
***
شهر شبکهای از خیابانهاست، اما خیابان بدون آدمها همچون صحنهی جنایت است. والتر بنیامین عکسهای اوژن آتژه از خیابانهای خالی از آدمهای پاریس را به صحنهی جنایت تشبیه کرده است. چرا خیابان خالی تداعیگر چنین صحنهای است؟
راوی داستان «مردِ جماعت» ادگار آلن پو که روایتی است از مصائب تنها نبودن، «زیر طاق بزرگ پنجرهی قهوهخانهی د … در لندن نشسته است» و از قاب پنجره شاهد عینی و شاهد گوشی خیابان است. نگریستن از این قاب، توجه راوی را از فضای درونی به بیرون معطوف میسازد که در طول روز میزبان انبوهی از جمعیت است و در تاریکی شب بر این جمعیت افزوده میشود. مشاهدات راوی از پشت قاب پنجره، گونهای تابلوی زنده را پیش چشم او میآورد؛ او تصاویری را تماشا میکند که دیدن آنها در کف خیابان ناممکن بودند. نگریستن از میان قاب یا «پنجرهای گشوده» به خیابان، متمایز از زمانی است که در خیابان پرسه میزنیم و منظرهای مختلف خیابان را تماشا میکنیم.
در نگاه راوی داستان آلن پو خیابان با آدمها و جزییات آنها معنا مییابد: «مشاهداتم در آغاز جنبهای مبهم و کلی داشت. به انبوه عابران نگاه میکردم و تنها مناسبات کلیشان در نظرم بود. اما خیلی زود توجهم به جزییات جلب شد و با دقت خاصی غرق توجه به آن همه شکل و شمایل مختلف شدم، موها، ظاهر، آرایش و رخسار و حالات چهرهها.» تمامی آنچه راوی از پشت قاب پنجره میبیند، مؤلفههایی است که خیابان را زنده نگه میدارند و آن را به صحنهای از یک کارناوال بدل میکنند. یکی از چیزهایی که راوی داستان در خیابان تماشا میکند، لباس آدمها یا «پوست اجتماعی» آنهاست و تقسیمبندی آدمها به مراتب بالاتر و پایینتر. مثلاً کارمندهایی که راوی در خیابان تماشا میکند، دو دستهاند: یکی «متصدیان جزء پاتوقها» یا به تعبیری دیگر کارمندهای دونپایه با آراستگی ظاهری، موهای روغنزده و لبهای افادهای با کتهای تنگ و چکمههای براق؛ دو دیگر «جماعت کهنهکار جاسنگین» با کت و شلوار و کراوات و کفشهای پهن و بادوام و ساعتهای جیبی با زنجیر طلا و غیره و غیره. لباس و تزیینات آدمها بخش مهمی از اشیاء خیابان است. این اشیاء کاراکتر و هویت آدمهای خیابان را میسازند.
خیابان با آدمها و اشیاء شکل میبندد و به صحنهی کارناوال بدل میشود: جیببرها که با شمایل نجیبزادگان به خیابان میآیند، قماربازها که «همهجور لباس میپوشند»، ژیگولوها و نظامیان، گدایان هفتخط، «دختران جوان که پس از ساعات کار شاق و طولانی به کنج خانههای دلگیرشان بازمیگشتند»، «خانم رییسهای این کاره و کاربلد»، «سیاهمستان بیشمار و وصفناپذیر»، نوازندگان دورهگرد، صنعتگران ژولیده و «کارگران رنجور تا سرحد مرگ» بخشی از مشارکتکنندگان این کارناوالاند.
راوی داستان با دیدن آنها از پشت قاب پنجره از تمام این آدمها و اشیایی که با خود دارند، چهرهخوانی میکند. در تعریف راوی، شرایط ذهنی خاصاش موجب میشد که «داستان سالیان سال را در پس هر چهره» بخواند. این تعریف آلن پو از چهرهخوانی که در داستانهای دیگرش نیز مشاهدهپذیر است، گونهای چهره بخشیدن به آدمهای بیچهرهی خیابان تلقی میشود. همانطور که در ادامهی داستان «مردِ جماعت» حضور راوی در خیابان و پرسهزنی او در تعقیب پیرمردی فرتوت با حدود شصتوپنج یا هفتادسال سن، به فردی چهره میبخشد که هیچ هویت مستقلی جز پرسهزنی در خیابان ندارد و «چه داستان هیجانانگیزی بر آن سینه نوشتهاند!»
پیرمرد داستان آلن پو که «نمیگذارد یک لحظه هم تنها بماند، مردِ جماعت است.» نام دیگر او میتواند مردی بیچهره باشد که پرسهزنی در خیابان به او چهره میبخشد، همچون خود راوی داستان که با تعقیب پیرمرد و پرسهزنی و تماشای خیابانها، آدمها و اشیاء هویت مییابد.
«در دنیا بیشتر تماشاگر آدمها هستیم تا یکی از آنها.»
خیابان صحنهای است که معنای مدرن تماشا در آن شکل میبندد. از این قرار داستان «مردِ جماعت» آلن پو را میتوان تصویری از زایش تماشاگر مدرن در خیابان تفسیر کرد. راوی این داستان نمونهای است از تماشاگری که میبیند و میل به پنهان ماندن دارد. زهی خیال باطل! خیابان ویترینی است برای تماشا کردن و تماشا شدن. خیابان در غیاب آدمها و وقتی کسی برای تماشاکردن و تماشا شدن نباشد، همچون صحنهی جرم است یا به تعبیری که یک قرن پیش در طهران رواج داشت، خیابان بدون مغازه و رفتوآمد «خیابان لختیها» بود.