خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

در کشاکش شب و ناشناخته

گفت‌وگو با سیلوی ژرمن نوشته‌ی «سفر شب‌ها»
۶ مرداد ۱۴۰۵
share
share
close
در کشاکش شب و ناشناخته

سیلوی ژرمن در سال 1954 در شاتورو به دنیا آمد. در دانشگاه فلسفه خواند. موضوع پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدش مفهوم ریاضت در عرفان مسیحی و موضوع رساله‌ی دکترایش، که بخشی از آن را زیر نظر امانوئل لویناس نوشت، «چهره» بود. در سال 1985 نخستین رمانش، سِفرِ شب‌ها، را منتشر کرد. از سال 1986 تا 1993 در پراگ زندگی کرد. در همین دوره «روزهای خشم» را نوشت که در سال 1989 جایزه‌ی فمینا را از آن خود کرد. آثار بی‌بدیل او تا امروز نزدیک به چهل کتاب، شامل شعر و رمان و جستار، را در بر می‌گیرند؛ آثاری که همه از اشتیاق به ماورا و جست‌وجوی معنای مابعدالطبیعی رنج‌های انسان خبر می‌دهند. در آن‌ها از فلاکت و شرّی سخن می‌رود که در جهان خانه کرده‌اند، اما هربار پرتو نوری به این بدبختی‌ها و تحقیرها معنا می‌بخشد. برخی کتاب‌ها، مانند کودک مدوسا، بر وجه آشکارا دینی این جست‌وجو تأکید دارند و برخی دیگر، مانند توبیاس مرداب‌ها، از ارجاعات کتاب مقدس سرشارند. 
متن زیر بریده‌هایی از دو مصاحبه‌ی مستقل با سیلوی ژرمن است  که، به دلیل طول‌وتفصیل‌شان و اشاره‌های متعدد به آثاری که ترجمه‌ی فارسی‌شان دردسترس نیست، کوتاه شده‌اند. هدف فراهم‌آوردن مدخلی منسجم برای آشنایی با جهان ادبی سیلوی ژرمن و نخستین رمانش یعنی سِفرِ شب‌ها است. به همین دلیل، پرسش‌وپاسخ‌هایی انتخاب شده‌اند که یا مستقیماً به این کتاب مربوط‌اند یا جنبه‌های اصلی جهان فکری و ادبی ژرمن را روشن می‌کنند. 


