خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / مقاله

چرا ایتالیایی؟

۵ مهر ۱۴۰۴
نویسنده:
جومپا لاهیری
مترجم:
تحریریه‌ی چشمه‌خوان
share
share
close
چرا ایتالیایی؟

بعد از نقل مکان به رم در سال 2015، به دنبال پاسخ این پرسش بودم. سال‌ها بود که از دور ایتالیایی می‌خواندم، بی‌آنکه هرگز در ایتالیا زندگی کرده باشم. میل به این‌که هر روز به آن زبان حرف بزنم، در زبانی تازه غوطه‌ور شوم، با مردمانی تازه و فرهنگی تازه روبه‌رو شوم، مرا به آنجا کشاند. وقتی رسیدم، هیچ چیزی جز این نمی‌خواستم که تا حد ممکن خودم را به زبان ایتالیایی بیان کنم. اما تقریباً هر بار که دهان باز می‌کردم، همان پرسش را می‌شنیدم: چرا زبان ما را حرف می‌زنی؟ سعی می‌کردم توضیح بدهم. می‌گفتم ایتالیایی خوانده‌ام چون عاشقش بوده‌ام، چون احساس می‌کردم نیاز دارم با این زبان رابطه‌ای داشته باشم. می‌گفتم که به لطف کلاس‌های خصوصی در نیویورک توانسته‌ام کمی ایتالیایی پایه یاد بگیرم. از آن‌جا که این کار را بدون هیچ نیاز عملی و بی‌آنکه ارتباط آشکاری ـ خانوادگی، شخصی یا حرفه‌ای ـ داشته باشم انتخاب کرده بودم، توضیحم قانع‌کننده به نظر نمی‌رسید. می‌گفتند: تو اصالت هندی داری، در لندن به دنیا آمده‌ای، در آمریکا بزرگ شده‌ای. کتاب‌هایت را به انگلیسی می‌نویسی. ایتالیایی چه ربطی به این‌ها دارد؟ هرچه بیشتر توضیح می‌دادم، آدم‌های بیشتری که در رم ملاقات می‌کردم، کنجکاوتر و کمی متحیرتر پافشاری می‌کردند: اما دقیقاً چرا؟
هیچ‌کس انتظار نداشت که من ایتالیایی حرف بزنم، اما من هم انتظار آن پرسش را نداشتم. پرسشی که منطقی بود، اما کمی مرا در موضع دفاعی قرار می‌داد. می‌خواستم از پرسشگرانم بپرسم چرا لازم است خودم را توجیه کنم؟
واقعیت این بود که دلیل اینکه نمی‌توانستم به پرسش‌شان پاسخ دهم، این بود که هرگز آن را از خودم نپرسیده بودم. فکر نمی‌کردم شیفتگی روزافزونم به زبان ایتالیایی چیزی غیرعادی باشد. پیش از آمدن به ایتالیا، هرگز درنگ نکرده بودم تا به معنای آن فکر کنم. بیشتر به «چگونه» علاقه داشتم تا به «چرا»: چگونه بهتر به آن زبان حرف بزنم، چگونه آن را از آنِ خود کنم.
فقط در رم بود که شروع کردم از خودم بپرسم: چرا ایتالیایی؟ کتاب In altre parole  («به بیانی دیگر») را نوشتم تا پاسخی قطعی بدهم، هم به دیگران و هم به خودم. این کتاب از آگاهی‌ای زاده شد که من نویسنده‌ای‌ام بی‌زبانِ مادریِ واقعی؛ از احساسی که به‌نوعی یتیم‌بودن زبانی را در خود داشتم. اما آن کتاب، که به ایتالیایی نوشتم، ماجرا را به‌طرز چشمگیری پیچیده‌تر کرد.
بعد از آن‌که به بیانی دیگر ابتدا به ایتالیایی و سپس به انگلیسی منتشر شد، پرسش «چرا ایتالیایی؟» که امیدوار بودم حل شود فقط پرتکرارتر و عاجل‌تر شد. دوستان، روزنامه‌نگاران، نویسندگان، خوانندگان، ویراستاران، ایتالیایی‌ها، آمریکایی‌ها، همه از من می‌پرسیدند. این پرسش به دریافتی منتهی شد: اینکه در حالی‌که میل به یادگیری زبانی تازه ، تحسین‌برانگیز حتی فضیلت‌مندانه به شمار می‌آید، وقتی پای نوشتن به زبانی تازه به میان می‌آید، همه‌چیز تغییر می‌کند. بعضی‌ها این میل را همچون تخطی، خیانت، یا انحراف می‌بینند. کاری که من کردم  فاصله‌گرفتن ناگهانی از انگلیسی و جهیدن شتاب‌زده به ایتالیایی معمولاً واکنش‌هایی از جنس مقاومت، بی‌اعتمادی و تردید برمی‌انگیزد.
