
***
صفر
پانزدهم آوریل 1796، وُسطای ستمگرترینِ ماهها بود که در انتهای پردهی دوم ملودرام گوتیک اندروز ــ به نام رمزوراز قصر ــ دختربچهای نهساله برای اولینبار بر صحنهی عهدبوقی سالن تئاتر بوستون آمد و آهنگ عامیانهای خواند که بعدها معروف و کمکم ورد زبانها شد. دختری مستعد و خوشچهره به نام الیزابت آرنولد هاپکینز، از جملهی مهاجران انگلستانی، که در آن وقت روحش هم خبردار نبود که سالها بعد (در هفتم اکتبر 1809)، وقتی که دیگر برای خودش ــ از بوستون تا چارلستون ــ بازیگر دورهگرد محبوبی شده است، باز هم در بوستون ــ منتها اینبار از قضا، برای دومینبار، باردار از شوهر دوم خود ــ بر تبوتاب صحنهی شلوغ، لابد برای دمی برآسودن از ازدحام و اضطراب به پشت صحنه و پرده میرود و (بنا به روایتی، در همان گیرودار و به روایتی دیگر، در میهمانخانهای) فرزندی به دنیا میآورد که به درخشانترین تیرهروزیِ ممکن، با مشعل مشاعری شعلهور، بدل به شاعر رمزوراز قصرهای دورافتادهی رو به خراب و داستانسرای تاریکترین لحظههای زندگی در عصر خودش خواهد شد. زن شوربختی که دو سال بعد (در دسامبر 1811 در ریچموند، درحالیکه این دومین شوهر هم یک سالی میشود او و دو سه فرزندش را گذاشته و رفته است) در عین فقر و فلاکت، در تنهایی درمیگذرد و البته تنها یادگار ماندگارش را همچون مشعلی در گرگومیش عالم ادبیات و ابدیات برای ما باقی میگذارد، یادگاری به نام ادگار پو.
شاید کمتر شاعر و نویسندهی امریکاییای را بتوان سراغ کرد که سیرِ زندگیاش اینطور دستخوش مد مدید جنون شده و روزگار آزگارش اینجوری با شوروشیدایی شعر و مصایب ملکوت و جور عروج به عرش، در عین شر و شررهای افلاس و فلاکت و نزول بر فرش، درهمآمیخته و توأمان شده باشد، به طوری که سخت است بهراستی بگوییم که رعشه و التهاب جاری در رگهای شعلهور شعرها و خطوط خاکستری آثارش، که اغلبشان به لب باریک گوری گشوده میمانند، از طرز زندگیاش نشئت گرفته و در بطن داستانهایش نشست و نشت کرده است، یا بالعکس. اما آنچه هست، در مورد این اعجوبهی جنونآمیز، این نخبهی خراباتی، ما با نویسنده و شاعری مواجهایم که مرزهای شعر و زندگی (به مثابهی یک داستان) را تا به منتها درجهی ممکن ــ یا که ناممکن ــ چشم در چشم به یکدیگر نزدیک کرده است. زندگی پرشور و شوربختانهای که در این متن مختصر، پیش از رسیدن به اصل داستان، به پسگوشههایی از آن نگاهی میاندازیم.
یک
ادگار پو به سال 1809 در بوستون ماساچوست به دنیا آمد و از آنجا که بیست سال نخست زندگی یا دقیقاً نیمی از عمر خود را عمدتاً در ریچموند ویرجینیا سپری کرد، اغلب او را نویسندهای برخاسته از جنوب امریکا قلمداد کردهاند؛ نویسندهای که پس از مرگش تمام حدومرزهای زمانی و مکانی را درمینوردد و بدل به شاخصترین چهرهی داستانهای درونکاوانه و معمایی، و آثار هراسآور ادبیات نوین جهان میگردد. پدر و مادرش، دیوید پو و الیزابت آرنولد هاپکینز، هر دو بازیگرانی دورهگرد بودند که در بهار 1806 به عقد یکدیگر درآمدند. ادگار، دومین پسر خانواده و اولین فرزند از ازدواج دوم مادر، تازه دوساله بود که بعد از رفتن پدر مشروبخوارهاش (که گویی در دل مغاک دلسردی بهناگهان ناپدید شده بود) با مادر بیمارش تنها ماند؛ مادری که در نمایشها اغلب در نقش نامهای رز، رزاموندا، رزالی، و خصوصاً رزینا ظاهر میشد و حالا در دسامبر 1810، در آستانهی دهانهی تاریک غیب که کمکم داشت رو به او گشوده میگردید، دختری به نام رزالی را زاده بود. از آنجا که بین تاریخ عزیمت دیوید پو به جانبی نامعلوم و تولد رزالی چیزی در حدود یک سال فاصله بود، بین دروهمسایه و دوستوآشنایان شایعه شده بود که این دختر میوهی نامشروع رابطهای پنهانی است. مادر بیکسوکار، که ادگار همواره شاهد سرفههای خونآلودش بود، بالاخره در صبح روز یکشنبهای غمبار در هشتم دسامبر 1811، درحالیکه بچهها دور بستر مرگ او در سکوت حلقه زده بودند، بهدشواری با آنها بدرودی کشدار گفت و مرد، و تمام آنچه برای ادگارِ تقریباً سهساله از مادر به یادگار باقی ماند، جدا از خاطرهای محو و یادوارههایی تیرهوتار، چیزی نبود جز پرترهای مینیاتوری از چهرهی الیزا، بعضی از نامههایش، و طراحی آبرنگ او از بندر بوستون که پشتش نوشته بود: «برای پسرکوچولوی من ادگار، که تا ابد باید بوستون را دوست بدارد؛ محل تولدش و جایی که مادرش بهترین و همدلترین دوستان خود را یافت.»