آیا تعبیر جاافتاده‌ی «رسالت نویسندگی» برای شما معنایی دارد؟ این میل به نوشتن از کجا در شما پدید آمده است؟ از چه کسی یا به لطف چه کسی؟
سیلوی ژرمن: تعیین‌کردنش دشوار است. پاسخ برای نویسندگان مختلف فرق می‌کند. می‌دانم بعضی‌ها خیلی زود، با خواندن آثار نویسندگانی که مسحورشان کرده‌اند، رسالت خود را کشف کرده‌اند و همان زمان میل به نوشتن وجودشان را فراگرفته است. اما برای من نسبتاً دیر اتفاق افتاد. همان‌طور که بارها گفته‌ام، فکر می‌کردم رسالتم بیش‌تر در هنرهای تجسمی است. گرچه کار جدی‌ای در آن حوزه نمی‌کردم، رؤیای نقاش یا مجسمه‌ساز شدن داشتم و بسیار درباره‌اش خیال‌پردازی می‌کردم. طراحی می‌کردم، البته فقط در همین حد... دست‌کم شور نقاشی از آن دوران برایم باقی مانده است…
تا سال آخر دبیرستان مطمئن بودم پس از گرفتن دیپلم در مدرسه‌ی هنرهای زیبا نام‌نویسی خواهم کرد. اما در میانه‌ی راه فلسفه را کشف کردم. در این درس چندان درخشان نبودم، اما یک روز موضوع یک انشا مرا «از حرکت بازداشت». جمله‌ای معروف از برادران کارامازوف داستایفسکی بود: «اگر خدا مرده باشد، آیا همه‌چیز مجاز است؟» و باید در چهار ساعت به آن می‌پرداختیم. احتمالاً نوشته‌ی چندان درخشانی تحویل ندادم، اما مسئله این نبود. با خود گفتم اگر فلسفه یعنی تلاش برای پاسخ‌ دادن به پرسش‌هایی که هیچ پاسخ رضایت‌بخش یا بسنده‌ای برای‌شان ممکن نیست، پس ماجرایی شگفت و بی‌پایان است! همین سماجت پرسشگری بود که در فلسفه مجذوبم کرد.
سال بعد بی‌آن‌که بدانم چه چیزی در انتظارم است در سوربن نام‌نویسی کردم. به الفبای فلسفه بازگشتم که ارسطو و افلاطون به‌خوبی از آن سخن گفته‌اند: فلسفه با هنر شگفت‌زده‌ شدن آغاز می‌شود. همین شگفتی یعنی پرسیدن: کیست آن‌جا؟ آن‌جا چه اتفاقی می‌افتد؟ چه معنایی از آن‌جا می‌گذرد؟ اصلاً معنایی هست؟… پس به سراغ فلسفه رفتم.
در دانشگاه از ما می‌خواستند بسیار بنویسیم و اندیشه‌مان را با بیش‌ترین دقت ممکن صورت‌بندی کنیم. فکر می‌کنم این کار پاسخ‌گوی نیازم به کاوش «کیست آن‌جا؟» بود، پاسخ‌گوی نیازم به معنا. از داستان‌پردازی بسیار دور بودم، اما نوشتن برایم سرخوشی بزرگی بود. پس از دفاع از رساله همه‌چیز تمام شد و دیگر بهانه‌ای برای نوشتن نداشتم؛ بنابراین خودم برای خودم بهانه ساختم. در حاشیه‌ی تحصیلاتم قصه‌هایی برای کودکان، کمی شعر بسیار بد و چند متن کوتاه نوشته بودم؛ بعد به داستان کوتاه و سپس رمان روی آوردم. جهان رمان از همان آغاز قلمرویی شگفت‌انگیز بود که می‌توانستم در آن پرسش‌هایی را که تا آن زمان از راه‌های فلسفه دنبال کرده بودم به شیوه‌ای دیگر ادامه دهم.
کارگاه خیال همه‌چیز را با هم درمی‌آمیزد: تصویرها، خاطره‌ها، احساس‌ها، تجربه‌های بسیار گوناگون، ته‌مانده‌ی دانش‌های آموخته‌شده، رؤیاها، ترس‌ها، میل‌ها و اندیشه‌ها… اما در کارگاه نوشتن اغلب پیش می‌آید که پرسش‌هایی معلق باقی بمانند. آن‌وقت احساس می‌کنم باید دوباره به سراغ‌شان بروم، کندوکاو و حفاری کنم، با کتابی که داستانی نباشد و چون واژه‌ی بهتری نداریم می‌توان آن را جستار نامید.


