خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / داستان

شهروند ژِل

۱۱ مرداد ۱۴۰۵
نویسنده:
مایکل شارا
مترجم:
مینا شکیبی
share
share
close
شهروند ژِل

هیچ کدام از همسایگانش از مشکل  بزرگ آقای ژل باخبر نبود. در واقع، هیچ کدام از همسایگانش آقای ژل را نمی‌شناخت. او فقط یک پیرمرد عجیب و غریب بود که تک و تنها در خانه‌ای کوچک در کنار رودخانه زندگی می‌کرد. یک صندوق پستی کوچک معمولی داشت، با علامت «ای. ژل،» که روی پایه‌ای در مقابل خانه‌اش نصب شده بود، اما هیچ وقت بسته‌ی پستی‌ای دریافت نمی‌کرد، و بدین ترتیب طولی نکشید مردم شروع کردند به حرف و حدیث درآوردن راجع به این‌که او از کجا پول در می‌آورد و زندگی می‌کند. 
البته، وضع زندگی‌اش آنقدرها هم خوب نبود؛ ظاهراً تنها کارش این بود که ماهیگیری کند، یا فقط کنار رودخانه بنشیند و آسمان را تماشا کند، و داستان‌های باورنکردنی برای بچه‌های کوچولو تعریف کند. که هیچ‌کدام از این‌ها برایش خرجی نداشت.
اما با این حال، او قدری عجیب و غریب بود؛ مردم این‌طور احساس می‌کردند. داستان‌هایی که او برای تمام دوستان کم‌سن و سالش تعریف می‌کرد، مثلاً داستان‌های اسرارآمیز ماجراجویانه‌ای درباره‌ی  آدم‌فضایی‌ها و سایر سیارات، مردم اصلاً انتظار شنیدن این‌طور داستان‌ها را از یک چنین پیرمردی نداشتند. شاید آن‌ها می‌توانستند داستان‌هایی درباره‌ی‌ کابوی‌ها و سرخپوست‌ها را درک کنند، اما سفینه‌های فضایی چطور؟
بنابراین بدون شک او یک پیرمرد عجیب و غریب بود، اما چقدر عجیب و غریب، هیچ‌کس واقعاً این را نمی‌دانست. داستان‌هایی که او برای بچه‌ها تعریف می‌کرد، ماجراهایی‌هایی از سفر به فضا، موجودات خارق‌العاده‌ی در کهکشان دوردست، همگی داستان‌هایی واقعی بودند.
در حقیقت آقای ژل، یک آدم‌فضایی بازنشسته بود.
حالا این بخشی از مشکل آقای ژل بود، البته نه همه‌اش. او دلایل خوبی داشت برای این‌که به هیچ کس نگوید واقعاً کی‌ست –به هیچ کس به جز بچه‌ها- و همچنین دلایل بهتری برای این‌که نگذارد مردمانِ خودش نیز بفهمند او حالا کجاست.
نژادی که آقای ژل از آن آمده بود، اجازه‌ی این جور چیزها مثل بازنشستگی در زمین را به او نمی‌داد. آن‌ها مردمان خوب، بردبار، و فوق‌پیشرفته‌ای بودند. و از مدت‌ها پیش یاد گرفته بودند که کاری به کار نژادهای توسعه نیافته، از جمله زمینی‌ها، نداشته باشند. آن‌ها بر حسبِ تجربه‌ی تلخی یاد گرفته بودند که قرار دادن پیشرفت‌های علمی‌شان در اختیار نژادهای عقب‌افتاده بیش از آن‌که فایده داشته باشد زیان‌آور است و اغلب صرفِ آگاهی مردمانِ بدوی از وجود آن‌ها اسباب دردسرشان می‌شود.
نه، نژاد آقای ژل مدت‌های زیادی در سکوت از ارتباط با سیاره‌‌ای مثل زمین اجتناب کرده بودند، و اگر شست‌شان خبردار می‌شدند که آقای ژل از قانون تخطی کرده است، به سرعت می‌آمدند و او را با خود می‌بردند -اتفاقی که او ترجیح می‌داد بمیرد اما اجازه ندهد پیش بیاید.