همشهریان ریچموندی و دوستداران زن محتضر مدتی قبل به حمایت از او اعلامیهای همدلانه و خیرخواهانه با مضمون «او هماکنون نیازمند یاری سبزتان است» منتشر کرده و برای فرزندان یتیمش سرپرستانی تازه، از تاجران و مهاجران اسکاتلندی که دستشان به دهانشان میرسید، دستوپا کرده بودند. دختر کوچک نزد خانم و آقای ویلیام مکنزی رفت و ادگار نیز به خانهی جان آلنِ سی و دوساله و همسرش فرانسیس ولنتاین، زوجی گشادهدست و در آن زمان بیفرزند، فرستاده شد، البته بیکه هرگز رسماً و قانوناً به فرزندخواندگی پذیرفته شده باشد، اما نقل است که در کلیسا نام تعمیدی آلن به میانهی نام کودک اضافه و او بعد از آن تبدیل شد به ادگار آلن پو.
ادگارِ کوچک در آن خانه و خانواده روزگار خوشی داشت و هرگز از لطف و نوازشهای خانم آلن (فَنی) و خواهرش، نانسی ولنتاین، بیبهره نبود. جان آلن نیز، مردی خودساخته که همواره روی پای خودش ایستاده بود و بااینحال، هرگز گدایی را دستخالی از در خانهاش نمیراند، ادگار نازپرورده را مثل پسری که نداشت به زیر بالوپر گرفته بود. ادگار تیزهوش بود و در خانه خوب درس میخواند. سه چهار سالی به همین منوال گذشت تا اینکه جان آلن، به منظور بهبود بخشیدن به اوضاع کسبوکار و تجارتش، به همراه خانواده به اسکاتلند و از آنجا به انگلستان رفت. در آنجا بود که ادگار در مدرسهای اربابی و سطحبالا در حوالی لندن (که بعدها در داستان مشهور ویلیام ویلسون از آن یاد خواهد کرد) به تحصیل مشغول شد. آلنها پنج سال بعد به ریچموند برگشتند و ادگار در مدارسی دیگر به آموختن مبانی ریاضیات و آثار کلاسیک پرداخت؛ آموختههایی که در آیندهای نهچندان دور تأثیر روشن و آشکاری بر نگرش و آثارش نهاد، اما نه آن تأثیر ایدهآل مدنظر شخص جان آلن. پنج سال دیگر هم گذشت و اینبار با مرگ عموی آلن، ویلیام گالت، ثروت هنگفتی به او رسید و ادگار شانزدهساله، بیخبر از خواب تلخی که زندگی برایش دیده و آخروعاقبتی که دست تقدیر برایش رقم زده بود، خوشخیالانه فکر میکرد در مقام وارث برحق جان آلن یکباره افتاده است توی حوض عسل، اما زهی خیال باطل! جان آلن دیری بود که دیگر تن به عیاشی سپرده و ظاهراً تخم فرزندان نامشروعی را، به سهلانگاری و ولنگاری، در خاک باغچهی اینوآن کاشته بود و سهم ادگار در این میان نه باغی میوهپرور و بارآور برای باقی عمر، که تنها بقچهای خواهد بود پر از ای کاشها و «آنچه میشد بشود اما خب نشد» در سالهای سرگردان پیشِ رو، و بار سنگینی بر دوش از بندیل خاطرات گذشته که مثل سایه تا آخر عمر پابهپا با تن تنهایی او خواهد آمد، مردی که پنداری بیکسی تنها کس اوست، و شاعری با مشاعری شعلهور، که همواره بیخویشتن و خاکسترنشین تن خویش بود. همو که همزاد فرانسویاش، شارل بودلر، پیشتر از همه در ابتدای متن خواندنی ادگار آلن پو؛ زندگی و آثارش، به بهترین نحو او را در پرترهای کلامین (یا طی تاریکاطوری تیره، خیره رو به ابد) توصیف یا ترسیم کرده است: «این اواخر آدمی فلکزده را در دادگاه به محاکمه کشاندند، آدمی که این خالکوبی نادر و غریب بر پیشانیاش نقش بسته بود: بختبرگشته. بدین ترتیب برچسب زندگی او همیشه بالای چشمانش بود، همانطور که یک کتاب عنوانش را همیشه با خودش دارد، و بازجوییها ثابت کرد که این نقش و نوشتهی غریب به طرز بیرحمانهای حقیقت دارد. در تاریخ ادبیات چنین سرنوشتهای محکومی بسیار است، سرنوشت محتوم و شوم مردانی که کلمهی سیهروزی با حروفی اسرارآمیز لابهلای چینوچروکهای پیشانیشان حک شده است.»