همه می‌خواهند ریشه، انگیزه‌ها و پیامدهای انتخابم را بفهمند. بعضی‌ها از من می‌پرسند: چرا ایتالیایی و نه زبانی هندی، زبانی نزدیک‌تر، شبیه‌تر به زبان خودت؟
پاسخ کوتاه همچنان این است: به ایتالیایی می‌نویسم تا آزاد باشم. اما وقتی در جمع درباره‌ی کتاب حرف می‌زدم، در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها، بارها احساس می‌کردم مجبورم از این آزادی دفاع کنم، آن را توجیه کنم. کلیدی به دست دهم، موضوع را روشن کنم.
اگر به بیانی دیگر به کلیدی نیاز داشته باشد، خودِ کتاب آن کلید است. با یک استعاره آغاز کردم که مرا به استعاره‌ای دیگر کشاند، و سپس به استعاره‌ای دیگر. این‌گونه بود که فکرهایم پیش می‌رفت. در کتاب، یادگیری کند اما سرسختانه‌ی زبان ایتالیایی برایم همچون دریاچه‌ای برای عبور، دیواری برای بالا رفتن، اقیانوسی برای کاوش است. جنگلی، پلی، کودکی، معشوقی، پلیوری، ساختمانی، مثلثی. اگر تا آخرین صفحه‌ی کتاب پرسش «چرا ایتالیایی؟» همچنان نامفهوم باقی بماند، تقصیر از من است.
وقتی نخستین تلاشم برای نوشتن به ایتالیایی پشت سر گذاشته شد، تلاشی دیگر آغاز کردم. هرازگاهی استعاره‌های تازه‌ای به ذهنم می‌آمد، حتی اگر دیگر در پی‌شان نبودم.
درست در روزهای پیش از انتشار کتاب، هنگامی که آماده می‌شدم درباره‌اش در جمع صحبت کنم، سه استعاره‌ی تازه کشف کردم که برایم به‌ویژه بارور، چندپهلو و برانگیزاننده بودند. اگر ممکن بود، سه فصل دیگر به به بیانی دیگر می‌افزودم. این جستار حاضر نقش نوعی پس‌گفتار «بیرونی» را ایفا می‌کند.
برای استعاره‌های آخر، هر سه، مدیون خوانده‌هایم به زبان ایتالیایی‌ بودم. آن‌ها از دو نویسنده به سراغم آمدند که هر دو برایم نقاط مرجع اساسی‌اند. یکی از دنیا رفته و دیگری هنوز زنده است. یکی در خارج از ایتالیا چندان شناخته‌شده نبود و دیگری در سراسر جهان شهرت دارد، هرچند هیچ‌کس هویت واقعی‌اش را نمی‌داند. اولی را در رم کشف کردم و دومی را در ایالات متحده، پیش از نقل مکان به ایتالیا. آن‌ها دو نویسنده‌ی ایتالیایی‌اند، هر دو زن، با دو سبک کاملاً متفاوت. نخستین نفر لالا رومانوست. النا فرانته دومی است.
پیش از آمدن به ایتالیا هرگز نام لالا رومانو به گوشم نخورده بود. به لطف مقاله‌ای که به قلم پائولو دی پائولو در لا استامپا منتشر شد، با او آشنا شدم. پیدا کردن آثار لالا رومانو در کتاب‌فروشی‌های ایتالیا آسان نیست. اما پائولو دی پائولو واسطه‌ای شد میان من و آنتونیو ریا، دومین همسر رومانو، که با لطف بسیار بسته‌ای بزرگ از کتاب‌های او را برایم فرستاد.
یک‌نفس چند عنوان از او خواندم: در دریاهای دوردست (Nei mari estremi)، ماریا، جدایی‌ناپذیر (Maria, Inseparabile)، مهمان (L’ospite)، واژه‌های سبک میان ما (Le parole tra noi leggere). بی‌درنگ تحت تأثیر نیروی خاص نثر فشرده، تأمل‌برانگیز و غمگین او قرار گرفتم. جذب سبک خشک و حداقلی‌اش شدم. جملات موجز، فصل‌های کوتاه و زبان پالوده‌اش را تحسین کردم.
شب پیش از آنکه برای نخستین بار در ونیز درباره‌ی به بیانی دیگر صحبت کنم، مشغول خواندن دگردیسی‌ها (Le metamorfosi)  بودم، نخستین کتاب نثر رومانو که در 1951 منتشر شده بود. کتاب با من سخن گفت؛ حتی عنوانش واژه‌ای بود که خودم برای یکی از فصل‌های کتابم به کار برده بودم، و یکی از استعاره‌های مورد استفاده‌ام در آن بود. اثر رومانو که در اصل مجموعه‌ای از رؤیاها را روایت می‌کند، نقطه‌ی عطفی قطعی برای نویسنده به شمار می‌آید، نشانه‌ای از گذر او از نقاشی به نویسندگی ــ از یک شیوه‌ی آفرینش هنری به شیوه‌ای دیگر. این نیز در من اثر کرد. در پایان بخش چهارم، نویسنده رؤیایی را بازگو می‌کند که نامش را «درها» گذاشته است، که اینجا به‌طور کامل نقل می‌شود:
«در هنوز بسته نشده، اما در آستانه‌ی بسته‌شدن است. یکی از لت‌ها، بلند و سنگین، آرام‌آرام بر دیگری می‌افتد. می‌دوم و موفق می‌شوم از آن بگذرم. آن‌سوتر دری دیگر است، همانند اولی. این یکی هم در آستانه‌ی بسته‌شدن است؛ این بار هم با دویدن موفق می‌شوم رد شوم. دری دیگر هست، و باز دیگری. باید خیلی سریع بود تا به موقع رسید. با این همه امیدوارم همیشه بتوانم بگذرم، چراکه هیچ دری بسته نیست. اما باید همواره دوید، و من هر دم خسته‌تر می‌شوم: توانم دارد تحلیل می‌رود. درها یکی پس از دیگری پدیدار می‌شوند، همه‌شان یکسان. هنوز می‌توانم بگذرم؛ اما بیهوده است. همیشه دری دیگر در کار است».
رؤیای رومانو را همچون کابوسی اگزیستانسیالیستی خواندم: حکایت راهی شوم، ناامیدکننده و دشوار. این خواب از آزمونی حکایت می‌کند، گمراه‌کننده و فرساینده. حسی از بهت، درماندگی و سرانجام شکست را توصیف می‌کند. درها نماد تلاشی بی‌پایان‌اند، سفری بی‌انجام: محکومیتی برای همواره در انتظار ماندن، در بیرون، در نوعی برزخ.
این پاراگراف ــ این خواب ــ مرا واداشت بارها درباره‌ی هیجان و رنج مسیرم به سوی زبان ایتالیایی بیندیشم. دهه‌هاست، از همان هنگام که در این زبان غوطه‌ور شدم، از همان زمان که عاشقش شدم، با گشودن سلسله‌درهایی دست‌و‌پنجه نرم کرده‌ام. هر دری مرا به دری دیگر می‌رساند. هرچه بیشتر با آن‌ها روبه‌رو می‌شوم، هرچه بیشتر از آن‌ها می‌گذرم، درهای تازه‌ای پدیدار می‌شوند که باید گشوده شوند، باید از آن‌ها گذشت. این همان مسیرِ آموختن یک زبان بیگانه است ــ مسیری نامتقارن و بی‌انتها.
برای تسخیر هر زبان بیگانه، باید دو در اصلی را گشود. نخست، درک. دوم، زبان گفتاری. میان این دو، درهای کوچک‌تری هم هستند، به همان اندازه مهم: نحو، دستور زبان، واژگان، ظرایف معنایی، تلفظ. در این مرحله آدم به نوعی تسلط نسبی دست می‌یابد. من جرأت کردم در سومی را هم بگشایم: زبان نوشتاری.
کم‌کم، در جریان مطالعه، درِ فهم و درک گشوده می‌شود. زبان گفتاری، جدای از لهجه‌ای خارجی و چند لغزش در تلفظ، نیز با نسبتی از آسانی باز می‌شود. زبان نوشتاری، که بی‌تردید دشوارترین در است، نیمه‌باز می‌ماند. چون تازه در چهل‌وپنج‌سالگی آغاز کردم به اندیشیدن و نوشتن به ایتالیایی، خیلی دیر بر این در کوبیدم، و آن کمی جیرجیر می‌کند. گرچه به رویم گشوده است، اما زمان‌بندی عجیبی دارد و چندان قابل پیش‌بینی نیست.
هرچه بیشتر به ایتالیایی می‌نویسم، بیشتر احساس آشفتگی می‌کنم، معلق میان دانسته‌های قدیمی‌ام از انگلیسی و دری تازه که پیش رویم است. ناگزیرم بپذیرم که میان من و هر دو زبان فاصله‌ای وجود دارد. گاهی می‌ترسم که درِ بعدی تخته‌بند شده باشد. نوشتن به زبانی دیگر اندوهِ بودن میان دو جهان را دوباره زنده می‌کند، اندوهِ بیرون‌ماندن. اندوهِ تنها و طردشده‌بودن.
در به بیانی دیگر هم از دری سخن گفته‌ام: درِ نخستین خانه‌مان در رم که شبی، شب دوم‌مان در رم، از باز شدن سر باز زد. لحظه‌ای پوچ و بیهوده بود، کابوسی با معنایی شاید بیش از حد آشکار، اما معنایی که زمان برد تا کاملاً دریافته شود.
