
فرض کنیم که بخواهم برایت نامهای بنویسم، شکسپیر ... اما چرا؟
اگر روزی این نامه به دستت برسد، چه آن زمانی که روی صحنهای و با بازیگرانت صحبت میکنی، چه وقتی که در حال ساختن تئاترت هستی، یا حتی زمانی که در میخانهای نشستهای _ البته که به نظر من خوب است—و با دقت و تندی دربارهی مسائل اجتماعیای که آزارت میدهند حرف میزنی، احتمالاً آن را در جیبت میگذاری و فراموشش میکنی. گذشته از این، چه دلیلی دارد از تو سؤالی بپرسم یا نکتهای بگویم که برایت اهمیتی ندارد؟ نه اینکه به چیزهایی که هنگام خواندنت ما را به فکر فرو میبرد، بیاعتنا باشی. اما شیوهی تو در پرداختن به این موضوعات، برخاسته از تأملات آگاهانه نیست؛ بلکه در همان لحظاتی شکل میگیرد که مشغول نوشتن نمایشنامهای و ذهنِ آشفته و رهایت، دیگر مثل همیشه زیر سلطهی واژهها و استدلالهای منطقی نیست، و اجازه میدهد شهودهای پنهان و نیروهای ناآگاه ذهن، خود را آزادانه بیان کنند.
میبینمت؛ در گوشهای از تئاتر ایستادهای. هوا سرد است و نسیمی میوزد. با چند مرد سخن میگویی، جوان و پیر. یکی از آنها قرار است هملت باشد، و دیگری اوفلیا. آیا ایدهای داری که بخواهی برایشان توضیح بدهی؟ نه. هملت همینجا، در همین لحظه، در جملههایی که ناگهان به ذهنت میرسند و شگفتزدهات میکنند، در حال نوشتن است. گویی داری آن را بداهه مینویسی؛ طی چند روز، در فاصلهی میز کارت، که نمیدانم کجاست و صحنهی تئاتر. متن، بیتردید وجود دارد، اما تو بدون مکث، بخشی از آن را خط میزنی، درست زمانی که درمییابی مثلاً همین حالا، هملتِ آیندهات آنگونه که باید، مقصودت را درنمییابد. پاک میکنی، چون تو هم مانند خود او نمیدانی شاهزاده چه میخواهد—این شمایل ناتمام و ناپایدار از شخصیتی که پاسخهایش همچنان گریزاناند. آنچه از او در کلامت پدیدار میشود، نه از آنچه آگاهانه تصور کردهای، بلکه از لایههای زیرین ذهنات میجوشد. و البته این بدانروست که اندیشهی بزرگ—چنانکه من دوست دارم اینطور بناممش—«تصویری» است؛ ساخته از نمادهایی که ناگهان در برابرت ظاهر میشوند، و دریافتهایی که سراسر وجودت را شعلهور میکنند. اگر از پیش برای هملت طرحی ریخته بودی، اگر معنای روابط و شخصیتها را پیشاپیش تعیین کرده بودی، امروز دیگر تو را نمیخواندیم؛ چیزی که میماند، تنها یکی از نمایشنامههای بن جانسن بود. آه، چه خوب میبینمت، با آن شهود تند و سرزندهات خوشبختانه چنین است! از میان متن با شتاب عبور میکنی، درست همانگونه که در شهر، با عجله بهدنبال پول یا ماجرا خواهی رفت. پاسخها، ترسها، نداها، و تکگوییها را بیدرنگ مینویسی، چون در اعماق وجودت، هرچند مبهم حس میکنی باید سریع عمل کنی، تا در دام ایدههای از پیشساخته نیفتی. گمان میکنم هملت را تنها در چند روز نوشتهای. و میدانم که این را انکار نخواهی کرد.
آیا هرگز بهطور آگاهانه به چیزی اندیشیدهای؟ آری، چنین کردی؛ اما تنها در آن زمان که برای مدتی از کار صحنه فاصله گرفتی، آنهم بهخاطر نگاه تحقیرآمیز برخی اطرافیانت در دانشگاه یا در دربار. آنان خود را شاعر میدانستند، و گاه واقعاً نیز چنین بودند. این ماجرا، اگر بخواهم دقیق بگویم، تنها چند سال پیش از آفرینش هملتِ امروزی رخ داد؛ نمایشی که از نظر من، حاصل همان دورهی تأمل و دروننگری توست. آن مراقبه و درنگ ذهنی برای مدتی ادامه یافت، و به تو آموخت که اعتماد به نوشتنِ شتابزده، انتخابی درست بوده، همان شیوهای که پیش از آن نیز در نمایشنامههایت با مضمون تاریخ انگلستان، بهروشنی دیده میشد.