دو
چنان که اشاره رفت، و البته حالا دیگر دیری است که عالموآدم میدانند، رشتهی بدبیاریهای پو سر دراز دارد و همچون ماری از بدو تولد به دور قامت ظریف و زیبا اما سرسخت و استوار او میپیچد و تا دم مرگ گرداگردش حلقه میزند و دمار از روزگار آزگارش درمیآورد، با بدبختیهای ناخواسته و خودخواستهی مردی غرقه و غوطهور در بخارات مردابی از الکل که اگر شعلهی شمع یا کبریتی نزدیک دهانش میگرفتی، یحتمل گر گرفته بود. این نویسندهی بداقبال بسیاری از آثارش را انگاری با خطوطی از خون و خاکستر نوشته است و هیچچیز به غلظت و اندازهی سیمای مات زن جوانی رو به موت، یا صورت تکیدهی دلداری که دیگر جام آخر را سر کشیده و مرده است و گاه به طرز نافرجامی ــ شبحآسا ــ موقتاً به صحنهی تاریک زندگی بازمیگردد، در پس صفحات آثار اثیریاش، وقتی در برابر انوار غیب بگیریشان، توی چشم نمیزند.
در دام همان ایام جوانی است که ادگار عاشق دختر همسایه، سارا المیرا رویستر، میشود، پیوسته برای طرف نامههای عاشقانه میفرستد و رسماً قصد ازدواج دارد، اما از آنجا که هنوز خیلی جواناند و این حرفها برایشان خیلی زود است، جان آلن شخصاً وارد عمل و مانع پا گرفتن ارتباطشان میشود. ادگار تا مدتها خبر نداشت نامههایش به دست دختر نمیرسند تا اینکه عاقبت پدر المیرا او را به عقد مصلحتی مردی متمول و سنبالا به نام الکساندر بی. شِلتن درمیآورد و حال پو، در کمال ناباوری، اساساً گرفته و تا مدتی صفحهی روز و روزگار در پیش چشمهایش سیاه میشود. این اما اولین یا آخرینباری نیست که ادگار جوان از زندگی رودست و از دست بخت نامساعد سیلی میخورد.
در سال 1826 به دانشگاه ویرجینیا میرود و در دروس آثار کلاسیک و زبانهای مدرن خوش میدرخشد، اما زیست کولیوار او باعث میشود جان آلن سر کیسه را در پرداخت هزینههای زندگی و تحصیل این پسرخوانده، یا بهتر است بگوییم این پسر ناخوانده (!)، تنگتر کند. پس پو چه میکند؟ قمار میکند، آن هم چه قماری! چه قماری که همه باختن است! بدهی روی بدهی بالا میآورد و آلن نیز بازپرداخت آنها را مطلقاً گردن نمیگیرد. پس پو نیز لاجرم همهچیز را رها میکند و با نام «ادگار آ. پری» به خدمت نظام در جزیرهی سالیوان میرود؛ یعنی همان جایی که در داستان خواندنی و ماندنی سوسک طلا به تشریح نیمهواقعیِ نیمهخیالیِ شِما و شمایل آن میپردازد و گنج خانوادگیِ ازدسترفتهی خود را به طریقی دیگر، نابرده رنج، بازمییابد، منتها نه در دنیای واقعی بل گنجی بهدستآمده در عالم خیال. مدتی بعد برای ادامهی خدمت به حوالی بوستون فرستاده میشود و ناشری از اهالی آنجا اولین مجموعهی شعرهایش را با عنوان تیمور لنگ و دیگر شعریات در 1827 به سرمنزل چاپ میرساند. البته در ابتدای کار و کتاب نام شاعر «یکی از اهالی بوستون» قید میشود ــ اقدامی ناخودآگاه یادآور نیمای جوان که نخستین شعرهایش را با نام «نوری» (اهل نور) منتشر و چاپ کرده بود، شاعری بوستونی که به مانند شاعر یوشی «زادهی اضطراب جهان» بود و آشنا به «زبان دلافسردگان» مینوشت.
پو دیگر رسماً راهورسم بیقیدی و لاابالیگری پیشه کرده بود و ناپدریاش از او و شعروشاعریاش هیچ دل خوشی نداشت. با مرگِ فرانسیس آلن و ازدواج مجدد جان آلن، میانهشان بیشازپیش شکرآب میشود و در برزخ همین حالوهوای متلاطم خانوادگی است که دومین کتاب شعر ادگار نیز با عنوان الاَعراف، تیمور لنگ و شعرکها از سوی ناشری بالتیموری به نام هچ اَند دانینگ منتشر میگردد. با اجازهی آلن، پو از خدمت نظام مرخص و در دانشکدهی افسری وِست پوینت نامنویسی میشود. طی این مدت است که طرز تهیهی گلوله و مواد منفجره را یاد میگیرد، اما انفجار آتی او عملاً به جای میدان رزم و نبرد در صحنهی بزم و عالم شعر و ادبیات خواهد بود. در وِست پوینت، پوِ خوشسروزبان به جای مشق نظام و آموختن انضباط عملاً بیشتر عیاشی و رفیقبازی میکند، مدام دستهگل به آب میدهد و قرض بالا میآورد و دستآخر هم دردسرسازیهایش منجر به دادگاه نظامی و ختم به اخراجش از دانشکده میگردد. البته در همین ایام، در 1831، بیست و دوساله است که دفترچهی دیگری از شعرهایش، با عنوان سادهی شعریات، از سوی ناشری نیویورکی چاپ میشود و تیر خلاص را بر پیشانی رابطهی نیمبندش با جان آلن مینشاند. پو برای چاپ کردن این کتاب از رفقای همدانشکدهایاش پول گرفته و قرار است شامل اشعاری خوشمزه و فکاهی دربارهی دانشجویان و ماوقع دوران دانشجوییشان باشد، اما چنین نیست و آنچه از تنور چاپخانه درمیآید بیشتر روایتهای غمبار و رؤیاگون راوی مالیخولیایی و شبزدهای است که داغ غمی غریب بر سینه دارد و در برخی قطعات محبوبِ جوان خود را از دست داده و به خاکسپاری پیکر پریوار دلدارش نشسته است ــ ویر ثبت پیشگویانهی تصاویری از همان تقدیر شوم و محتومی که ادگار پو پنداری پیشاپیش برای خودش رقم زده است.
