خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / مقاله

علمی-تخیلیِ امروز خیلی شبیه اتحاد جماهیر شوروی معاصر است!

۲۲ تیر ۱۴۰۵
نویسنده:
بروس استرلینگ
مترجم:
محمدحسین واقف
share
share
close
علمی-تخیلیِ امروز خیلی شبیه اتحاد جماهیر شوروی معاصر است!

اخیراً کارتر شولتز در مصاحبه جالبی در شماره 11 مجله New Pathways، با نوعی تسلیمِ تلخ و دردآلود به مرگِ مغزیِ در حال پیشرفت علمی-تخیلی اشاره می‌کند. به عقیده شولتز، ادبیات علمی-تخیلی در دهه‌های شصت و هفتاد فرصتی داشت که به ادبیاتی شایسته بدل شود، اما آن فرصت از دست رفت. چرا؟ چون نویسندگان دیگر حالا یاد گرفته‌اند بهترین شگردهای علمی-تخیلی را برای اهداف خودشان به کار بگیرند.
شولتز می‌گوید: «و آن‌ها ما را بدجور ناخوش جلوه می‌دهند. وقتی به بهترین آثار «داستان گمانه‌زن» چند سال اخیر فکر می‌کنم، قطعاً هیچ‌کدام از برندگان جایزه هوگو یا نبولا به ذهنم نمی‌رسد. به سرگذشت ندیمه‌ی مارگارت اتوود فکر می‌کنم، به برفک دان دلیلو، به زایش جمهوری خلق جنوبگان نوشته‌ی بچلر، به جی‌آر و گوتیک کارپنتر نوشته‌ی گادیس و به زندگی و زمانه‌ی مایکل کی نوشته‌ی کوتسی... هیچ امیدی ندارم که علمی-تخیلیِ ژانری دوباره بتواند اهمیتی ادبی پیدا کند. اما اشکالی ندارد، چون حالا آدم‌های دیگری کار ما را انجام می‌دهند.»
نقل‌قول نکردن از این مصاحبه سخت است. کاش همه‌ی مصاحبه‌ها این‌قدر خوب بودند. پر از یاوه‌های بامزه و اغراق‌آمیز درباره‌ی درد جانکاه نوشتن داستان کوتاه، خطابه‌ای درباره‌ی وحشتِ ناگفتنی انسداد نویسندگی، رگبارهای تند و بی‌پرده‌ی توهین‌های شخصی و کلی چیز دیگر که New Pathways را به یکی از جالب‌ترین مجلات دهه‌ی هشتاد تبدیل کرده. شولتز حتی فاش می‌کند که برای تعیین طول و تعداد فصل‌های رمان پالیمپسستاش از دنباله‌ی فیبوناچی استفاده کرده و تعجب می‌کند که چرا کسی متوجه این تکنیک پیشگامانه‌ی او نشده است.
شاید برخی از این حاشیه‌ها کمی درخشش استدلال اصلی‌اش را کدر کند، اما برای حس کردن بوی پوسیدگی ادبیات علمی-تخیلی مدرن لازم نیست ریاضی‌دان ایتالیایی قرون وسطی باشید. شولتز درست می‌گوید. دیگر این کار را این‌جا انجام نمی‌دهند.
علمی-تخیلیِ امروز خیلی شبیه اتحاد جماهیر شوروی معاصر است: غولی عظیم که وارث رؤیایی شکست‌خورده است. تعصبات رسمی علمی-تخیلی ـ که تقریباً همه آن را نادیده می‌گیرند ـ بر پایه‌ی نگرش‌هایی به علم و فناوری بنا شده که ورشکسته‌اند و هر روز بیش‌تر از واقعیت فاصله می‌گیرند. «علمی-تخیلی سخت»، هسته‌ی ایدئولوژیک این ژانر، امروز دیگر شوخی است؛ در برابر واقعیت‌های اجتماعی پساصنعتی فناوری پیشرفته، تقریباً به همان اندازه بی‌ربط است که لنینیسم سخت.
