
آپتون سینکلر در سال 1878 در خانوادهای اهل بالتیمور به دنیا آمد؛ خانوادهای که احترام اجتماعیاش بهسرعت رو به زوال بود. پدرش فروشندهی ویسکی بود که بیش از آنچه میفروخت، مینوشید. هرگاه اوضاع بهشدت خراب میشد، مادر سینکلر به خانهی پدرش، که منشی خزانهدار راهآهن وسترن مریلند بود، یا به خانه خواهرش، که همسر یکی از ثروتمندترین مردان بالتیمور بود، پناه میبرد. دوران کودکی سینکلر مطالعهای بر تضادهای اجتماعی بود؛ یک هفته در اتاقی پر از ساس در پانسیون میخوابید و هفتهی بعد زیر روتختیهای ابریشمی با شامهای پرزرقوبرق. همین تقابلهای تند میان فقر و ثروت، بعدها در موفقترین رمانهای او نیز بازتاب یافت.
خواندن و نوشتن تنها پناهگاه سینکلر در برابر «عذاب اخلاقی طولانی» ناشی از اعتیاد پدرش به الکل بود. او ادعا میکرد که در پنجسالگی خواندن را خودش آموخته و تا چهاردهسالگی وارد کالج شهری نیویورک شده بود. هزینه تحصیلش را با نوشتن داستانهای عامهپسندی تأمین میکرد که در آنها پسران ماجراجوی آمریکایی، با هوش و توان خود در برابر بیگانگان شرور ایستادگی میکردند. او بسیار سریع مینوشت؛ بهطور متوسط روزانه هشتهزار کلمه. پس از فارغالتحصیلی در سال 1897 در یک انتشارات دستدوم مشغول شد و داستانهای ماجراجویانه برای پسران مینوشت. هیچیک از اینها نتوانست جایگاه او را بهعنوان نویسندهای جدی تثبیت کند. نخستین رمان بزرگسالانهاش، بهار و برداشت، یک عاشقانهی لطیف، بارها رد شد تا اینکه در سال 1901، یک سال پس از ازدواجش با متا فولر، دوست دوران کودکیاش، آن را به خرج خود منتشر کرد. کتاب تنها دویست نسخه فروش رفت. چند کتاب بعدی نیز کامیابی چندانی نداشتند و سینکلر ناچار شد همراه همسر و نوزادش به کلبهای سهاتاقه در حومهی پرینستون نقل مکان کند. در آن محیط روستایی، خیلی زود تمایلات رمانتیکش را کنار گذاشت و بهجای آن «نفرتی وحشیانه از ثروت» در وجودش شکل گرفت. او به شاخهی محلی حزب تازهتأسیس سوسیالیست آمریکا پیوست و در سالهای بعد، شیفتهی این ایده شد که داستاننویسی را ابزاری برای جلب افکار عمومی آمریکا به سوسیالیسم کند.
نخستین تلاش جدی او در این مسیر، پنجمین رمانش، جنگل (1906)، بود؛ کتابی که شرایط استثماری و خطرناک صنعت بستهبندی گوشت را افشا میکرد. این اثر از چند جهت با کارهای پیشینش تفاوت داشت: هم بهخاطر روحیه ی تبلیغی آن و هم به سبب پیوند دادن داستانی پرهیجان با تحقیقاتی دقیق. سینکلر هفت هفته را صرف بازدید از کشتارگاهها و انبارهای دام در شیکاگو و مصاحبه با کارگران کرد. انتشار جنگل او را در 27سالگی به شهرت رساند. میگویند پس از انتشار رمان، مصرف گوشت در ایالات متحده برای چند سال کاهش یافت. بخشی از نفوذ کتاب به پشتیبانی رئیسجمهور وقت، تئودور روزولت، بازمیگشت؛ کسی که بهگفته سینکلر «بزرگترین متخصص روابط عمومی آن دوران» بود. روزولت تحلیل سهصفحهای از جنگل برای نویسنده جوان فرستاد و او را برای گفتوگو به کاخ سفید دعوت کرد. این رویدادها مستقیماً به تصویب «قانون فدرال بازرسی گوشت» و «قانون غذای خالص و دارو» انجامید، هرچند ــ بهناراحتی سینکلر ــ به تدوین قانونی برای حمایت از حقوق کارگران نینجامید. سینکلر بعدها گفت: «من قلب مردم را هدف گرفته بودم، اما اتفاقاً به شکمشان زدم».