فعلاً اما به هر تقدیر ــ دیر که نه، خیلی زود ــ پو دانشکدهی افسری را ترک میگوید و پس از رفتن به نیویورک برای نشر کتابش عازم بالتیمور و خانهی مادربزرگش، الیزابت پو، میگردد؛ بیوهزن علیلی که دخترش، ماریا پو کلِم، از او مراقبت و نگهداری میکند. ماریا، که خودش مادر تنگدست ویرجینیا و هنری بود، بهدشواری امور خانه و خانواده را رتقوفتق میکند و حالا با آمدن ادگار (که برادر بزرگتر و بیمارش بهتازگی درگذشته است) چشم امید همهی آنها به دست اوست، به دستی که جز نوشتن شعر عملاً هیچ کار دیگری نمیداند. اما مگر از راه شعروشاعری میتوان پول درآورد و شکم چند سر عائله را سیر کرد؟ اینگونه است که در سالهای آغازین دههی 1830 پو دستبهکار نوشتن داستان میشود، ژانری که، برخلاف شعر، بهمراتب با اقبال و استقبال بیشتری مواجه بود. داستانهای او، جدا از کیفیت درونبینانه و موشکافانهشان، اغلب یا متمایل به هولوهراس میشدند، یا طنز و هزل، آن هم درحالیکه مباصرهی صبورانه و معاینهی عینیتگرایانهی ذهن و زبان او در دیار درون و اقلیم روحوروان، بهندرت به جوانب و جزئیات واقعگرایانهی دنیای بیرون سرایت میکرد و بدین ترتیب در بسیاری از داستانهای او ما با اسامی مخفف اشخاص و اماکن خیالی، زمانهای نامعلوم (سال هزار و هشتصد و فلان)، و عدمقطعیتهایی مواجهایم که به تعادل استعلایی بین بیرون و درون، خویش و دیگری، عین و ذهن، و همچنین مساحی ساحات امر ممکن و ناممکن به طرزی زبردستانه شکل بخشیدهاند، عناصری حاکی از به عینیت رساندن نمودهای انتزاعی ضمیر و مکنونات ضمنی ذهن که در همان نخستین داستان منتشرشدهاش، یعنی مِتسِنگِرشتاین، بهعینه عریان و عیان بودند.
چندی بعد از این دستآزماییها به طور بینامونشان در مسابقهی نویسندگی هفتهنامهی ستِردِی ویزیتِر شرکت میکند و هر دو جایزهی شعر و داستان را میبرد، اما بعد از روشن و مشخص شدن هویت یکسان برندهی هر دو شاخهی رقابتی، تنها جایزهی مالی بخش داستان، بابت دستنوشتِ پیداشده درون یک بطری، به او تعلق میگیرد و جایزهی بخش شعر، بابت قطعهی آواز بادها، لاجرم نصیب جان هیل هیوئیت از همکاران همان هفتهنامه میشود، اتفاقی که خشم و اوقاتتلخیِ پو را حسابی برمیانگیزد و به دنبالش کدورتی که منجر به دشمنی دامنهدار این دو میگردد، به طوری که طرف حتی بعد از مرگ زودهنگام پو نیز در سالهای آینده دست از بدگویی علیه او برنمیدارد. اما مهمتر از آن این است که آثار ادگار سخت مورد توجه یکی از داوران مسابقه، که در آن زمان صاحبنام بود، نویسندهای به نام جان پی. کنِدی، قرار میگیرد و راهش در مسیر نویسندگی هموار و پایش به نشریهی ساوترن لیترِری مسنجِر در ریچموند ویرجینیا باز میشود. از همین جاست که داستانهای وهمانی پو و نقدهای ادبی و احیاناً بیادبی تندوتیزش کمکم بر سر زبانها میافتد و از رهگذر مطبوعات پرطرفدار روز این «مرد تبرزینبهدست» به عالم ادبیات وارد میشود، شاعری بالفطره که همواره محو و مسخ تماشای آناتی گذرنده از «عوالم دیگر» است و لاجرم در آیندهای نهچندان دور، در حرفها و مقالاتش، سخن از «شعر فینفسه»، «شعری که محض خاطر شعر نوشته شده باشد» و «شعر و دیگر هیچ» به میان خواهد آورد؛ درست به همان شکل و ترتیبی که شارل بودلر (نخستین کاشف کیمیای غریب کارهای مغفول واقعشدهی پو در امریکا، و مترجم و معرفیکنندهی آثار سحرآمیز او به اروپاییان) باوری راسخ داشت به اینکه «شعر واقعیترین چیزهاست، منتها در عالمی دیگر.»
