خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

قسم به سوت دوم

درباره‌ی نوولای چشم‌های انیشتین نوشته‌ی ساناز اسدی
۱۴ دی ۱۴۰۴
نویسنده:
رضا بهرامی
share
share
close
قسم به سوت دوم
یادداشت سردبیر

کارخانه نفس‌های آخرش را می‌کشد. قلب شهر مدتهاست نمی‌زند. انگار گرد مرده پاشیده‌اند. دهه‌ی هفتاد است.
مانتوهای اپل‌دار و مقنعه‌هایی که تاجی از مو پیچیده به گیره‌ای بزرگ زیرش جمع شده. عکس هنرپیشه‌ها و خواننده‌های زن، قاچاقی توی مدرسه بین بچه‌ها دست به دست می‌شود.
مدرسه‌های دبیرستان دخترانه از حساس‌ترین مکان‌های کشورند. دوران سازندگی است و هنوز جای زخم جنگ روی تن خانه‌ها و خیابان‌ها و روی دست و پای مردم دیده می‌شود. کارخانه‌ی نساجی نصفه و نیمه کار می‌کند. ثریاخانم با پای مجروح از ترکش بمب، هرروز صبح اول وقت قبل از سوت اول، با بقیه‌ی زنها می‌روند کارخانه. انگار مراسمی آیینی که هزار سال باشد که در قائمشهر در جریان است. ثریا خانم عصر برمی‌گردد به سرایدار‌خانه‌ی گوشه‌ی حیاط دبیرستان دخترانه تا آقاموسی و دو پسرش را راهی ورزشگاه کند. تیم امروز بازی دارد و با اینکه همه‌ی مردم شهر می‌دانند که زور بردن حریف را ندارد، اما امیدوار به معجزه، یکی یکی می‌روند و سکوهای ورزشگاه را پر می‌کنند. آیا می‌شود دوباره تیم فوتبال نساجی برود لیگ برتر و توی سطح اول فوتبال ایران بازی کند؟
مردم خسته‌اند. تیم خسته است. کارخانه و شهر خسته است. 
اما این وسط امیدی نویافته زیر جلد مرده‌ی دو پسر می‌دود، حسی تازه و ناشناخته، و در عین‌حال به غایت خواستنی. ایمان و پیمان عصر که می‌شود می‌روند توی حیاط مدرسه و سرک می‌کشند به آزمایشگاه و از پشت عکس انیشتین ،که سوراخ ریزی توی چشمش درست کرده‌اند، دید می‌زنند.
پیمان عاشق دختری شده که توی همان مدرسه درس می‌خواند. مدیر اما قدغن کرده که پسرها پا به محوطه‌ی مدرسه بگذارند. اما نامه‌های عاشقانه‌ی آنها لو می‌رود و مدیر خانواده‌ی آنها را از مدرسه و خانه‌شان اخراج می‌کند.
راویان داستان‌های ساناز اسدی اغلب مَردند. پسران جوانی درگیر عشق و خانواده و پدر. 
میل و شوق در آنها سرکوب و بعد هم کشته می‌شود. قهرمان از اینجا شروع به عصیان می‌کند و فاجعه رقم می‌خورد.
چشم‌های انیشتین دومین نولای ساناز اسدی است که چشمه منتشر می‌کند. در این کتاب داستان خانواده‌ی پنج نفره‌ای را می‌خوانیم که در سرایدارخانه‌ای گوشه‌ی حیاط یک دبیرستان دخترانه در قائمشهر زندگی می‌کنند. شهری که به کارخانه‌ی نساجی و تیم فوتبالش شهره است، و البته به خستگی.  این توصیفی از بیرون نیست بلکه لقبی است که خود مردم شهر به خودشان داده‌اند. روی سکوهای استادیوم شهر، این‌طور تیم‌شان را تشویق می‌کنند: «امید شهر خسته». در چنین وضعیتی معلوم است وقتی یک قهرمانی بیست و چهار سال باشد که به تعویق افتاده باشد و صعود تیم به لیگ برتر این همه به درازا کشیده باشد؛ لحظه‌ی برنده شدن در فینال چه شکوه دراماتیکی خواهد داشت. اسدی از این موقعیت کم‌نظیر و واقعی استفاده کرده و نقطه‌ی اوج داستانش را همزمان کرده با این صعود. با لحظه‌ای که سوت پایان بازی فینال در تهران زده می‌شود و مردم در قائمشهر به استادیوم خالی می‌روند تا این صعود را جشن بگیرند. کارخانه‌ی نساجی هم انگار پس از چندین سال از قبر بیرون می‌آید و دو بار سوت می‌کشد. شهر انگار کنعان باشد و گم گشته‌ای به آن بازگشته باشد، اشک شوق می‌ریزد و بینا می‌شود. 
برخلاف سخت‌پوست، ساناز اسدی در چشم‌های انیشتین روایت سرراست‌تری را انتخاب کرده تا مخاطب را از نظر احساسی، عمیق‌تر درگیر داستان کند. قهرمان پسری نوجوان است که عاشق دختری دبیرستانی شده. دختر در همان مدرسه‌ای درس می‌خواند که قهرمان و خانواده‌اش سرایدار آن هستند. خط قرمز اصلی مدیر مدرسه این است که خانواده به هیچ وجه به مدرسه نزدیک نشوند و حالا از این مرز ممنوعه عدول شده. آنها آواره می‌شوند و کسی یا کسانی باید تاوان بدهد. 
نویسنده تکلیف خودش را معلوم کرده و می‌داند که چه می‌خواهد. مثل کارگردانی در زمان اجرای نمایش، خودش هم میان تماشاچیان نشسته است و لحظه لحظه دارد واکنش مخاطب را رصد می‌کند. می‌داند که اینجا قرار است مو به تن خواننده سیخ بشود و برای همین بر ابهت صحنه می‌افزاید. داستان دیگر فقط بازگشت گم‌گشته‌ای به خانواده نیست. داستان تبدیل به بازگشت  امید به یک شهر به یک جامعه می‌شود. جامعه خودش را و گناهان خودش را می‌بخشد و بالاخره آغوشی برای خود باز می‌کند و تکه‌ای را که از خودش رانده بود، مادرانه می‌پذیرد. کارخانه قلب شهر است که سالهاست ایستاده و حالا انگار با شوک قهرمانی تیم، ناگهان نبض می‌زند و به اندازه‌ی دو بار صدای سوت آغاز به کار، به اندازه‌ی دو بانگ ناقوس‌وار شروع حیاتی تازه را خبر می‌دهد.
اسدی و داستانش این‌بار خوش‌بین‌اند. اگر چه هنوز تلخ و خسته‌اند اما امید دارند به اینکه شاهنامه آخرش خوش است.

 

یادداشت سردبیر
مطالب مشابه