در کار نویسندگی‌تان رابطه‌ی فلسفه و ادبیات را چگونه می‌بینید؟
سیلوی ژرمن: اصلاً به آن صورت‌بندی مشخصی نمی‌دهم. هیچ نظریه‌ای در این‌باره ندارم. بارها فرصت داشته‌ام درباره‌اش صحبت کنم و این سؤال را زیاد از من پرسیده‌اند. گذار از فلسفه به ادبیات برایم دشوار نبود؟ در واقع به الفبای فلسفه وفادار ماندم؛ یعنی همان حیرت و بدیهی نبودن جهان، زندگی و چیزها بود که مرا به‌سمت فلسفه کشاند. اما پس از هفت یا هشت سال تحصیل و گرفتن مدرکم، همچنان همان پرسش‌ها درونم زنده بود. مهم‌تر از همه از نبودن بهانه‌ای برای نوشتن رنج می‌بردم، چون دیگر «تکلیف» یا رساله‌ای نداشتم که بنویسم. فکر می‌کنم داستان ساختن را شروع کردم و شاید هر کار دیگری هم می‌کردم تا سهمم از نوشتن را به دست بیاورم و سیراب شوم. تمام سال‌های تحصیل را صرف یادگیری می‌کنیم و روزی که همه‌چیز تمام می‌شود و دوره‌ی تحصیل به پایان می‌رسد، دیگر دلیلی برای نوشتن وجود ندارد. اما آن‌چه واقعاً مرا پیش می‌راند لذت نوشتن بود، چیزی نزدیک به نیاز؛ انگار جز روی کاغذ نمی‌توانستم درست فکر کنم. نوشتن کمک می‌کند امور روشن شوند. من به این کار عادت کرده بودم و این نیاز هنوز هم در من هست؛ نیاز به ادامه‌ دادن روی کاغذ برای روشن‌ کردن افکارم، افکاری که در غیر این صورت معلق باقی می‌مانند. وقتی از فلسفه به رمان رسیدم، در آغاز همان مضمون‌ها را از مسیر همان تصویرها دنبال می‌کردم. بعدها متوجه شدم در رساله‌ام عنوان هر فصل «شب» بود: «شب دوات»، «شب تن»… دقیقاً همان ساختار سِفرِ شب‌ها که بعدتر نوشتم. در همان رساله هم از نقاشان، فیلم‌ها و آثار ادبی نقل کرده بودم. از این نظر شاید بتوان گفت فیلسوفِ چندان متعارفی نبودم. بنابراین برای من فلسفه و ادبیات مقابل هم نیستند؛ در هم نفوذ می‌کنند و یکدیگر را کامل می‌کنند. شاید نوعی پیشینه یا حتی «بدآموزی» فلسفی هم در من هست که باعث می‌شود وقتی رمان می‌نویسم نوعی کمبود احساس کنم، انگار همیشه پرسشی برایم ناتمام و دست‌نخورده می‌ماند. گونه‌های دیگر نوشتن، مثل جستار، امکان می‌دهند به این پرسش‌ها برگردم و به شیوه‌ای دیگر آن‌ها را بکاوم. رمان‌هایم را همیشه همان ناشر منتشر می‌کند، اما کتاب‌های دیگرم که به حوزه‌ی معنویت مربوط‌اند در مجموعه‌ها یا نزد ناشران دیگری منتشر می‌شوند؛ مثلاً مجموعه‌ی «یکی و دیگری» به مدیریت ژان‌برتران پونتالیس یا انتشارات دسکله دو بروور (Desclée de Brouwer)…

هنگام خواندن آثارتان احساس می‌کنیم از نویسندگان و هنرمندان بسیاری تأثیر پذیرفته‌اید. سرچشمه‌های اصلی الهام و تخیل‌تان چیست؟
سیلوی ژرمن: هیچ نویسنده‌ای نیست که واقعاً بتوانم درباره‌اش بگویم «الگوی من است» یا «منبع الهام من است». نمی‌توانم بگویم نویسنده‌ی محبوب و برگزیده‌ای دارم. یک دلیل بسیار ساده‌اش این است که اصلاً فکر نمی‌کردم روزی رمان‌نویس شوم. هرچند نسبت من با نوشتن اهمیت دارد، این نسبت برایم هم‌سطح نسبت با نقاشی، سینما و فلسفه است. مجموعه‌ای از تأثیرها وجود دارد که کم‌وبیش آگاهانه‌اند. در میان فیلم‌سازان، تارکوفسکی و برگمان هستند که در جوانی تأثیر زیادی بر من گذاشتند؛ می‌توانم نام‌های دیگری مثل درایر و اورسن ولز را هم بیاورم… در رمان هم می‌توانم از برنانوس، ژیونو، کارسون مک‌کالرز و دیگران نام ببرم، اما نه به‌عنوان الگو. به‌مرور زمان کتاب‌های بیش‌تری می‌خوانیم و مدام با آثار تازه‌ی ادبی، سینمایی و موسیقایی آشنا می‌شویم… اما بخش زیادی از آموخته‌های‌مان را هم فراموش می‌کنیم و حافظه درهم می‌شود. همه‌ی این‌ها نوعی خاک حاصل‌خیز می‌سازند که فکرهای تازه در آن شکل می‌گیرند. نویسندگان معاصر هم هستند، هرآن‌چه در اطراف ما خلق می‌شود و گفت‌وگو با دیگران: همه‌چیز می‌تواند به تخیل و اندیشه کمک کند، الهام ببخشد و آن‌ها را تغذیه کند، نه فقط ادبیات.

