
نه منِ نوجوان و نه پدرم هیچکدام در آن لحظهی گذرا، آن لحظهی معمولی، آن لحظهی بیبرجستگی که داشتم از کنارش در هال رد میشدم تا به اتاقم بروم و ازم پرسید: «کتابی که دیروز خریدی چهطور بود؟» و من از عصبانیت نالیدم که مزخرف بود و به هیچ دردی نمیخورد و کاش با آن پول کتاب دیگری گرفته بودم، و او برای دلداری بهام گفت: «اشکالی نداره، حتی اگه از توش یک فحش هم یاد بگیری باز خوبه»، هیچ نمیدانستیم که همین جمله / توصیهی ساده قرار است اساس نگاه من در خوانشِ کتابها را (تا به همین امروز و همین پنجاه و ششسالگیام) پیریزی کند.
از آن لحظه و آن اشاره به بعد بود که نسبتم با هر کتاب و هر نوشتهای از لانگشات به کلوزآپ تغییر کرد و متمرکز بر یافتههای کوچک و مینیمال شد. چشمم ذرهبینی شد پیِ یافتن کلمات غریب، جملات و تعابیر متفاوت و چیدمانهای پیشتر نخوانده. از آن لحظهی چرخش به بعد، فارغ از اینکه حرف اصلی و کلی کتابها و نوشتهها چیست و چه میخواهند بگویند، بیشتر توجهم معطوف بر چگونه گفتن نویسندهها شد. دیگر نمیتوانستم به نفع دریافتِ «کل روایت» و «حرف اصلی» کتاب، از روی جملات سُر بخورم و به سمت انتها پیش بروم. مثل کنیز اسکارلت، عاجز از دنبال کردن نیت و هدف اصلی، مدام در چالهی زیباییهای کلمات و جملات گرفتار میماندم و در همان محدوده پاگیر میشدم.
چه بسیار کتابها و مقالات و نوشتههایی که صرفاً آنها را با یک «کلمه»، یک «جمله» یا یک «تعبیر» به یاد میآورم و بس. در تمام عمرم همیشه برایم زبان پیش بوده و معنا پس. و این دلبستگی برایم فقط منحصر به کتابها و نوشتهها نبوده. در نسبت با خودِ آدمها هم همین توجه را دنبال میکنم.
برای منی که شش عمهی سیرجانی داشتهام یکی از یکی خوشکلامتر و زبانآورتر، آنچه همیشه برایم اهمیت داشته نشستن پای خاطراتشان بوده (حتی تکراری) که هربار با کلامی متفاوت، با ایماژی تازه، با تعابیری بیرونزده از عمق ذوق و سلیقهشان روایت میشد؛ قند مکرر. زنانی میانسال که بدون تحصیلات ادبی و عالی، ضمن نقل هر خاطرهای، دهها جواهر کلامیِ درخشان در فضا پرتاب میکردند و ای کاش از کودکی سبدی برای جمع کردنشان در دست گرفته بودم.
هنوز هم بنا بر این عادت مألوف، پی کسانِ جدیدی میگردم که دهانی گرم برای نقل کردن دارند. فرقی هم برایم نمیکند که دُر ببافند یا مزخرف. ساعتها به پای مستندهای پرترهمحور مینشینم فقط به تماشای حرف زدن آدمها، به تماشای چگونه کلام آوردنِ آدمهای شیرینسخن. حتی حاضرم ساعتها پای صحبت خالیبندانِ خوشکلامی بنشینم که با نهایت اغراق و گرمیِ زبان، مرا از مرزهای آشنایم به بیرون میبرند.
و اشتباه نکنید. منظورم از خوشکلامی بههیچعنوان رودهدرازی و چربزبانی و مکاری نیست. طبیعتاً مرزی است میان شیرینگویی و چربزبانی. همانطور که مرزی است میان نوشتههای اثرگذار و اندازه با نوشتههای مهارتنما و مطول.
اینها را بدون ارتباطِ مستقیم با این کتاب نوشتم تا توضیح بدهم در طول همهی این سالها منظرِ توجهم به کتابها و به نوشتار و گفتار دیگران از چه پنجرهای بوده. آدمها اغلب پی چیزی میگردند که خودشان ندارند یا به آن کیفیت ندارند.
و در این مسیر، توجهِ بیشازاندازهام به واحدهای خُردِ کلامی باعث شده مثل آدمهای وسواسی، که با کش و تأخیر کارهایشان را به سرانجام میرسانند، با سرعت بسیار کمی کتابها را بخوانم. آنچه از ادبیات دنیا خواندهام بسیار قلیل است و آنچه از میان این قلیل بیشتر خواندهام متون تألیفیِ فارسینویسان بوده.
یادداشتهایی که در این کتاب میخوانید، خوشباورانه، گَرتهی دور و کمرنگی است از رؤیایی که تمام عمر پیاش گشتهام. رؤیای تماشا و همنشینی در مناظر خوشنمای زبان فارسی، و در صورت امکانِ محال، دستوپازدنی برای چینشِ بساطی از این جنس؛ هر چند خُرد.
