
«افتادن» یک سرگذشتنامهی شگفتانگیز در 424 قطعه است. برابر با تعداد قدمهایی که پسر دیوگو مایْناردی، نویسنده و روزنامهنگار برزیلی، برداشته و توانسته همچنان سر پا بایستد. آن هم در ونیز، شهری که در آن متولد شده و یک خطای پزشکی او را به فلجِ مغزی مبتلا کرده. مایناردیِ پدر، در این گفتوگو از مواجههی خود با این حادثه میگوید و شیوهی نوشتن کتاب. او از خانوادهی خود میگوید و به تمام پدران و مادرانی که چنین فرزندی دارند توصیه میکند تا از بودن با فرزندشان لذت ببرند...
میتوانی توی 26 کلمه بگویی چهکار میکنی؟
من یک پدرم، عمدهی وقتم را صرف مراقبت از پسرهام میکنم، قایقموتوریِ کوچکم را میرانم، توی بورس پولم را به باد میدهم، و گهگاه کتابی مینویسم.
تیتو، چگونه زندگیات را بهعنوان نویسنده عوض کرد؟
تیتو باعث شد ده سال از نوشتن دست بکشم، چون مجبور بودم برای تأمین آیندهاش پول دربیاورم. همین شد که به روزنامهنگاری رو آوردم. دست کشیدن از نوشتن همیشه برای یک نویسنده کارگشاست. من تا آن زمان چهار رمان نوشته بودم که از حد کفایت هم بیشتر است. اما وقتی نوشتن را دوباره از سر گرفتم، تیتو همهچیز را به من داد: از داستان و سبک تا ارادهی نوشتن. ناگهان دیدم که نوشتن به کاری بسیار سهل و دلچسب بدل شده.
دقیقاْ کِی بود که تصمیم گرفتی کتابی دربارهی تیتو بنویسی؟ اصلاْ چه چیزی تو را به چنین کاری واداشت؟
پیش از تولد تیتو، آدمی بودم که با همهچیز سر ناسازگاری داشت. ضد مذهب بودم و ضد احساساتیگرایی. خودت یک آدمِ سراپا عقلانی را تصور کن. با آمدن تیتو و مخصوصاْ شش سال نخست زندگیاش، عشقی غیرمنتظره و توفانی را تجربه کردم؛ عشقی که برای خودم هم غافلگیرکننده بود. بعد، همهچیز رفتهرفته به حالت عادی برگشت و عشق پدر پسری دیگر از آن سوژهی روانپریشانه و شبهمذهبی سالهای اولیه فاصله گرفت. وقتی که رابطه کمی تعدیل شد، تصمیم گرفتم تا دربارهاش فکر کنم. خواستم امکانات ادبی خودم را به کار ببندم و داستانش را بنویسم. نیازی هم به تحقیق نداشتم چون همهچیز از پیش در من وجود داشت. این کتاب بدون زحمت نوشته شد. اگر داستان خودش به پایان نمیرسید و مرحلهای از زندگی ما بسته نمیشد، هرگز نوشتنش را تمام نمیکردم. اگر اختیار با من بود، شاید تا چهلسالگی تیتو هم به نوشتن ادامه میدادم.
به آنهایی که میخواهند دربارهی خانوادهشان بنویسند، چه توصیهای میکنی؟
حقیقت را بگویند؛ و البته که گفتنِ حقیقت لزوماً به معنای گفتن همهچیز نیست. هومر دربارهی خانوادهها نوشت، شکسپیر دربارهی خانوادهها نوشت، تولستوی هم دربارهی خانوادهها نوشت. پس هرگز یادتان نرود که داستان خانوادهی شما تنها ذرهای ناچیز و تقریباً مضحک در قیاس با آن سنت عظیم و وزین ادبی است.
و اگر امروز خانوادهای نوزادی با همان معلولیتِ تیتو داشته باشد، چه به آنها میگویی؟
هر نمونه با دیگری متفاوت است. ما خانوادههای زیادی دیدهایم که به این دلیل (یا این بهانه) از هم پاشیدهاند. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است: از بودن با فرزندتان لذت ببرید، همانطور که ما از بودن با تیتو لذت بردیم. من هرگز نمیتوانم تیتو را جور دیگری تصور کنم. اگر کسی بیاید به من بگوید: «تیتو را از تو میگیرم و بدون فلج مغزی به تو برمیگردانم» نمیپذیرم. من او را همینجوری میخواهم. پسر من همین است.
به خودت در هفدهسالگی چه توصیهای میکنی؟
برو لندن. به پدر و مادرت دروغ بگو که داری در مدرسهی اقتصاد درس میخوانی. توی خانه بمان و هفتهای دو سه تا رمان بخوان. فقط برای خریدن ماهی و چیپس چربِ پیچیده لای روزنامهی ماه گذشته از خانه بزن بیرون ؛ آن هم نهایت تا سر کوچه. همان روزنامهی ماه گذشته را بخوان. روزها و روزها هیچ حرفی نزن، چون توی هفدهسالگی هیچ حرف بدردبخوری برای زدن نداری. اینها کارهایی بود که در هفدهسالگی کردم و اگر دوباره برگردم، باز همین کارها را میکنم.
424 قدم را بهترتیب نوشتی، یا در روند ویرایش قدمها را پس و پیش کردی؟
قسم میخورم تقلب نکردم. پس و پیش کردنِ قدمها، معنای کتاب را از بین میبرد. من آن را به همان ترتیبی نوشتم که از قدمِ 1 تا قدمِ 424 پیش میرود، درست همانطور که قدمهای تیتو را میشمردم.
خیلی از خوانندگان، از جمله خودم، هنگام خواندن «افتادن» عمیقاً متأثر شدهاند. جملاتی مثل «من پدر تیتو هستم؛ وجود دارم فقط چون تیتو وجود دارد» قلب هرکسی را میفشارد. آیا هنگام نوشتن لحظهای بوده که خودت نیز عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفته باشی؟
وقتی این جمله را از تو میشنوم میخواهم بزنم زیر گریه (البته حالا داریم میخندیم!) اما آنوقتها که داشتم مینوشتم اینطور نبود. هر وقت که احساس میکردم روایت بیش از حد احساسی شده، فوراً فضا را با طنز و شوخی تعدیل میکردم. در تمام کتاب این بازی میان احساس و شور و کنترل آن جریان دارد.
در آغاز «افتادن» نوشتهای که روز زایمان، هنگامی که به بیمارستان نزدیک میشدید و همسرت از بدنامی آن بیمارستان ونیزی نگران بود، به شوخی گفتهای: «با چنین نمای باشکوهی، آدم حتی یک بچهی ناقصالخلقه را هم قبول میکند.» چند بار از آن شوخی پشیمان شدهای؟
همانطور که میبینی، من همیشه سعی میکنم از شدت ماجرا کم کنم. آن حرف هم فقط تلاشی بود برای آرام کردن همسرم. با این حال فکر میکنم او تنها کسی است که امروز به قدرت پیشگویانهی شوخیهای من ایمان دارد و به همین دلیل مدام مرا از شوخی کردن منع میکند؛ چون هیچوقت نمیشود فهمید چه اتفاقی قرار است بیفتد!
زیباترین حرفی که دربارهی کتاب شنیدهای چه بوده است؟
خیلی چیزها گفتهاند. اما برای من زیباتر از همه وقتی است که تیتو تنها در ونیز قدم میزند و مردم از او میخواهند تا با آنها عکس بگیرد. این شهرت، که فینفسه اهمیت چندانی هم ندارد، به او اعتمادبهنفس و اطمینان بیشتری نسبت به خودش داده است.
تیتو خودش هم کتاب را خوانده؟
بله، البته. اما از ارجاعات فرهنگی دشوارش کلافه شد. از طرفی داستان را هم پیشاپیش میدانست، چون داستان زندگی خود اوست. تیتو بیشتر دوست دارد در مراسم معرفی کتاب شرکت کند. یکی از لحظات افتخارآمیزش وقتی بوده که معلمش تصمیم گرفته تا در کلاس بخشی از «افتادن» را که دربارهی نازیسم و هولوکاست است، برای دانشآموزان بخواند.
تیتو برادر کوچکتری هم دارد به نام نیکو، که در کتاب از او حرف زدهای. رابطهی آن دو چطور است؟ آیا نیکو نسبت به توجهی که تیتو میگیرد حسادت نمیکند؟
نه، رابطهشان خیلی عادی است. ضمن اینکه تقریباً در تمام مراسم معرفی کتاب، همهی خانواده با هم سفر میکردیم. ما نیکو را متقاعد کردهایم که او هم یکی از شخصیتهای اصلی کتاب است.
نوشتههای داستانیات چهطور بر ناداستانهایت اثر گذاشته؟
داستاننویسی دیگر در من مرده؛ اما از آن نوعی آزادی به ارث بردهام: آزادی تجربهکردن و اندیشیدن به چیزهایی که همیشه اندیشیدنی یا قابل تصور نیستند.
چیزهای دیگر چطور برایت الهامبخشاند؟ کتاب مورد علاقهات؟ فیلم؟ نویسنده؟ جا؟ یا قطعهی موسیقی؟
من میان «سفرهای گالیور» و «جستارهای مونتنی» در نوسانم. یکی از محبوبترین رمانهایم را خودم به پرتغالی ترجمه کردهام: «مشتی غبار» از اولین وو. فکر میکنم چیزی حدود 26 رمان محبوب دارم... اما فیلم؟ شاید «شبی در اپرا»، یا «8 و نیم»، یا «جنگ بزرگ» (از ماریو مونیچلی). حدس زدن جای محبوبم هم چندان سخت نیست: ونیز، و آن بخشی از ونیز که مال خودم است، جایی نزدیک کلیسای سَلوته. اهل موسیقی نیستم، اما نقاشی را دوست دارم و کتاب بعدیام دربارهی تیسین است (جالب اینکه تیتزیانو یعنی پسرِ تیتو)
__________________
منبع:
La Daga. Patrizia, "Se avete un figlio come Tito, godetevelo!" , Leultime, March4 2015_
26, May20 2014_