نسبت شما با نقاشی چیست؟
سیلوی ژرمن: می‌خواستم وارد مدرسه‌ی هنرهای زیبا شوم، اما بعد ناگهان شیفته‌ی فلسفه شدم. به‌سبب این شیفتگی فراموش کردم که می‌خواستم هنرهای زیبا بخوانم و به تحصیل فلسفه پرداختم. اما عشق به تصویر و کشش عمیقم به نقاشی، از لاسکو تا امروز، همچنان در من زنده است. البته آموزشی در این زمینه ندیده‌ام و فقط دل‌بستگی‌هایی دارم. مثلاً سه چهار سال پیش یک روز در مترو از کنار پوستری از زوران موزیچ (Zoran Mušič) گذشتم. این نقاش را نمی‌شناختم، اما نام بسیار زیبایش و پیکره‌ی غریبی که روی پوستر به چشمم خورد توجهم را جلب کرد. ایستادم، محل نمایشگاه را یادداشت کردم و به دیدنش رفتم. کشف بزرگی برایم بود. نمونه‌های فراوان دیگری هم می‌توانم بگویم. نقاشی به اندازه‌ی ادبیات و سینما مرا تغذیه می‌کند. از همه‌چیز تغذیه می‌کنم: از شاهکارها همان‌قدر که از نقاشی‌های شابلونی روی دیوارها، از رویدادهای بزرگ تاریخی همان‌قدر که از حوادث روزنامه‌ها یا حتی وقایعی بسیار «پیش‌پاافتاده‌تر».

هنگام خواندن کتاب‌های‌تان قدرت داستان آدم را در بر می‌گیرد؛ داستان را چنان پیش می‌برید که گویی خود را تحمیل می‌کند. اما نوشتن رمان فقط نوشتن داستان نیست. خودتان را رمان‌نویس می‌دانید؟
سیلوی ژرمن: واژه‌ی «نویسنده» کلی‌تر است و شکل‌های گوناگون نوشتن را در بر می‌گیرد. نوشته‌هایم بیش‌تر رمان‌اند، پس رمان‌نویسم، اما اصطلاح «نویسنده» را ترجیح می‌دهم چون به فعل «نوشتن» بازمی‌گردد. حتی دوست داشتم می‌توانستم خودم را «نویسا» بنامم، زیرا حرکت نوشتن همیشه «در حال» تبدیل‌شدن به عمل است؛ فرایندی مداوم است.
درست است که عمیقاً هنر رمان را دوست دارم، اما به‌شکلی متناقض بیش‌تر جستار می‌خوانم. فضای رمان را شگفت و بی‌مانند می‌دانم، چون امکان‌هایی نامحدود فراهم می‌کند. خوشبختانه دوران «مکتب‌ها» و «محفل‌ها» به پایان رسیده است. البته مُدها و جریان‌های غالب وجود دارند، اکنون مثلاً خودداستان‌نگاری، اما هیچ‌کدام انحصاری نیستند. شیوه‌های نوشتن بسیارند؛ بعضی در حاشیه و حتی بسیار دور از ساحل رمان.
رمان داستانی است که می‌کوشد تا جای ممکن به امر واقعی نزدیک شود؛ بی‌وقفه آن را معاینه و کاوش می‌کند. «واقعیت» و «امر واقعی» کاملاً هم‌معنا نیستند. برای تمایزشان می‌توان گفت رمان واقعیت را مانند خمیری می‌گیرد، لمسش می‌کند، می‌فشارد و مثل هر خمیر دیگری ورز می‌دهد ــ و خیال نقش مایه‌ی خمیر را بازی می‌کند ــ تا چیزی بالا بیاید که الزاماً در نگاه نخست دیدنی نیست: تراکم و پیچیدگی امر واقعی. میلان کوندرا در هنر رمان تأمل بسیار دقیقی درباره‌ی این موضوع ارائه کرده است. از جمله می‌گوید شخصیت «یک من تجربی است».
شخصیت‌ها گاهی صمیمانه‌تر و ظریف‌تر از یک انسان واقعی درباره‌ی انسان با ما سخن می‌گویند. حتی شخصیتی کاملاً خیالی هرگز از هیچ آفریده نمی‌شود؛ پای هیچ خدای ماشینی در میان نیست. رمان‌نویس شخصیت‌هایش را از مجموعه‌ای از شخصیت‌های رمان‌ها و فیلم‌ها، آدم‌هایی که شناخته است، نزدیکانی که درباره‌شان شنیده، پیکره‌های تاریخی و… می‌سازد. شخصیت‌ها از درهم‌آمیزی و امتزاج زاده می‌شوند. آن‌چه اهمیت دارد این نیست که بدانیم از کجا آمده‌اند، بلکه باید «طرز بیان» خاصّ خودشان داشته باشند.

