خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

پای این شخصیت روی زمین نیست

یادداشتی بر کتاب «این آب آشامیدنی نیست»
۲۴ تیر ۱۴۰۵
نویسنده:
مرجان صادقی
share
share
close
پای این شخصیت روی زمین نیست

پای سینا اربابی شخصیت نوولایِ «این آب آشامیدنی نیست» روی زمین نیست؛ او عالم خیال را به واقعیت ترجیح می‌دهد و کم‌کم مرز این رجحان خودخواسته را گم می‌کند. خیال مثل بختک شبانه‌ای دزدکی و زیرجلکی از گوشه‌ای به زندگی‌اش می‌خزد و ارتباط او را با واقعیت قطع می‌کند. حاصل این اختلاط، ملغمه‌ای‌ست از پیوستگی‌ها و ارجاع‌های بیرونی؛ معجونی از مقصود و معنا که مفاهیم آشنا را وامی‌دارد تا چیزهای بسازند بعضاً اثیری و به این وسیله ارتباط برقرار کنند و دست به خلق جهان‌های تازه بزنند. این پیوندها برای سینا که شخصیت اول و راوی نوولا است شکلی از کنش است. یک بافتار با فضایی بسته و پرشاخه از زندگی مردی که با رمز و راز از محیط و تاریخ خود خارج می‌شود تا ایده‌های دیگری منتشر کند و کنش‌مند باشد.
نوولا با زندگی جعفر پورصفت معروف به جعفر لنگی، طرفدار دو آتشه‌ی پرسپولیس‌ آغاز می‌شود که بعد از قتل بچه‌ محصلی در بوستان لاله بصورت موقتی از داستان بیرون می‌رود. داستان بعد از حادثه‌ی قتل، به زندگی سینا اربابی وارد می‌شود و او را کم‌کم به شکلی به ما می‌شناساند که پیش‌تر به آن اشاره شد: خیالاتی و غیرعادی. 
سینا شخصیت پروپال گرفته و ساخته و پرداخته‌ی ذهن خود را برای همکلاسی‌اش رضا و بعدتر و در بزرگسالی برای پارتنرش اِلی تعریف می‌کند و مخاطب را در مرز ناپیدایی بین واقعیت و خیال قرار می‌دهد. او می‌گوید:
«کلاس دوم ابتدایی بودم که اسمش را گذاشتم جعفر 
بعضی وقت‌ها واقعی یا خیالی بودنش هم برایم مرز شفافی ندارد. چاقوکشی در ظهر پاییز که جعفر توی ذهنم کاشته بود و در طول این سال‌ها توی وجودم شاخ و برگ و ریشه دوانده بود.»
به نظر می‌رسد نویسنده شخصیت سینا را در نقش‌های نسبتا ًمحدودی که ایفا می‌کند: یک مقاله‌نویس، یک تک‌فرزند، یک دانشجوی انصرافی ترم هفت زیست‌شناسی، یک پارتنر و بیشتر از آن انسان گم‌شده‌ی امروزی به ما می‌شناساند و بیشتر از آن در این تلاش است که آن‌چه را که در برش‌های زندگی شخصی‌مان بین واقعیت‌های وجودی و خیالاتی که مدام مثل تصویرهای کوتاه در ذهنمان جایگزین می‌شوند، به رشته تحریر درآورد؛ تلاشی‌ که مخاطبان با آن بتوانند افکار و عواطف خودشان را بر آن بازتابانند. گاه‌شماری از یک تخیل که مدام با واقعیت در تلاقی‌ست. 
سردبیر عصبانی رو به من گفت: «سینا اربابی! تو دیگر حتی توی مقاله‌های مستند اجتماعی هم نمی‌توانی جلوی خیال‌پردازی‌ات را بگیری» 
کاری که از تخیلات او انتظار می‌رود پیدا کردن ربط بین اندیشه‌ها و وقایعی‌ست که در متن تکرار می‌شود. نویسنده آن‌ها را در رابطه‌های گوناگونی که با اشخاص دارد، در عملکردهای ناگهانی‌اش، مکانهای خاص و روابط‌ش با اشیا ایجاد می‌کند، بی آن‌که لزوماً به دنبال معنی‌شان و برهم کنش‌شان بگردد. نتیجتاً این تأثیرگذاری‌های زودگذر جهانی اثیری را ساخته که در حالت آرمانی به دگردیسی‌های عاطفی و نظری می‌رسد تا چهارچوبهای ذهنی موجود را به چالش بکشند. میل شدید نویسنده به برهم زدنِ آرام و قرار سینا اربابی از کودکی تا بزرگسالی کارکتر ادامه دارد. کارکتر خاطرات من‌درآوردی خود را برای اِلی یا همکارانش تعریف می‌کند و جایی از داستان می‌گوید: 
«وقتی خاطره‌ام را باور نمی‌کنند، خیال‌پردازی‌ام متوقف می‌شود و همین تبدیلم می‌کند به یک آدم خشن.» 