تا اینکه آن تأمل، پیش از آنکه وارد دورهی تازهات شوی، به سراغت آمد؛ دورهای که هنوز هم بهخاطرش ستایشت میکنیم، و با ژولیوس سزار آغاز شد. اما آن تأمل چه بود؟ نخست آنکه نگاهی تیزبین، شکاک و طعنهآمیز افکندی به سوناتهایی که در همان سالها، در میان اهل قلم و دانش، فراگیر شده بود. وقتی اسپنسر را مرور میکردی، و حتی آثار پرشور و شریفِ سیدنی را میخواندی، و آنگاه که با بیحوصلگی و تحقیر، صفحات بیرمقِ مقلدان بیشرمشان را ورق میزدی، به نکتهای ژرف پی بردی: شعری که در حصار قالبهایی از پیشتعیینشده و بسته بهخود شکل میگیرد، ناگزیر به تقلیل احساسها و وجود انسان میانجامد و بدل میشود به بستری برای کلیشههایی که اگرچه در ظاهر خندهدار مینمایند، اما در حقیقت خطرناکاند و ویرانگر.
بیتردید، در این چهارده سطر تغزلی، سرشار از اغراق و شگفتی، دیگر خبری از آن برخوردهای بزرگ و تأثیرگذار نیست که پیشتر در آثاری چون «ریچارد دوم» یا «هنری پنجم» خلق کرده بودی. در آن نمایشنامههای تاریخی، بارها شاهد رویارویی زن و مردانی هستیم که آکنده از خواستها و شورهای درونیاند و درست به همین دلیل، غیرقابلپیشبینی. با اینهمه، حضورشان ما را وامیدارد که وجوهی از بودن را در خودمان بازشناسیم؛ گونههایی که اینبار حامل تمام واقعیتِ خشن، صریح و اغلب ناخوشایندِ زندگیاند. اما آن سوناتها، در اصل، نوعی چشمپوشی از حقیقتاند. نوشتنشان آسان است: میتوانی نشان دهی که این قالب را بهتر از هرکس دیگر میشناسی؛ و حتی با ساختن طنینهایی در صدا، در موسیقیِ واژگان، که تنها خودت معنایشان را درمییابی، آن را فراتر میبری. میتوانی سطرهایی بنویسی موزون، بلیغ، دلنشین و بهسادگی بهیادماندنی. اما تأمل درونی و بیواسطهات این بود: که در همین پایبندی موقت به یک قالب ثابت، میتوانی برای خودت اثبات کنی که چگونه این ساختار، واژهبهواژه، به جای حضور زندهی انسان مینشیند؛ چگونه توهّمی میآفریند که انسان را از دریچهی خیال، زن را از منظر پیشداوری، و جامعه را از خلال نوعی پذیرشِ تلخ و بیاعتنا نسبت به بیعدالتیهایش مینگرد.
بهتر آن بود که از این شعرِ ظاهراً والا که چیزی نیست جز ادبیاتی بیثمر و بیهوده، فاصله بگیری. و بهتر بود با ایمانی نو به توانمندیهای زبان، و جاهطلبیای فزونتر و حتی، چنانکه خود نیز دریافتهای، با افقی والاتر ، به صحنه بازگردی؛ به آن فرمِ گشوده و سیّالی که احساسات آن را برمیکشد بیآنکه فروبپاشاند، و پیوسته در گفتوگویی است با ناشناختههای زندگی. این همان زبانِ زنده و تبداریست که در دل وقایعنامههایت، و به واسطهی کنشهای سیاسی و نظامیشان، آموخته بودی دوستش بداری و در کار بیاری. پنجهجاییِ بلندانجام ــ این نفسِ بودن در جهان ــ شایستهی چیزی بیش از ظرافتهای سطحی و صیقلخوردهی سرایندگان است؛ شایستهی آن است که کلید ما باشد برای فهم آن پایانپذیریِ بنیادیِ زندگی، و راهی به سوی پیوندی درونی با خویش، که شادیها، رنجها، و عشقِ راستین از دل آن سر برمیآورند. و آنگاه، اثر هنری دیگر صرفاً بازتاب جامعهای که هست نخواهد بود، بلکه تصویری خواهد بود از زندگی آنچنانکه باید باشد: درسی از هستی.
