خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

پیش‌درآمدی بر «داستان‌های خارق العاده»

۲۷ خرداد ۱۴۰۵
نویسنده:
آلفرد هیچکاک
مترجم:
احسان مهتدی
share
share
close
پیش‌درآمدی بر «داستان‌های خارق العاده»
قصه‌های ادگار آلن پو

سال‌هاست که من را «سلطان وحشت» می‌نامند و بی شک به همین خاطر است که از من خواسته‌اند تا برای «داستان‌های خارق‌العاده»ی ادگار آلن پو پیش‌درآمدی بنویسم، و البته که از این بابت به خودم می‌بالم، چراکه خوب می‌دانم او در نوع خودش نابغه‌‌ی مشهور و عجیب و غریبی بود.
اما آیا من تحت تأثیر طرز فکر پو بوده‌ام؟ راستش را بخواهید نمی‌توانم این را با قطعیت تأیید کنم. هرچند تمام ما، خواه ناخواه، از آثاری که می‌خوانیم تأثیر می‌پذیریم. داستان‌ها، تابلوهای نقاشی، قطعات موسیقی و سایر آثار هنری، همه و همه، در شکل‌گیری ذهنیت ما دخیل هستند و ما نمی‌توانیم از سایه‌ی آن‌ها بگریزیم و منکرش بشویم. قبل از هر چیز بگذارید همین‌جا اعتراف کنم که من خیلی راحت می‌ترسم. این را از همان وقتی که چهار پنج سالم بود فهمیدم. هنوز یادم هست که چطور یک شب ناگهان از خواب پریدم و دیدم که تاریکی مطلق خانه را فرا گرفته است. همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود. همان‌جا در رختخوابم نشستم و مادرم را صدا زدم. با این‌که از ترس می‌لرزیدم به خودم دل و جرئت دادم و خودم را جمع و جور کردم تا توانستم از جایم بلند شوم و در خانه‌ی خلوت و سوت و کور گشت بزنم. داخل آشپزخانه شدم. نور ماه به طرزی هراس‌آور همه چیز را روشن کرده بود و من بیش از پیش از ترس به لرزه افتادم. در همان حال بود که احساس گرسنگی بر من غالب شد. درِ یخچال را باز کردم. گوشت سرد را بیرون آوردم و در حالی که گریه می‌کردم مشغول خوردنش شدم. یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم تا این که بالاخره پدر و مادرم به خانه برگشتند. آن‌ها برایم توضیح دادند که فکر می‌کردند من خوابیده‌ام. از آن شب به بعد تحمل دو چیز برایم غیر ممکن است؛ تنها ماندن در شب و خوردن گوشت سرد!
آن‌وقت‌ها هنوز نام آلن پو را هم نشنیده بودم. تازه در شانزده سالگی بود که با نوشته‌هایش آشنا شدم. اول بر حسب اتفاق شرح حالش را خواندم و اندوهناکیِ زندگی‌اش تأثیر عمیقی بر من گذاشت. دلم شدیداً برایش می‌سوخت چراکه با این همه هنرِ والا، همواره پریشان‌‌حال بود.
هر روز به محض خارج شدن از دفتری که در آن کار می‌کردم مستقیم به خانه برمی‌گشتم و با عجله به اتاقم می‌رفتم تا چاپِ ارزان‌قیمتِ کتاب «داستان‌های خارق‌العاده»ی او را بردارم و بخوانم. هنوز هم احساسی که از خواندن «قتل‌های خیابان مورگ» به من دست داد را با خودم مزمزه می‌کنم. ترس برم داشته بود و همین ترس چیزی را در من بیدار کرد که هرگز فراموش نمی‌کنم. می‌دانید که، ترس یک جور احساسی‌ست که آدم دلش می‌خواهد امتحانش بکند. البته به شرط آن که در امن و امان باشد. وقتی آدم در کمال آرامش در خانه‌ی خودش نشسته و یک داستان ترسناک می‌خواند، به هر حال احساس امنیت هم دارد. گرچه در آن لحظات از ترس به خود می‌لرزد اما فقط کافی‌ست سرش را بلند کند و نگاهی به محیط آشنای دورتادور خودش بیندازد تا بفهمد ترسش فقط به خاطر فکرهایش بوده است. همین کافی‌ست تا وجودش از شادیِ شگفت‌انگیزی لبریز بشود. چیزی شبیه به همان حس شادمانی که بعد از عطشی طولانی با نوشیدن آب به آدم دست می‌دهد. شبیه به همان وقتی که گرمای دلپذیر چراغ رومیزی در کنار صندلی، احساس راحتی‌ات را تکمیل می‌کند.