طبیعی بود که سینکلر در برابر آنچه تبلیغاتچیاش «سیلی تقریباً خفهکنندهی شهرت» نامیده بود، دچار مشکل شود. او بیشتر درآمد جنگل را صرف راهاندازی زندگی اشتراکی در انگلوودِ نیوجرسی کرد؛ تجربهای که با آتشسوزی ناگهانی و نابودی کامل محل به پایان شرمآور خود رسید. مطبوعات زرد شایعهی روابط جنسی بوهیمیایی در آنجا را مطرح کردند؛ شایعهای که اندکی بعد، با ترک متا و پیوستن او به بهترین دوست سینکلر، رنگ تأیید گرفت. بااینهمه، هیچکدام از این رویدادها بر بهرهوریاش اثر نگذاشت. او همچنان روزانه چندین هزار کلمه مینوشت، در انتخابات کنگره با حمایت حزب سوسیالیست نامزد شد (بینتیجه) و برای مدتی کوتاه مجلهای را از اتاق نشیمن خانهاش ویرایش میکرد. اما تا اوایل دههی 1920، فروش آثارش افت کرد و منتقدان متفقالقول بودند که دیگر به مسائل مهمی که جنگل را موفق کرده بود، نمیپردازد.
رمان نفت! (1927) با هدف تغییر این وضعیت نوشته شد. این کتاب داستان زندگی شخصیتی است که بر اساس غول نفتی، ادوارد ال. دوهینی، ساخته شده و از نگاه پسر او روایت میشود. دوهینی بیش از هر فرد دیگری در وابستگی جهانی به نفت نقش داشت. در سال 1892، نخستین چاه نفت را در لسآنجلس حفر کرد. نفت خامی که یافت چنان غلیظ بود که تبدیلش به نفت سفید صرفه نداشت، اما میتوانست جایگزینی برای زغالسنگ در موتورهای احتراقی شود. او شرکتهای راهآهن «سادرن پسیفیک» و «سانتافه» را قانع کرد که آن را بیازمایند. تا آغاز جنگ 1914، نفت سوخت تانکها، کامیونها و هواپیماها بود؛ و روشن شد که کنترل منابع نفتی در آینده، کلیدی در معادلات ژئوپلیتیک خواهد بود. دوهینی ــ که تا آن زمان فعالیتهایش را به مکزیک گسترش داده بود ــ از دل سالهای جنگ، با ثروتی افسانهای و نفوذ سیاسی عظیم بیرون آمد.
ارتباطات سیاسی او باعث شد درگیر ماجرای «تیپات دُم» شود؛ بزرگترین رسوایی سیاسی آمریکا پیش از واترگیت، که الهامبخش رمان سینکلر شد. در 1921، آلبرت بیکن فال، که از دوران جستوجوی نفت با دوهینی آشنا بود، بهدست رئیسجمهور هاردینگ به وزارت کشور رسید. سال بعد، او متهم شد حقوق حفاری دو ذخیرهگاه نفتی نیروی دریایی را برای منافع شخصی اجاره داده است. در تحقیقات کنگره آشکار شد پسر دوهینی 100هزار دلار را «در یک کیف مشکی کوچک» به فال تحویل داده است. فسادی در بالاترین سطوح دولت. جلسات استماع سنا در اکتبر 1923 آغاز شد و در 5 ژوئن 1924 دوهینی رسماً متهم شد. فال به جرم دریافت رشوه محکوم و نخستین عضو کابینه آمریکا شد که به زندان رفت، اما دوهینی با مهارتی حقوقی، از اتهام پرداخت رشوه تبرئه شد.
در همین زمان، سینکلر همراه همسر دومش، مری کریگ، در پاسادنا زندگی میکرد. مدیریت امور مالی بر عهده مری بود (چراکه سینکلر بیزاری اخلاقی از پول داشت) و او اندکاندک در بازار املاک محلی سرمایهگذاری کرد. وقتی نزدیک زمینهای خالیای که در دامنه غربی سیگنال هیل خریده بود نفت کشف شد، به نظر میرسید قمارش نتیجه داده است. او با دیگر مالکان جلسه گذاشت تا دربارهی فروش مشترک گفتوگو کنند. سینکلر او را در«بسیاری جلسات پربحث و جدل» همراهی میکرد و یادداشت برمیداشت. حرص برخی مالکان، که میگفتند زمینهایشان ارزش بیشتری از بقیه دارد، او را بهتزده کرد.