می‌توانید درباره‌ی رابطه‌ی واقعیت و خیال در کارتان صحبت کنید؟
سیلوی ژرمن: وقتی در حال نوشتن کتابی هستیم، برای کسی که وارد اتاق کارتان می‌شود ممکن است همه‌چیز سردرگم‌کننده به نظر برسد. ممکن است بسیار بی‌حواس‌به نظر برسیم و حتی دیگر به اتفاق‌هایی که کنارمان می‌افتند توجه نکنیم، چون توجه ما به جای دیگری معطوف است. حالتی متناقض است و درباره‌ی هر فعالیت هنری دیگری هم صدق می‌کند.
ممکن است بگویند واقعیت را «ترک» کرده‌ایم، چون بسیار حواس‌پرتیم. برعکس، در حال بررسی واقعیت هستیم و آن توانایی خارق‌العاده‌ی ادراک، یعنی تخیل و رؤیای بیداری، را ورز می‌دهیم. این هیچ ربطی به تخیل هذیانی و توهم‌زده‌ی ناشی از مواد یا تب ندارد. رؤیاپردازیِ رمان‌نویس با آگاهی و هشیاری مداوم همراه است. آمیزه‌ای از هر دو است.
در زندگی اغلب به صورت منقطع عمل می‌کنیم و توانایی‌های ادراکی‌مان را از یکدیگر جدا می‌کنیم. به احساس‌ها و تأثرهای دریافت‌شده، تصویرها، اندیشه‌ها و تکه‌خاطره‌هایی که از ما عبور می‌کنند توجه کافی نداریم. برای آن‌که اندیشه‌ها ته‌نشین شوند و شکل بگیرند، معنا پدید بیاید، جمله‌ها ضرباهنگ و موسیقی‌شان را پیدا کنند و شخصیت‌ها قوام یابند زمان زیادی لازم است. گاهی ساعت‌ها منتظر «جرقه» می‌مانیم. برای آن‌که چیزی رخ دهد این انتظار باید هم‌زمان آمادگی کامل و هشیاری شدید باشد. باید به‌نوعی در وضعیت دوپاره‌ای قرار گرفت: آمادگی و هشیاری، خلأ و حضور. در این زمینه فقط می‌توانم به گاستون باشلار و بوطیقای رؤیاپردازی او ارجاع بدهم.

مبارزه چه سهمی در نوشته‌های‌تان دارد؟ به نظر می‌رسد مبارزه با شرّ نوشتارتان را رها نمی‌کند.
سیلوی ژرمن: کتاب‌های بی‌شماری درباره‌ی «ادبیات و شرّ» نوشته شده‌اند، اما تقریباً هیچ‌چیز درباره‌ی «ادبیات و خیر» وجود ندارد. خیر الهام نمی‌بخشد، سروصدا و تلاطم به پا نمی‌کند، نمایش و رسوایی نمی‌آفریند.
چون از مبارزه صحبت کردید به دو رمان نخست خودم برمی‌گردم. قرار بود آن‌ها یک کتاب باشند، اما کتاب از دستم گریخت، تکثیر شد و برای رسیدن به تصویری که میل نوشتن و حرکت را در من برانگیخته بود به دو کتاب نیاز پیدا کردم. این تصویر، که بارها فرصت داشته‌ام درباره‌اش صحبت کنم، تصویری بود که به‌راحتی می‌توان مجسمش کرد؛ در پاریس کافی است به سن‌سولپیس بروید و نقاشی دیواری دلاکروا را ببینید: کشتی‌گرفتن با فرشته.
کشتی یعقوب با فرشته یکی از رخدادهای مهم کتاب مقدس است. اما در متن گفته نشده که او فرشته بوده؛ فقط آمده است یعقوب «با ناشناسی» کشتی گرفت. آیا خداست؟ انسان است؟ دیو است؟ فرستاده‌ی الهی است؟
هر انسانی، هرکه باشد، هرجا باشد و در هر دوره‌ای زندگی کند، روزی به مبارزه‌ای فراخوانده می‌شود که همان بزرگ‌ شدن است. فکر می‌کنم گشوده‌ شدن به جهان یعنی طرحِ پرسش‌ها؛ همان پرسش‌های همیشگی: از کجا آمده‌ایم؟ چرا چیزی هست، به‌جای آن‌که هیچ‌چیز نباشد؟ پس از مرگ چه هست؟… کشتی با فرشته، با ناشناخته و با شب تا حدی همین است.
از نظر فکری و معنوی و نیز از نظر زیبایی‌شناختی، چون الهام‌بخش نقاشان بسیاری بوده است، این تصویر را شگفت‌انگیز و دارای تأثیری عظیم می‌دانم. از نقاشی دیواری دلاکروا حرف زدیم که بسیار باشکوه است؛ احساس می‌کنم این کشتی گرفتن درعین‌حال نوعی رقص و درآغوش‌گرفتنی شهوانی است. می‌توان این مبارزه را به شکل‌های بسیار متفاوتی تصویر کرد؛ کم‌وبیش خشن، جسمانی، تراژیک یا لطیف…
تصویری که میل نوشتن را در من برانگیخته بود در واقع از دستم گریخت و به دو کتاب نیاز داشتم تا طرحی محو از آن به دست بدهم. فکر می‌کنم این تصویر پنهانی از کتابی به کتاب دیگر می‌رود. ماجرای آغاز یک رمان تازه هم خود نوعی کشتی با ناشناخته است، چون شخصاً هنگام شروع رمان هیچ‌وقت نمی‌دانم به کجا می‌روم و مرا به کجا خواهد برد.