مسئله‌ی اصلی برای او متوقف نشدنِ رویاپردازی‌ست و مخاطب باید در جای‌جای داستان، به غور و غوص بپردازد تا بتواند اهمیت و معنای خیال‌پردازی‌های سینا را دریابد. از این منظر این نوولا به کلاف سردرگمی شبیه می‌شود که هربار اگر نخی از آن به دست مخاطب بیفتد، نخ بریده‌ای‌ست. مخاطب مدتی مدید سرگرم قتلی‌ست که جعفر با چاقوی دسته زنجانش مرتکب شده و هنوز با قاطعیت نمی‌تواند بر واقعیت آن صحه بگذارد که می‌بیند این خیال‌پردازی مثل رنگی که به زمینه‌ی سفیدی پس بدهد، منتشر می‌شود و در زندگی شخصی‌ سینا تسری پیدا می‌کند. این قتل در فصل دوازدهم و سیزدهم گسترده می‌شود و مخاطب را به این تردید می‌اندازد که آیا سینا اربابی خود همان جعفرست یا جعفر دست‌پرورده‌ی خیالات سیناست که تا بزرگسالی همراهش آمده.  
«هر وقت اینطوری برای آدم‌ها قصه می‌بافم تا چند روز آرام و قرار ندارم.» 
خط داستانی دیگری که در ادامه‌ی خیال‌بافی‌های سینا به آن برمی‌خوریم در دوران قاجار اتفاق افتاده. نویسنده با همان تمهید قبلی سینای غرق در خیال‌پردازی را به زمان ناصری و ماجرای خودکشی دختری می‌برد که از رفتن به حرمسرای شاه سر باز زده. این خط داستانی جایی وارد داستان می‌شود که ِالی با مانتوی عجیبی شبیهِ روزنامه یا کاغذ چرکنویس در کافه‌ای به دیدار سینا می‌آید. از آن‌جاست که با قاب دیگری از داستان روبه‌رو می‌شویم و شیوه‌ی نگاه نویسنده به تاریخ و بعدتر ایده‌ی زندگی موازی در بستر داستان پدیدار می‌شود. پارچه‌ی مانتو حاوی بخش‌هایی از انطباعات داخلی، روزنوشت‌ها، نامه‌های تاریخی و نیوزپیپرهای فرنگی (انتخاب شخصی نویسنده از کلمه‌ی روزنامه) است که به‌صورت چاپ‌شده و شلخته دیده می‌شود.
«برف متصل می‌بارید. سلطنت‌آباد را که رد کردم اسبم واماند. تا سه‌راهی-ناخوانا- چند ساعتی هنوز راه مانده بود..  عذرا خاتون صبیه‌ی آقا نامه را داد دستم و گفت رحیم!-ناخوانا- امشب دستِ پدر نرسد دیگر فایده نمی‌کند. »
 بخشی از این روزنوشت‌های تاریخی توجه سینا را جلب می‌کند و برای حفظ پیوستگیِ بی درز و شکاف این روزنوشت‌های کوتاه، که داستانی از قصه‌ی اسماعیل خان آهنگی و دخترهایش، عالم‌تاج و عذراخاتون است دست به دامن خیال‌پردازی می‌شود، تا جایی که خود را در آن احوال و ایام غرق می‌کند و در استحاله‌ای تبدیل به شخصیت خطاطی در زمان قاجار می‌شود که این داستان را شرح و بسط داده و روی پارچه‌ای نوشته؛ نوشته‌های پارچه زیر باران در حیاط شمس‌العماره از بین می‌رود و مرد خطاط در انتها به دست ناصرالدین شاه کشته می‌شود چراکه مظنون به قتل دختر ناصرالملک است. قتلی مشابه آن‌چه در روایت سینا و اِلی نقل می‌شود:
«فی‌الواقع اعتراف‌نامه بود. خودش را قاتل معرفی کرده و گویا چاقو زده به پهلوی دخترک که عالم‌تاج باشد. در دشت قزوین بین تپه‌ماهورهای سرخ...گفتیم عالم‌تاج دختر ناصرالملک را تو کشته‌ای؟ گفت نمی‌دانم. اعتماد راست می‌گفت دچار بی‌وقتی بود؛ مشاعرش زایل شده بود و چشم چپش متصل می‌پرید. دست‌هایش هم لرز داشت...جوانک با بغض چند کلمه زیر لب گفت که فقط پارچه‌اش را فهمیدیم. صدا بلند کردیم که نه. نمی‌شود؛ این پارچه‌نوشت را باید همین آب باران پاک کند و این کلمه‌ها و مُرکبش را بشوید ببرد زیر زمین...نوشته‌های این نگون‌بخت با آب باران از روی پارچه کرباس سفید شسته می‌شد روی شیب تند میدانگاهی و راه می‌گرفت سمت پایین...من بین تپه‌ماهورهای سرخِ دشت قزوین توی پهلوی اِلی چاقو فرو کردم و درست در همان لحظه جعفر چاقوی دسته‌زنجانش را تا ته نشاند توی پهلوی پسرکی که از مدرسه برمی‌گشت...چاقو را توی پهلوی اِلی درست بالای کلیه‌ی راستش فرو کردم و او در آنی درست مثل شیشه‌ی قدّی بلندی که سنگ سویش پرتاب شده باشد پودر شد و فروریخت...سینا اربابی چاقو به‌دست، رو به آسمان، چند قدمی من ایستاده. می‌دود سمت دختری که اسمش الناز است. الناز خلعتبری. مشت می‌کوبد پشت دختر. چند ثانیه بعد اولین بارست که می‌بینم خون از جایی غیر از دماغ آدم بیرون می‌آید.»