این صحنهها بیدرنگ وارد دستنوشتهی نفت! شدند. تا ژوئن 1925، سینکلر پیشبینی میکرد که این رمان «بهترین کاری است که تا کنون نوشتهام». داستان در 1912 آغاز میشود، زمانی که جهان نفتی هنوز نوپا بود. نخستینبار شخصیت اصلی، پسر سیزدهسالهای به نام بانی راس، را میبینیم که همراه پدرش، جی. آرنولد راس (شخصیت الهامگرفته از دوهینی که بانی او را فقط «بابا» صدا میکند)، در بزرگراه میتازد: «هر پسری به شما خواهد گفت که این تجربه شگفتانگیز است. هورا! درست همینطور! پرواز در اوج، نزدیک ابرها، با موتوری پرقدرت که بهشکلی جادویی مهار شده و به کمترین فشار پای شما واکنش نشان میدهد. نیروی نود اسب بخار ــ به این فکر کنید! فرض کنید نود اسب جلوی شما باشند، چهلوپنج جفت در صفی بلند، که گرد کوهی میتازند؛ آیا این ضربان قلبتان را تند نمیکرد؟ و این نوار جادویی سیمان، که برای شما کشیده شده، پیچوخمدار، راهش را بهسوی قله میجوید، بیآنکه شیب چندانی عوض کند؛ از شانه کوهی میگذرد، از نوک کوه دیگری میبُرد، به شکم تاریک سومی شیرجه میزند؛ میپیچد، میچرخد، در قوسهای بیرونی بهدرون متمایل میشود، در قوسهای درونی بهسوی بیرون، تا همیشه در تعادل و امنیت باشید ــ و خطی سفید در میانه کشیدهاند تا دقیقاً بدانید جای شما کجاست ــ چه جادویی همه اینها را ممکن کرده است؟»
پاسخ پدر «پول» است، که از همان آغاز، خطای دیدگاه او را آشکار میکند (پاسخ درست «کار» است). اما او دقیقاً نقش یک شرور را ندارد و از ما هم خواسته نمیشود احساسات بانی دربارهی لذتهای نفت را به سخره بگیریم. فصلهای نخستین رمان سرشار از عناصری چون پلیسهای سرعت، مسافران سرراهی و تصادفهای جزئی است؛ عناصری که حتی یک قرن بعد نیز در فیلمهای جادهای برای جذب مخاطب به کار میروند.
در مقدمهی خود بر ویرایش جدید پنگوئن کلاسیک، مایکل تاندر این را «مشکلی رویهای» میخواند که نفت! هرگز آن را حل نمیکند و در عوض به منبعی برای کشمکشهای داستانی مداوم بدل میشود: اینکه چگونه باید از نفت متنفر بود... هم به بنبست ایدئولوژیک و هم به طرحی ادبی تبدیل میگردد. اطمینان او از اینکه هدف نهایی نفت است، نه صنعت نفت؛ بر این باور استوار است که «سؤال اصلی در قلب رمان سینکلر» این است که «چگونه میتوانیم از دموکراسی پساکربن گذر کنیم؟» روشن نیست چه چیزی او را به چنین نتیجهگیری رسانده است. بیتردید یافتن نشانههایی از پیشبینی دغدغههای زیستمحیطی امروز توسط سینکلر جذاب میبود، اما شواهد اندکی در دست است که نشان دهد مفهوم «دموکراسی پساکربن» هرگز به ذهن او خطور کرده باشد. رمان، تضادی آشکار میان صنعت نفت آمریکا («گروهی کوچک از گردانندگان حاکم که به مردان خود دستمزدی برای گذران زندگی نمیپردازند، اما آنها را روزی دوازده ساعت به کار میکشند») و نظام شوروی («یک تراست دولتی که در آن اتحادیههای کارگری به رسمیت شناخته شده و در امور کارگری حق رأی داشتند... فرهنگی نوین، مبتنی بر صنعت به جای استثمار») ترسیم میکند، اما هیچ جایگزینی برای دیدگاه پدر ارائه نمیدهد که میگوید: «نفت باید وجود داشته باشد... این عصر نفت است، و وقتی میکوشی تولید نفت را متوقف کنی، گویی میخواهی سد بزرگی بر آبشار نیاگارا بزنی.»
