آنها میایستد. رمان«مضحکه» نوشتهی مجید غروی، دقیقاً بر همین نقطه لرزان انگشت میگذارد. در سنت طبقهبندی این ناشر، قفسه قرمز به آثاری اختصاص دارد که بر خلاف کتابهای خوشخوانِ قفسه آبی، عموماً ساختارگرا، فرمگرا و جریانگریزهستند و از تن دادن به الگوهای متعارف و سرگرمکنندهی قصهگوییِ خطی سر باز میزنند. «مضحکه» با وفاداریِ سرسختانه به این رویکرد، خواننده را به هزارتویی از قصههای درهمتنیده پرتاب میکند که در آن عملِ قصهگویی نه ابزاری برای پیشبرد پیرنگ، بلکه خودِ استراتژی بقاست. غروی در این اثر، باری سنگین از تاریخ، اسطوره و ملالِ روزمره را بر دوش کلمات میگذارد و خواننده را به ورطهای از کلمات میکشاند که همزمان مسحورکننده و فرساینده است.
مجید غروی به لحاظ تقویمی شاگرد مستقیم بنیانگذاران مکتب داستاننویسی اصفهان نیست، اما بیشک در اتمسفر غنی و پربارِ این سنت ادبی بالیده و تربیت یافته است. مکتبی که با نام بزرگانی چون هوشنگ گلشیری و بهرام صادقی گره خورده و همواره بر وسواس نسبت به فرم، دقت در تراشخوردگیِ نثر و کاوش در لایههای تاریک و روانپریشانهی ذهنیتِ شخصیتها استوار بوده است. غروی خود را در مضحکه وارثِ وفادار این سنت نشان میدهد. در دورانی که جریان غالب داستاننویسی به سمت مینیمالیسم یا رئالیسمِ آپارتمانیِ تقلیلگرایانه حرکت میکند، او با تکیه بر متون کهن، زبانی فاخر را برمیگزیند تا این دقت فرمال را با یک بدویتِ اسطورهای بیامیزد. او، در مسیری مشابه نویسندگانی چون ابوتراب خسروی که ادبیات را به هنر ناب و انتزاعی نزدیکتر میکنند، به جای بازگشت به یک ایرانِ قدیم مستند، دست به خلقِ یک تاریخِ ذهنی و زبانشناختی میزند؛ جهانی انتزاعی برای برساختنِ یک موقعیتِ اگزیستانسیال که در آن کلمات، نه ظرفِ معنا، که خودِ معنا هستند.
جهان داستانی مضحکه با یک هسته مرکزیِ تروماتیک آغاز میشود: راوی، کودکی است که والدینش را در زلزله از دست داده و در سایه حمایت دایی و زنداییاش زندگی میکند. پیرنگ اولیه که حول اراده دایی برای یافتن یک خانواده در ایام پس از نوروز و طلبِ حلالیت بابت یک گناهِ گذشته شکل میگیرد، ظاهری اخلاقی و جستجوگرانه دارد اما این پیرنگ، همانطور که خوانندهی تربیتشده در مکتب مدرنیسم درمییابد، تنها یک مکگافین یا بهانهی رواییِ فریبنده است با بارشِ سیلآسای باران در نوروز که همچون طوفانِ اسطورهایِ کشتی نوح عمل میکند، سقف خانه همسایه کوکب فرو میریزد. پناهنده شدن او به خانهی دایی، نقطه عطفِ ساختاری رمان است؛ جایی که تاریخِ مردانه جستجوی خطی برای جبران گناه متوقف میشود و روایتِ زنانه و دورانی قصهگویی کوکب آغاز میگردد. این حضور مستقیماً تداعیگر اسطوره شهرزاد در هزارویکشب است؛ کوکب برای زنده نگهداشتنِ جهانِ فروپاشیده و پناه دادن به روانِ تکهتکهشدهی کودکِ یتیم، به جادوی قصه پناه میبرد.
غروی در اینجا یک مکانیسم فراداستانی تعبیه میکند که هستهی دراماتیکِ اثر را میسازد. وقتی راوی درمییابد که هیچکس ریشه و تبار کوکب را نمیداند، در غیابِ تاریخِ واقعی، همراه با دوستانش تصمیم میگیرد برای او قصه بسازد و مردی به نام جمال را خلق میکند که عاشق کوکب بوده است. این رفتار، هسته فلسفی رمان را عریان میکند. تلاش راوی، مانند تلاش انسانی است که با چینشِ تصادفیِ کارتهای یک فالگیر، میخواهد به هرجومرجِ خشنِ جهان معنا ببخشد و شرایط خارج از کنترل خود را مهار کند.