هر در طبیعتی دوگانه دارد، نقشی متناقض. از یک سو همچون مانعی عمل می‌کند؛ از سوی دیگر همچون نقطه‌ای برای ورود. درها پیوسته مرا به پیش می‌رانند. هر یک مرا به کشفی تازه، چالشی تازه، امکانی تازه می‌رساند. چه شگفت‌انگیز که در ایتالیایی، ریشه‌شناسی واژه‌ی porta  (در) از فعل portare  (بردن) می‌آید که همچنین به معنای «بلند کردن»(sollevare)  هم هست، «زیرا رُمُلوس، هنگام کشیدن نقشه‌ی دیوارهای شهر با گاوآهن، آن‌ها را درست در همان جایی برپا کرد که باید دروازه‌ها (porte) ساخته می‌شدند.» گرچه در چیزی بی‌جان و عینی است، اما ریشه‌ی واژه کنشی قاطع و پویا را منتقل می‌کند.
روبرو شدن با یک زبان بیگانه در بزرگسالی چالشی بس دشوار است. و با این حال، درهای بسیاری که ناچار شدم در ایتالیایی بگشایم، با تمام وسعت و شکوه‌شان بر من گشوده شدند. زبان ایتالیایی هم زندگی‌ام را تغییر داد و هم به من زندگی دومی داد، حیاتی مضاعف.
وقتی به ایتالیایی می‌خوانم، می‌نویسم و زندگی می‌کنم، احساس می‌کنم خواننده‌ای، نویسنده‌ای، انسانی دقیق‌تر، فعال‌تر و کنجکاوترم. هر واژه‌ی تازه‌ای که می‌بینم، می‌آموزم و در دفترچه‌ام ثبت می‌کنم، دری کوچک است. واژه‌نامه‌ی ایتالیایی‌ام، در همین حال، همچون دری است. به کتاب‌هایی که می‌خوانم، جملاتی که می‌نویسم، متن‌هایی که به پایان می‌برم، همه به‌سان درهایی می‌اندیشم، همچون هر گفت‌وگو با دوستی ایتالیایی، هر فرصتی برای بیان خودم.
به گمان من، زبان ایتالیایی دری است بیشتر گشوده تا بسته. وگرنه ممکن نبود که بتوانم به بیانی دیگر را بنویسم. با این همه، حتی امروز هم، وقتی به ایتالیایی می‌نویسم، احساس گناه می‌کنم از اینکه دری را شکسته‌ام که نباید. این زبان تازه مرا به دزدی بدل کرده است. این همان اثر غریبِ پرسش است: «چرا زبان ما را می‌دانی، به آن حرف می‌زنی و می‌نویسی؟» استفاده از صفت ملکی ما حقیقتی را برجسته می‌کند ــ پیش‌پاافتاده اما دردناک ــ که ایتالیایی از آنِ من نیست. فرایند نوشتن و منتشر کردن کتابی به ایتالیایی مستلزم گشودن سلسله‌درهایی دیگر بود: همه‌ی کسانی که با آنان کار کردم، گفت‌وگو کردم، متن را تصحیح و پاکیزه کردم. از هرکس پرسیدم: «می‌توانم این جمله را بنویسم، این واژه‌ها را به کار ببرم، این‌طور ترکیبشان کنم؟» یعنی: «می‌توانم مرز میان خود و ایتالیایی را بگذرانم؟ می‌توانم وارد شوم؟»
بعد از انتشار کتاب، درهایی که پیش رویم قرار گرفتند خوانندگانم بودند. نوبت آن‌ها بود که جلد را باز کنند و بخوانند. بعضی حرف‌هایم را قبول می‌کردند، برخی مرا به گرمی می‌پذیرفتند. دیگران نه. این سرنوشت نامطمئن، برای هر کتابی، طبیعی و حتی درست است. هر مجلدی، پس از انتشار، به هر زبانی که نوشته شده باشد، خودش را روی همین آستانه می‌یابد. خواندن به‌طور لفظی یعنی باز کردن یک کتاب و هم‌زمان باز کردن بخشی از خودِ آدم.
من نمی‌خواهم در دنیایی بدون درها زندگی کنم یا بنویسم. گشودگیِ بی‌قید و شرط، بدون پیچیدگی یا مانع، مرا برنمی‌انگیزد. چنین چشم‌اندازی، بی ‌فضاهای بسته، بی‌ رازها و بی ‌حضورِ ناشناخته، برای من هیچ معنی یا سحر و جادویی نداشت.

 

منبع:

The Italian Riveter: Why Italian? by Jhumpa Lahiri

تصویر از :

  sleeping woman by Lalla Romano

مطالب مشابه