
خواندن کتابی به این اندوهباری نباید اینقدر لذتبخش باشد، اما چنین تناقضهایی در کار نویسندهای که نام نخستین رمانش آخرین چیزها بود، چندان دور از انتظار نیست. اکنون پس از پانزده سال دومین رمان او منتشر شده است، و این انتظار بهراستی ارزشش را داشت. ادارهی حدسیات پاسخی دندانشکن به این انگاره است که رمانهای خانگی آثاری کممایهاند و نمیتوان هیچگونه آزمندی را در آنها یافت. این رمان از نگاه زنی آمریکایی که نامش را نمیدانیم، فرازوفرودهای زندگی روزمرهی زناشویی و مادرانه را با اصالت، مهر و عطوفتی بینظیر روایت میکند.
این رمان فقط چند شخصیت دارد و هیچیک نیز نامی ندارند: شوهر، دخترشان و چند نفر دوست و آشنا. داستان در قالب پارههایی روایت میشود که همچون خاطره، بیخبر و هنگامی که میکوشی به چیزهای دیگری بیندیشی، روان میشوند و به ذهن راه مییابند. زن میگوید: «خاطرهها میکروسکوپیاند؛ ذرههای ریزی که مدام به هم میپیوندند و از هم میپاشند. ادیسون آنها را آدمکها مینامید.» اندیشهها و خاطرههای او ایجاز و خلوص کلامیِ گزینگویهها را دارند، و این ویژگی با جای گرفتن هر بند در صفحهای جدا و با فضای سفید در بالا و پایین آن دوچندان میشود. این بندها شبیه نوشتههای کوتاه باهوشترین و زیرکترین دوستتان در فیسبوک است. او تعریف میکند که چگونه دوستپسر سابقش را ملاقات کرد: «انگار اینهمه راه را از سانفرانسیسکو آمده بود تا فقط قهوهای بنوشد. در راه غذاخوری، بهخاطر اینکه هیچوقت بهراستی دوستم نداشته از من عذرخواهی کرد. میخواست از دلم دربیاورد. گفتم: «صبر کن! داری مراحل ترک اعتیاد را میگذرانی؟» خطرناک است که خواننده را از همان آغاز اینگونه مجذوب کنی، مگر آنکه بتوانی همین روند را ادامه دهی. جنی آفیل از پس این کار برمیآید: تقریباً همهی این وقایعنگاریهای کوتاه جالب و عالیاند. چون خاطرات ناخواسته به ذهن شخصیت زن داستان میرسند، و اغلب بیرون از بافت و زمینهاند، باعث میشوند خواننده بکوشد دریابد که چه چیزی دارد رخ میدهد. در جاهای دیگر داستان ما تنها به اندازهی خود او از جزئیات باخبر میشویم و همین موضوع لحظههایی از شگفتی و شادی را فراهم میآورد. مادرش به او میگوید برای نجات نوزادی که راه گلویش بسته شده، محکم به پشتش بزند ــ راه گلویش با چه چیزی بسته شده؟ ــ «و من آنقدر این کار را میکنم تا برگی سبز که هنوز زیباست، میافتد کف دستم.»
آفیل بهویژه در به تصویر کشیدن احساس بیگانگی پدر و مادر بودن توانمند است؛ دورهای که سالهایش شتابناک میگذرند، اما روزهای این سالها گاه بهکندی سپری میشوند. «وقتی از سر کار به خانه برمیگشتی، میپرسیدی: امروز چه کار کردی؟ و من همهی سعیام را میکردم تا از هیچ برایت حکایتی بسازم.» درمییابیم که او هرگز نمیخواسته مادر یا همسر شود، بلکه میخواسته به یک «هیولای هنر» تبدیل شود. «زنها تقریباً هیچوقت هیولای هنر نمیشوند، چون هیولاهای هنر فقط به هنر میاندیشند، نه به کارهای پیشپاافتاده. ناباکوف حتی چترش را هم خودش تا نمیکرد. تمبرهایش را هم ورا برایش لیس میزد.» نزدیکترین تجربهی او به هیولای هنر شدن این است که خاطرات مردی بازرگان را بهجای خود او بنویسد؛ مردی که چیزی نمانده بود فضانورد شود. او تفاوت زندگی این دو نفر را در چند کلمه خلاصه میکند: «او از فروش حشرهکشهای برقی ثروتی به هم زد. کریسمس پارسال یکی از همانها را هدیه گرفتم.»
با همهی تیزبینی این لحظهها («از من میپرسیدند: بچهی خوبی است؟ میگفتم: راستش نه.») این رمان اثری تنگدامنه به نظر میرسید، اگر سایههای نهفته در پس این روشنایی به آن ژرفا و بافت نمیبخشیدند. شخصیت زن به خودش سخت میگیرد و فکر نابسندگی خودش، هم بهعنوان همسر و هم بهعنوان مادر و معلم، آزارش میدهد. «هنوز این همه ناراستی در قلبم هست. گمان میکردم دوست داشتن این دو نفر، آنها را از میان خواهد برد.» سپس نخست آرامآرام و سپس ناگهان بحرانی در داستان رخ میدهد. این دگرگونی در تغییر زاویهی روایت بازتاب مییابد؛ همزمان با آنکه زن از خانوادهاش و حتی از خودش فاصله میگیرد. پریشانی ذهن او در ساختار جستوخیزکنان و گریزپای کتاب نیز بازتاب یافته است. ادارهی حدسیات رمانی است چندپاره که همزمان زخم میزند و میدرخشد. این رمان از آن دست کتابهایی است که بخشهایی از آن را بارها برای دوستانتان تعریف میکنید، و آنها در آغاز چندان درکش نمیکنند، تا آنکه سرانجام مجاب شوند و خودشان هم آن را بخوانند.
------------------------------
منبع:
Self.John, "Dept. of Speculation review – intense vignettes of domestic life", Guardian, 14 Mar 2014