در بسیاری از فصول، زبانِ غروی بیش از آنکه خونِ تپندهی یک دوران باشد، شبیه به یک دکورِ تئاتریِ سنگین و پرطمطراق است، گاهی جملات به حدی با استعارههای بسطیافته و تزئیناتِ کلامی آراسته میشوند که ماشینِ روایتپردازی دچار سکته میشود و خواندن صفحات را به یک تجربهی ملالآور و طاقتفرسا بدل میکند. غروی از تکنیک توضیح در دلِ توضیح به شکلی مفرط استفاده میکند. نمونه بارز آن، صحنه طولانیِ شستن لباسهای دم عید است. توصیفات به قدری کشدار و با جزئیاتِ فرعی انباشته شدهاند که حسِ ملال بهطور فیزیکی به خوانندهی متن تحمیل میشود.
آیا این انتقالِ ملال، یک نبوغِ فرمالیستی است یا یک خطای ارگانیک؟ هرچند این استراتژی در راستای رویکردِ فرمگرایانهِ کتاب است تا رنج و فرسایش روزمرگی با گوشت و پوست خواننده ملموس شود، اما این اطنابِ بیش از حد، ریتمِ درونی داستان را فلج کرده و فاصله میان متن و خواننده را عمیقتر میکند. برخلاف مارسل پروست که اطناب را در خدمت کاوش زمان به کار میگرفت، در مضحکه، این توصیفاتِ فرساینده بیشتر به رخ کشیدنِ تواناییهای زبانی نویسندهاند تا یک ضرورتِ دراماتیک. با وجود این افتِ ریتم، تشخیص؛ جانبخشی به اشیا و تنیدنِ غیرمستقیم ضربالمثلها و اشعار در بافت داستان، فضایی رازآلود و سینمایی خلق میکند که تنها خوانندهای هوشیار و آشنا با میراث ادبی توان رمزگشایی از آن را دارد.
یکی از درخشانترین و قابلتأملترین جنبههای رمان، بازنماییِ شخصیتهای زن است. زنانِ این کتاب زندایی، کوکب، بدری محورِ حیات و مقاومتاند. این نگاه، آشکارا به سنتِ فکری و زیباییشناختی بهرام بیضایی تنه میزند. همانطور که در بررسیهای تحلیلی از آثار بیضایی مطرح میشود، زن در جهان او هرگز یک مسئلهی حاشیهای یا زینتِ داستان نیست؛ بلکه حضورش میتواند تعادل کل جهان روایت را جابهجا کند. در این اسطورهشناسیِ مدرن، زن لزوماً قدرتمند به معنایِ متعارف، جنگجو و مردانه نیست، بلکه در جایگاه کهنالگوی بزرگمادر مینشیند؛ او حافظِ زندگی، پاسدارِ خرد و صاحبِ تصمیم، حافظه و مقاومت است. در مضحکه نیز، در حالی که مردان درگیرِ گرههای ناگشودهی تاریخی و عذابوجدانهای عقیماند، این زنان هستند که جهان را از فروپاشیِ کامل نجات میدهند. کوکب با کلمات، سقفی نامرئی برای کودکِ یتیم میسازد و کنشگریِ خود را از طریقِ زایشِ روایت اعمال میکند.
مضحکه رمانی است با جاهطلبیهای بزرگ که در یک جغرافیای محدود دستوپا میزند. غروی با تلفیقِ اسطورههای کهن و ساختارهای روایی شرقی، جهانی میآفریند که در آن انسانِ بیپناه تنها با آویختن به ریسمانِ تخیل میتواند بر پوچیِ هستی غلبه کند با اینحال، اصرار بر یک زبانِ کهنگرای متصنع و غرق شدن در جزئیاتِ ملالآور، متن را در مرز باریک میان یک دستاورد فرمال و یک تمرینِ فرسایندهی زبانی معلق نگه میدارد اینکه آیا این ماشینِ روایت با تمام تزئینات سنگینش در نهایت موفق میشود آشوب جهان را مهار کند، یا خود زیر بار کلمات مدفون میماند، پرسشی است که تا مدتها پس از بسته شدن کتاب، ذهن خواننده را رها نمیکند.