بسیاری از بهترین نویسندگان تازه‌کار علمی-تخیلی ظاهراً از هویت علمی‌تخیلی‌باز عقب‌مانده‌ی خودشان شرم دارند: «نپرس چه کاری می‌توانی برای علمی-تخیلی انجام دهی؛ بپرس چه‌طور می‌توانی از آن فاصله بگیری و همچنان پولت را همان‌جا بگیری.»
نوعی جهان‌وطنی بی‌خیال و بی‌تابعیت، حال و هوای روزگار شده، حتی برای فارغ‌التحصیل معتبری از کارگاه کلاریون مثل پت مورفی. او در مصاحبه‌ی اخیر با Locus می‌گوید: «من زحمت نمی‌دهم ببینم چیزها در کدام اردوگاه قرار می‌گیرند. من کتابی را که می‌خواهم می‌نویسم و بعدش می‌بینم چه می‌شود... اگر بازارها با هم قاطی شدند، قضیه را به منتقدان واگذار می‌کنم.» برای مورفی، ژانر مسئله‌ای مرده است و او با خونسردی انتظار دارد ـ خلاف مثال معروف ـ کوه زباله به‌سویش بیاید.
و باید با او هم‌دردی کرد. روزگاری ادبیات علمی-تخیلی، با همه‌ی ناشیانگی‌اش، نوعی چشم‌انداز اجتماعی منسجم ارائه می‌داد. شاید پرزرق‌وبرق و بدوی بود و پر از خیال‌پردازی‌های نپخته درباره‌ی قدرت و برآورده شدن آرزوها، اما دست‌کم به زبانی معاصر حرف می‌زد. علمی-تخیلی ـ به شکلی غریب ـ توصیف آن‌چه واقعاً در حال رخ دادن بود را انجام می‌داد، دست کم در تخیل عامه. شاید برای همه مناسب نبود، اما اگر آدم باهوش و آسان‌گیری بودید، می‌توانستید علمی-تخیلی بخوانید و به شکلی رضایت‌بخش و عمیقاً ناخودآگاه حس کنید که واقعاً دسته‌های کروم‌اندودِ عصر اتم را در مشت گرفته‌اید.
اما حالا تماشایش کنید. این هم‌خونی لاوکرافتیِ نفرت‌انگیز شاخه‌ی علمی-تخیلی را در نظر بگیرید. مردم در دهه‌ی شصت از تهوع به خود می‌پیچیدند وقتی دِکمپ و کارتر پوست جسد رابرت ای. هاوارد را برای پوست و چربی‌اش می‌کندند، اما امروز مرده‌خواری به شکل صنعتی اداره می‌شود: گلچین‌های جهان مشترک، ابررمان‌های درهم‌تنیده، پیوندهای نقش‌آفرینی، کتاب‌های کارمزدی که نویسندگان تازه‌کار زیر نام پرآوازه‌ی نویسندگان تثبیت‌شده می‌نویسند، دنباله‌های دنباله‌ها، سه‌گانه‌هایی که خودشان از سه‌گانه‌های پیشین‌تر بریده و چسبانده شده‌اند. نخ تسبیح همه‌ی این‌ها چیست؟ کوچک شمردن خلاقیت فردی و پیروزی محصول بی‌مولف. این دقیقاً کابوسی بارتی است: مرگ مؤلف و جایگزینی او با «متن.»
ادبیات علمی-تخیلی ـ درست مثل آن پیشتاز سابق بشریتِ مترقی، یعنی حزب کمونیست ـ ارتباطش را با علل فرهنگی وجودش از دست داده. در عوض، به یک ساختار قدرت تجاری خودپایدار تبدیل شده که اتفاقاً صاحب قلمرو سنتی و ملی هم هست: بخشی از فضای قفسه‌های کتاب‌فروشی.
ادبیات علمی-تخیلی معمولاً هر چالش بیرونی را نادیده می‌گیرد. زیر پوشش پرده آهنین بازاریابی مبتنی بر دسته‌بندی محافظت می‌شود. حتی لازم نیست «طبق معیارهای خودش» بهتر شود، چون معیارهای خودش دیگر عملاً معنایی ندارند و به‌ندرت درباره‌شان بحث جدی می‌کنند. کافی است فقط به قفسه اشاره کنی و بگویی «علمی-تخیلی».
