
شکم، دومین اثر داستانی احسان فولادیفرد بیش از آنکه روایتی از گرسنگی و فقر باشد، روایتی از سیریناپذیری انسان و میل به خواستن است؛ خواستنی بیانتها و بیمرز که کمکم به نیرویی ویرانگر تبدیل میشود و انسان را تا مرز فروپاشی پیش میبرد.
این میل فقط میل به غذا خوردن و سیر کردن شکم نیست و از همان صفحات آغازین رمان در رفتار و گفتار اکبر، شخصیت اصلی داستان به شکل خشونت، احساس تملک و میل به انتقام نمود پیدا میکند.
فولادیفرد برای به تصویر کشیدن این جهان از همان ابتدا مخاطب را با خشونت غیرقابلکنترل شخصیت اصلی داستانش روبهرو میکند خشونتی که دیگر واکنشی لحظهای به حوادث و شرایط زندگی نیست و جزوی از شخصیت و شیوهی زندگی اوست. رمان با صحنهای تکاندهنده و هولناک شروع میکند. تلاش اکبر برای خفه کردن قوامی. و این همان خشونتی است که با گذر زمان نه تنها مهار نمیشود بلکه با رخدادهای گوناگون شدت میگیرد.
اکبر مردی است که دست راستش از تمام اعضای بدنش بزرگتر است و گویی شخصیتی مستقل برای خودش دارد. او که با وانتی قراضه در بلواری در مسیر اتوبان تهران ـ کرج میوه میفروشد و هیچوقت به دنبال سفرهای پرزرق و برق نیست و تمام توقعش از زندگی فقط سیر کردن شکمش است، بیش از چهل سال است که سرایدار باغ قوامی است؛ مردی متمول که ثروتش اکبر را هر روز بیش از پیش از زندگی محقر خود بیزار میکند. قوامی بعد از انقلاب از ترس کمیته اول خانوادهاش را از ایران خارج میکند و بعد با ترسی که اکبر به جانش میاندازد خودش هم از کشور خارج میشود و حالا او مالک بیچونوچرای باغی است که استخرش بزرگتر از کل خانهی پدری اوست. این استخر برای اکبر فقط یک سازهی بزرگ و لوکس نیست، بلکه یادآور فقر او و شکاف طبقاتی میان زندگی این دو نفر است که هر روز عمیقتر میشود. استخر نماد زندگیای است که او هیچوقت نمیتواند به آن برسد، و درست از همین نقطه است که اکبر دیگر فقط به دنبال سیر کردن شکمش نیست و میل به داشتن در او شکل دیگری پیدا میکند. تصاحب باغ و هرآنچه که روزی متعلق به قوامی بوده است حالا قلمروی او و ابزاری برای قدرتنماییاش است تا جایی که اگر احساس کند کسی کوچکترین تهدیدی برای او و قلمرواش است او را از سر راه برمیدارد.
فولادیفرد دست راست اکبر را به یکی از شخصیتهای رمان تبدیل میکند و در قسمتهایی از آن دست در کنار اکبر راوی داستان میشود و ماجرا را از زاویهی دید خودش تعریف میکند. دست بخشی از شخصیت اکبر را معرفی میکند که مخاطب تا قبل از این با آن مواجه نشده است و از اتفاقاتی صحبت میکند که خودش نیز در رخ دادن آنها شریک جرم اکبر بوده است. گاهی بین آن دو دیالگوها و اختلافنظرهایی نیز شکل میگیرد. به نظر میرسد نویسنده از به تصویر کشیدن چنین نقص مادرزادیای، فقط به دنبال توصیف صرف ویژگیهای ظاهری شخصیت داستانش نیست. او با بزرگتر جلوه دادن این دست، آن را از یک عضو بدن به بخشی مستقل از هویت اکبر تبدیل میکند همان بخشی که میل به خشونت و احساس تملک و انتقام دارد. و همین تبدیل کردن دست به راوی داستان، احساس استقلال آن را بیشتر القا میکند. این دست را میتوان تجسم بیرونی امیال سرکش اکبر دانست. دستی بزرگتر برای تصاحب چیزهای بیشتر.
اما با تصاحب چیزهای بیشتر باز هم میل سرکش اکبر فروکش نمیکند و برای سیر شدن شکمش دست به کارهایی غیرقابل پیشبینی میزند. گویی گرسنگی او دیگر جسمانی نیست و شکل دیگری به خود گرفته. شکلی هولناک و غیرقابل کنترل.
در آغاز مسئلهی او سیر کردن شکمش و رها شدن از فقر است. بعدتر خیال تصاحب داراییهای قوامی و گرفتن جای او و حتی زندگی کردن به جای او در ذهنش ریشه می دواند. و در نهایت تمام دغدغهی او میشود سیر کردن شکمی که دیگر با تصاحب و بلعیدن هیچ چیزی سیر نمیشود. حتی بلعیدن آدمها!
احسان فولادیفرد داستان را غیرمنتظره آغاز میکند، توقع مخاطب را از روایت بالا میبرد و در میانهی داستان درست در نقطهای که مخاطب ممکن است احساس کند دیگر چیز تازهای برای روایت شدن باقی نمانده است، مسیر روایت را تغییر میدهد و همین تغییر پایانی متفاوت و عجیب را به تصویر میکشد. او مخاطب را غافلگیر میکند و این کار را در جهت پررنگتر کردن مضمون اصلی رمان انجام میدهد و به کمک این غافلگیریها ابعاد شخصیتی پنهان انسان سیریناپذیر را به تصویر میکشد. انسانی که بعد از بلعیدن همه چیز همچنان از خود میپرسد «چرا سیر نمیشوم؟ چه چیزی مانده که لیاقت شکم من را داشته باشد؟»