
نوشتن سخت است. نوشتن دربارهی نوشتن از آن هم سختتر.
دوسال یا سه سال پیش بود که سینا داستان تازهاش را آورد. عنوان داستان بخش مهمی از کار ایجاد علاقه را کرده بوده؛ «شکستن هستهی زردآلو». سینا خوب میداند اسم هرچیز چقدر برای آن چیز، حالا چه کتاب، چه انسان، چه موقعیتی اجتماعی یا سیاسی، چقدر برای آن چیز مهم است. همینطور برای کسانی که میخواهند به آن چیز اشاره کنند. مثلا اشاره به کتابی که نامش «شکستن هستهی زردآلو» باشد، دلپذیر است. یا گفتن از یک جنبش اجتماعی که در نامش، کلمات زن، زندگی و آزادی به کار رفته باشد، همینطور. حالا اگر بخواهی داستانی را بخوانی که قصهاش احتمالا در بحبوحهی آن جنبش و همهگیری کووید رخ داده، هرچند خیلی ربط مستقیمی به آن نداشته باشد، و در اسمش زردآلود و شکستن و هسته باشد احتمالاً هیجانانگیز است. اگر در این داستان زنی هم باشد که جایی از داستان آمده و بخواهد از جزییات رابطهی مردی بگوید که همهی اطرافیانش آن را میشناسند، مثلا بخواهد او را رسوا کند، یا به قول خودش «پدر او و هرناکس دیگری را هم دربیاورد»، قضیه شاید جالبتر هم بشود؛ «میتو».
اگر مرد دیگری که شخص اول قصه است و نامش میلاد است، شبیه قهرمانهای قدیمیتری که نامشان با تهران گره خورده، مثلاً ابی و آقحسینیِ کندوی گُله، از وسط شهر و کافهای در خیابان ایرانشهر یا سنایی، با دوستِ تازهیافتهاش دختری زیبا به نام صدف، ، بخواهد پیاده گز کند و ولیعصر یا شریعتی را بگیرند و بیایند بالا، داستان حال و هوای لطیف و عاشقانهای هم میگیرد. مخصوصاً که میلاد بعد از آخرین رابطهاش پیش یک فالگیر رفته باشد و زن جادو بهش گفته باشد تا سه سال دیگر عاشق نمیشوی. و برایش هستهی زردآلود آورده باشد که «بشکن، هوس کردم.». آدم را شاید یاد فیلمهای سهگانهی پیش از طلوع، یا پیش از غروب و پیش از نیمهشب، هم بیاندازد. اما تا باز نکنی کتاب را و ورق نزنی یکییکی صفحههایش را و نشکنی این «هستهی زردآلو» را، نمیتوانی به اطمینان بگویی که نه، اینها نیست. یک چیز دیگری است. چیزی که مال امروز ایران، یا درستترش امروزِ تهران است: زن، مهاجرت دوستان قدیمی، روابطی که زودازود شکل میگیرد و لطیف و عاشقانهاند، اما ابزاری برای شکنجهی دیگری میشوند؛ میتو میشوند یا نمیشوند. امنیتی که حالا دیگر از عشق، از هر نوع رابطهی عمیق انسانی رفته، چون پیش از آن از کلام رفته است. حرف دیگر حرف نیست مثل قول و قرارهایی که قدیمترها یکی مثل ابیِ کندو میگذاشت؛ حتی اگر این قول فقط با خودش بود. آنقدری که تن و بدنها و فکر و حرفها – به نسبت گذشته، و در بعضی مناطق تهران فقط- آزادتر شده و نفس میکشند، روشهای معاشرت در این فضای نو، پیشرفت نکرده و آدمها تازهتازه دارند هنجارهای جدید را آزمایش میکنند. انگار هنوز مرحلهی آزمون و خطای جامعه است و در این وضعیت همیشه کسانی و چیزهایی تاوان میدهند. کسانی هم البته قسر در میروند.
اما آنچه که نوشتن دربارهی نوولای جدید سینا دادخواه را راحت میکند، یادآوری فرایند آمادهسازی اثر است. چه نوشتههای سینا دادخواه را دوست داشته باشیم چه نه، یک چیز بیتغییر است: او نویسندهای حرفهای است. و من این را در این دو سال به تجربه دیدهم. سینا دادخواه روی متنش وسواس دارد و مثل هر نویسندهی حرفهای دیگری میداند که «نوشتن، بازنویسی است». خالق اثر در این بازنویسیها هربار شناخت تازهتری از شخصیتها و جهان داستانش پیدا میکرد و من هم با شگفتی و علاقه این مسیر را دنبال میکردم. موضوعی که داستان دربارهاش حرف میزند را، مثل موضوع هر رمان دیگری، میشود به شکلهای مختلف تعبیر و تفسیر کرد و با آن موافق بود یا نبود، دوستش داشت یا نداشت، اما داستانی که در نهایت روایت شده داستانی درست و استوار است.
صدای راوی چند دور میان شخصیتها یا حتی کسانی بیرون از داستان، چرخیده تا به این صدا رسیده است: به بنفشه، معشوق قبلی میلاد که حالا در استرالیا زندگی میکند و منتظر مثبت شدن بیبیچکاش است؛ صدایی دور از نظر جغرافیایی و برای همین سرد و خنثی، و نزدیک از نظر عاطفی و برای همین گرم و گیرا. وقتی میخواهی دربارهی موضوع ملتهبی مثل عشق حرف بزنی، چه راهی بهتر از این*.
قصه چندبار توی خیابانهای تهران و از این کافه به آن خانه رفته و آمده و گاهی با کسی وسط کوچه درگیر هم شده و دماغی را شکسته یا دماغش شکسته، تا بالاخره مسیر نهایی خودش را پیدا کرده و فهمیده پایانش کجاست و چطور.
در این فرصت هفتصد هشتصد کلمهای نمیشود این مسیرها را همراه داستان رفت و دید که چطورها شده و چهکارها با خودش کرده. اما میشود حداقل به آن اشاره کرد. به این کتاب که نامش «شکستن هستهی زردآلو» است و مثل آدمها از اولش همین نام را بر خود داشت. اما هم خود داستان و هم مایی که میخوانیمش، با صفحهصفحه جلو رفتن، کمکم میفهمیم که چیست و چرا نامش این است.
........
* داستان معروف وقتی از عشق حرف میزنیم از چه حرف میزنیم، روایتهای شوکهکنندهای است از چند عشق که راویانی با فاصله( حالا چه زمانی چه مکانی) آن را تعریف میکنند و تاثیر این با دیدنِ خود واقعه از زمین تا آسمان است.