خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / چشمه‌خوان

وهمِ واقعیت؛ یا هنر باوراندنِ ناممکن‌ها

داستایوسکی چرا و چگونه ادگار پو را تحسین می‌کرد
۳۰ خرداد ۱۴۰۵
نویسنده:
فیودور داستایوسکی
مترجم:
رئوف عاشوری
share
share
close
وهمِ واقعیت؛ یا هنر باوراندنِ ناممکن‌ها
قصه‌های ادگار آلن پو

***
مدخلِ مترجم: در سال 1861، فیودور داستایوسکی که با برادرش میخاییل مجله‌ی «ورمیا» را می‌گرداند، ترجمه‌‌ی سه داستان از ادگار پو را به جامعه‌ی ادبی روسیه پیشکش کرد  و تحشیه‌ای سراپا تحسین بر آن نگاشت: «قلبِ غماز»، «گربه‌سیاهه» و «شیطان در برج ناقوس». این سه قصه برای نخستین‌بار بود که رنگِ روسی به خود می‌دید؛ و اگرچه تا پیش از این نیز پاره‌هایی پراکنده از متون پو به این زبان درآمده‌‌ بودند (عمدتاً از  فرانسوی بودلر) اما این‌بار تفسیر و ستایش داستایوسکی رنگی دیگر بر آن زد. مکث و تاکید نابغه‌ی روس بر عظمتِ پو، دست آخر هم کارش را کرد و به توجه و استقبالی فراگیر در میان خوانندگان ختم شد. گویی او بهتر از هرکس می‌دانست که خوانش روان‌شناختی از نویسنده‌ی داستان‌های وحشت تا چه مایه برای روس‌ها جذاب است... با این مقدمه، اهمیتِ چنین یادداشتی را نباید به مدحِ نابغه‌ای بر نابغه‌ای دیگر فرو کاست. این کلمات پیش از هرچیز سهمِ نویسنده‌ی بزرگ روس‌ها را در شناساندنِ نبوغی برملا می‌کند که ازقضا در نسبت با خود او سنت‌ساز و الهام‌بخش بوده است.