سه
اگرچه تیغ تیز برخی از انتقادات تند پو دشمنانی برایش میتراشد، کمکم از طریق همین نشریهگردانی مستمر به درآمد ثابتی میرسد و بدین ترتیب، در 1836، با دخترعمهاش، ویرجینیا کلِم نوجوان، ازدواج میکند و سرپناهی برای این دختر و مادر مهربانش فراهم میآورد. این روزگار خوش اما دیری نمیپاید و پو، بهناچار، سال بعد، پس از اختلافاتی با مطبوعاتچیها، ریچموند را به مقصد شمال کشور ترک میگوید. در سال 1838، جدا از لایجیا (که پو آن را بهترین داستانش میدانست)، نسخهی کامل ماجرای آرتور گوردون پیم (تنها رمان پو) نیز در نیویورک و لندن منتشر میشود. مدتی بعد خانوادهی سرگردان پو از نیویورک به فیلادلفیا نقلمکان میکند، جایی که ادگار توانسته شغل ثابتی در یک مجله به نام برتونز جنتلمنز مگزین برای خودش دستوپا کند. اواخر 1839 است که دوتا از خواندنیترین و ماندنیترین آثارش، یعنی افول خانِدان آشر و ویلیام ویلسون، طی دو ماه پیاپی در سپتامبر و اکتبر، در همین مجله منتشر میشود و بر شهرت ادبیاش میافزاید. پو همچنین به فکر راهاندازی و تأسیس نشریهای به نام پن مگزین میافتد، که البته ایدهاش به انجام و سرانجام نمیرسد. به جایش اما بر مسند سردبیری نشریهی گراهامز مگزین مینشیند و در همین جاست که قتلهای خیابان مورگ (نخستین داستان از سهگانهی جنایی و معماییاش) را منتشر میکند و با خلق شخصیت نخبه و خراباتی کارآگاه دوپن عملاً زمینهساز تولد همزاد او، شرلوک هولمز، در آینده میشود، همچنان که شخصیت دوگانهی داستان ویلیام ویلسون بعدها الهامبخش استیونسن در نوشتن دکتر جکیل و مستر هاید قرار میگیرد.
در 1840 (یعنی پانزده سال پیش از انتشار برگهای علف والت ویتمن در 1855)، بیست و پنج طرح و داستان کوتاهش در مجلدی با عنوان گویا و گیرای داستانهای گروتسک و عربسک انتشار مییابد.
اگرچه پو عقل معاش درستی ندارد و با بیسروسامانی تاوان سنگین سرِ سودایی خود را میپردازد، آنچه هست او هنر سرگردانی را خوب میداند و به جای ــ یا شاید هم به جبران ــ تمام شکستها و ناکامیهایش در ادارهی زیست روزمره به نوشتن داستانهایی همچون سوسک طلا میپردازد که جوایزی برایش به ارمغان میآورند. اما دریغ و درد که از سال 1842 عوارض و علائم بیماری سل کمکم خود را در جسم و جان رنجور همسر محبوب ادگار پدیدار میکند، ضربهی ناخوانده و مهلکی که مثل پرچم ملال (در انتهای قطعهشعر مشهوری از بودلر) بر فرق سر سرگردان شاعر شوریدهسر فرود میآید. او، که نامش طی جناسی جنونآمیز در انگلیسی با شعر گره خورده بود (Poe و Poetry)، در مقالهی تحلیلی و تئوریک «فلسفهی نوشتن» شخصاً و صراحتاً اذعان داشت که «بیشک شاعرانهترین مضمون جهان مرگ بانوی جوان است.»
در 1844، همان سال انتشار داستان مشهور نامهی رباییده، خانوادهی پو پس از نقلمکان به نیویورک، عاقبت در منطقهی روستایی فوردَم ساکن میشوند و پو سالهای باقیماندهی عمر کوتاه اما نوسانی و سینوسیاش را در آنجا میگذراند، سالهایی پرمخاطره، که اتفاقاً برخی از ماندگارترین آثار پو را به همراه و در بغل دارند، از جمله شناختهشدهترین قطعهشعر بلندش، کلاغ، که نخستینبار در ژانویهی 1845 منتشر میشود و خیلی زود اسباب شهرت بیشازپیش پو را در سرتاسر خاک امریکا فراهم میآورد، به طوری که خود او به فردریک تامس میگوید: «سوسک طلا زیر سایهی کلاغ گم شد.» و حالا ــ پس از حدود دو قرن ــ سالهای سال است که تصویر ادگار آلن پو در نظر تمام خوانندگان و مخاطبانش به شمایل سیاهپوش یک کلاغ گره خورده است، کلاغی که هرگز نمیپرد و تنها یک کلام بر زبان (یا در واقع بهتر است بگوییم بر منقار، منقاری فرورفته در قلب شاعر) میراند: «دیگر عمراً، عمراً!» قطعهای برآمده از پس واقعهای که برای شاعرِ مالیخولیایی و ملول تنها یادآور یک «خاطرهی ملالانگیز و پایاننیافتنی» است، شاعری که، همزمان با انتشار شعرش، «درحالیکه بهشدت تلوتلو میخورده، از خیابان برادوِی عبور میکرده است.»