بعضی‌ها فکر می‌کنند داشتن ژانری بدون هویت درونی و فقط با محل فروش، چیز خوبی است. در تئوری، این کار آزادی عظیمی به نویسنده می‌دهد، اما تأثیر عملی بلندمدتش به شدت فرساینده بوده است. وقتی «هر چیزی در ادبیات علمی-تخیلی ممکن است»، آن‌وقت «هر چیزی» ظاهراً برای قبولی کافی به نظر می‌رسد. چرا نوآوری کنیم؟ نوآوری در چه جهتی؟ هیچ‌چیز حرکت نمی‌کند؛ قطب‌نما از کار افتاده. همه چیز در رکود کامل است؛ تکه چوبی را به آب بیندازید تا جریان را بیازمایید، همان‌جا می‌ماند تا بی‌رد و نشان غرق شود.
حالا وقت آن رسیده که چند اصطلاح را در این جستار روشن کنم؛ اصطلاحاتی که مدیون کارتر شولتز هستم. «دسته» اصطلاحی بازاریابی است و به فضای قفسه اشاره دارد. اما «ژانر» طیفی از آثار است که با هویت درونی، زیبایی‌شناسی منسجم، مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های مفهومی و ـ اگر بخواهید ـ ایدئولوژی مشترک به هم پیوند خورده‌اند.
«دسته» از نظر تجاری مفید است، اما در نهایت می‌تواند خفقان‌آور باشد. در مقابل، «ژانر» قدرتمند است. پس از این تمایز، می‌خواهم چیزی را توصیف کنم که به نظرم یک «ژانر» تازه و نوظهور است؛ ژانری که هنوز به «دسته» تبدیل نشده.
این ژانر نه علمی-تخیلی «دسته‌ای» است و نه حتی علمی-تخیلی «ژانری». بلکه نوعی نوشتار معاصر است که در برابر واقعیتِ مورد توافق ایستاده. گاهی خیال‌انگیز است، گاهی سوررئال، گاهی گمانه‌زن، اما نه به صورت سخت‌گیرانه. هدفش برانگیختن «حس شگفتی» یا برون‌یابی نظام‌مند به شیوه‌ی ادبیات علمی-تخیلی کلاسیک نیست.
در عوض، این نوع نوشتار فقط کاری می‌کند که احساس عجیبی به شما دست بدهد؛ همان حسی که زندگی در اواخر قرن بیستم، اگر ذائقه‌ی خاصی داشته باشید، در شما ایجاد می‌کند. می‌توانیم این نوع داستان را «رمان‌های ذوق پسامدرن» بنامیم، اما این عنوان روی قفسه جلوه ندارد و مخفف هم لازم دارد؛ بنابراین برای سهولت بحث، این کتاب‌ها را «جریان پس‌رو» می‌نامیم.
«جریان پس‌رو» نام چندان گیرایی نیست و اگر این ژانر جوان روزی به دسته‌ای جاافتاده تبدیل شود، بعید است همین نام را نگه دارد؛ نامی که به‌تازگی همراه دوستم ریچارد دورست ابداع‌کرده‌ام. «جریان پس‌رو» هجویه‌ای بر «جریان اصلی» است و هیچ‌کس جز ما ترول‌های علمی‌تخیلی‌باز، جریان اصلی را «جریان اصلی» نمی‌نامد.
بعید هم هست جریان پس‌رو واقعاً به ژانر تمام‌عیار یا دسته‌ی تجاری موفقی تبدیل شود. بخت بسیار کمی دارد. نویسندگان جریان پس‌رو باید بیرون از زیرساخت راحت مجلات ژانری، نقد تخصصی ژانر و روحیه‌ی رفاقتی نویسندگان یک آرمان مشترک کار کنند.
