خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

همه‌مان زندانی ذهنیت خود هستیم

گفت‌وگو با روزبه پیروز
۲۲ تیر ۱۴۰۵
نویسنده:
تحریریه‌ی چشمه‌خوان
share
share
close
همه‌مان زندانی ذهنیت خود هستیم

زندگی سرشار از محدودیت است و هر آدمی در بدو تولد با محدودیت‌های بسیاری زاده می‌شود. تولد هر انسان با شرایط خاصی همراه است؛ شرایط خانوادگی، جغرافیایی، شرایط روحی و البته جسمی. زندگی در گذر زمان به ما می‌آموزد که چگونه با این شرایط که دخلی که در انتخاب آن‌ها نداشته‌ایم کنار بیاییم. کتاب «من دو بال دارم» روایتی است از گذر. گذر از محدودیت‌هایی که زندگی بر سر راه ما نهاده. روزبه پیروز کارآفرینی است که با استقامت توانسته از این محدودیت‌ها بگریزد.





هر انسانی که متولد می‌شود از بدو تولد با محدودیت‌ها و توانایی‌های خاصی روبه‌روست. شما چه‌طور توانستید تمرکز خود را نه بر محدودیت‌های‌تان که بر توانایی‌ها و امکانات‌تان بگذارید؟
خیلی زود. چون من با معلولیت به دنیا آمدم. اما خوشبختانه در خانواده‌ای متولد شدم که معلولیت مرا به رسمیت نمی‌شناختند. آن‌ها هرگز نپذیرفتند که این معلولیت قرار است برای من تبدیل به محدودیت بشود. خیلی از دکترها به مادرم گفته بودند که باید بپذیری که فرزندت هرگز نمی‌تواند راه برود. مادرم تعریف می‌کند که در راه بازگشت از مطب همان دکتر چشمش به مطب یک فیزیوتراپیست می‌افتد و از او می‌خواهد تا مرا را در راه رفتن کمک کند. و این واکنش‌ها باعث شد تا کم‌کم این مسئله در ذهن من شکل بگیرد که محدودیت را نباید به‌راحتی پذیرفت.

از چه زمانی بود که متوجه شدید در زندگی واقعی آن‌قدر محدودیت بر سر راه انسان قرار می‌گیرد و هر آدمی در برهه‌های مختلف با محدودیت‌های زیادی مواجه خواهد شد تا آنجاکه معلولیت مادرزادی در میان آن محدودیت‌ها می‌تواند چندان هم به چشم نیاید. 
دقیقاً درست است. آدمی وقتی جوانتر است به مسائل ظاهری اهمیت بیشتری می‌دهد و اینکه مردم چگونه به ظاهر آدم نگاه می‌کنند برایش مسئله‌ی مهمی است. اما با گذشت زمان محدودیت‌های دیگر و مشکلات دیگر زندگی که بر سر راه آدم قرار می‌گیرد پررنگ‌تر می‌شوند. برای خود من اینگونه بود که دیدگاهم نسبت به زندگی با زمان خیلی تغییر کرد. وقتی جوان بودم برایم این سوال خیلی پررنگ بود که «چرا من؟» چرا این اتفاق باید برای من می‌افتاد و این «چرا» به من خیلی فشار می‌آورد. چرا همکلاسی‌هایم در مدرسه بسکتبال و والیبال بازی می‌کنند و من نمی‌توانم. و از این جور چراها. من حتی نمی‌توانستم بدوم. اما با مرور زمان متوجه شدم که این «چرا» خیلی هم معنادار نیست. متوجه شدم که برای هر آدمی چرای خاصی مطرح است. فهمیدم کسی ممکن است قهرمان ورزشی باشد اما مشکلات خانوادگی داشته باشد. دوست دیگرم شاید مشکلات روحی روانی داشته باشد. و این «چرا» سوال بی‌موردی است و فقط فکر آدم را فلج می‌کند. هیچ آدمی نمی‌تواند به صورت صد در صدی از این چراها عبور کند اما هنگامی که درک کردم می‌توانم از این چراها تا حدی عبور کنم احساس رهایی کردم و پروبال پیدا کردم.