اگر فرض کنیم که برایت نامهای بنویسم، ویلیام شکسپیر، نه، تو آن را نمیخواندی. سرت آنقدر با این زبان حقیقت گرم است که، بهنوعی، دو سه سال پیش از زادهشدنِ هملت در درونت سر برآورده؛ زبانی که فردا و پسفردا، بدل خواهد شد به فریادهای جانکاه شاهلیر، نعرههای دهشتزدهی مکبث، و نیز به اعلانهای باشکوه کلئوپاترا و واژگان لطیف و دلفریب پردیتا. تو مرا درک نمیکردی، و این بیتردید تأسفبرانگیز است؛ چرا که پرسشهای بسیاری دارم که دلم میخواهد از تو بپرسم. با اینهمه، آنچه از من برمیآید، خیالبافی است: اینکه یادداشتی به دستت برسانم. بگیرش، این برگهی تاشده را، که در آن از تو خواهشی دارم: اجازهی ورود به تئاتر، در یکی از شبهایی که نمایشات به صحنه میرود. ورودی از درِ پنهانی، اگر که چنین دری وجود داشته باشد، چرا که ما، مردمانِ زمانی دیگر، و بهویژه خوانندگانِ وفادار و امروزیات، نویسندگان، منتقدان، اغلب زنان، دل خوشی از همنشینی با آن قلدرهای پرسروصدای شمشیر بهدستی نداریم که پشت در گلوب تنه میزنند و راه نمیدهند به آنان که با ایشان فرق دارند. برخلاف تو، که مونتنی، آریوستو و ماکیاولی را خواندهای. حتی گوته و بودلر را، و نگاهی هم به فروید انداختهای، گرچه اگر درست فهمیده باشم، ذهنیت سادهانگارانهاش چندان برایت جالب نبوده است.
اما مسئله همینجاست؛ دلیل اینکه امشب از تو میخواهم کمکم کنی تا وارد شوم، این است که بتوانم کنار آن جوانی بنشینم که میشناسمش؛ لرد چاندوس. او از زمانی دیگر آمده و دو آقای دیگر نیز همراهش هستند که آنها هم برایم جذاباند. یکیشان، مثل من، نه از لندن است و نه از قرن تو. خطوط چهرهاش، رد آشکاریست از ذهنیتی ناآرام. در زمان تو، چنین اضطرابی اینچنین روی چهرهها ظاهر نمیشد، یا دستکم، اینگونه خودش را به نمایش نمیگذاشت. در پرترههایی که از تو باقی مانده، هیچ نشانی از چنین چیزی نیست. اما مرد دیگر بیتردید یکی از معاصران توست، شاید حتی یکی از دوستانت. چشمهایش، بالای ریشی کوتاه، با بازیگوشیِ فلسفهای رها و درخشان میدرخشند. از قضا، مرد اول نامهای در دست دارد—باز هم نامهای دیگر—که میکوشد آن را در دست چاندوس بگذارد، بیآنکه چندان موفق شود، چرا که پیداست ذهن آن جوان جای دیگریست. آهسته در گوشش زمزمه میکند: «بگیرش؛ کمی بعد آن را به فرانسیس بیکن بده. حالا بهترین زمان است، چون داریم نمایشی از شکسپیر را میشنویم.» اما آیا بیکن میتواند متن هوفمنستال را رمزگشایی کند؟ بعید است، چرا که این دو سه نفر، همچون ما—دستکم امشب—تنها سایههاییاند در میان سایهها.
چشمانم را به صحنه میدوزم؛ هنوز خالی است. خالی؟ حتی باید بگویم تهی، و بیهیچ قید و شرطی به روی همهی بادهای سرگردان ذهن گشوده، چرا که روی این تختهها تقریباً هیچ شیئی به چشم نمیخورد. یک صندلی لق آنجاست که اگر لازم شود، میتواند نقش تخت پادشاهی را بازی کند؛ و تکهای از یک سلاح جنگی، که باید طوری وانمود کنی که متوجهش نشدهای، چون برای نمایشی دیگر، در شبی دیگر، به این صحنه آورده شده. نه دکور صحنهای در کار است و نه تکیهای بر اجزای جهانِ دیدنی برای همراهیِ دیالوگها. اما در عوض، در کف صحنه دریچهای هست که به جهانِ نادیدنی آدم را میبرد، یا به زبان دیگر، به ناخودآگاه.