نیروهای عظیم و تیرهی بازاریابی هم علیه موفقیت تجاری آن عمل می‌کنند. برای این کتاب‌ها بسیار سخت است که به مخاطبان بومی خود برسند یا آن‌ها را بسازند، چون مثل سوزن در خرمن عظیم کاهِ کپک‌زده‌اند. راه آسانی نیست که خوانندگان بالقوه‌ی جریان پس‌رو به طور طبیعی از یک اثر به اثر هم‌خانواده‌ی دیگر بروند. این کتاب‌ها مثل قطره‌های جوهر در سطلی پر از آب دهان لزج ناپدید می‌شوند.
گاه‌به‌گاه نویسنده‌ای در برابر همه‌ی این موانع پیروز می‌شود، اما موفقیتش همچنان در چارچوب ساختارهای دسته‌بندی فعلی محدود می‌ماند. شاید دنبال‌کننده‌ای حاشیه‌ای پیدا کنند، اما میان دو صندلی می‌افتند. کارشان برای جو و جین معمولی زیادی عجیب است و خوانندگان علمی-تخیلی را هم از دست می‌دهند، چون آن‌ها قفسه‌های جریان اصلی را ترک می‌کنند؛ چرا که چیزهای آن‌جا حتی نصف اندازه‌ی کافی هم عجیب نیستند. (نتیجه‌ی این وضعیت این است که بسیاری از کتاب‌های جریان پس‌رو، کارهای نامتعارف نویسندگانی‌اند که در ژانرهای دیگر جایگاهی امن دارند.)
و به حق می‌توان گفت که جریان پس‌رو اصلاً هویت ژانری اصیلی ندارد. ممکن است به نظر برسد که جریان پس‌رو فقط ساختاری مصنوعی است: کیسه‌ای درهم از کتاب‌های جریان اصلی که اتفاقی برای خوانندگان علمی-تخیلی جالب بوده‌اند. من شخصاً معتقدم کتاب‌های جریان پس‌رو دست‌کم به اندازه‌ی آن مجموعه‌ی رنگارنگ که امروز به نام «علمی-تخیلی» جا می‌زنند، هویت ژانری دارند؛ اما وزن استدلال مخالف را هم قبول دارم. به عنوان منتقد علمی-تخیلی، ممکن است نگاهم به خاطر دیدگاه تنگ‌نظرانه‌ام، معوج باشد. اما در این مورد تنها نیستم. کافی است مفهوم جریان پس‌رو را کمی توضیح دهیم؛ تقریباً همه‌ی خوانندگان علمی-تخیلی فوراً فهرستی از کتاب‌هایی را که به حق در آن جای می‌گیرند، نام می‌برند.
این‌ها همان کتاب‌هایی‌اند که خوانندگان علمی-تخیلی به دوستانشان توصیه می‌کنند: «این علمی-تخیلی نیست، اما قطعاً جریان اصلی هم نیست و فکر می‌کنم ممکن است دوستش داشته باشی، باشه؟» در مورد جریان پس‌رو، هر کس بازاریاب خودش است.
برای آماده کردن این جستار، شروع به جمع‌آوری این فهرست‌های خصوصی کردم. فهرست اصلی‌ام خیلی زود به شکل چشمگیری بزرگ شد و در حال حاضر بهترین شاهد عملی بر وجود واقعی جریان پس‌رو است که می‌توانم ارائه کنم.
خودم ادعا نمی‌کنم متخصص این نوع نوشتار باشم. می‌توانم سعی کنم روح زمانه‌ی جریان پس‌رو را دقیق‌تر تعریف کنم، اما تلاشم ناگزیر لنگ خواهد زد.
به گمانم قلب جریان پس‌رو نوعی خصومت عجیب و تهاجمی با «واقعیت» است. این‌ها نوعی خیال‌پردازی‌اند، اما نه خیال‌پردازی‌های «آینده‌نگر» یا «فراتر از مرزهای آنچه می‌شناسیم». این کتاب‌ها معمولاً با طعنه به جان ساختار «زندگی روزمره» می‌افتند و از هم می‌درندش.
