
برای اینکه بفهمیم برای روح یک نسل چه اتفاقی افتاده است، مقایسه دو کتاب «یوسفآباد خیابان سی و سوم» و «شکستن هستهی زردآلو» مسیر جالبی است. این دو اثر سینا دادخواه، در واقع تکامل درد و تغییر دنیای ما را نشان میدهند. با نگاهی به این دو قصه روایتشده، میتوانیم بفهمیم در این سالها چه گم شده است.
در یوسفآباد، خیابان سی و سوم، پرسهزنی در خیابانهای تهران یک هویت بود. شخصیتها با شهر حرف میزدند و شهر، هرچند غمگین، اما زنده و صمیمی بود. در شکستن هسته زردآلو آن ولع با هم بودن جای خود را به هراس از جمع داده است. اگر در سال 88 پسر قصه در کافهها و خیابانها به دنبال پیوند میگشت، در سال 405 او به پناهگاه چه فیزیکی و چه ذهنی نیاز دارد. این فراری بودن از جمع، ریشه در ضربههایی دارد که در این فاصله به بدنه جامعه وارد شده است.
مسیر هفدهسالهای که از یوسفآباد تا هسته زردآلو طی شد، مسیر فرسودن آرزوهاییست که شاهد تکامل درد یک نسل است.
در یوسفآباد، اشتیاق پیدا کردن دیگری بود. شخصیتها در پی تلافی تنهایی بودند. آنجا جایی بود که شخصیت داستان میخواست «سرد شود، آنقدر سرد که به بازوهای حامد بچسبد». آنجا زمان، دشمن نبود، بلکه فرصتی بود برای کشوقوس دادن به لحظات. وقتی میگفت «بیا به جای آسانسور از راه پله برویم، همه چیز امشب باید بیشتر طول بکشد» در واقع داشت از حضور دفاع میکرد. در سال 88، عشق و پیوند، پناهگاهی بود که هنوز باور به لمسشدنش وجود داشت. آدمهای آن دوران، هرچند غمگین، اما در دسترس بودند.
اما حالا، در سال 1405، در شکستن هسته زردآلو، ما با جغرافیای متفاوتی از روح روبهرو هستیم. انگار در این فاصله، چیزی در لایههای عمیق وجود انسان شکسته است. کرونا، جنگها، بلاتکلیفیهای مکرر و تماشای ویرانیهای پیاپی، آدمها را از جمع فراری داد.
جملهی تکاندهندهی کتاب که میگوید: «همه ی روحم را میخواست ولی این خواستن چگونه ممکن است وقتی حتی خودم به همهی روحم دسترسی نداشتم»، نقطه اوج تراژدی انسان امروز است.
اینجاست که رابطهی میلاد و بنفشه معنا پیدا میکند. آنها برای مخاطب غریبه نیستند، اتفاقاً خیلی آشنا هستند و همین آشنایی در دنیای امروز، لایههای جدیدی از درد را باز میکند. در این فضای خاکستری، جایی که تراپیست میگوید «روی دیگر مهرطلبی، خواریطلبی است»، آدمها دیگر نمیدانند کجا بایستند. این همان بلاتکلیفی مطلق است، جایی که آدمها به جای اینکه در آغوش هم گرم شوند، در مقایسههای تلخ گم میشوند. انگار بعضیها ما را وادار به مقایسه میکنند تا فقط شاهد شکستخوردنمان باشند.