سینکلر میخواست رمانش نه تنها نقدی تند بر سرمایهداری نفتی باشد، بلکه جنوب کالیفرنیا را نیز بهعنوان بستری ادبی تثبیت کند. او افزون بر فرهنگ خودرو و آزادیهای جنسی تازهای که پدید آمده بود، به صنعت در حال شکوفایی فیلمسازی (که در آن بانی با بازیگر مشهوری از هالیوود قرار میگذارد) و «فرقهها و آموزههای عجیب» آن دوران در لسآنجلس نیز میپردازد (یکی از شخصیتها، واعظی مذهبی، به یک کشیش رادیویی بدل میشود و سرانجام وارد بازار املاک میگردد). حتی به زنی اشاره میکند که برای جلوگیری از افتادگی صورت، عمل جراحی زیبایی انجام داده است. رمان به این عرصههای متنوع سر میزند، بیآنکه تمرکز خود را از نفت ــ نیروی محرک همه آنها ــ از دست بدهد.
مدرنبودن کالیفرنیای سینکلر با سبک نویسندگی او در تضاد است. او به نوآوریهای تازه در فنون ادبی علاقهای نداشت و الگوهای اصلیاش همچنان زولا (که اهمیت تحقیقات میدانی را از او آموخته بود) و دیکنز (که حس مقیاس اجتماعی را از او گرفت، هرچند نه طنزپردازی، جز کنایههای سنگینی که گاه روایت را به نکتهای برجسته بدل میکنند) باقی ماندند. روایت او چنان کند و پرزحمت پیش میرود که خواندن جملهای درباره روشن شدن یک چاه نفت تقریباً ناخوشایند میشود: «بانی اهرم را حرکت داد، و موتور صدایی داد، و زنجیر کشیده شد، و چرخدندهها صدای تقوتق دادند، و میز گردان چرخید.» او در جزئیات اجتماعی وسواس میورزد (که یکی از دلایل طولانی بودن کتاب است) و در پرداخت روانشناختی ناتوان است (خود به عروسش گفته بود که نسبت به «امور شخصی افراد بیتفاوت» است و با تواضع پذیرفته بود که این «نقصی بزرگ برای یک رماننویس» است). گاهی نیز از خواننده میخواهد کار را خودش ادامه دهد ــ «میتوانید تصور کنید بانی چقدر خوش گذراند» ــ گویی وظیفهاش تنها تهیه مواد خام برای داستان است.
همین کاستیها بود که به پل توماس اندرسون میدان داد تا هنگام اقتباس رمان نفت! در فیلم خون به پا خواهد شد (2007)، آزادانه دست به آزمون بزند. شخصیت اصلی فیلم، دانیل پلینویو (با بازی دانیل دی-لوئیس که دومین اسکار خود را به دست آورد)، نسخهای بسیار پیچیدهتر و آشفتهتر از دوهینی است؛ شخصیتی که سینکلر حتی تلاش نکرده بود بیافریند. پیش از آنکه پلینویو مرتکب نخستین قتل خود شود، گرایشهای جامعهستیزانهاش در سادیسم او نسبت به اطرافیان آشکار است؛ تنها عاطفهی حقیقی او به نفت تعلق دارد. در اوج رسوایی «تیپات دوم»، دوهینیِ واقعی کوشید سیسیل بی. دمیل را متقاعد کند فیلمی درباره زندگیاش بسازد. میتوان با اطمینان گفت خون به پا خواهد شد همان چیزی نبود که او در ذهن داشت.