برخی از این کتاب‌ها ـ یعنی آن‌هایی که بیشتر «جریان اصلی» هستند ـ داستان‌های ادبی غیرواقع‌گرایانه‌ای‌اند که از قراردادهای ژانر علمی-تخیلی دوری می‌کنند یا آن‌ها را نادیده می‌گیرند. اما جریان پس‌رو ناب، عناصر تاریک خاص خودش را دارد. بسیار رایج است که این آثار چندان با عقل سلیم جور درنیایند و حتی القا کنند که هیچ‌یک از چیزهایی که می‌شناسیم «معنا»ی چندانی ندارند و شاید هرگز هم نتوانند داشته باشند.
در کتاب‌های جریان پس‌رو بسیار رایج است که با قراردادهای بازنمایی داستان بازی کنند و شگردهایی نمایش دهند که انگار تصویر از قاب نشت می‌کند و ممکن است روی پای خواننده بریزد. چند نمونه از این شگردها: تسلسل بی‌پایان، جلوه‌های خطای دید، متالپسیس، نقض شدید محدودیت‌های زاویه‌ی دید، واکنش‌های غریباً بی‌اعتنا به رویدادهای هولناک غیرطبیعی... تا برسد به شعر عینی و کاربرد عمدی مهمل‌گویی. به ام. سی. اشر فکر کنید؛ معادل بصری‌اش همین است.
جریان پس‌رو همچنین با بی‌پروایی نسبت به «مصالح ادبی» شناخته می‌شود؛ درست در برابرِ احترامِ نویسنده‌ی علمی‌ـ‌تخیلیِ سخت به واقعیت علمی قرار دارد. اغلب شخصیت‌های تاریخی در داستان‌های جریان پس‌رو به گونه‌ای به کار می‌روند که آشکارا با ثبت تاریخی ناسازگار است. تاریخ، روزنامه‌نگاری، بیانیه‌های رسمی، متن‌های تبلیغاتی... همه این‌ها خوراک آسیاب جریان پس‌رو هستند و نه «واقعیات زندگی واقعی»، بلکه «چیز»اند، یعنی مواد خام کلاژ و با بی‌احترامی با آن‌ها رفتار می‌شود. جریان پس‌رو معمولاً جهان‌های تازه «خلق» نمی‌کند؛ بلکه از جهان‌های موجود نقل قول می‌کند، از بافت بیرون می‌کشد و علیه خودشان به کار می‌گیردشان.
برخی کتاب‌های جریان پس‌رو از نظر ساختار روایی کاملاً متعارف‌اند، اما با این حال از عناصر خیال‌انگیز خود به شکلی استفاده می‌کنند که نشان می‌دهد این عناصر جزئی جدایی‌ناپذیر از جهان‌بینی نویسنده‌اند؛ نه ایده‌های بامزه برای بازی، بلکه چیزی شبیه جنون درونی. این عناصر خیال‌انگیز «انحراف آشکار از واقعیت شناخته‌شده» نیستند، بلکه از نظر هستی‌شناختی بخشی از کل این مخمصه‌اند: «واقعی» در مقایسه با چه؟ پاسخ به این پرسش در دهه‌های هشتاد و نود ویدئومحور هر روز دشوارتر می‌شود و شاید همین نوآورانه‌ترین جنبه‌ی جریان پس‌رو باشد (هرچند ترسناک به نظر برسد).
یک «منتقد جریان پس‌رو» ـ اگر روزی چنین کسی پیدا شود ـ احتمالاً با گفته‌های من مخالفت خواهد کرد یا آن‌ها را حاشیه‌ای نسبت به آن‌چه ژانرش «واقعاً» انجام می‌دهد خواهد دانست. من صمیمانه منتقدان بالقوه‌ی جریان پس‌رو را تشویق می‌کنم که در جدل‌های پرشور درباره «ماهیت واقعی» ژانر هنوز ناموجودشان درگیر شوند. خودارجاعی ساختگی، کار حسابی پس‌رویی است؛ دقیقاً مثل همین پاراگراف. می‌بینی منظورم چیست؟
فهرست من ناقص است. بدتر اینکه بسیاری از کتاب‌هایی که در آن آمده‌اند احتمالاً اصلاً به آ‌ن «تعلق» ندارند. (من منتقدان جریان پس‌رو را تشویق می‌کنم که این کتاب‌ها را غربال کنند و دلایل قانع‌کننده‌ای برای حذف‌شان بیاورند.) علاوه بر این، بسیاری از این کتاب‌ها به سادگی در دسترس نیستند مگر با زحمت زیاد، بخت نادر، کتابخانه‌های عظیم یا کتاب‌فروشان مهربان در شهرهای بزرگ پساصنعتی. در بسیاری از موارد ناخوشایند، شک دارم خود نویسندگان هم فکر کنند کسی به کارشان علاقه‌مند است. بسیاری از کتاب‌های جریان پس‌رو از شکاف دهان‌گشوده‌ی میان دسته‌ها سقوط کرده و با شتاب حراج شده‌اند.
