خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

باید در جای خودت باشی تا بتوانی خلق کنی

گفت‌وگو با لیلی گلستان درباره‌ی کتاب «حال حیرت»
۳ مرداد ۱۴۰۵
share
share
close
باید در جای خودت باشی تا بتوانی خلق کنی

«حال حیرت» فقط مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و گفت‌وگوها نیست؛ بلکه نوعی خودزندگی‌نامه‌ی پراکنده و غیرخطی‌، تاریخ شفاهی فرهنگ معاصر ایران و در عین حال بیانیه‌ای شخصی درباره پیری، امید، فرهنگ، هنر، سانسور و خانواده است. جذابیت گفت‌وگو با لیلی گلستان این است که او معمولاً صریح و بی‌تعارف پاسخ می‌دهد؛ بنابراین پرسش‌ها هم باید به همان اندازه صریح باشند. این کتاب پرتره‌‌ی زنی است که هم مترجم است، هم گالری‌دار، هم فرزند یک خانواده مهم فرهنگی، و هم شاهد تحولات اجتماعی و فرهنگی چند دهه‌ی اخیر ایران. او در سراسر این کتاب مدام به چند مفهوم و ایده‌ی مشخص بازمی‌گردد که سال‌هاست ذهن او را درگیر خود کرده: حافظه و فراموشی، فرهنگ و ابتذال، مسئولیت هنرمند، صداقت در روایت زندگی شخصی، نسبت هنر و بازار، و همچنین نوعی «حیرت» در برابر جهان معاصر. این گفت‌وگو را بخوانید...


یکی از مهم‌ترین سؤال‌های پنهان در کتاب این است: «چرا مانده‌ام؟» شما از مسئولیت اجتماعی هنرمند در زمانه‌ی بحران سخن به میان می‌آورید و می‌گویید که وظیفه هنرمند این است تا در کشورش بماند و سختی‌ها را تحمل کند. به صراحت می‌گویید که رفتن آقای گلستان اشتباه بوده و از حسرتش برای دیدن نوه‌هاش، از اشتیاقش برای خبردار شدن از درخت چناری که در حیاط خانه‌ کاشته بوده، می‌گویید. این تناقض میان ادعای جهان‌شمولی و دلبستگی عمیق به خاک چه چیزی را درباره‌ی نسل مهاجران روشنفکر بعد از انقلاب به ما می‌گوید؟ و اگر همین امروز، جوانی از شما بپرسد که «بمانم یا بروم؟» پاسختان به او چیست؟
نسل مهاجران حیطه‌ی فرهنگ و هنر در خارج از ایران چه شاهکاری آفریدند؟ هیچ. اسماعیل خویی شعر خوب گفت؟ ابراهیم گلستان فیلم ساخت؟ قصه نوشت؟ منفعل به تمام معنا. امیر نادریِ سینماگر فیلمی در حد «تنگنا» ساخت؟ شهرنوش پارسی‌پور نوشته‌ی قابلی نوشت؟ و منیرو روانی‌پور یا حتی شهیدثالث.  فقط گلی ترقی قصه‌های قابلی نوشت. آن هم به دلیل رفت و آمد بسیارش به ایران و اغلب را هم شاهد بودم که در ایران می نوشت. باید در جای خودت باشی تا بتوانی خلق کنی. من به دلیل کارم با جوانان زیاد سر و کار دارم وزیاد هم از من پرسیده‌اند که بمانیم یا برویم؟ جوابم ‌همیشه یکی بوده: «نرو، بمان.»

یکی از لحظه‌های بامزه کتاب آنجاست که می‌گویید گفت‌وگو با محصص را به کل از خاطر برده بودید. بعد در یکی از متن‌ها آرزو می‌کنید که کاش دارویی وجود داشت تا حافظه را پاک کند. با گذشته چقدر به صلح و جنگید؟ چگونه با آن روبرو می‌شوید؟ چون انتشار همین یادداشت‌ها و گفت‌وگوها نوعی مقاومت در برابر فراموشیِ خرده‌تاریخ‌هایی نیست که به سادگی از دست می‌روند؟
بی‌عدالتی و خشونت، جنگ و اعدام زیاد دیدیم. اما نمی‌خواهم‌ فراموش کنم. این‌ها جزئی از زندگی من بوده‌اند، حتی اگر بسیار سعی کردم که زندگی شخصی‌ام را مطابق میل‌ام بگذرانم که توانستم این کاررا بکنم و به خودم می‌بالم که خواستم و شد. اما نابسامانی‌ها را نه می‌توانم فراموش کنم و نه می‌توانم ببخشم... هنوز گفت‌وگو با محصص را یادم نمی‌آید. اما حالا دیگر فکر کردن به آن مرا به خنده می‌اندازد! در برابر فراموشی مقاومت می‌کنم درست می‌گویید. اگر در آن مصاحبه گفتم کاش دارویی وجود داشت تا حافظه را از بین ببرد حتماً اتفاقات من را به جایی رسانده بودند که می‌خواستم هیچ چیز یادم نیاید. اما نمی‌خواهم فراموش کنم چون باید مدام به یاد بیاورم، تا بتوانم مقاومتم را آبیاری کنم.