آقای ژل آدمیزاد نبود، بله، اما جدای این موضوع، او پیرمردِ معمولی بسیار مهربانی بود. او در سیاره‌ای بسیار پرجمعیت به دنیا آمده و بزرگ شده بود که تمامش تنها شامل یک شهر خیلی بزرگ بود، شهری که از این سر قطب تا آن سر قطب گسترده شده بود. از آن جور جاهایی که آدم فقط روی سقف‌ها می‌توانست در هوای آزاد راه برود، جایی که زمین‌های خالی نشان از ثروتی فوق‌العاده داشت. آقای ژل بیشتر عمر درازش را در شرایطی گذرانده بود که به طرزی باورنکردنی فشرده و شلوغ بود، حالا یا در سفینه‌های فضایی کوچک یا در اتاقک‌های ساختمانی بلوک‌های آپارتمانی بی‌پایان‌.  
سال‌ها قبل زمانی که آقای ژل طی یک سفر فضایی طولانی به طور اتفاقی با زمین مواجه شده بود، بلافاصله دریافته بود که اینجا همان سرزمین رؤیاهایش است. او مجبور شده بود با احتیاط برنامهریزی کند، اما وقتی زمان بازنشستگی‌اش فرا رسید، دیگر می‌‌توانست یواشکی فرار کند. زبان زمینی‌ها از قبل‌ ضبط شده بود؛ هیچ مشکلی برای یادگیری آن نداشت، و نیز هیچ مشکلی برای خریدن یک کلبه‌ی کوچک در کنار رودخانه در جایی دوست‌داشتنی و گرمی  به نام  فلوریدا. همه چیز را خیلی سریع سر و سامان داد، یک پیرمرد بازنشسته‌ی صد و هشتاد و پنج ساله، با اشتیاق در انتظارِ شروع بهترین روزهای زندگی‌اش.
و زمین خیلی بیشتر از آن چیزی که رؤیایش را داشت شگفت‌انگیز از آب درآمد. او خیلی زود پی برد که استعداد ذاتی خوبی در ماهیگیری دارد، و فهمید که غریزه‌ی شکار به ندرت در او بیدار می‌شود و دیگر نمی‌‌تواند بیش از این میل به کشتن را در خودش زنده نگه دارد، با این وجود می‌توانست در جنگل قدم بزند و در اتاقش، اتاقی بی‌اندازه دلباز، بزرگ و خالی و خلوت، و از حیوانات زنده در جنگلی واقعی و  آسمانی بالای سر، ابرهایی که از لابه لای درختان دیده می‌شد، درختانی واقعی، که قبلاً آقای ژل به ندرت شبیه‌شان را به چشم دیده بود، به حیرت و شگفتی‌ بیفتد. و برای مدتی طولانی، آقای ژل حقیقتاً شادترین مرد روی زمین بود. 
او صبح‌ها خیلی زود از خواب بیدار می‌شد تا طلوع آفتاب را ببیند. بسته به این‌که هوا چطور باشد، می‌توانست به ماهیگیری برود، یا در خانه بنشیند و فقط به صدای بارش دلنواز باران بر بام خانه گوش بسپارد، ابرهای بزرگ و آذرخش را تماشا کند. و بعد، در بعدازظهر، می‌توانست برود کنار رودخانه قدم بزند، منتظر بماند تا مدرسه تعطیل شود و مدتی را با بچه‌ها وقت بگذراند. 
هر کار دیگری هم که داشت، حتماً هر طور شده می‌رفت و منتظر بچه‌ها می‌ماند. 
یک عمر زندگی در ازدحام، او را تا حد زیادی معاشرت‌زده کرده بود، اما با این حال  همیشه بچه‌ها را دوست داشت، و آن‌ها زندگی‌اش در کنار رودخانه را کامل می‌کردند. آن‌ها باورش داشتند: او می‌توانست خاطراتش را با خیال راحت برای آن‌ها تعریف کند، و یک چیز بسیار ویژه‌ای در این کار وجود داشت، داشتن رازی در میان نهاده شده با دوستان. او حتی به یک دو نفر از قابل اعتمادترین‌هایشان اجازه داده بود صندوق‌ پستی‌ را ببینند. 
حالا دیگر صندوق پستی هم تبدیل به یک چیز خارق‌العاده شده بود، حتی برای مردِ پیشرفته‌ای مانند آقای ژِل. آن صندوق وسیله‌ای بود که هر ماده‌ای را بررسی می‌کرد، آن را ثبت و بعد تکثیرش می‌کرد. صندوق می‌توانست هر چیزی را تکثیر کند.