این صحنه که جز خود هیچ ندارد—این مکان متافیزیکی—بازتابدهندهی ابعاد امیدیست که بر زبان تکیه میزنیم. بیچونوچرا خود را در اختیار جستوجوی شاعران میگذارد؛ جستوجویی که همواره فراتر از متن صرف آثارشان است. این صحنه به ما امکان میدهد تا گوشهای از ناپیداهای درک شاعر از جهان را ببینیم، یا آنچه در رابطهی او با خویشتن پنهان مانده است؛ دو امری که هیچیک را نمیتوان به زبان آورد. این همنشینی و سوختنِ دوگانه، همان رخداد شعر است: آنچنانکه گاه در تئاتر تو رخ میدهد، مثلاً در روشنای خیرهکنندهی لحظههایی از نمایش افسانهی زمستان. شکسپیر، تو در گلوب ایستادهای، در برابر صحنهای عریان. خوششانسی طاق صحنه را داری که هملت را قادر میسازد تا به درون خود قدم بگذارد و با پرسشهای ژرف خویش مواجه شود. شکسپیر، تو تنهایی، در اعماق وجودت با آن پرسشها، با آن اضطرابها. کسی اینجا نیست که میزی کوچک و ویکتوریایی کنار هملت بگذارد، گویی برای بیان سخنانی سترگ، جایی لازم است برای نهادن جمجمهی «یوریک بیچاره».
و به آن اختراع شگفتانگیز میاندیشم: صحنهپردازی. این پدیدهی نوظهور چه زمانی پدید آمد و در کجا؟ این افزودن محتوا، که از آغاز حالتی طرحواره و طرحمند دارد، مثلاً تصویر مبهمی از درختی در سمت باغ، یا میزی کوچک در سوی حیاط در همان لحظه و مکانی رخ میدهد که صدای بازیگران زیر فشار محتوا فرو مینشیند؛ محتوایی برآمده از اعماق متنی که خود زندگی در حال تکوین است: آن پیشاحساسها، آن بیمها و سوگندهایی که هیچ قرائتی از اثر قادر نیست بهتمامی شناساییشان کند یا کاملاً دریابدشان. با اینحال، کارگردان موظف است که بفهمد؛ باید از بستر معنا عبور کند تا ـ هر از گاه ـ به «حضور» برسد. و اگر کارگردانی بزرگ باشد، که گاه چنین میشود، بهگونهای شهودی درمییابد که برای شعر، این مسیر انحرافی مخاطرهآمیز است؛ و او موظف است با شور و سختگیری بسیار در برابر ناخودآگاه خویش به مصاف آن برود. در حقیقت، همانگونه که آگاهام، کاملاً طبیعیست که صحنهپردازی در پایان دوران روشنگری پدیدار شود؛ دورانیکه تماشاگران دیگر اجازه نداشتند روی صحنه و بر صندلیها یا مبلهای کوچک بنشینند، و در عینحال، مجموعهای از پیشداوریها از جایگاه سلطه بر تفکر به زیر کشیده شدند؛ و ذهنیت توانست در قالب رمانهای گوتیک و اشعار آن نسل جوانی که بعدها «رمانتیک»ها نام گرفتند، نخستین بار خود را بازشناسد.
