
اگر بپذیریم رمان نه یک داستان طولانی که روشی برای اندیشهورزی از طریق روایت است آنوقت است که رماننویس هم از مقام روایتگر صرف بیرون میآید و متفکری لقب خواهد گرفت که ساز و کار ادبی و روایتگری برایش همچون ابزاری است تا ما را با نگاه اندیشهورزانهاش آشنا کند. معمولاً نویسندگانی با این ساز و کار از پس روایتگری جذاب برنمیآیند اما مهدی جواهریان با هر دو اثرش خلاف این را ثابت میکند. جواهریان در عین اندیشهورزی قصهگو است و در عین قصهگویی تجربهگرا است. او خلاف جریان عمل میکند و همین است که انگار از جهان و دورهای دیگر وارد جریان ادبی ما شده است. نخستین بار که کتاب تازهاش «سنگ نام دیگرت بود» را خواندم شبیه هیچ کتابی نبودنش بیش از هر چیز برایم تازگی داشت. در واقع «سنگ نام دیگرت بود» رمانی است فلسفی، نمادین و روانکاوانه که داستان سینا پورنامداریان، پژوهشگری ایرانی، را روایت میکند که میان مضامینی پیچیده سرگردان است. او از هند تا وین و از وین تا کویر ایران سفر میکند تا شاید نخستین «عروج» را در اسطورهها بیابد، اما در نهایت خودش راهیِ سفری قهرمانانه - روانشناختی میشود. داستان نه بر پیرنگی خطی، بلکه بر مکاشفهها، خوابها، و ایمان و تردید استوار است.
کتاب با سفری به دل شبهای واراناسی آغاز میشود. جایی که بوی مردهسوزان گَنگ با نوای مانتراها درهم میآمیزد. راوی از لحظهی مکاشفهای میگوید که نه فقط جسمش را، که تمام هستیشناسیاش را دگرگون میکند. مجسمهی سیاه بهاگا، شستهشده با شیر خالص، از تابوت آهنی برمیخیزد و اولین عروج آغاز میشود تا راوی را به جستجوی باقی عروجها در تاریخ بشر سوق دهد. این تصویر، بیش از یک صحنهی آیینی هندی، کلیدی است برای فلسفهورزی جواهریان بر دوگانگی ذاتی وجود: شرق و غرب؛ اما نه در تقابل، که در آمیزشی ابدی، چراکه میترا هم آتش درون و هم خورشید بیرون است. راوی از این مکاشفه به سفری ذهنی/عینی میرود که مرزهای جغرافیایی را درهم میشکند؛ هند، آینهای برای ایران باستان، و اتریشِ جوآنا، پلی به غرب مدرن.
دوگانگی، و در مواردی چندگانگی، نخ تسبیح رمان است. این دوگانگی را میتوان در جایجای کتاب دید. شرق و غرب که هرکدام نمایندهای دارد: مرد و زن. حتی هر دو راوی کتاب هم خود دوگانهاند: عقلگرای محافظهکار که بنگ هولی را نمینوشد، و جویندهای که در معبد پنهان تسلیم نشئهی الهی میشود. حتی عشق هم دوگانه است و در عین آنکه میتواند نجاتدهنده باشد بر باد دهنده هم است. عشق، شاید سنگی محکم و بیجان است اما جاودان چون میترا است که خود دو نیم میشود تا روز و شب را آشتی دهد. جواهریان، با ظرافت فلسفی، دوگانگی را به شرق/غرب تعمیم میدهد: هند با خدایان بیشمارش، هزار و یک چهره است و غربِ تکخدایی با تثلیث مسیحی ریشه در میترا دارد. راوی از گنگ به میترا میرسد – همان خدای عیلامی که کورش عهدنامه با نامش میبست، و سایهاش بر عروج عیسی و معراج محمد افتاده. «سنگ نام دیگرت بود» نه در تقابل که در جستجوی پیوند است: این شرق اساطیری است که غرب عقلگرا را زاییده است. در واقع گسترهی دانش میانرشتهای نویسنده مجال میدهد ارجاعات میانفرهنگی و بیامتنی درون داستان، پویایی و عمق بیشتری به روایت بدهد. ارجاعات متعدد به اساطیر ایرانی، ادیان ابراهیمی و فلسفه و شعر فارسی بخشی از درونمایهی اثر اند و نشان میدهد حقیقت هرگز نمیتواند متعلق به یک دین یا یک روایت باشد بلکه همواره میان فرهنگها در سفر و رفت و آمد است.