کار شما تا چه اندازه به نوعی روان‌کاوی میان‌نسلی شباهت دارد؟ 
سیلوی ژرمن: در مجموع می‌فهمم درباره‌ی چه صحبت می‌کنید، اما هیچ آموزشی در زمینه‌ی روان‌کاوی ندیده‌ام. کمی پیش خوانده‌ها یا دانسته‌هایی را به من نسبت می‌دادند که ندارم و گاهی دلم می‌خواهد فریاد بزنم این یک جعل و سوءتفاهم است… البته تصور مختصری از آثار و اندیشه‌ی یونگ دارم و چند کتاب از فروید خوانده‌ام، اما هرگز عمیق نشده‌ام. همان مطالعه‌ی سطحی‌ای است که همه‌ی کسانی که کمی درس خوانده‌اند دارند. از آن‌جا به بعد شروع می‌کنم به بافتن، اما دانه‌های زیادی را جا می‌اندازم؛ خیلی زیاد. درباره‌ی بعضی خوانده‌هایم در حوزه‌های دیگر هم وضع همین است: متون حسیدی، تلمود و مانند این‌ها. اما خیلی زود به محدودیت‌هایم پی می‌برم، چون هرقدر هم به یهودیت علاقه داشته باشم، این‌که عبری نمی‌دانم، درون آن سنت زندگی نمی‌کنم و در آن اندیشه آموزش ندیده‌ام مرا به دانشی بسیار پراکنده و دست‌دوم محدود می‌کند. در نهایت بله، این مسئله در چارچوب «میان‌نسلی» قرار می‌گیرد. حتی اگر هر داستانی ساخته‌ی تخیل باشد، حتی اگر واقعاً داستان باشد و نه اتوبیوگرافی، باز از هیچ ساخته نمی‌شود. ما نه‌فقط میراثی فرهنگی، بلکه میراثی خانوادگی داریم: پدر، مادر، خواهران و برادران و جز این‌ها. همه‌ی این میراث‌ها در شکل‌گیری یک داستان نقش دارند. در زندگی واقعی گاهی فرزندان هیچ‌چیز از تراژدی‌ای که پدربزرگ و مادربزرگ یا اجدادشان از سر گذرانده‌اند نمی‌دانند. چه‌بسا حتی پدر یا مادرشان هم از آن بی‌خبر باشند، چون ماجرا بی‌درنگ ناگفته و پنهان مانده است. اما «جنازه‌هایی که در کمد پنهان شده‌اند» جان‌سخت‌اند و رنج‌ها پنهانی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند تا سرانجام به شکل نوعی بیماری روانی یا رفتاری پرخاشگرانه بروز کنند. فکر می‌کنم نویسنده و در کل هنرمند چیزهایی را دریافت می‌کند که با شدت یا دقت بیش‌تری نسبت به دیگر اعضای خانواده بر او اثر می‌گذارند؛ آن‌ها را زندگی می‌کند و به شکلی دیگر بازمی‌گوید. چیزهایی در رمان‌هایم هست که از داستان‌های شنیده‌شده از پدربزرگم یا اهالی روستای پدربزرگ و مادربزرگم آمده‌اند و البته آن‌ها را کاملاً دگرگون کرده‌ام. در خانواده‌ای با چهار فرزند بزرگ شده‌ام. گاهی یکی از خواهرها یا برادرهایم بی‌درنگ واقعه‌ای را که از آن حرف می‌زنم به یاد می‌آورد و دیگری اصلاً نمی‌داند کدام خاطره را می‌گویم. اعضای یک خانواده خاطرات یکسانِ کم‌وبیش آسیب‌زا را به یک شکل انتخاب نمی‌کنند و استفاده‌ی عاطفی یا فکری یکسانی هم از آن‌ها ندارند. یکی چون خاطره دردناک بوده آن را سرکوب یا انکار می‌کند و دیگری تغییرش می‌دهد. این‌ها بخشی اساسی از خاک ادبیات‌اند. ما بسیار از خاطرات بهره می‌گیریم، کم‌وبیش دست‌کاری‌شان می‌کنیم، تغییرشان می‌دهیم و این روند بی‌پایان ادامه می‌یابد.