و ادعا نمی‌کنم همه این کتاب‌ها «خوب»اند یا از خواندن‌شان لذت خواهید برد. بسیاری از کتاب‌های جریان پس‌رو واقعاً افتضاح‌اند، هرچند افتضاح‌شان با افتضاح علمی-تخیلی بد تفاوت دارد. این فهرست اتفاقاً به سمت آثار باکیفیت سوگیری دارد، چون این‌ها کتاب‌هایی‌اند که هر طور بوده در حافظه مردم مانده‌اند و به نمادهای امکان تبدیل شده‌اند.
این فهرست را به عنوان خدمتی عمومی به نویسندگان و خوانندگان جریان پس‌رو عرضه می‌کنم. خودم را جزو این جمع نمی‌دانم. از بعضی جریان‌پس‌روها خوشم می‌آید، اما بسیاری‌شان باب طبع من نیستند. این به معنای «بد» بودن‌شان نیست؛ فقط متفاوت‌اند. به نظر من، این آثار قطعاً علمی-تخیلی نیستند و اساساً با فضایل ذاتی‌ای که من برای علمی-تخیلی قائلم بیگانه‌اند.
با این حال، جریان پس‌رو فضیلت‌های خودش را دارد؛ فضیلت‌هایی که شاید به طور خاص با لحن کژتاب، پیچیده و بدبین عصر پسامدرن سازگار باشند. یا شاید هم نه. اما سنجیدن این ژانر با معیارهای علمی-تخیلی منصفانه نیست؛ دوست دارم آزاد باشد تا معیارهای خودش را به تدریج بسازد.
برخلاف «داستان گمانه‌زن» دهه شصت، جریان پس‌رو تلاشی درونی برای اصلاح علمی-تخیلی به سمت «ادبیات» نیست. بسیاری از نویسندگان جریان پس‌رو، به‌ویژه برجسته‌ترین‌شان، تقریباً هیچ‌چیز درباره علمی-تخیلی نمی‌دانند یا اهمیتی به آن نمی‌دهند. تعداد کمی از آن‌ها به طور پیش‌فرض «نویسنده‌ی علمی-تخیلی» هستند و باید در ژانری دوام بیاورند که با فضیلت‌های خاصِ نوشتارشان سرِ سازگاری ندارد.
برای جریان پس‌رو آرزوی موفقیت دارم. کاش به عنوان ژانری شناخته‌شده و دسته‌ای کارآمد به رسمیت شناخته شود، چون آن‌وقت می‌تواند رقابتی مفید و سرزنده با علمی-تخیلی ایجاد کند و آن را وادار به بازتعریف و نوسازی اصول خودش کند.
اما هر بحث جدی درباره اصول ژانری جریان پس‌رو تا وقتی به دسته تبدیل نشود، بی‌معناست. جریان پس‌رو برای رشد و جان گرفتن، باید آشکار و آسان در دسترس خوانندگان وفادار خودش قرار بگیرد، مثل علمی-تخیلی. این مسئله را داوطلبانه به یک کتاب‌فروش خلاق واگذار می‌کنم؛ کسی که آن‌قدر ذهن بازی داشته باشد که فضای قفسه‌ها را دوباره سامان دهد و به این کتاب‌های مظلوم نفس آزادی ببخشد.


----------------------------------------
منبع:
Sterling.B, “Slipstream", journalscape, July 1989

مطالب مشابه