ما همیشه با داستان‌های عجیبِ «یک‌شبه موفق شدن» و «یک شبه پولدار شدن» مواجهیم. چیزهایی ناممکنی که حتی برایش همایش هم برگزار می‌شود!  اما چیزی که واقعاً به آن احتیاج داریم داستان موفقیت کارآفرین‌هایی چون خودتان است؛ روایت‌هایی که تصویر واقعی از موفقیت ارائه می‌کند. حالا اگر بخواهیم روی واژه‌ی «موفقیت» تمرکز کنیم. دقیقاً در کدام نقطه از زندگی و در کدام لحظه بود که احساس کردید موفق شده‌اید یا به آن نزدیک هستید؟
من این را واضح بگویم که هر کس ادعا می‌کند شما می‌توانید یک‌شبه به موفقیت برسید در حال کلاهبرداری است. چنین چیزی غیرممکن است. انسان یک هدف در زندگی‌اش ندارد. من در یک مقطعی دلم می‌خواست وارد یک دانشگاه خاص شوم. در مقطعی دیگر می‌خواستم شرکت خودم را راه بیندازم. و در مقطعی دیگر تصمیم دیگری داشتم. اما یادم است در دوران دبیرستان فرصتی پیش آمد که در یک مسابقه‌ی سخنرانی شرکت کنم. من در آن مسابقه برنده شدم. اولین‌باری بود که در میان  آن همه آدم‌های مختلفی که از مدارس مختلف آمده بودند توانستم برنده شوم و احساس کردم که خب من هم احتمالاً دارای هنر و استعدادی هستم. و خیلی آن لحظه برایم شیرین بود. این‌ها همه قدم به قدم به من یاد داد که من هم دارای ظرفیت‌هایی هستم که اگر روی آن‌ها کار کنم می‌توانم به جاهای خوبی برسم.

نکته‌ی ارزشمندی که در صحبت‌های شما وجود دارد این است که ما برای رسیدن به هدف‌های بزرگ باید همیشه خرده‌هدف‌هایی را هم برای خود در نظر بگیریم. و خیلی نباید چشم‌انداز گسترده‌ای داشته باشیم. ما باید همیشه امیدهای کوچکی داشته باشیم تا بتوانیم کوچه‌به‌کوچه پیش برویم و به آن خیابان اصلی موفقیت برسیم. و این همان مسیری است که من فکر می‌کنم شما در زندگی طی کرده‌اید.
بله کاملا درست است. نکته دیگری هم که این میان وجود دارد بحث استقامت است. رمز موفقیت من اول از همه همین است؛ استقامت. چون در راهی که قدم برمی‌داریم موانع زیادی وجود دارد که باعث شکست خوردن ما می‌شود. و شکست جزئی از زندگی و هدف‌های بلندپروازانه است. سوال اصلی این است شما در مواجهه با شکست چه می‌کنید؟ خودتان را می‌بازید و روحیه‌تان را از دست می‌دهید. البته من هم همین‌طورم. مثل همه‌ی آدم‌های دیگر از شکست سرخورده شده‌ام و اینطور نبوده که عین خیالم نباشد اما استقامت خیلی مهم است. وقتی شما تسلیم نشوید و ادامه بدهید شاید به آنجایی که مدنظرتان بوده نرسید اما به هر حال به جایی می‌رسید؛ جایی مهم. به هر حال زندگی مسیرهای غیرقابل پیش‌بینی دارد اما ادامه دادن راه مهم است چون حرکت است که موفقیت به وجود می‌آورد و من راستش به این جمله‌ی «از تو حرکت از خدا برکت» شدیداً اعتقاد دارم.

اسم کتابی که در گفت‌وگو با شما نوشته شده این است «من دو بال دارم» این دو بال منحصراً متعلق به خود شماست یا افراد دیگری را هم در این بال‌ها شریک می‌دانید؟
نقش خانواده در زندگی من خیلی مهم بود.مادر و مادربزرگم نقش مهمی در زندگی من داشتند و آن دو بال را آن‌ها بر شانه‌های من گذاشتند. من وقتی بچه بودم و مشکل حرکتی داشتم، مادربزرگم پاهای مرا به دوچرخه می‌بست و من را هل می‌دادند تا پاهای من به هر نحوی حرکت کند. من هرگز فراموش نمی‌کنم که در آغاز، راه رفتن برای من خیلی سخت بود. پدربزرگم در آن سر فرش می‌ایستاد با مبلغی پول به عنوان جایزه تا من تشویق شوم و به آن سمت فرش برسم. تمامی این تشویق‌ها باعث شد در ذهن من نهادینه شود که من قرار نیست گوشه‌ای بنشینم و کاری نکنم. و تاثیر آن‌ها بود که باعث شد این بال‌ها دربیایند.