در آثارتان رؤیا و روایت رؤیا سهم مهمی دارند. این بازگشت مداوم به تصویرها و کلمات را چگونه می‌بینید؟
سیلوی ژرمن: واقعاً؟ کمی خجالت می‌کشم، چون فراموش کرده بودم این بخش را نوشته‌ام و حالا می‌بینم در همین روزها چیزهایی نسبتاً مشابه می‌نویسم… این گرایش به تکرار آزاردهنده است، اما در عین حال طبیعی است. فکر می‌کنم خلاصه‌ی کار نویسنده همین بازگویی مداوم است. کلمات را برمی‌داریم، وزن می‌کنیم و می‌کاویم… شیوه‌ی کار همین است. حتی مزه‌شان می‌کنیم. تقریباً هر پنج حس درگیر می‌شوند، بااین‌که زبان نامادی است و برخلاف دیگر حوزه‌های هنری که ماده‌ای دارند از حواس می‌گریزد. نویسنده زبان را دارد؛ اما باز هم در زبان چیزی هست… نه عینی، بلکه جسمانی. چیزی که مقاومت می‌کند.

آیا کلمات بیش از هر چیز دیگری در برابر نویسنده مقاومت نمی‌کنند؟
سیلوی ژرمن: چرا! اگر مبارزه‌ای در کار باشد مبارزه با کلمات است. یعنی با کلمات، دستور زبان، نحو… خلاصه با زبان.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنید، تحول خودتان را به‌عنوان نویسنده چگونه می‌بینید؟ این تحول را نوعی مسیر می‌دانید یا هر کتاب برای‌تان تجربه‌ای کاملاً تازه است؟
سیلوی ژرمن: هرگز نباید به عقب نگاه کرد؛ داستان همسر لوط را که می‌دانید… اعتراف می‌کنم هیچ‌وقت رمان‌هایم را دوباره نمی‌خوانم و گاهی حتی بعضی از شخصیت‌های یکی از رمان‌هایم را فراموش می‌کنم. وقتی کتابی به چاپ جیبی می‌رسد، ماجرا کمی آزاردهنده می‌شود، چون باید متن قدیمی را دوباره بخوانم و با فاصله‌ای که ایجاد شده کلمه‌ها و جمله‌هایی می‌بینم که دیگر دوست‌شان ندارم. البته در کنار فراموش‌ کردن بعضی جزئیات، کلیت اثر را به یاد دارم. کتاب‌هایم را انکار نمی‌کنم، هرچند گاهی هنگام شنیدن بخش‌هایی از آن‌ها با خودم می‌گویم باید بعضی صفت‌ها را حذف می‌کردم، تغییراتی می‌دادم یا جمله را به شکل دیگری می‌نوشتم… درست مثل نقاشانی که دوباره روی تابلوهای‌شان کار می‌کنند. اما این اصلاح کردن می‌تواند تا ابد ادامه پیدا کند، بنابراین از این نظر به عقب برنمی‌گردم. از طرفی فکر می‌کنم آن‌قدرها هم ایده نداریم. چند ایده‌ی کلیدی و چند فکر نیرومند داریم که مدام می‌کاویم‌شان، تغییرشان می‌دهیم و دوباره به شکلی تازه به‌کار می‌گیریم‌شان. شاید بتوان از نظر روان‌کاوی توضیح داد چرا فلان مضمون تا این اندازه در یک اثر جا می‌افتد و تکرارشونده و وسواس‌گونه می‌شود، اما چندان علاقه‌ای به این مسئله ندارم. نباید هنگام نوشتن بیش از حد به خودمان «گوش بدهیم»، چون ممکن است خودانگیختگی را از بین ببرد. پیرامون چند مضمون، تصویر یا ایده می‌چرخیم. می‌توانم این کار را با شیوه‌ی سینمایی مقایسه کنم: نماهای نزدیک و