خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

سفر با بازگشت به خانه تمام نمی‌شود

یادداشتی بر کتاب «تمام راه جنگل بود»
۲۹ تیر ۱۴۰۵
نویسنده:
فرشید گندم‌کار
share
share
close
سفر با بازگشت به خانه تمام نمی‌شود

گاهی فکر می‌کنم چرا بعضی سفرها خیلی زود از یاد می‌روند، اما بعضی دیگر سال‌ها بعد هم با شنیدن نام یک شهر، بوی غذایی آشنا یا دیدن عکسی قدیمی، دوباره در ذهن زنده می‌شوند. انگار سفر، برخلاف آنچه تصور می‌کنیم، با بازگشت به خانه تمام نمی‌شود. چیزی از آن در ذهن می‌ماند؛ گاهی یک تصویر، یک صدا، گفت‌وگویی کوتاه با غریبه‌ای که دیگر هرگز او را نخواهیم دید. همین خاطره‌های پراکنده است که آرام‌آرام به بخشی از زندگی ما بدل می‌شوند. شاید به همین دلیل، انسان از روزگار کهن میل داشته آنچه را دیده و تجربه کرده، برای دیگران هم بازگو کند. نه فقط برای اینکه بگوید از کجا گذشته یا به کجا رسیده، بلکه برای آنکه حال و هوای سفر را از فراموشی نجات دهد. از دل همین میل، سفرنامه‌ها به وجود آمده‌اند؛ روایت‌هایی که تجربه یک سفر را از مرز زمان عبور می‌دهند و آن را به تجربه‌ای مشترک تبدیل می‌کنند.
هر سفرنامه در حقیقت دو روایت را هم‌زمان با خود حمل می‌کند؛ یکی روایت راه‌ها، شهرها و آدم‌هایی که نویسنده با آن‌ها روبه‌رو شده و دیگری روایت دگرگونی آرامی که در درون او رخ داده است. شاید به همین دلیل است که هیچ دو سفرنامه‌ای شبیه هم نیستند. حتی اگر دو نفر از یک مسیر عبور کنند، هر کدام جهان دیگری را روایت خواهند کرد، چون هیچ دو نگاهی یکسان نیست. در بسیاری از سفرنامه‌ها، آنچه بیش از همه در ذهنم مانده، نه بناهای مشهور بوده و نه فاصله شهرها. بیشتر، همان لحظه‌های ظاهراً ساده بوده‌اند؛ توصیف صبحی بارانی، گفت‌وگویی کوتاه در یک قهوه‌خانه، شلوغی بازاری قدیمی، یا سکوت جاده‌ای که نویسنده ساعت‌ها در آن پیش رفته است. همین جزئیات است که به روایت جان می‌دهد و باعث می‌شود احساس کنم من هم در آن سفر حضور داشته‌ام.
صادق هدایت در پایان سفرنامه اصفهان نصف جهان، احساسی را بیان می‌کند که گمان می‌کنم بسیاری از مسافران آن را تجربه کرده‌اند:

«باید رفت… این لغتِ رفتن چقدر سخت است. یکی از بزرگان گفته: “آهنگ سفر یک‌جور مردن است.” وقتی که انسان شهری را وداع می‌کند، مقداری از یادگار احساسات و کمی از هستی خودش را در آنجا می‌گذارد و مقداری از یادبودها و تأثیر آن شهر را با خودش می‌برد. حالا که می‌خواهم برگردم، مثل این است که چیزی را گم کرده باشم یا از من کاسته شده باشد و آن چیز نمی‌دانم چیست؛ یک خرده از هستی من آنجا در آتشگاه مانده باشد.»

این چند سطر نشان می دهد که سفرنامه، پیش از هر چیز، روایت همین حس است؛ حسی که اندازه‌گیری نمی‌شود و در نقشه‌ها هم نشانی ندارد. سفرنامه فقط آنچه را دیده‌ایم ثبت نمی‌کند، بلکه آنچه را در ما تغییر کرده است نیز به یاد می‌آورد. شاید به همین دلیل است که گاهی سال‌ها پس از خواندن یک سفرنامه، تصویر یک کوچه، صدای زنگ کاروان یا نگاه یک رهگذر هنوز در ذهن باقی می‌ماند. برای من، ارزش سفرنامه‌ها دقیقاً در همین است که جهان را از پشت شیشه اتوبوس یا پنجره هواپیما نشان نمی‌دهند، بلکه از چشم انسانی روایت می‌کنند که ایستاده، نگاه کرده، پرسیده، شگفت‌زده شده و گاهی هم دلتنگ بازگشته است. به همین خاطر، در سفرنامه فقط با شهرها آشنا نمی‌شوم؛ با آدم‌ها، با زمانه ی آنها و حتی با خود نویسنده نیز آشنا می‌شوم. 
شاید اگر این روایت‌ها نوشته نمی‌شدند، بخش بزرگی از تجربه انسانی در گذر زمان از میان می‌رفت. شهرها تغییر می‌کنند، بناها ویران می‌شوند، راه‌ها عوض می‌شوند و رسم‌ها رنگ می‌بازند، اما روایت سفر می‌تواند چیزی از حال و هوای آن روزگار را حفظ کند؛ نه به صورت گزارشی خشک، بلکه به شکل تجربه‌ای زنده که هنوز هم می‌توان با آن همراه شد. 
 

مطالب مشابه