کتاب «من دوبال دارم» تنها کتابی راهنما برای کارآفرین‌ها نیست که با خواندنش بتوانند برند یا شرکت خود را تاسیس کنند. این کتاب به نظر من مخاطبی فراتر از این‌ها دارد. و نوعی راهنمای زندگی است و این مسئله چگونه در این گفت‌وگوها شکل گرفت؟
هدفم از این کتاب در ابتدا این نبود که کتابی اقتصادی بنویسم. دلم می‌خواست کتابی بنویسم درباره‌ی چگونه‌ی مواجهه‌ی انسان با محدودیت‌هایش در زندگی. نگاه به زندگی و چگونه پروبال گرفتن برای من مهم بود و این مسئله که کتابی برای ایرانیان بنویسم. چون ما ایرانی‌ها مشکلات خاص خودمان را برای موفق شدن داریم. امید، موتور متحرک هر انسان و کلید اصلی پیشرفت است. من هدفم این بود که بنویسم چه‌طور معلولیتی را که داشتم و همچنین محدودیت‌هایی که بعدا در زندگی برایم پیش آمد، پشت سر گذاشتم. هدفم این نبود که بگویم «من توانستم.». هدفم این بود که بگویم انسان می‌تواند از موانع سنگین عبور کند. حسم این بود که این مسئله برای خیلی از آدم‌ها فراگیر است. من معتقدم بزرگ‌ترین دوست و دشمن هر کسی خودش است. همه‌مان به شکلی زندانی ذهنیت خود هستیم و اگر بتوانیم به آن آگاه بشویم و نگاه خود را در زندگی در حد توان خود تنظیم کنیم بهتر می‌توانیم با زندگی کنار بیاییم. اگر آدم بتواند طرز فکر خود را اصلاح کند بهتر می‌تواند تصمیم بگیرد.

اکثر کتاب‌هایی که در بازار کتاب درباره‌ی موفقیت کارآفرین‌ها و دیگران وجود دارد نسخه‌های غربی و غیرایرانی است. «من دو بال دارم» از این جهت کتابی خاصی است که نسخه‌ی ایرانی موفقیت است و برای آدم‌هایی که دنبال چیزی می‌گردند که به تجربیات خودشان نزدیک باشد انتخاب مناسبی است. به نظر خود شما مخاطب این کتاب چه کسانی هستند؟
من زندگی عجیبی داشتم. نصف زندگی‌‌ام در خارج و نصف دیگرش در داخل ایران گذشته. مسیری را که طی کردم شاید برعکس مسیری بوده که خیلی‌ها رفته‌اند. من خارج از کشور درس خواندم و برای زندگی برگشتم ایران. هر جایی زشتی‌ها و زیبایی‌های خودش را دارد. لذت‌هایی در ایران داشته‌ام که در خارج از ایران نداشته‌ام. به همه کسانی که دوست دارند از ایران بروند می‌گویم حواستان باشد که چیزهایی را با رفتن از دست می‌دهید. این برمی‌گردد به همان نگاه‌مان به زندگی. من اصلاً نمی‌خواهم مسائلی را که در ایران وجود دارد نادیده بگیرم اما  با همان طرز فکر می‌توانید در ایران یا هر جای دیگری احساس بدبختی یا خوشبختی داشته باشید. برای خوشبخت و موفق بودن لازم است که در زندگی هدف داشته باشیم. حفظ هدف ادامه‌ی مسیر را برای ما هموار می‌کند. هدف‌های من هم همیشه مالی نبود مثلاً همین کتاب برای من هدف بود اما همینکه انسان در زندگی برای خودش هدف تعریف کند می‌تواند در هر کجای دنیا که باشد با آن هدف زندگی خودش را شکل بدهد.

و حرف آخر؟
من کلا اعتقادی به برچسب‌گذاری ندارم. اینکه بگوییم فلان‌کس کارآفرین معلول است یا فلانی کارآفرین زن است. به نظرم این جور برچسب‌گذاری‌ها  ساده انگاری انسان است. درست نیست که همدیگر را در جعبه‌های خاصی قرار دهیم. به هر آدمی باید به چشم یک انسان نگاه کرد و هر چه‌قدر از این برچسب‌ها فاصله بگیریم ذهن‌مان نسبت به آدم‌ها بازتر می‌شود و دیدی که نسبت‌ به آدم‌ها و زندگی داریم ظریف‌تر و زیباتر می‌شود.

مطالب مشابه