خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

کی سیر می‌شویم؟

گفت‌وگو با احسان فولادی‌فرد درباره‌ی «شکم»
۱۰ تیر ۱۴۰۵
share
share
close
کی سیر می‌شویم؟

«شکم» دومین اثر داستانی احسان فولادی‌فرد، نوولایی است درباره‌ی وضعیت ایرانِ امروز. روایت مردی به نام اکبر که چیزی حدود پنجاه سال است در باغی زیبا اطراف تهران زندگی کرده و حالا با سر رسیدنِ صاحب باغ خودش را بی‌جا و بی‌هویت و بی‌آینده می‌بیند. او که خود را صاحب برحق این باغ می‌داند نمی‌خواهد خانه و کاشانه‌اش را مفت و مسلم از دست بدهد... فولادی‌فرد با تعریض به ‌گوشه‌‌های تاریخ معاصر ما بر یکی از بزرگ‌ترین مسائل ما ایرانیان دست گذاشته است: بی‌جایی. او در این گفت‌وگو از اثر جدیدش می‌گوید و به جوانب مختلف آن می‌پردازد...



«شکم» پر است از ارجاع تاریخی به یک طبقه و دوران‌هایش؛ از انقلاب و جنگ گرفته تا تغییرات شهری. قوامی نماینده‌ی طبقه‌ و شیوه‌ای از زندگی است که قرار بود از صحنه به‌در شود، و از آن سو اکبر که از این طبقه متنفر بوده، حالا رفته‌رفته خودش به نگهبان آن بدل شده. انگار او بیش از آن‌که دشمن قوامی باشد، وارث اوست. وارث باغی که به هویت او پیوند خورده و دیگر در جایی بیرون از آن  نمی‌تواند وجود داشته باشد... این‌طور نیست؟
اکبر و قوامی هر دو به این باغ و عمارتش برای نشان دادن قدرتی که به دست آورده‌اند نیاز دارند. بدون مکانی که نشانه‌ای مستقیم باشد به این قدرت، آن‌ها انگار از اساس فاقد آن هستند. قدرت به نمایش نیاز دارد. قوامی طراحی باغ عمارت را به یک ایتالیایی سپرده، داخل و بیرون آن را با انواع اسباب دکوراتیوِ گران‌قیمت آراسته تا نشانه‌ای برای تماشاگرانش باشد که او قدرت دارد. قدرت در قیاس امکانات ما با دیگران معنا پیدا می‌کند. بنای خانه، کاخ و یا پایتخت باشکوه، همه نشانه‌ای از این نمایش قدرت‌اند؛ هرچه بزرگتر باشکوه‌تر، هرچه باشکوه‌تر مرعوب‌کننده‌تر.

اکبر همه‌ی عمر، خودش را در نسبت با قوامی تعریف کرده. همه‌ی زندگی‌اش حول او شکل گرفته. جوانی‌اش در باغ قوامی گذشته. همین‌جا ازدواج کرده و افتخارش این بوده که آدم قوامی است. نفرتش نیز رو به اوست. چنان‌که حتی وقتی ارباب را از میان برمی‌دارد و قدرت قدیم فرومی‌پاشد، ساختار روانی بندگی از میان نمی‌رود. تنها شکل عوض می‌‌کند. او سال‌ها هویتش را از اربابش گرفته و انگار خودش را بدون او نمی‌شناسد...
بزنگاه تاریخی و تغییر ارزش‌ها، معنای مکان را تغییر می‌دهد، اما کارکردش را تغییر نمی‌دهد. حالا نه اسباب خانه و شکوه خود عمارت، بلکه تنها باروری درخت‌ها، معیار حضور قدرت صاحبش می‌شود. و چون بیرون از محیط باغ، هویت اکبر همان است که بود، با گردش روزگار و تغییر هویت مکان زیستش او فرصتی به‌دست می‌آورد تا خودش را بازتعریف کند. پس مسیری که اکبر می‌رود، حفظ مکان به قیمت ویرانی مکان و همه‌ی آنهایی‌ست که در آن زندگی می‌کنند و یا تهدیدی هستند که ممکن است امکان مکان را از او بگیرند و مجبورش کنند به پذیرش هویت سابقش. هویت سابق او در قیاس با قوامی و گذشته معنا پیدا می‌کند و حالا برای نشستن به جایگاه او، اکبر نیاز به هم‌آنی دارد، یعنی من همان اویم، مالک مکان. و اکبر دشمن هر چیزی‌ست که سلب‌کننده‌ی تسلط بر این مکان و در واقع یادآوری‌کننده‌ی قوامی باشد. پس تمام عمر همین را می‌پاید، من او نیستم، اما همچنان اویم، چون آن قوامی، آن گذشته دیگر وجود ندارد. ایده‌ی اول این بود مردی با یک دست بزرگتر از دست دیگر. رابطه‌ی او با دستش. مردی که هرچه می‌کند را گردن دست می‌اندازد و او را مقصر می‌دارد. دستی با اراده بود که انتخاب می‌کرد و تصمیم می‌گرفت.