فیلم اندرسون تقریباً بیست سال پس از فروپاشی اتحاد شوروی ساخته شد و همین، تفاوتهایی اساسی با متن اصلی ایجاد کرد. گرچه فیلم جایگاهی پررنگ برای واعظ ریاکار «کلیسای مکاشفهی سوم» (که در رمان «ایلای واتکینز» و در فیلم «ایلای ساندی» با بازی پل دینو نام دارد) حفظ میکند، اما برای برادر او، «پاول» (که دینو نیز نقش او را ایفا میکند) و فعالیتهای چپگرایانهاش نقشی قائل نیست. پلینویو که پسری برای تضمین امپراتوریاش ندارد، کودکی را به فرزندی میپذیرد ــ «خون» در عنوان فیلم هم یک استراتژی شرکتی است و هم پیشگوییای تیره ــ و وقتی پسر در حادثهای معدنی ناشنوا میشود، او را پس میزند. در مقابل، بانی در رمان سوسیالیست میشود و در عین حال رابطهای خوب با پدر صنعتگر خود حفظ میکند.
فیلم اندرسون کیفیتی بصری و رؤیایی دارد: با حال و هوای وسترنی پانک آغاز میشود و در پایان به جایی میان اکسپرسیونیسم و اسطوره میرسد. در برابر آن، رمان در سبک رئالیسم سوسیالیستی نوشته شده است. بیداری سیاسی بانی در اوایل 1917 با اعتصاب کارگران معادن پدرش آغاز میشود و در همان سال، با اوجگیری «ترس سرخ»، شدت میگیرد. این تجربهها به او میآموزند که به دولت، پلیس یا حتی روزنامهها اعتماد نکند. او درمییابد جنگ اروپا هزاران تن از پسران طبقه کارگر را به کام مرگ و جراحت میبرد، در حالی که مردان نفتی ثروتمندتر میشوند، و ارتش آمریکا تنها بهخاطر دستیابی به میدانهای نفتی در سیبری حضور دارد. خیلی زود او واژههایی چون «آگاهی طبقاتی» و «استثمار کارگران» را به زبان میآورد و سرمایهی انتشار مجلهای بلشویکی را فراهم میکند.
خواهرش او را ناسپاس میخواند، و حق هم دارد. بانی با شور دربارهی سوسیالیسم سخن میگوید، بیآنکه از سبک زندگی مرفه خود دست بشوید یا در برابر پدر بایستد. بااینحال، سینکلر با او با صبر و احترام رفتار میکند، زیرا از خلال بانی است که خواننده هم ثروتمندان بیرحم و هم کارگران تحت ستم را میبیند. آموزش سیاسی او، مسیری برای آموزش ما نیز هست، و رمان پر است از لحظاتی که «برای او روشن میشود» ــ لحظاتی که اغلب در قالب گزارههایی دستوپاگیر بیان میشوند، مانند: «سیستم کنونی نمیتواند برای همیشه ادامه پیدا کند ـ منابع و ثروت کشور به میدان پرتاب میشوند تا حریصترین افراد برای تصاحبشان با هم بجنگند.»
کریستوفر هیچنز روزی نوشته بود که در جنگل، «رئالیسم سینکلر... مانع سوسیالیسم او شد.» اما هیچکس نمیتواند همین حرف را درباره نفت! بزند. سینکلر از تحقیقاتش نهایت بهره را برد، اما همیشه آن را در خدمت آرمان سوسیالیستی قرار داد. پس از افشای تلاش برای تصاحب ذخایر نفتی نیروی دریایی، پدر از نقش خود پشیمان میشود: «بارها و بارها آرزو کرد کاش به هشدارهای پسر آرمانگرایش گوش داده بود و از این باتلاق فساد دوری میجست!» او به اروپا میگریزد و آنجا بر اثر ذاتالریه میمیرد. پاول نیز به دست اوباش راستگرا کتک میخورد و کشته میشود.
در صفحات پایانی، لحن روایت به اوج میرسد و با لحنی آتشین از «نیرویی شیطانی که بر زمین پرسه میزند، بدن مردان و زنان را فلج میکند و ملتها را با وعدهی ثروتهای بادآورده به ورطهی نابودی میکشاند» سخن میگوید. این لحن را پیشتر هم شنیده بودیم، اما نه از زبان راوی؛ بلکه از زبان ایلای: «بر فراز این تپهها، گلههای پدرم را مانند پیامبران باستان نگاهبانی کردهام و به صدای روحالقدس که در طوفانها و رعدوبرقها با من سخن میگوید گوش سپردهام.»