در زمان حالِ روایت هم مثل آن‌چه بر سر نوشته‌های جوانک خطاط آمده، نوشته‌های مانتو در ماشین رختشویی اِلی از بین رفته و ناخوانا شده. چنین تلاقی، تطور یا پیوندی در چند جای دیگر هم راوی را درگیر می‌کند. این رموز ناشناخته و گاه ناخوانا در خطوط چاپی، حاوی پرظرافت‌ترین استفاده‌های نویسنده از متون تاریخی است. نویسنده این استفاده را به علاقه‌ی سینا به تاریخ پیوند می‌دهد و خیال‌پردازی. راوی از آزاد کردن اندیشه از تمام چیزهایی که آن را به بند کشیده یا تسخیر کرده لذت می‌برد. او در جایی می‌نویسد که مقاله‌هایش را به نام «س.ا. دانشجوی انصرافی تاریخ» در ماهنامه‌‌ای که در آن مشغول به کارست، امضا می‌کند و اذعان دارد که نزدیکی رشته‌ی زیست‌شناسی با تاریخ برایش اهمیت پیدا کرده و هدف رشته‌ی زیست‌شناسی را دقیقاً همان قصد و نیت علمِ تاریخ می‌داند. 
شاید برای همین است که او پای ناف را به داستانش باز می‌کند و از آن بعنوان موتیف بهره می‌برد:
«آدم‌ها کمی از خاک محل دفن‌شان را همیشه توی سوراخ ناف همراه خودشان دارند. 
جوانک ناف عجیبی داشت. جای سوراخ تکه‌ای گوشت برآمده چسبیده بود پایین شکمش.»
ماجرای ناف به جایی ختم می‌شود که اِلی کمی از خاک درون نافش را به سینا می‌دهد تا با مزه کردن آن پی به محل دفنش ببرد. هر دو در دشت قزوین هستند و سینا تاکید دارد که خاک ناف اِلی همان خاکی‌ست که رویش ایستاده‌اند. 
اگر مشکلات او را با دنیای اطراف محرک اندیشه‌هایش بدانیم، بنای داستان بر شالوده‌ی هویت مفروضش بنا می‌شود و در ادامه، دگردیسی‌های عاطفی‌اش را هم پدیدار می‌کند. او انگار خود را درگیر نوعی دریافت از مکان و فضاسازی می‌کند. او تمایل دارد به دشت قزوین، یعنی به جغرافیایی برگردد که در نوزادی مادر و پدرش او را برده‌اند جایی که وقتی گریه‌ی تمام‌نشدنی‌اش ناگهان آرام می‌شود، مادرش تکه چوبی از آن دشت را در قنداق او پنهان می‌کند. سال‌ها بعد با الی دوباره به همان دشت برمی‌گردد. دشت به مثابه‌ی مفر یا نقطه‌ی عبوری که الی را در آن‌جا با چاقو می‌کشد و شاید یکسان بودن مزه و بوی خاک نافِ اِلی با دشت قزوین هم همین باشد. 
درست مثل شخصیت‌پردازی، فضاسازی هم سمت و سویی مشابه دارد. نویسنده انگار خود را درگیر نوعی دریافت از مکان می‌کند؛ سینا اربابی، پدر و مادر سینا، اِلی و بعدتر ناصرالدین‌شاه را هم به دشت قزوین می‌برد. چنین تلاقی، جذب یا پیوندی در ساختار داستان استعاره‌ای‌ست. انگار نویسنده عمداً الگوهای داستان‌نویسیِ رایج را رد می‌کند و ساختاری تولید می‌کند که در آن هر نقطه از داستان می‌تواند به هر نقطه‌ی دلخواهِ دیگری متصل شود. چیزی که در فلسفه‌ی پست‌مدرن به آن ریزوم می‌گویند و در مقابل ساختارهای درختی قرار دارد. شبکه‌ی غیرمتمرکز از اطلاعاتی که زندگی سینا را ساخته و در معرض چشم خواننده قرار داده به این امید که خود نقطه‌ی بسیج و ثبات آن را پیدا کند.

مطالب مشابه