از ادگار  پو پیش‌ترها هم دوسه‌ داستان در مجلات روسی منتشر شده بود. حالا اما، این شما و این هم سه داستانِ دیگرش. چه نویسنده‌ی غریب و به‌غایت بااستعدادی‌ست این آقای پو! نوشته‌هاش را به‌سختی می‌توان در رسته‌ی ادبیات فانتاستیک طبقه‌بندی کرد؛ اما اگر هم بشود چنین گفت و کرد، جنبه‌ی فانتزی‌‌ آن‌ها صرفاً به پوسته‌ای ظاهری و بیرونی‌ محدود می‌شود. فی‌المثل، او با خودش قرار می‌کند که یک مومیایی مصری را، که پنج هزار سال توی یک هرم آرمیده بوده، ناگهان به مدد گالوانیسم از گور برخیزاند و زنده کند. یا فرض می‌کند مرده‌ای، باز به مدد گالوانیسم، حالات ذهنی‌اش‌ را به بیان درآورد. با این‌همه، صرفِ چنین فرضی به‌خودیِ خود یک داستان را فانتاستیک نمی‌کند. پو صرفاً امکان بیرونیِ یک رخداد نامتعارف را مفروض می‌گیرد و بعد چنین امکانی را منطقاً به اثبات می‌کشاند. و همین‌‌که فرض‌اش پذیرفته شد،آن‌وقت دیگر در طول داستان با واقع‌گراییِ تمام به راهش ادامه می‌دهد.
همین مسیر او را از یکسره از راه و رسمِ فانتاستیکِ نویسنده‌ای چون ای. تی. اِی. هوفمان جدا می‌کند. هوفمان نیروهای طبیعت را در قالب صورت‌های زنده جان می‌بخشد، پای ساحره‌ها و اشباح را به‌میان می‌کشد، برای جست‌وجوی آرمان‌هاش پا در راه دنیایی دوردست و یک‌سره ماورائی می‌‌گذارد؛ و نه تنها چنین جهان رمزآلود و جادویی‌ای را بر فراز می‌نشاند، که گویی حقیقتاً سخت به وجود آن باور دارد... ادگار پو اما از این جنس نیست. او را نه فانتاستیک، که باید به‌معنای دقیق کلمه دمدمی‌‌خیال نام داد. با خیال‌پردازی‌هایی همان‌قدر غیرمنتظره و غریب‌، که جسور و تهورآمیز. نویسنده‌ای که به‌رسم عادت، افراطی‌ترین واقعیت‌ها را نشان می‌کند تا قهرمان داستانش را در غیرعادی‌ترین وضعیت‌های بیرونی یا روانی به هچل بیاندازد، و درست وقتی که همه‌چیز مهیا شد، آن‌وقت با  بصیرتی حیرت‌آور  و واقع‌گرایی‌ای خیره‌کننده احوالات درونی‌اش را موبه‌مو وصف می‌‌کند.
از این گذشته، او واجد خصیصه‌ای است که به‌طرزی یگانه منحصر به‌ خود اوست؛ همان‌چیزی که از هر نویسنده‌‌ی دیگری متمایزش می‌کند: تخیل‌ او. این حرف البته بدین معنا نیست که قوّه‌ی مخیله‌ی او بر هر شاعر دیگری می‌چربد و مرغِ خیالش از همه بلندتر می‌پرد، بلکه حرف بر سر کیفیتی از تخیل است که نظیرش را پیش از این‌ها، آن‌هم با چنین شدتی، در بساط کسی ندیده‌ایم: کیفیتِ قدرتِ پرداختِ جزئیات. محض نمونه، کافی است خودتان دست‌به‌کار شوید و امتحان کنید: چیزی خارق‌العاده یا حادثه‌ای را که هرگز رخ نداده و تنها در تصور می‌گنجد، پیش چشم بیاورید. آن‌وقت خواهید دید که تصویرِ پیش چشم‌ تا چه اندازه محو و تیره‌وتار است. کاری که ذهن می‌کند این است: یا تصویرِ درونی را کم‌وبیش تنها در کلیت‌اش می‌سازد، یا تمرکزش را می‌گذارد روی یک یا چند جزء ویژه و پراکنده. ادگار پو اما، کلِ تصویر یا حادثه‌ی خیالی را، با زیر و زبرِ جزئیاتش، با چنان شاکله‌مندی مهیبی پیش روی ما می‌گذارد که دیگر چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که به واقعیت و وقوعش ایمان بیاوریم؛ به واقعیت و وقوع چیزی که نه‌تنها هرگز رخ نداده، بلکه حتی منطقاً نمی‌توانسته است رخ بدهد. فی‌المثل، در یکی از داستان‌هایش سفری به ماه را توصیف می‌کند و شرحش از این سفرِ خیالی چنان دم‌به‌دم و سرشار از جزئیات است که دست آخر خواننده ناخودآگاه در مصاف با وهمِ واقعیت سپر می‌اندازد و تسلیم می‌شود. به همین سیاق، یک‌بار دیگر هم، در یکی از جریده‌های آمریکایی داستانِ بالنی را نقل کرده بود که از اروپا بر فراز اقیانوس به‌سوی دنیای نو می‌راند. روایت او چنان به ریزه‌کاری و غیرمنتظرگی‌ آمیخته بود که دست‌کم تا چند ساعت همه‌ی خلق به باورش گردن نهاده بودند. تنها با بررسی‌های پسینی بود که دریافتند  آن‌ ماجراها همه‌اش زاده‌ی خیال نویسنده بوده. و این همان قوه‌‌ای از تخیل است -یا چه بهتر بگوییم قوه‌‌ای از ترکیب و تلفیق- که خودش را در حکایت‌‌هایی درباره‌ی نامه‌ای ربوده شده، یا قتلی به دست یک اورانگوتان و گنج یافته و امثالهم نیز پیش چشم ما می‌گذارد...

قصه‌های ادگار آلن پو
مطالب مشابه