و از این لحظه به بعد، چه مسائل فراوانی پدیدار شد که هرگز در صحنهی نمایش تو، در روزگار الیزابت یا جیمز، وجود نداشت! ببین، امروز این ساعتهای واپسین بعدازظهر حالوهوایی پاییزی دارد که دستکم در نگاه من چنین است؛ به هر حال، نور بیرون زیر آسمانی که در حال فرونشستن است، مهآلود شده و آنچه از آن به درون تئاتر راه یافته، نوریست کمرنگ و کمرمق. در چنین پسزمینهای، مشعلی که بر صحنه آورده شود یا شعلهای زودگذر از لولهی تفنگی چخماقی، با تمام شدّتِ رنگ سرخ نمایان خواهد شد؛ با همهی تراژدی نهفته در آن، با تمام آن گرایشی که ذهن را به سوی اندیشهی تراژیک میکشاند. این جلوهگری نوری برای اجرای ژولیوس سزار کاملاً مناسب بود؛ نمایشی که در آن، مشعل درست در لحظهای سرنوشتساز پدیدار میشود. آنجا که بروتوس سرانجام درمییابد که باید با ناخودآگاه خویش روبهرو شود، باید دریچهی پنهان را بگشاید. و اکنون نیز، برای اجرای هملت چنین نوری کارساز است: آنگاه که نگهبانان شبهنگام در باروها میچرخند و روشنیهایی لرزان بر چهرهی تازهواردان میافکنند. یا آنگاه که پادشاهی با قلبی تاریک فرمان میدهد: مشعلها را بیاورید، باز هم مشعلها؛ نور، نور، نور...... و در پی آن، ناظرِ مبهوتِ ما فریاد برمیآورد و باید این لحظه با افکتی نوری همراه شود:«اکنون دقیقاً زمان جادویی شب فرارسیده است…»
شب، شب ژرف، با تمام بار معناییاش، میتواند بر صحنهی نمایش تو، شکسپیر، به تصویر کشیده شود. و در عین حال، میتواند متضاد خود را نیز بازنمایی کند؛ از رهگذر انعکاس ذهن، از طریق امیدی که سرانجام مجال بیان یافته است. آری، شب همچنین حامل دلالت بر روشنترین روز است، روشنایی لحظههای وصال، پایان رنجها، بازیافتن حقیقت، و پردیتایی که دیگر گم نیست. تجربهی عمیق و درونی تو از نور، ای دوست، آن عهد پنهان تئاترت و گرهگشایی نهاییاش که ما آن را بهعنوان میراثی از تو در اختیار داریم، تمامی آنچه در زبان رخ میدهد، بر این تختهچوبها حفظ شده است. این صحنه، هیچ محتوای خاصی را جایگزین ریشههای جهانشمول زبان انگلیسی تو، آنگونه که در مسیر تکوین خود گام برمیدارد، نمیکند. امتیازیست که نقاشان، حتی در دوران تو، از آن بیبهره بودند. بیتردید، در نگاه و در دلشان، دریافتهایی مبهم از آن تجلیهای راستین نور در دل زندگی روزمره داشتند. اما از آنها انتظار میرفت که، بهدلیل فقدان زبان، موقعیتهایی را که خلق میکردند از رهگذر اشیاء توضیح دهند و دریغا که این اشیاء، توجه ما را در خود فرو میبردند.
با این حال، آنان دریافت شهودی خود از امکانهای زندگی را بیان کردند یا دستکم بزرگترینشان چنین کردند. در میان همعصران تو، کاراواجو پیشاپیش موفق شده بود تقریباً به همان خارقالعادگیِ گویا، این روح خویشاوندت، شب، شب مطلق، و امید در دل شب را به تصویر بکشد. و این کار را، بهدرستی، با مشعلهایی انجام داد، و چهرههایی که ناگهان در پرتو آنها از دل تاریکی سر برمیآورند. اما ورونزه، یا تیسین، که در «باکانال اهالی آندروس» خود، بهتنهایی، به آن نور بیچونوچرای یکیشدن، خوشی، و آرامشی نزدیک شدند که همهی ما در دل شب رؤیایش را در سر میپرورانیم. و برای رسیدن به آن، نه مسیر تراژیک نقاشانِ شیآروسکورو را در پیش گرفتند، مسیری که حتی گویا نیز گاه در خانهی مرد ناشنوایش از آن پیروی میکند، بلکه راهِ دیگر را برگزیدند، راهی بس دشوار و دلیرانه، راهِ اعتماد.
اینها همعصران تو هستند، شکسپیر: کاراواجو، ورونزه. کاراواجو همین حالا، در رم، در حال نقاشیست. او اعتمادش را به دین سپرده است: در فراخواندن سنت متی، نور از بیرون میتابد، از گوشهی بالای راستِ بوم. اما آثاری دیگر در راهاند، با پیچوخمهایی عظیم و سرکش؛ و شاید در اوج نومیدی، بر آن ساحلِ خشن بمیرد، در همان روزهایی که تو افسانهی زمستان را مینویسی: رؤیای رستاخیزی راستین، پیروزیات. و من درمییابم که پیوندهایی بنیادی با او داری، اما حتی بیشتر با یکی از شاگردانش، آدام السهایمر، که او نیز، بهطرزی شگفت، در سال 1610 درگذشت. از نگاه من، السهایمر ژرفتر از کاراواجو به شبِ هستی اندیشید، چرا که نوری مدفون را در خاطر داشت؛ نوری که تو، در نهایت، توانِ رهاییاش را از باتلاقِ زبان خواهی یافت. به جودیتِ او مینگرم، همان که سال آینده، یا دو سال دیگر خواهد کشید. او همان لوکرتیای توست! با همان اندیشهی قتل، اما بیآنکه اهمیتی داشته باشد امروز یا فردا تا چه حد مورد بیمهری قرار گیرد؛ با همان ایمان به زندگی. شکسپیر، این نقاش به تو میمانَد، تو که نمایشنامهنویسی: تو از پیش درمییابی که لحظهات در تاریخ—آنگاه که گالیله آسمان را به ما بازمیگرداند—میتواند به شهودی چنین گشوده شود، به خودِ شعر. با ایمانی که ذهنِ آگاهت هنوز به آن راه نیافته، اما مصرّ است و بیباک، بهزودی از باروهای بلند الزینور به ژرفنای سیاهی مطلق فرود خواهی آمد، آنجا که جهان را از نو بنیان خواهی نهاد.