«دست» همان‌قدر که شکاف میان آگاهی و عمل را در اکبر نشان می‌دهد، گویی ناظر به نوعی مسئولیت‌ناپذیری و آن جمله‌ی رایج عامیانه هست: من نبودم، دستم بود! این دست هم‌چنان که عضوی از بدن اوست، ناظری بیرونی و وجدانی معترض هم هست. انتخاب دست راست در مقام راوی، یکی از جسورانه‌ترین انتخاب‌های روایت است. چه‌طور به این ایده رسیدید و برای پیش بردن روایت چه چالش‌هایی داشتید؟ 
بعد از چند بار نوشتن و بازنویسی کامل، دیدم حالا که دارم تمام کاسه کوزه‌ها را سرش می‌شکنم، چرا اجازه ندهم حرف بزند و از خودش دفاع کند. این ایده کم‌کم تبدیل شد به گفت‌وگوی تمام‌عیارِ اکبر و دستش، گفت‌وگوی دو دیگری در یک بدن با هم. چه کسی می‌خواهد، چه کسی انجام می‌دهد، کدام یک حقیقت را می‌گوید و کدام یک مسئول است؟ اگر دست دهان باز کند از چه می‌گوید؟ یک دست زنده، دقیق و شریک در همه‌چیز، دستی که به فرمان است، اما یاغی هم می‌شود و باید مهارش کرد.

زنان اگرچه در مرکز روایت نیستند اما حضوری تعیین‌کننده دارند: ثریا، اعظم و اشرف. چرا با وجود این که اکبر دل در گرو ثریا دارد، در پایان داستان حتی با از بین‌بردن قوامی، باز به تمنای خود نمی‌رسد؟
سرباز که بودم روی دیوار غذاخوری خیلی بزرگ نوشته بودند «فرزند آدم هیچ مکانی را همچون شکم خود، خانه‌ی شیطان نکرده است.» و آن را نسبت داده بودند به پیامبر اسلام، جمله‌ای که هنوز بعد از 20 سال به‌خوبی به یاد دارم. شکم نه به عنوان نشانه‌ای برای فقر، بلکه معیاری‌ست برای سنجش عیارِ ولع. کی سیر می‌شویم؟ سیری نه به معنای رفع نیاز، سیری به معنای آن که دیگر نخواهیم. شکم، ترازِ ولع است. ولع آتشین برای فرودادنِ همه‌چیز، برای بلعیدنِ هرآن‌چه می‌شود یا نمی‌شود هضم کرد. شکم جایی‌ست که در انتها مسیرِ دست و اکبر به آن ختم می‌شود. شکم چاهی‌ست که پر نمی‌شود مگر خودت بپری داخلش.

