خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گزارش

آقای آلن پو، زیر پل کریم‌خان

گزارش رویداد ماسک مرگ سرخ
۲۳ خرداد ۱۴۰۵
نویسنده:
صادق چناری
share
share
close
آقای آلن پو، زیر پل کریم‌خان
قصه‌های ادگار آلن‌ پو

***
جمعه‌ی گرمِ بیست و دوم خرداد، ساعت بزرگِ زیر پل کریم‌خان، پنج بار به صدا درآمد. همه‌ی عابران به جز آقای ادگار آلن پو از اهالی بوستون، متعجب به ساعت نگاه می‌کردند. آقای آلن پو با سبیل نازک، موهای مرتب و شانه‌خورده و قیافه‌ی همیشه وحشت‌زده‌اش، با آخرین ضربه‌ی ساعت وارد مغازه‌ی سر نبش میرزای شیرازی شد. اما متأسفانه یا خوشبختانه کسی آن‌جا، آلن پو را نمی‌شناخت.
مغازه‌ی سر نبش، یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌فروشی‌های تهران بود؛ چشمه‌ی کریم‌خان. از در و دیوارش کتاب می‌بارید و البته این جمعه‌ی گرم اواخر خرداد، جمجمه‌های عجیب و غریب و نقاب‌های بالماسکه هم اضافه شده بود. کتاب‌های داغِ از تنورِ چاپخانه درآمده روی میزی بزرگ خودنمایی می‌کردند. روی جلدشان عبارت «قصه‌های راز و خیال؛ همه‌ی داستان‌های ادگار آلن پو» نقش بسته بود. خوره‌های کتاب، با ذوق توأم با برق چشم در تلاش بودند که این دوجلدی‌های مرموز سفید را ورقی بزنند و البته قیمتش را هم جویا شوند.
آقای آلن پو را هم‌چنان کسی نمی‌شناخت. کُتش به تنش زار می‌زد، می‌شد بالای سرش تابلوی «عاقبت امرار معاش با نویسندگی» را نصب کرد. زیرِ کتش انگار چیزی وول می‌خورد. البته چون کسی آقای آلن پو را نگاه نمی‌کرد، طبعاً مشکلی پیش نمی‌آمد اگر کلاغی از زیر کت بیرون می‌پرید و پشت‌بندش گربه‌ای سیاه و بعد قورباغه و بعدتر سوسکی طلایی. همین هم شد و جانوران به ترتیب اندازه، کت آقای آلن پو را به مقصد طبقه‌ی بالای کتاب‌فروشی ترک کردند.
طبقه‌ی دوم چه خبر بود؟! پیش از این، پله‌ها را که بالا می‌رفتی به سرزمین کتاب‌های کودک می‌رسیدی و در همسایگی‌اش، جزیره‌ی صنایع دستی و هدایا. اما این جمعه‌ی گرم اواخر خرداد، کلی صندلی آن‌جا بود و کلی آدم خندان که جملگی به مرد مترجمی نشسته پشت میز، با تحسین نگاه می‌کردند. پشت سر مرد مترجم، پوستری از آقای آلن پو بود و روی صندلی کناری‌اش زنی که از چشم‌های نگران و خندانش می‌شد فهمید همسر مرد مترجم است. با چند صندلی فاصله، مادرایرانیِ تیپیکال دلواپسی نشسته بود که هرازگاهی مرد مترجم را «احسان جان» صدا می‌زد تا یکی از آشناها را معرفی کند. گاهی هم که احسان جان مشغول امضای کتاب بود، با گفتنِ «آقای مهتدی»، توجه پسرش را جلب می‌کرد به دوستِ از راهِ دور رسیده‌ای یا بچه‌ی از راهِ دور رسیده‌ی دوستی!
عاشقانِ آلن پو بی آن‌که بدانند نویسنده‌ی محبوب‌شان با کلاغی و گربه‌سیاهی و قورباغه‌ای و سوسکی آمده است طبقه‌ی بالای کتاب‌فروشی، کتاب دوجلدی در دست، توی صف امضا ایستاده بودند. گاهی شربتی نوشیده می‌شد و در کنارش شیرینی تازه‌ای هم بود تا از تلخی و تندیِ طعم مرگ بکاهد. آقای آلن پو و جانوران همراهش اما لب به شربت و شیرینی نزدند چون مثل همیشه مشکوک بودند به همه‌چیز و همه‌کس.
کاوه میرعباسی مترجم معروف و محبوب هم به همراه همسرش در این بزم وهم‌آلودِ مرگ، جمجمه و خون حاضر شد. احسان مهتدی با حوصله به حرف‌های کتاب‌دوستان گوش می‌داد و کتاب‌ها را امضا می‌کرد. راضیه صبوری با صبر زیاد درباره‌ی جمجمه‌های پُرنقش و نگار و پُرراز و رمزش برای علاقه‌مندان توضیح می‌داد. آزاده رزاق‌دوست با تابلوهای بزرگی از گُل و خون، به وحشت فضا افزوده بود. علی بیگی‌پرست کلاغ‌هایی را خلق کرده بود که به طرز عجیبی شبیه کلاغ زیر کت آقای آلن پو بودند. نقاب‌های بالماسکه هم از مجموعه‌ی شخصی شهریار احمدی، در جمعه‌ی گرم اواخر خرداد، آدم را یاد همان کُشتار معروف مهمانی مرگ سرخ می‌انداخت.
ساعت بزرگ زیر پل کریم‌خان هفت بار به صدا درآمد. این بار هیچ‌کس تعجب نکرد. فقط آقای آلن پو از اهالی بوستون با سبیل نازک، موهای با دست شانه شده و قیافه‌ی همیشه وحشت‌زده‌اش، ساعت را می‌دید. از مغازه‌ی سر نبش میرزای شیرازی، کلاغ و گربه‌ی سیاه و قورباغه و سوسک طلایی پشت سر آقای آلن پو بیرون پریدند. متأسفانه یا خوشبختانه کسی آن‌جا، آلن پو را نمی‌شناخت.


















قصه‌های ادگار آلن‌ پو
مطالب مشابه