خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

مرز میان مراقبت و سلطه کجاست؟

نگاهی به نوولای «قانون جاذبه»
۴ آبان ۱۴۰۵
نویسنده:
ندا مسجدی
share
share
close
مرز میان مراقبت و سلطه کجاست؟

داستان در نگاه اول درباره عذاب وجدان و بار سنگین زندگی با آن به نظر می‌رسد؛ به‌طوری‌که گویی فقط دریافت مجازات می‌تواند رهایی‌بخش باشد. نام داستان نیز تداعی‌کننده نوعی سنگینی است؛ وزن چیزی که فرد با خود حمل می‌کند و نمی‌تواند از آن خلاص شود. در نگاه بعدی، تلاش برای ایجاد توازن میان قانون و عدالت در قامت پلیس داستان ،توجه ما را به خود معطوف می‌کند، اما در این متن می‌خواهم با خوانشی روان‌کاوانه، وجه دیگری را پررنگ کنم.
آیا ممکن است تلاش ما برای نجات دادن دیگری، وقتی او حاضر نیست به شیوه‌ای که ما در نظر گرفته‌ایم نجات پیدا کند، به شکلی از خشونت تبدیل شود؟
پلیس در ابتدا می‌خواهد زن را از مجازات نجات دهد، اما زن این نجات را نمی‌پذیرد. او بر تصمیم خود پافشاری می‌کند و پلیس، هرچه بیش‌تر با مقاومت زن مواجه می‌شود، بیش‌تر از موضع کمک‌کننده فاصله می‌گیرد و به اعمال فشار روی می‌آورد. گویی نپذیرفتن کمک، به‌تدریج به امری تحمل‌ناپذیر برای او تبدیل می‌شود.
این‌جا مسئله دیگر فقط خواست زن برای مجازات شدن نیست؛ مسئله این است که پلیس با ناتوانی خود در تغییر دادن تصمیم او چه می‌کند.
شاید آن‌چه برای پلیس تحمل‌ناپذیر می‌شود، صرفاً رنج زن نباشد، بلکه این واقعیت باشد که نمی‌تواند آن را از بین ببرد. او می‌خواهد زن را نجات دهد، اما نمی‌تواند بپذیرد که میل زن با میل او به نجات دادن هم‌خوان نیست. گویی تا زمانی که زن نجات را نمی‌پذیرد، تلاش پلیس برای کمک کردن نیز ناکام باقی می‌ماند.
در این نقطه، یک جابه‌جایی ظریف اتفاق می‌افتد: نجات دادن دیگری، که قرار بود برای او باشد، ممکن است به تلاشی برای رهایی خودمان از احساس درماندگی تبدیل شود.
ما همیشه فقط برای دیگری کمک نمی‌کنیم؛ گاهی کمک می‌کنیم تا مجبور نباشیم رنج او را ببینیم، تا از احساس گناه خودمان بابت ناتوانی در تغییر شرایطش خلاص شویم، تا دوباره احساس کنیم که جهان، دست‌کم تا اندازه‌ای، قابل‌کنترل است. در این حالت، نپذیرفتن کمک از سوی دیگری، فقط رد کردن یک پیشنهاد نیست؛ به تجربه‌ای از شکست، بی‌قدرتی یا حتی بی‌اعتبار شدن ما تبدیل می‌شود.
این‌جاست که  کمک کردن به‌تدریج به فشار، و فشار به شکلی از اعمال قدرت تبدیل می‌شود.
باید از خود بپرسیم آیا در لحظه ای که فرد بر نظر تخریبگرانه‌ی خود اصرار می ورزد  هنوز می‌توانیم او را به‌عنوان انسانی جدا از خودمان ببینیم، با میل‌ها، انتخاب‌ها و محدودیت‌هایی که لزوماً با خواست ما منطبق نیستند؟ یا برای فرار از درماندگی خودمان، تلاش می‌کنیم او را به مسیری برگردانیم که برایش تعیین کرده‌ایم؟
شاید مرز میان مراقبت و سلطه، دقیقاً در همین نقطه قرار داشته باشد: جایی که باید تصمیم بگیریم آیا می‌خواهیم دیگری را بفهمیم، یا فقط می‌خواهیم او از رنجی که دیدنش برای ما دشوار است، دست بکشد.

 

مطالب مشابه