در یادداشتی متعلق به سال 98 می‌نویسید که زمانی با خیال‌پردازی و رؤیا بر تلخی زندگی غلبه می‌کردید. که در تلخ‌ترین لحظات هم دراز می‌کشیدید و خیال می‌کردید به جوی آبی رسیده‌اید و می‌نشستید و پا در آب زلالش خنک می‌کردید و از پونه‌های دور و برش به دهان می‌بردید. اما بعد می‌نویسید که دیگر نمی‌شود. «جوی آب و پونه‌ها» رفته‌اند و دیگر برنمی‌گردند. می‌گویید که سال‌ها به خوش‌بینی مشهور بودید و بعد شکایت می‌برید که: «ببینید از من چه ساخته‌اند.» حالا هفت سال از این کلمات گذشته و همه‌مان  هم می‌بینیم که چه شده. شاید پرسیدن از آن جوی و پونه‌هاش احمقانه به نظر برسد. اما آیا شد که دوباره برگردد؟ فکر می‌کنید چه روزها و سال‌هایی در انتظار ماست؟
نه، دیگر جوی و پونه برایم وجود ندارد. تا وقتی مشغول کاری هستم خوبم. اما وقتی بیکارم یا پشت رل هستم بی‌اختیار اشک‌ها سرازیر می‌شوند. یا فشار زیادتر  شده، یا تحمل من کمتر شده. اصلاً نمی‌توانم حدس بزنم که چی در انتظارمان است. پنج دقیقه‌ی دیگر را نمی‌توانیم حدس بزنیم، اما کارمان را داریم می‌کنیم. فعلم را جمع نبندم چون خیلی‌ها را می‌بینم که دست روی دست گذاشته‌اند و منتظرند! منتظر چی؟ خودشان هم نمی‌دانند. اما من به کار پناه می‌برم و نتیجه‌ی خوب هم می‌بینم. 

شما از معدود چهره‌های فرهنگی ایران هستید که همواره درباره زندگی خصوصی خود بی‌پرده سخن گفته‌اید. فارغ از این جسارت که در فرهنگ ما واقعاً کمیاب است، فکر می‌کنید مرز این افشاگری تا کجاست؟ اصلاً مرزی دارد؟ منظورم این است که هر نوع روایتی از خود پای دیگرانی را هم وسط می‌کشد و ممکن است که آن‌ها را برنجاند. آیا نوشتن از دیگران اخلاق خاص خود را دارد؟
وقتی می‌نویسم، یک واقعیت را «می‌نویسم». قصد افشاگری ندارم. به‌ناچار وقتی واقعیتی را با صراحت تعریف می‌کنید قطعاً پای دیگران هم به میان می‌آید. خب بیاید. دروغ که نیست واقعیت است. همیشه واقعیت باید گفته شود. ما در میان فرهنگی از محافظه‌کاری و احتیاط کاری داریم زندگی می‌کنیم که فرهنگ بسیار مهمل و مزخرفی هست، اما «هست».

امروز چه چیزی بیش از هر چیز در هنر معاصر ایران نگرانتان می‌کند؟ مهم‌ترین تغییری که در رفتار مجموعه‌داران ایرانی طی این سال‌ها دیده‌اید چیست؟ آیا هنوز هم هنرمندی هست که حاضر باشید مثل گذشته روی او ریسک کنید؟
در هنر معاصر الان باید بگویم که فقط تقلب‌های ریز و درشت متعجبم می‌کند. و بسیار زیادند و هیچ‌وقت مثل الان این همه دادگاه و دعوای مربوط به هنر به‌واسطه‌ی فروش آثار تقلبی نداشته‌ایم. در رفتار مجموعه‌دارها تغییری ندیده‌ام اما تعدادشان خیلی زیاد شده. من روی هنرمندی ریسک نمی‌کردم، به او باور داشتم. 
 

مطالب مشابه