سنگ نام دیگرت بود به چهار بخش نامتوازن تقسیم میشود.
1سفر هند (واراناسی، آیین بهاگا، مکاشفهی نخستین)
2. ارتباط با جوانا (نامهها، ترجمه، نظریهپردازی فلسفی)
3. سفر به اتریش (پدر شونتبرگ، فرقه، مراسم قربانی، خوابها)
4. بازگشت به ایران (بومان، ایزد، کویر، نامهی پایانی جوانا)
نویسنده بدون هیچ هشداری از بخشها گذار میکند و فصلها ناگهان از نامه به رویا، از رویا به گزارش عینی، و از عینیت به شعر میجهند. این ساختار سیال به عمد خواننده را در سرگردانی راوی شریک میکند تا او را نیز میان باور و بیباوریای که سینا خود در آن معلق است قرار دهد.
برخلاف بسیاری از رمانهایی که از خواب به عنوان میانپرده استفاده میکنند، در این کتاب خوابها پیشبرندهی پیرنگ هستند. ماجراهای متهی بلورین و خواب حفرهی گداخته، همه هوشدار و نشانهای است که پیش از رخدادن در بیداری، در رؤیاها نشان داد میشوند. این ساختار یادآور نظریهی «فراموشی به تعویق افتاده» در روانکاوی است: حقیقت ابتدا در خواب ظاهر میشود، سپس در بیداری تحقق مییابد. سینا نه به این دلیل در مراسم قربانی روی سکوی سیاه میخوابد که سردستهی فرقه او را بیهوش کرده، بلکه به این دلیل که از پیش در خواب آن صحنه را تمرین کرده است.
شخصیتهای چندگانه، سفرهای متعدد در هند و ایران و اتریش و ایتالیا، همنشانی و تنوع فرهنگی، همه در خدمت جستجوی حقیقت در روایت است و پرداختن به تم اصلی کتاب: ایمان. سلسله مراتب این موضیعت ایمان هم به پیچیدگیهای مضمونی و ساختاری اثر افزوده است. اگر از بخش توضیحات راوی دربارهی تحقیقاتش بگذرید توان روایتگری نویسنده ما را به گونهای تهییج به خواندن و ادامهدادن میکند که اینکار فقط از پس یک دانای به فن و فنون روایتگری برمیآید. اما نویسنده نمیخواهد ما مفتون توانمندی او در روایتگری شویم و درست در اوج قصهگویی یعنی جایی که یک نفس کتاب را خواندهایم تا زودتر به کشف رمز ماجرا برسیم، با مکثی عمیق و شاعرانه و تغییر راوی از مرد به زن، اجازهی نفس کشیدن و فاصلهگذاری به ما داده میشود تا از عمق مفاهیمی که او سعی در پرداختش دارد دور نشویم. اینجاست که تجربهگرایی مهدی جواهریان روشی میشود نه برای بازیگوشی که تاملی بیشتر در فلسفهورزی و اندیشهگرایی. او با وجود مهارت و دانشاش در الگوی روایی کلاسیک به عمد آن را نادیده میگیرد و خلاف انتظار ما پیش میرود؛ مگر نه آنکه رماننویسی بستری برای همین آزادی در نوشتن است. اما چطور میشود هم فرمگرا بود و هم قصهگو؟ مهدی جواهریان تا اینجا با هر دو کتابش به این پرسش پاسخ دادهاست.