در هردو داستانی که از شما منتشر شده وسواس عجیب‌تان به بدن و اعضاء و احشاء و جسمانیت شخصیت‌ها آشکار است. بدن فقط موضوع شما نیست، ساز و کار روایت را فراهم می‌کند. این‌جا هم دست روایت می‌کند، دهان فرو می‌دهد و شکم می‌بلعد. این وسواس از کجا می‌آید و چرا رابطه‌ی شخصیت‌ها با بدن‌شان این‌همه برایتان جذاب است؟ آیا می‌توان گفت که شکمِ اکبر به عنوان یک «ارگان فقیر» هر چه بیشتر می‌خورد و می‌بلعد، گرسنه‌تر و ناتوان‌تر می‌شود؟
داستان من درباره‌ی ولعِ بلعیدن است، ولعِ خوردنِ همه‌چیز، حتی خود. خوردن نه در شکل استعاری، خودِ خوردن، خوردنِ خود. فکر می‌کنم تمام مسأله‌ی هستی ما در مواجهه با بدنِ‌مان است. از وقتی عقل‌رس می‌شویم، کاری جز مراقبت و پاس‌داشت آن نداریم. بدنی که می‌تواند قهر کند، نخواهدت، آزارت دهد. ما درون بدن‌هایی که انتخابش نکرده‌ایم اسیریم. ما مراقب‌های تمام‌وقتِ این زندان‌بانیم، نازش را می‌کشیم، می‌بریمش ورزش که دیرتر فرسوده شود، غذای خوب می‌رسانیم بهش مبادا فیلش یاد هندوستانِ دوا و درمان کند، اضمحلالش را تماشا می‌کنیم و هرچه از دست‌مان برمی‌آید برای کند کردنِ فروپاشی‌اش که فروپاشیِ خودِ ماست می‌کنیم. بدن برای من همیشه مسئله بوده، این پوست و گوشت، این جهانِ کوچکِ هنوز بسیار بسیار ناشناخته، بدنی که این‌قدر درونش ترسناک است، ولی هر روز با ماست و هر زخم، حتی کوچک، حتی بسیار کوچک، یادآورِ این محدوده‌ی ناایمنی‌ست که قرار است سال‌ها داشته باشیمش. و این‌که چطور هر دست، هر صورت، می‌تواند فاش‌گویی‌ای باشد برای آن که ما کیستیم. خودِ شکلِ مراقبتِ هرکس از بدن‌اش نشانه‌ای‌ست، نشانه‌ای افشاگر در موردِ صاحبِ بدن. برای همین کسی که بخواهد به زندگی‌ ادامه ندهد، باید بدن‌اش را بکشد. برای متوقف کردنِ زندگی، باید بدن را متوقف کرد.

یکی از جذاب‌ترین لحظه‌های روایت تقدیم‌نامه‌ی پایانی کتاب است. لطفاً کمی درباره‌ی آن بگویید و البته تاریخ پای متن. همان‌جا که صدای نویسنده ناگهان وارد می‌شود و دیوار چهارم می‌شکند. اصلاً آن جمله‌ی پایانیِ «تحریر در خانه‌ای اجاره‌ای که به‌زودی باید تخلیه شود» خودش نوعی تعریض و کنایه به بی‌جایی و بی‌خانمانی ما نیست؟ این‌که مثل اکبر در خانه‌ای نشسته‌ایم که صاحب آن نیستیم و  از طرفی هم جایی برای رفتن نداریم؟
بله، رفتنی هستیم، بلاتکلیف، بی‌سرزمین، بی‌خانه، بی‌مکان. گاهی امن‌ترین مکانِ من متعلق به دیگری‌ست، مانند همین بدن که مالِ ماست، اما نیست. خانه‌ای که خانه‌ی ما نیست یا اگر هم باشد باز با دیگران شریکیم و مطلق متعلق به خودمان نیست، عاریه است. خانه‌به‌دوشی و زندگی را روی کول داشتن، مختل‌کننده‌ی هویت می‌شود. چون من مکانِ خودم را ندارم، مکانِ امنی که بتوانم بدن و روانم را در آن حفاظت کنم؛ درست مانند اکبر.



 

مطالب مشابه