دور، نماهای از بالا یا پایین. از چند نقطه‌ی اصلی برداشت‌های متعدد می‌گیریم. به آثار مودیانو نگاه کنید. مودیانو در مقام نویسنده‌ای که وسواسی واحد دارد فوق‌العاده است… و بااین‌حال اثری خلق می‌کند که پیش می‌رود، عمیق‌تر می‌شود و ظرافت پیدا می‌کند. نویسنده‌ی تک‌وسواس دیگری هم هست: روژه گرونیه. در آثار او نوعی حسرت و نوستالژی وجود دارد. داستان‌هایش تقریباً همیشه در دوره‌ی خاصی از قرن بیستم می‌گذرند و به گونه‌ای مشابه از خاطرات بازمی‌گردند. افزون بر این، روژه گرونیه یکی از بزرگ‌ترین داستان‌کوتاه‌نویسان فرانسه است و تعداد چنین نویسندگانی زیاد نیست. (رو به روژه گرونیه که در سالن حضور دارد) شما در تمام این رمان‌ها و داستان‌های کوتاه، بی‌آن‌که ظاهراً تلاشی نشان دهید، با سبکی کاملاً خاص، مدام شیوه‌ای معین از دیدن جهان را تازه می‌کنید. نوع ویژه‌ای از سرخوردگی در کارتان هست و در عین حال نوسازی دائمی. شیوه‌ی شما این است که انگار بی‌سروصدا فقط اندکی جابه‌جا می‌شوید؛ نوعی لرزش در نوشتار. شیوه‌های مختلفی برای پیش‌رفتن وجود دارد. بعضی نویسندگان ناگهان همه‌چیز را دگرگون می‌کنند و جهان و سبک‌شان را عوض می‌کنند، اما معمولاً وقتی کلیت یک اثر را نگاه می‌کنیم می‌بینیم یا کمی فربه‌تر شده یا برعکس خود را پیراسته است. دیدن تحول پاسکال کینیار جالب است. تحول کارش بسیار زیباست. سرانجام به نوعی نوشتار رسید که اکنون می‌خواهد به آن وفادار بماند؛ نوشتاری مبتنی بر قطعه و برخوردار از پشتوانه‌ای باشکوه از دانش. دیگر رمان نیست. بعضی نویسندگان میان نثر و شعر یا در مرز جستار کار می‌کنند و بعضی دیگر نیاز دارند وارد چرخه‌های بزرگ رمانی شوند. همه‌ی امکان‌ها وجود دارند. به‌سادگی به نوشتن ادامه می‌دهیم چون همیشه ناراضی هستیم و میل دوباره سر برمی‌آورد و جابه‌جا می‌شود. حتی در خستگی و تردید، میل باز هم دوام می‌آورد و مقاومت می‌کند. پیش از آن‌که به تحقق کاملش برسیم خواهیم مرد و خوشبختانه همیشه نویسندگان دیگری هستند که راه را ادامه می‌دهند…

--------------------------------
منبع:
سیلوی ژرمن در گفت‌وگو با زاویه هوسن (منقد ادبی لوموند و فرانس کولتور)؛ نوشتن، نوشتن، چرا؟؛ انتشارات کتاب‌خانه‌ی عمومی اطلاعات، 2010.
Houssin, Xavier. « Sylvie Germain. Entretien avec Xavier Houssin ». Écrire, écrire, pourquoi ? Sylvie
Germain, Éditions de la Bibliothèque publique d’information, 2010, https://doi.org/10.4000/
books.bibpompidou.1161.

سیلوی ژرمن در گفت‌وگو با آلن شافنر، آلن گوله و ماری‌اِلن بُبلر، رمان 20-50، 2005، صص 114 ـ 105.
(2005). Entretien avec Sylvie Germain. Roman 20-50, 39(1), 105-114.

مطالب مشابه