بعد از آن اما پو دیگر از ماه ستمگر ژانویه هیچ خیری نمیبیند! از زمان انتشار این قطعهی غریب و متعاقب آن تعطیلی برادوِی جِرنال در ژانویهی 1846 و بیکار و آسوپاس شدنش تا سیام ژانویهی 1847، که ویرجینیای جوان بالاخره تسلیم داس مرگ میشود، «عمر جهان بر پو گذشته است.» انگار دیگر ادگار، این تن بیخویش، این «منِ» بیوطن و این شاعر «در وطن خویش غریب» به خاکوخاکستر خاطرات نشسته و رسماً به سیم آخر زده است. برای رهایی از بار غصه و غم از چنگال بیمروت سوگی که امانش را بریده بود بیش از همیشه به نوشیدن و خروشیدن روی میآورد و باعث بدنامی روزافزون خویش میشود. ناامیدوارانه به معاشرت با خانمهای مسنتر از خودش میپردازد و گویی در هر زنی که میبیند به جستوجوی روزنهای است بلکه بتواند اندک نوری بر واپسین پردهی زندگی تیرهوتارش (در همان یکی دو سال آشفتهی باقیمانده) بتاباند.
بعد از مرگ جانسوز ویرجینیا، بانو کلِم، مثل مادری که پو هرگز در زندگی نداشت، کنار این مرد غصهدار و دلشکسته میماند. پو، که نگاه به آسمانِ خاکسترپوش شب دارد و سر در پی کشف طالع ناگشودهی خویش، در دسامبر همین سال یکی از خیالانگیزترین قطعهشعرهایش را به نام اولالوم در ساختاری حلقوی مینویسد و طی آن، مجذوب هلال ماه در انتهای خیابانی در ردیف قدبرافراشتهی درختان سرو، با دیدن نوشتهای بر قبر دلدارش بار دیگر اذعان و اعتراف میکند که «همهچیز هیچ نیست الّا رؤیا دیدن.»
در این روزها خورهی کشف رمز کیهان و راز کائناتْ ذهن پو را، که بیش از همیشه از واقعیت تلخ و ناگوار زندگی پیرامونش بریده است، بهتمامی تسخیر کرده است. حالا دیگر او در همهجا مست ظاهر میشود و اغلب اوقات بریدههایی از آخرین کار و کتاب عجیبش اورکا را از بر میخواند که ملغمهی غریبی است از قطعات منثور شعرگونهای که ــ در باور خودش ــ طی تودرتوی آنها به رمزوراز غایی هستی و نیستی پرداخته و به الکیمیای کلام پی برده است، اثری چندسویه که داستایفسکی ترجمهی روسی بخشهایی از آن را در مجلهاش، ورمیا، منتشر و شارل بودلر تقریباً تمام آن را به فرانسه ترجمه و ماندگار میکند. پو در پیشنوشتار این کتاب، که جرقهی آن با سلسلهسخنرانیهایش در اوایل سال 1848 یا شاید 1847 در باب کیهان و افلاک خورده بود، آورده است: «به آن عدهی معدودی که دوستم دارند و دوستشان دارم ــ ترجیحاً به آنها که احساس میکنند به جای آنها که فکر میکنند ــ به رؤیابینان و آنها که به رؤیاها، به مثال تنها واقعیتهای موجود باور دارند ــ من این کتاب حقایق را تقدیم میکنم، نه به اعتبار حقیقتگوییاش، بل به خاطر زیبایی وافری که در حقیقت آن یافت میشود و موجب حقیقی بودنش میگردد. به اینهاست که من طبیعت نگارش را تنها به مثابهی یک محصول هنری عرضه میکنم: اصلاً بیایید بگوییم به مثابهی یک رمانس، یا اگر خیلی ادعای گزافی نباشد، به مثابهی یک شعر.
آنچه در اینجا طرح میکنم حقیقت دارد ــ به همین خاطر نمیتواند بمیرد ــ یا اگر به هر شکلی حال زیر پا نهاده شود به طوری که بمیرد، «دیگربار برخواهد خاست به موجب زندگی جاودان.
بههرحال من مایلم که این کار و کتاب تنها به عنوان یک شعر قضاوت شود وقتی که من دیگر مردهام. ا. آ. پ.»