راوی اصلی رمان، سینا، نه قهرمان است نه ضد قهرمان. او با تمام دانشش در تاریخ ادیان از سادهترین پرسش عاجز است: به چه چیز ایمان دارم؟ او انسانِ کییرکگوریِ «مرض تا به مرگ» است: کسی که میداند باید ایمان بیاورد اما نمیتواند. در مقابل او جوآنا قرار دارد که در ابتدا روشنفکری مستقل است: باستانشناس و مترجم که حالا به مریدی متعصب در یک فرقه تبدیل شده. در واقع میتوان نقد نویسنده از جذابیت قدرتهای مطلق را در شخصیت او دید: «حتی باهوشترین انسانها نیز در برابر وعدهی نجات آسیبپذیرند.» اما نقطه اوج شخصیتی او در نامهی پایانی است؛ آنجا که راوی به نویسنده تبدیل میشود و دیگر معشوق سینا نیست بلکه به کهنالگوی مادر، راهنما، بازمانده تبدیل شده است. این جابهجایی روایتگری یکی از مدرنترین ویژگیهای کتاب است. اما پدر شوئنبرگ، شخصیت دیگر داستان، فقط یک کاراکتر نیست، که یک «قطب مغناطیسی» است. او کمترین دیالوگ را دارد، اما حضورش در تمام صفحات حس میشود. او نئوتئولوگ است و کاهن اعظم، دانشمند است و ساحر، پیر است و با عصا راه میرود، اما ارادهاش پولادین و قهار است. ارجاعات به فاوست گوته در اینجا شفاف است: «کسی که میداند پایان چیست، از آغاز میتواند بجنگد.» اما شوئنبرگ نه فاوست که مفیستوفلس است – او وعده میدهد و در ازای آن، ایمان طلب میکند.
به نظر میرسد این کتاب برای مخاطبانی جذابتر خواهد بود که علاقهمند به دانشهای میانرشتهای هستند و مفاهیمی چون بحران ایمان در عصر مدرن برایشان دغدغهای قابل تامل است. رمان سه نوع ایمان را در برابر هم میگذارد. ایمان گنوسی (پدر شوینبرگ) :نجات از طریق معرفت سری، مناسک قربانی، سلسلهمراتب. این ایمان انحصاریطلب و خشونتآمیز است. ایمان عرفانی فردی (ایزد، حافظ): بینیاز از فرقه، در خلوت با کتاب و درخت. و ایمان سکولار به خرد (دکتر آلدو، سحر): که در نهایت نمیتواند پاسخ «چرا زنده بمانیم» را بدهد. سینا میان این سه در نوسان است. با وجود این میزان اندیشهورزی و تامل، نقطه قوت نثر جواهریان این است که هرگز به سمت شعارزدگی نمیرود و حتی سختترین بحثهای الهیاتی در داستان حل میشود و در حاشیه جا نمیماند.
اگر قرار باشد در یک تقسیمبندی روایی کتاب را به سه بخش هند، اتریش و ایران تقسیم کنم سه لحظهی شگفتانگیز این سفر یعنی آیین بهاگا و مردهسوزی در واراناسی، مراسم قربانی در کارنونتوم و در نهایت گمشدن جوانا در کویر ایران سه بخشی است که رمان را به اوج میآورد. نویسنده البته نه فقط در این سه اوج روایی که در کلیت کتاب نشان میدهد که انسان معاصر نه میان خیر و شر که میان «ایمان به هر چیزی» و «بیایمانی به همه چیز» سرگشته است. و شاید پاسخ نهایی در شعری است که در پایان کتاب میخوانیم: « سروها نمیمیرند، کشته میشوند» ایمان هرگز نمیمیرد بلکه گاه کشته میشود تا دوباره از نو ریشه کند و قد بکشد.
در نهایت « سنگ نام دیگرت بود» را میتوان رمان اندیشه نامید: نه برای اثبات یک عقیده که برای به چالش کشیدن امکان هر عقیدهای.