به این صحنه نگاه میکنم—همانجا که تماشاگران در حال نشستناند—اما در سطحی متافیزیکی، این صحنه خالیست؛ خالی همچون صفحهای سفید که صدای انسانی در آن خود را در معرض خطر شعر قرار میدهد، با آنکه از اضطراب لبریز است، ژرف زخمیست، و آکنده از تردید. آخرین پرتو رنگپریدهی خورشیدی از جایی نامعلوم، در شهری که رؤیای من هنوز در آن سرگردان است... اما اکنون تاریکی نیمهروشن صحنه کافیست تا کسی که بهسختی قابل تشخیص است در حضور کسی دیگر به همان اندازه رازآلود بتواند فریاد بزند: «چه کسی آنجاست؟» و از پی آن نمایش آغاز خواهد شد: شاهِ مرده با ادعایی مبهم ظاهر میشود، عنصر کهنِ جهان برای لحظهای خود را بازمیتاباند، تنها برای آنکه بیدرنگ از محور خارج شود؛ چرا که سایههایی در صحنهی تئاتر درونِ تئاتر ظاهر میشوند، سایههایی در دلِ سایهها. این سایهها نیز چنان در کلیشههای زبان فرو میروند... نگاهی آخر به سونات، نه؟ که اینبار گریزی ندارند جز آنکه از ما بخواهند بپرسیم: واژهها در دلِ واژهها یعنی چه؟ و آن مشعلها، آیا واقعاً بهسوی ما میآیند؟ نه، زیرا هملت ابرهایی را میبیند که در آسمان شناورند و به هر شکلی مثل راسو، نهنگ درمیآیند، همانطور که واژهها اراده میکنند. ساعت شوم شب؟ آیا باید بفهمیم که پرتگاه، همان هستهی زبان است؟ با خود میگویم که صحنهی عریان تو، شکسپیر، بخت بلندت بود؛ برای تو، که شایستهی این موهبت بودی، آن امکان بزرگ، یگانه و حقیقیِ واژهها را محفوظ نگاه داشت. آیا تو روحی التقاطی بودی که از کمدی به تراژدی، از ونوس به بانو مکبث، از تنهای خرسند به هولناکترین رنجهای قابل تصور گذر میکردی؟ نه، تو دستانت را در زبان فرو بردی، و شادی و اندوه، شگفتی و یقین، خیر و شر، بیمعنایی و امیدهایی را که تاب میآورند، درهم آمیختی.
و آن دستان چگونه این گلولای، این رنگها، این سرمای جانکاه، و این نشانههای رازآلود آغاز گرما را به حرکت درآوردند؟ این پرسشیست که سخت مایلم از تو بپرسم. همین بود دلیل نوشتن نامهام. یا نه، در حقیقت میخواستم برایت بگویم چه میاندیشم، برایت شرح دهم که چه کردی؛ چرا که من نیز در این باره اندیشهای در سر دارم و شاید تو نیز با آن همداستان شوی... اما اکنون، چنانکه بهوضوح میبینم، زمان گفتن این حرفها نیست. دیگر تماشاگران نیز حالا بر صحنه، کنار ما نشستهاند. و من به چاندوس مینگرم؛ در واقع، اوست که تو را مینگرد. بیحوصله و سرسری، نامه را در جیبش میگذارد. نامهای که کسی از زمانی دیگر، کسی چون من، وادارش کرده بود تا بنویسد. سایه بر صفحهی من نیز گسترده میشود، در لابهلای واژههایم. و کسی....آیا تویی؟....فریاد میزند: «چه کسی آنجاست؟»
نمایش تازه آغاز شده است.
منبع:
BONNEFOY. YVES, “Writing to Shakespeare.”, Fort Nightly Review, 14 December 2014,
[ تصویر از : Derek Hudson ]