پو در این روزها همچنین با شاعری به نام سارا هلن ویتمن آشنا میشود، زنی که اهل پراویدنس رُود آیلند است و پو دومین شعرش با عنوان به هلن را (که بهمراتب طولانیتر از به هلن قدیمیتر و قبلی است) برای اوست که مینویسد و در آن گویی به احضار خاطرات فروخفته میپردازد. نامزدی این دو در حد حرف باقی میماند و افراط متظاهرانهی پو در عیشونوش نقطهی پایانی بر این رابطهی کوتاه میگذارد. پو همچنین با نانسی ریچموند، زنی از اهالی لاوِلِ ماساچوست، طرح دوستی میریزد و شعر به آنی را، با مطلع خوشخیالانهی «شکر خدا! که بحران و خطر دیگر از سر گذشته است…»، برایش مینویسد. نامهای نیز از پو موجود است که در آن خطاب به خانم ریچموند نوشته مقادیر مرگباری لودانوم (آمیزهی الکل و تریاک، که شارل بودلر نیز به نوشیدن آن اعتیاد دیرین داشت) مصرف کرده است. حالوروز پو در این ایام خرابتر از همیشه است، اما درست در همین روزهاست که ذهن تبدارش، در آناتی از توفیق و اتصال، مثل ساعت کار میکند و ــ برای مثال ــ در بیستم دسامبر 1848، در مجمع اعضای انجمن فرهنگی پراویدنس، در عین مستی، خطابهی منسجم و استخوانداری ایراد میکند که بعدها، پس از مرگش، در قالب مقالهای مفصل تحت عنوان «اصلواساس شعروشاعری» منتشر میشود. در همین جاست که میگوید:
«مقصود تنها کسب لذت از زیبایی پیشِ روی ما نیست، بل کوششی است بیحدومرز برای رسیدن به زیبایی جهان بالا. ما که از شکوه وجدآور آن جهانِ بالایی از پیش آگاهی یافته و الهام گرفتهایم میکوشیم با ترکیب متنوع چیزها و افکار زمانمندْ قسمتی از آن زیبایی والا را فراچنگ بیاوریم که شاید یکبهیک عناصر مجزای آن نیز از جنس ابدیت باشد… کوشش برای بهره گرفتن از آنهمه لذتهای وجدآمیز و جذبهآور آسمانی که گاهوبیگاه، به وسیلهی شعر و به وساطت موسیقی، موفق میشویم نیمنگاهی محو و گذرا به آنها بیندازیم.»
آخرین سال زندگی پو، سال 1849، با وجود تمام آشفتگیها و مصایبی که از سر گذرانده، سال پربار و پرثمری است. آثار متعددی را (از جمله داستان جذاب قورباغهورجِه) در مطبوعات منتشر و، بعد از مدتها دربهدری، دستمزد خوبی از هفتهنامهی فلَگ آو آور یونیون دریافت میکند. او همچنین حق انتشار شعرهای ناقوسها و آنابل لی (یکی از بهترین شعرهایش) را به یونیون مگزین میفروشد. اواخر ژوئن است که از فوردَم به سمت جنوب به راه میافتد، اما ظاهراً به خاطر مصرف بیرویهی الکل و حال نامتعادلش از فیلادلفیا پیشتر نمیرود. چندی بعد، که قدری حالش سر جایش برمیگردد، به ریچموند میرود و دیداری با دوستان دیرین و رفقای قدیمی تازه میکند. دیگر اقدام او در این روزهای بیبرگشت این است که بالاخره با محبوب سالیان گذشتهی خود، المیرا شِلتن، که حالا برای خودش بیوهزنی شده است و چند فرزند دارد، نامزد میکند. همچنان دربارهی «اصلواساس شعروشاعری» به سخنرانی میپردازد و در فکر انتشار نسخههای بازبینیشدهی برخی از شعرهایش است. همچنین قصد دارد برای ازدواج به فوردَم برگردد، اما مشخص نیست طی روزهای بعد دقیقاً چه اتفاقی برایش میافتد و چهطور همهچیز دستبهدست هم میدهد و او، در کمال بیکسی، به سمت دهان گشودهی مرگ (همان چاه غریبی که در پسزمینهی اغلب آثارش، همچون سایهای از وحش اعماق و هیولای هول، رخ نموده و چهره کرده است) رانده میشود. آنچه هست او را در ریچموند دیدهاند. از قرار معلوم (یا بهتر است بگوییم نامعلوم) در روز بیست و هفتم سپتامبر سوار یک کشتی بخار و عازم بالتیمور میشود. اما دیگر کسی از او خبری ندارد تا اینکه عاقبت یک هفته بعد، در روز سوم اکتبر سال 1849، پیکر نیمهجان مردی را با کتوشلواری پارهپوره، که اندازه و مال خودش نبود، مست و لایعقل و بیهوش و بیحال در جوی آب اطراف یکی از میخانههای بالتیمور پیدا میکنند و به عنوان ناشناس به بیمارستان میبرند. روز انتخابات کنگره در بالتیمور است که پیغامی عاجلانه به دست دوست قدیمی پو، دکتر جوزف ا. اسنود گراس، میرسد:
«آقایی اینجا، در حوزهی رأیگیری شمارهی چهار رایان، است به اسم ادگار آ. پو که حالش بدجوری خراب است. وی اضطراب شدیدی دارد و میگوید آشنای شماست. به شما اطمینان خاطر میدهم که ایشان اضطراراً به کمک عاجل نیازمند است.»