من باور دارم که شرایط و موقعیت خواننده‌ی کتاب درست مثل تماشاگر سینماست. شاید بتوان گفت که انگیزه‌ی من برای ساختن فیلم‌های دلهره‌آور، عشق و علاقه‌ام به داستان‌های ادگار آلن پو بوده است. و، بی آن که بخواهم پایم را از گلیمم درازتر بکنم، می‌توانم بگویم آنچه من سعی داشته‌ام در فیلم‌های خود بگنجانم از جهتی قابل قیاس با مضامینی‌ست که پیش‌تر ادگار آلن پو در داستان‌های خود گنجانده بود. داستان‌هایی واقعاً باورنکردنی، با منطقی عمیقاً وهمانی، طوری که آدم فکر می‌کند هیچ بعید نیست همین فردا عین همین داستان برای خودش هم اتفاق بیفتد. قانون بازی از این قرار است که هنرمند می‌خواهد خواننده یا تماشاگر، ناخودآگاه، خودش را جای قهرمان داستان بگذارد و ببیند.  در حقیقت برای انسان خودش است که جالب است و او تنها داستانی را دوست می‌دارد که خودش را در آن ببیند و متأثرش بکند. خود من هم از این قانون و قاعده مستثنا نیستم، و اگر مسحور «سوسک طلا» شدم به این خاطر بود که همیشه عاشق حادثه و سیر و سفر بودم و تغییر محیط زندگی را دوست داشتم. بچه که بودم، برای ارضای اشتیاق خودم نسبت به دریانوردی، نقشه‌ی بسیار بزرگی را به دیوار اتاقم چسبانده بودم و با استفاده از پرچم‌هایی کوچک محل کشتی‌ها را روی پهنه‌ی دریاها و اقیانوس‌های جهان مشخص می‌کردم و نگاهی به آن‌ها کافی بود تا خودم را ناخدای یک کشتی در سفری دور و دراز مجسّم کنم!
ماجرای گنجی که به کمک سوسکی مرموز پیدا می‌شود، در اصل پاسخی‌ست به عشق به حکایت‌های خیالی، محیّرالعقول، و در عین حال بسیار دقیق و عمیق و حساب شده.
من فکر می‌کنم که ادگار آلن پو جایگاه بسیار ویژه‌ای در عالم ادبیات داشته باشد. بدون ذره‌ای تردید، او یک انسان رمانتیک بزرگ و همچنین سرآمدی در ادبیات معاصر و امروزی‌ست.
او را از رمانتیسیسم گریزی نبود، چراکه چنین گریزی در روزگار او ممکن نبود. یادمان نرود که او در سال 1816 در انگلستان مشغول به تحصیل بود، یعنی درست در همان سال‌هایی که گوته «فاوست» را منتشر کرد و نخستین داستان‌های یی. تی. اِی. هوفمن به چاپ رسید. البته نمودِ این رمانتیسیسم شاید در برگردانِ بودلر از آثار او مشهودتر باشد. در باور من این دو مرد بزرگ قرابت غریبی با یکدیگر داشتند. من حتی تا آنجا پیش می‌روم که بگویم بودلر «ادگار پو»ی فرانسه است.
و اما سوررئالیسم چه؟ آیا سوررئالیسم همانقدر از آثار پو سرچشمه نگرفت که از {یگانه اثر} لوتره ئامون؟ این جنبش و مکتب ادبی بی شک تأثیر ژرفی بر سینما داشت. خصوصاً بین سال‌های 1925 تا 1930، با فیلم‌هایی همچون «عصر طلا» و «سگ اندلوسی» ساخته‌ی بونوئل. «آنتراکت» از رنه کلِر و همچنین فیلم «افول خاندان آشر» به کارگردانی ژان اپستین و «خون یک شاعر» ساخته‌ی ژان کوکتو، عضو فرهنگستان فرانسه، نیز مستقیماً از همین مکتب تأثیر گرفته‌اند. همان‌طور که تأثیری که خود من گرفته‌ام در پاره‌های رؤیاوارِ برخی از فیلم‌هایم عیان و نمایان است.
با وجود تمامی این‌ها، نظر به فاصله‌ی زمانی و تفاوت موجود در طرز ابراز بیان، فکر نمی‌کنم شباهتی بین آلن پو و کارهای من وجود داشته باشد. آلن پو یک شاعرِ نفرینی بود، ولی من سینماگری تاجرم. اگرچه او خوش داشت تنِ انسان‌ها را بلرزاند و من هم همین‌طور، اما او تمایلی به ریشخند نداشت اما برای من «دلهره و هیجان» تنها در توازنش با تسخر کردن است که معنا و مفهوم پیدا می‌کند.
در طریق سینماگری، «هیجان» همانا برانگیختنِ کنجکاویِ حریصانه‌ی تماشاگر است و همدستیِ کارگردان با او، که از پیش همه چیز را می‌داند.  در اثر ادبی اما خواننده هرگز نباید قادر به پیش‌بینی وقایع باشد و به سرانجام ماجرا پی ببرد، مگر وقتی که کتاب را تمام کرده است.
با این حال، بین من و ادگار آلن پو وجوه اشتراکی هم وجود دارد. من و او، هر دو، اسیرِ نوعی «هیجان» هستیم.
شما این داستان را، که بارها و بارها گفته شده، شنیده‌اید، این که اگر من سیندرلا را می‌ساختم همه دنبال جسد می‌گشتند... اگر ادگار آلن پو هم داستان زیبای خفته را نوشته بود همه دنبال قاتل می‌گشتند!
 

قصه‌های ادگار آلن پو
مطالب مشابه