
1912 بود، مردی با سبیل تابدارِ پرپشتی، ملبس به لباسی عجیب که دوختش کار دست خودِ خیاطش بود، با هزاران امید، با هزاران آرزو، بر بلندای طبقهی اول برج ایفل ایستاد و از آن بالا به پایین، به محوطهی چمنپوشِ پایین ایفل، به مردمانی که برای تماشای او و پرواز او آمده بودند، و سپس به روبهرو و به منظرهی پاریس زیبا خیره نگاه کرد؛ پاریس شکوهمندی که از آن بالا دیگر درونش و زندگی فسردهشدهی آدمهایی چون او قابل رؤیت نبود. و پس از لحظهای مکث، دستانش را باز کرد و با آن لباس عجیب که دوختش کار دست خودش بود به پایین پرید.
نام او فرانتس رایشلت بود؛ خیاطی که مخترع نبود، مردی که معمولی بود اما خواست تا تأثیری در تاریخ بشریت بگذارد و برای تن یکی از آرزوهای دیرینهی بشر، که همانا پرواز کردن است، رخت واقعیت بدوزد و بپوشاند. همهچیز این واقعه بهتآور است. از ابزاری که او به کار گرفته بود برای پرواز تا مردمانی که به تماشای سقوط او آمده بودند تا ضبط و ثبت تصویر پریدن و سقوط و مرگ او. تصاویری که دههها بعد به دست اتییِن کرن میرسد و او با ابزاری عجیبتر از آنچه رایشلت ساخت، به سراغ روایت این تصاویر میرود؛ کلمات. به روایت آنچه گذشت تا رایشلت به طبقهی اول ایفل برسد. به روایت اینکه رایشلت پرید تا بالا رود اما وارونه و به پایین پرکشید.