اشتیاق سینکلر دستکم واقعی و صادقانه بود. او ظاهراً بهطور غریزی هر گزارشی را که چپ را کمتر از درخشان نشان میداد، نادیده میگرفت. در 16 سپتامبر 1920، بمبی در واگنی در برابر ساختمان جی.پی. مورگان در والاستریت منفجر شد: چهل نفر کشته و صدها نفر زخمی شدند. کارآگاهان دریافتند بمب با تیانتی و وزنههای آهنی ساخته شده بود. عامل آن هرگز شناسایی نشد، اما چهار اعلامیه چاپی با این پیام یافتند: «به یاد داشته باشید که ما دیگر تحمل نخواهیم کرد. زندانیان سیاسی را آزاد کنید، وگرنه مرگ حتمی در انتظار همهی شما خواهد بود. مبارزان آنارشیست آمریکایی.» این رویداد، فاجعهای تبلیغاتی برای چپ رادیکال بود.
در نفت! اما چنین بازنمایی شد: «اتفاقاً واگنی که بار مواد منفجره داشت و بیتفاوت به مقررات شهرداری از والاستریت میگذشت، با وسیلهای دیگر برخورد کرد و منفجر شد. این حادثه درست مقابل دفتر بانک مورگان و شرکا رخ داد و حدود دوازده نفر کشته شدند. دقایقی بعد، بانکداران معروفترین کارآگاه آمریکا را برای حل این معما فراخواندند؛ و این تاجر زیرک، که میدانست اگر حادثه باشد ارزشی ندارد، اما اگر توطئه بلشویکی باشد چند صد هزار دلار میارزد، سه دقیقه اطراف را نگاه کرد و آن را توطئه اعلام کرد.»
آمادگی سینکلر برای کاستن از آمار قربانیان و همزمان خلق تئوری توطئهای جعلی، رنگی هراسانگیز دارد. شاید او واقعاً باور داشت، چنانکه در مقالهای در روزنامه سوسیالیستی فراخوان به خرد نوشت، که روایت رسمی «توطئهای عامدانه از سوی مقامات برای بیاعتبار کردن جنبش رادیکال» بود؛ اما بیشک میدانست نسخهی خودش ساختگی است. بااینحال، این بخش دستکم چیزی را روشن میکند: رمانی از این دست در پی افتخار ادبی نیست، بلکه موفقیتش را باید با معیارهای سیاسی سنجید.
شهرت امروزِ جنگل کمتر به ارتباط زندهاش با اکنون مربوط است و بیشتر به جایگاهش بهعنوان اثری داستانی که مستقیماً به اصلاحاتی انجامید. اما نفت! در دستهای بهمراتب بزرگتر جای میگیرد: آثار شکستخورده.
****
انتشار این مطلب در لاندنریویوآوبوکس با واکنشی از سوی مایکل تاندری در بخش نظرات همراه شد. او که بر نسخهی پنگوئنِ کتاب «نفت!» مقدمهای خواندنی نوشته، خوانشِ ادموند گوردون از متن خود را حامل نوعی سوء برداشت دانست. با وعدهی انتشار این مقدمه در چشمهخوان، نظر کوتاه او را میخوانیم:
ادموند گوردون در مرورِ خود بر نسخهی کلاسیک پنگوئنِ «نفت!» به سطری از مقدمهی من ارجاع میدهد: «این مسئله که چگونه میتوان بهدرستی از نفت نفرت داشت، هم به یک بنبست ایدئولوژیک بدل میشود و هم به طرح داستانیِ رمان» از دل این جمله، گوردون نتیجه گرفته که من مدعی شدهام هدف نهایی رمان «خود نفت است، نه صنعت نفت». حال اینکه موضع من کاملاً برعکس این است: استدلالم این بود که سینکلر نقدی ساختاری را بر سرمایهداری نفتی وارد میکند؛ با همهی پیامدهای صنعتیاش، عادات ذهنی و احساسی و سنتهای فرهنگی مدرنی که در آن تنیدهاند. امیدوارم این رویکرد در ادامهی همان مسیری باشد که از جملهای در «اخلاق صغیر»آدورنو برداشت میکنم: «برای اینکه بتوانی به سنت نفرت بورزی، باید آن را در درون خودت داشته باشی.»
منبع:
Gordon. Edmund, "How to Hate Oil", London Review Of Books, Vol. 46 No. 1 · 4 January 2024
تصویر از: