خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

راوی مرموز این قصه کیست؟

یادداشتی درباره‌ی نوولای «در این جنگل بخواب»
۱۰ تیر ۱۴۰۵
نویسنده:
سمیه سیدیان
share
share
close
راوی مرموز این قصه کیست؟

نوولای «در این جنگل بخواب» با جمله‌هایی آغاز می‌شود که طنینی دلهره‌آور دارند: فضای تاریک جنگل در نیمه‌شب، نور تند ماه که در حال فرو خزیدن پشت کوه‌هاست و صدای پچپچه‌هایی که درست نمی‌دانیم چه می‌گویند. ولی غافلگیر کننده‌تر آن است که متن با همان اولین جمله‌ها خواننده را به میانه‌ی ماجرا فرا می‌خواند: «این داستان همین لحظه با اولین جمله‌ای که تو می‌خوانی آغاز می‌شود. ولی ماجرای آن از سال‌ها پیش شروع شده است و با بستن این کتاب نیز تمام نخواهد شد. حتی اگر همین لحظه از خواندن دست بکشی کلماتی که هنوز نخوانده‌ای چون سایه‌ همراه تو می‌آیند یا زمانی که انتظار نداری در رویاهایت ظاهر خواهند شد. اطرافت را نگاه کن. همه‌جا نیمه تاریک است. حالا می‌توانی جنگل را ببینی، همچون ظاهر شدن مکانی ناشناس در خواب است. بعد صدای رودخانه‌ای را می‌شنوی که آن سوی درختان جاری‌ست.» 
کم‌کم چهار نفر در این تاریکی پدیدار می‌شوند، دو زوج که توی دو چادر سفری هستند. ما به همان سادگی قدم گذاشتن در این جنگل  وارد ذهن و دنیای درونی هر چهار نفر می‌شویم. چیزی نمی‌گذرد که درمی‌یابیم زندگی هر کدام به نوعی شبیه همان چیز‌هایی است که دیده‌ایم و می‌شناسیم. آدم‌هایی معمولی با همان دردها و هوس‌های آشنا. نخست گمان می‌کنیم در حال خواندن داستان زندگی این چهار نفر هستیم ولی چیزی نمی‌گذرد که درمی‌یابیم این فقط اولین لایه‌ی رازی بزرگ‌تر است. 
محمدرضا و نیکی به تازگی با هم آشنا شده‌اند و هر دو گذشته‌ای آشفته و پر ماجرا دارند. مرد مهندس نرم‌افزار است و دختر که در صدایش زنگی هوسناک شنیده می‌شود فیلمنامه‌نویسی شکست خورده است که به تازگی از خانه‌ی سوپراستاری نیمه دیوانه و وحشی گریخته. محمدرضا نیز به رغم رفتار صمیمانه‌اش که اعتماد را جلب می‌کند از دل ماجرایی تاریک بیرون آمده است، چیزی که بوی خون و مرگ می‌دهد. 
زن و مرد دوم در آستانه‌ی میان‌سالی و به ظاهر آرام‌تر هستند. سال‌ها پیش ازدواج کرده‌اند و از زندگی ساده و روزمره‌شان برق خوشبختی می‌تابد. هر چند هنوز چندان از شروع داستان نگذشته که درمی‌یابیم  پشت این ظاهر آرام شاید توفانی ترسناک‌تر نهفته باشد. این چهار نفر برای پیاده‌روی چند روزه به این جنگل کوهستانی آمده‌اند. از خلخال راه افتاده‌اند و قرار است پیاده از میان دره‌های جنگلی تالش بگذرند و خود را به ساحل دریای خزر برسانند. برنامه جذابی چیده‌اند که دردهای گذشته را بشوید و ببرد: تماشای آبشارها و شنا در برکه‌های عمیق جنگلی، گذر از چمن‌زاران مرتفع، نوشیدن آب چشمه‌های کوهستانی، خوابیدن زیر آسمان باز و گاه اقامت در کلبه‌های چوبی... ولی از همان صفحه‌ای اول در می‌یابیم این ماجرایی ساده نخواهد بود. نشانه‌هایی غیرمنتظره در سر راه قرار دارند که نباید آن‌جا باشند و پیامی رازآلود آورده‌اند، سایه‌هایی آشنا و موجوداتی غریبه نیز هستند که همه جا این چهار نفر را تعقیب می‌کنند. 
این مقدمات در همان آغاز داستان ما را آماده‌ی ورود به تریلری معمایی می‌کنند، ماجرایی پر از هراس و هیجان و هوس برای آدم‌هایی که از سویی بسیار شبیه ما هستند و از سوی دیگر تجربه‌هایی را پشت سر می‌گذراند که شاید فقط در خیال دیده باشیم. این تریلر نفس‌گیر البته تا پایان داستان ادامه دارد ولی خیلی زود در‌می‌یابیم که این نیز فقط لایه‌ی دیگری از همان راز بزرگ به شمار می‌رود. در می‌یابیم تمام این ماجراها مقدمه‌ای  برای رو‌به‌رو  شدن با چیزی بسیار خطیرتر است، سایه‌ای که انگار پیامی خصوصی و مهم برای ما دارد. شاید نخست گمان کنیم این نشانه‌ها پیامی برای من دارند، همین من خواننده که از همان خط اول به شیوه‌ی پست‌مدرن دعوت به مشارکت در داستان شده است. ولی به زودی از این راز نیز عبور خواهیم کرد و کم‌کم با پرسشی بزرگ‌تر رو به رو خواهیم شد: چه کسی و چرا ما را به این جنگل فراخوانده است؟ 
ماجرایی که باید با آن روبه‌رو شویم فقط زندگی آن چهار نفر و خود ما که به این سفر دعوت شده‌ایم نیست، این ماجرای کسی‌ست که به ما خیره و شده و این داستان را تعریف می‌کند. هراس واقعی این داستان حضور همان راوی ناشناخته‌ای‌ست که در این جنگل پرسه می‌زند و از مدت‌ها پیش منتظرمان بوده است. ماجرای اصلی در مواجهه با همین راوی هراس‌انگیز آغاز می‌شود و با هر قدم پیش رفتن در این جنگل درمی‌یابیم هراس‌مان از همان خط اول داستان بیهوده نبوده است.          
 

مطالب مشابه