به گذشته که نگاه میکنم میبینم نسبتم با دنیای عکاسی و عکاسانی که همیشه شیفتهشان بودهام نیز از همین منظر بوده. مگر ادوارد وستون در لحظهی خیره شدن به آن برگ کلم، و یا پل کاپونیگرو موقع دست کشیدن به سطح سنگهای استونهنج، و یا رالف گیبسون در تماشای انحنای چیزها جز این کردهاند!؟ و مگر من جز این دیدهام!؟
تازگیها به این نتیجهی قطعی رسیدهام که من آدم «کلیات» نیستم، من آدم «جزئیات»م؛ یک نزدیکبینِ محدوداندیش.
چه بسیار فیلمها و عکسها و نقاشیها و موسیقیهایی است که تداوم حضورشان در خاطره و در درونم صرفاً از معبر یک دیالوگ کوتاه، یا ادایی در چهره، یا حالتی در دست و بدن، یا حرکت کوچک دوربین و یا نوری اثرگذار و جادویی میگذرد.
و این بدان معناست که در مواجهه با آثار هنری، نگاهم در حد دلبستگی به فضیلتهای خُرد و کوچک باقی میماند؛ همان جا قفل میشوم و همان «تلألؤ کوچک» میشود اساس قضاوتم در مورد «کل اثر»! راه دیگری بلد نیستم.
سالهاست که دیگر نه تدریس میکنم، نه داوری مسابقات و جشنوارهها را میپذیرم، نه یادداشتی به قصد اصلاح و اشارهی منتقدانه مینویسم. نه ورکشاپی، نه صحبتی در جمع و نه هیچ کار گروهیِ دیگری.
اعتقادم را به هر خوب و بدی، و به هر درست و اشتباهی، از دست دادهام. و کسی که زمین زیر پایش سفت نباشد حق هیچ همراهی و مرجعیتی ندارد. بهراستی او در این وضع ناپایدار «چه» را میخواهد به دیگری بگوید؟
هر چه جلوتر میروم، خصلتهای پیرمردیِ بیشتری به خودم میگیرم. روزبهروز بیشتر در خودم فرومیروم، به خودم (در معنای شیفتهوارش) متکیتر میشوم، و به هر بالا و پایینی بیاعتناتر.
آنچه در این سالها مرا به خود میخوانَد جرقههای بسیار خُرد و شهابواری است که هرازگاه در یک اثر هنری، در کارنامهی یک هنرمند، در خاطرهای کمرنگشده و دور و یا در خیالی گذرا میبینم. احساس میکنم دِینی شخصی به این درخششهای کوچک زندگیام دارم و خودم را موظف میدانم که در موردشان بنویسم، یا حتی فقط در حد اشاره به دیگران زیرشان خطِ توجه بکشم. حالی همچون ذوقزدهای نشسته پشت میز کافه که برای دوستِ همدلش از آخرین یافتههایش میگوید.
در برابر وسوسهی نظمدهی و روال معمول فصلبندی کتاب به قصد مهار موضوعیِ یادداشتها مقاومت کردم و با مشورت دوستان محترم نشر گیلگمش ترجیح دادم آنها را بیهیچ ترتیبی (حتی به لحاظ زمانی) کنار هم بُر بزنم و درهمآمیخته لای هم بیاورم.
این یادداشتهای پراکنده هر کدام در زمان خودش به بهانهای نوشته شده: به مناسبت مقدمهی کتابی، مقالهای در نشریهای، ناداستانی در مجلهای ادبی، جستاری به دعوت پروندهای و یا یادداشتی خودجوش در فضای مجازی. اما حالا که آنها را ردیف چیدهام و کنار هم نگاه میکنم، برایم بازتابی فاصلهگذاریشده جلوه میکنند از ذهن و زندگیام در برهههای مختلف.
بیست سالی از انتشار اولین نوشتههایم میگذرد، و طبیعتاً به خاطر نمیآورم که انگیزههای جوان، روشن و دقیقِ آن روزگارم چه بوده، ولی از شوقِ امروزم کموبیش باخبرم. میدانم که عزم نخستینم از هنوز نوشتنِ چنین یادداشتهایی شاید این است که پیشاپیش برای بزرگسالی و بعدهای دو دخترم نوشته باشم «آن روزها، چه جزئیاتی مرا با خود میبرده.»
برای منی که هیچوقت تماموقت به دنیای ادبیات فکر نکردهام و خودم را نویسندهای حرفهای نمیدانم، شکلگیری تدریجی این یادداشتها (که بازهای بیست و دوساله ــ از 1382 تا 1404 ــ را در بر میگیرد)، و در نهایت گردآوری و انتشارشان در قالب یک کتاب، بیشک حاصلِ سلسلهای از اتفاقات خوشِ معنادار بوده است.