دکتر گراس و شوهرخالهاش، هِنری هنینگ، به کمکش میشتابند و جسمِ نیمهجان ادگار را، بیهوش و به حالتِ هذیانی، به بیمارستان واشینگتن میبرند. در همان جاست که با وجود مراقبتهای دکتر جان ج. موران، در صبح روز یکشنبه هفتم اکتبر، بیکه علت دقیق مرگش روشن و مشخص باشد، چشم بر زمینوزمان میبندد و به دنیای رؤیاخیز شعرها و داستانهایش بازمیگردد. آری، به قول شارل بودلر، «باری، جای هیچ شکوتردیدی نیست که “او” [ادگار پو] نمیتوانست در برابر میل شدید به بازیافتن رؤیاهای حیرتانگیز یا هولناکش و آن ادراکات ذهنی فریبا و لطیفی که طی خلجانات و توفانهای روحی گذشته بدانها برخورده بود هیچ مقاومتی از خودش نشان بدهد. این قبیل مشغلههای قدیمی و آشنای ذهنی به طرز مقاومتناپذیری او را به سمت خود جذب میکردند و او برای بازپیوستن به آنها همواره خطرناکترین راه را، که همانا مستقیمترین راه بود، انتخاب میکرد. بخشی از آنچه امروز در نوشتههای او اسباب لذت ماست اتفاقاً دقیقاً همان چیزی است که موجبات هلاکت او را فراهم ساخت.»
پیکر پو، فردای همان روز، تقریباً در بیخبری، در مقبرهی خانوادگیشان به آغوش خاک سپرده میشود و در مراسم خاکسپاریاش، که پسرعمویش نیلسن پو برگزار میکند، تنها عدهی اندکی حضور مییابند. حتی خانم کلِم نیز چند روز بعد تازه از مرگ ادگار عزیزش خبردار میشود، وقتی که چندین اعلانیهی کوتاه در مطبوعات خبر از مرگ زودهنگام او میدهند و برخی، مثل سارا هلن ویتمن، به تحسین شخصیت او و آثارش میپردازند، درحالیکه بسیاری دیگر، از جمله مردی که پو خودش پیشتر ــ خوشخیالانه ــ او را وصی ادبی آثارش کرده بود، کمر همت به بدگویی از او بستهاند و تا مدتها شمایلی شرور و سیمایی ناخوش و ناخوشایند در ذهن هموطنانش از او ترسیم میکنند. اما ماه پشت ابر نمیماند و با گذر زمان حقانیت پو و ماهیت بکر آثارش از محاق بیرون میآید و سالبهسال، دههبهدهه و قرنبهقرن، بیشازپیش بر همگان روشن و آشکار میشود. اینگونه است که تنها هفت سال پس از مرگ او، در 1856، برادران گنکور در مجلهی خود پو را، پیشاپیش، همانا «ادبیات قرن بیستم» خطاب میکنند، شاعری که بیست و شش سال پس از مرگش، در 1875، بنایی در گورستان کلیسای پرسبیتریِ وِستمینستر در بالتیمور برپا میدارند و طی تشریفاتی بقایای قامت مدفون وی را در کنار قبر محبوبش، ویرجینیا و خانم کلِم، دیگربار، ضمن ادای دین و احترام، به خاک میسپارند. درحالحاضر بناهای یادبود و پیکرههای متعددی از او در ریچموند، فیلادلفیا، فوردَم و… ساخته و برپا شدهاند، و جدا از ترجمهی شعرها و داستانهایش به تقریباً تمام زبانهای زندهی دنیا، کتابهای بسیاری در خصوص زندگی و مقالات متعددی در تحلیل آثار پو (به قلم آندره برتون، پل والری، مالارمه، دریدا و دهها تن دیگر) نوشته شدهاند که همهوهمه حاکی از نامیرایی نام او در صحنهی ادبیات و تأثیرات چشمگیرش نهتنها بر دیگر نویسندگان، بل بر ذهنیت بسیاری از هنرمندان در سایر ژانرها و شاخههای هنری است، به طوری که ــ برای مثال ــ دبوسیِ آهنگساز و اوبری بیردزلیِ نقاش میگفتند تمام تلاششان این است که در قطعات موسیقی و نقاشیهایشان همان کاری را بکنند که ادگار پو به طرزی پیشگامانه و پیشاپیش، به بهترین نحو ممکن ــ یا در واقع ناممکن! ــ به انجام رسانده بود. دامنهی تأثیرات شگرفی که طی قرن بعد، خصوصاً بر سینما و سینماگران (مثلاً بر نوسفراتوِ مورنائو و بر آثار دلهرهآور هیچکاک)، بسیار چشمگیر خواهد بود و در بررسی تطبیقی آنها مطالب مفصلی نوشته شده است.
پو هنرمند رازورزی است که روبن داریو (شاعر نوگرای اهل نیکاراگوئه) او را «ادگار آسمانی» مینامید و ویلیام باتلر ییتس (دیگر شاعر ایرلندی اهل راز) او را «شاعر غنایی تمام سرزمینها برای تمام دورانها» میدانست. او که (مانند بایزید بسطامی، «خدا در انتهای رنج او ایستاده بود، مثل کمال») طبیعت را، آنطور که حواس پنجگانه برداشت میکنند، تنها نقابی میدانست بر چهرهی مرگ و فنا، و در قسمتی از اورکای خود اینطور یافته و دریافته بود که
«… بدین ترتیب واقعاً و عملاً [برای هنرمند دستیابی به] طرح جامع و کامل امکان ندارد، زیرا قوای فکری نویسنده محدود است. طرحهای خداوند ولی کاملاند. تمام کائنات طرحی از خداست»، همان خدایی که حاضران بر سر بستر و بالین احتضار شاعر میگویند که پو در آخرین نفس و دم خطاب به او گفته بود: «خدایا! جان رنجور من را بپذیر…»