
بهخاطر دارم وقتی کتاب سختپوست ساناز اسدی را میخواندم بیاختیار وارد دنیایی شدم که دوست نداشتم از آن بیرون بیایم. دنیا تازه بود. وقایع، آدمها و مکان و حوادث برایم پرکشش بودند.
کتاب را خواندم. نمیشد با همین تعریف ساده و کلی از سختپوست گذشت و داستان کتاب را پایانیافته دانست. سختپوست بعد از پایان با من ادامه پیدا کرد. با زنجیرهای از حوادث و رویدادهای کتاب بازی میکردم و چیدمانهای کتاب (داستان) را تغییر میدادم. مردنها. جای ویلا. جابهجایی آدمها و رفتارشان و ...
حالا نوبت چشمهای اینشتین بود؛ آخرین کار ساناز اسدی. نوشتهای تقریباً در همان اقلیم سختپوست.
کتاب را که میخواندم از همان صفحهی اول دعوت نویسنده را برای ورود به داستان «خوش» دیدم و با شخصیتهای (بازیگران) نویسنده همراه شدم. داستانهای زیادی خواندهام که خواننده را با فاصله از اثر نگه میدارد. راهی که سبب میشود به سطرهای سفید داستان راه پیدا کنم. همان کوه یخ. داستانهایی که گفته نمیشود ولی خواننده آن را کشف میکند. لحن روایت داستان چشمهای اینشتین و نگاه نویسنده اینگونه روشن میشود. تن دادن به خواندن در زمینهای شفاف حالا داستان را خواندنیتر میکند. خردهروایتهای کوچک «از نوشتن واو بر پارچه» تا «کشوهای خانم مدیر را گشودن». و روایتهایی دیگر که در فصل 1 رنجیروار چیده شدهاند و نظم یافتهاند به هنگام فروریختن معماری داستان. این فروپاشی را با مرگ پرستو عظیمتر میسازد. قطارها میروند و انفجار و مرگ را با خود به داستانهای دیگر میبرند که در فصل دوم کتاب آن را میخوانیم.
نثر کتاب حتی در سختترین و پرکنشترین لحظات داستان از ریتمی یکسان برخوردار است اما تیزی تاثیر جملات این داستان را متمایز میکند. این تیزی تاثیر در آثار ساناز اسدی خواننده را با صدای راوی همراه میکند. چشمهایی که میبیند گاه ساکت است.
تصور میکنم دلبستگی من به این کتاب کمی به سن و سالم برگردد؛ جوانها را نمیدانم... فراتر از داستانهای خانوادهی صبوری، مالکهای سفید خانم صبوری، در بهشت و ... میتوانم همهی کتاب را به نشانهها تبدیل کنم. از بریدن قواره چادر مشکی، تا واو، تا چشمهای اینشتین که از سوراخ چشمها به کلاس و نیمکتها و این داستان را با همهی مصائیش همانند یک فیلم تماشا کنم...