کاری که آقای ژل انجام می‌داد این بود که، مثلاً یک قرص نان توی صندوق بگذارد، و دکمه را فشار بدهد، و ظاهر شو! بعد دو قرص نان آنجا بود، اتم به اتم دقیقاً هم‌شکل همدیگر. محال بود کسی بتواند فرق آن دو را از هم تشخیص بدهد. این طوری بود که آقای ژل بیشترِ غذای‌اش را تهیه می‌کرد، و همین‌طور تمام پول‌هایش را. هر بار او یک دلار واقعی در صندوق می‌گذاشت، صندوق آن را تکثیر می‌کرد – و نان، گوشت، سیب‌زمینی یا هر چیز دیگری را که آقای ژل دلش می‌خواست، فوراً بعد از لمس دکمه حاضر  و مهیا می‌شد.  
اگر یک‌بار صندوق چیزی را تکثیر می‌کرد،  حالا هر چه که می‌خواست باشد، دیگر نیازی به اصل آن نبود. صندوق در حافظه‌ی الکترونیکی‌اش یک نسخه را ذخیره می‌کرد، که هر چیزی را، مثلاً نان، توصیف می‌کرد، و آقای ژل فقط کافی بود هروقت به نان نیاز دارد کُد آن را شماره‌گیری کند. سوخت صندوق چیزی جز گل و لای و برگ و شاخه‌های پوسیده‌ی چوب نبود، هر چیزی که از ذرات اتم ساخته شده باشد -که بیشترشان می‌توانست تبدیل به نان یا گوشت یا هرچیز دیگری که آقای ژل نیاز داشت بشود، و از باقی آن به عنوان منبع انرژی استفاده می‌شد.
بنابراین صندوق آقای ژل را به کلی بی‌نیاز کرده بود، و حتی چیزی بیشتر از این‌ها؛ صندوق یک خاصیت منحصر به فرد دیگر هم داشت. از آن می‌شد به عنوان وسیله‌ی فرستنده و گیرنده‌ی ماده هم استفاد کرد. در واقع آن یک کاتالوگ سیرِز روبوک1  متعلق به مردمانِ آقای ژل بود، مجهز به خدماتِ تحویل سرخود. 
اگر آقای ژل به چیزی نیاز داشت، حالا هرچه که می‌خواست باشد، و اگر آن چیز در هر یک از سیاره‌ها‌یی که مردمان آقای ژل بر آن حکومت می‌کردند موجود می‌بود، او می‌توانست شماره‌ی آن را وارد کند، و فوراً در عرض چند ثانیه در صندوق حاضر و آماده می‌شد.
سازندگان این صندوق به خاطر سرعت بالای تحویل، که به راحتی می‌توانستند با آن هر محتوایی را با سرعت نور جابه‌جا کنند، به خود می‌بالیدند. آقای ژل این خصلت را می‌ستود، اما نمی‌تواست هیچ استفاده‌ای از آن بکند. اگر یک‌بار او شماره‌ای را وارد می‌کرد، درخواستش ثبت می‌شد. و بی‌شک باعث می‌شد صندوق‌اش در زمین ردیابی شود. آقای ژل نمی‌توانست بگذارد چنین اتفاقی بیفتد.
نه، او باید با هر آنچه در زمین موجود بود کنار می‌آمد. و باید بدون استفاده از کاتالوگ از پسش برمی‌آمد و سر می‌کرد. 
او واقعاً هرگز به کاتالوگ نیازی پیدا نکرد، دست‌کم نه تا پایان سال اول، که شاید بهترین سالِ زندگی‌اش هم بود. او در آزادی کامل زندگی می‌کرد، خوشبختی و شادی بی‌پایان، در کنار رودخانه، و دوستان ویژه‌ای هم پیدا کرده بود: یکی‌شان چارلی، پنج ساله، یکی لیندا، چهار ساله، یکی دیگر سَم، شش ساله. او اوقات خوشی را با این دوستان می‌گذراند، و پدر مادرهایشان هم با خوشحالی پیرمرد را به چشمِ یک پرستار بچه‌ی2  رایگان، پذیرفته بودند و داشت به خوبی دومین سال اقامتش در زمین را سپری می‌کرد که اولین وسوسه پیدا شد.
حشرات.
آقای ژل، هر چه قدر تلاش می‌کرد، نمی‌دانست چطور باید با حشرات کنار بیاید. زندگیِ تهویه‌‌شده، ضدعفونی شده، تمیز و مرتب، و بی‌بویش در زادگاهش اسباب آزار و اذیت‌اش بود، بله، اما او هرگز در زندگیش یاد نگرفته بود که چطور باید با انواع حشرات سر کند، و حالا هم برای یاد گرفتن دیگر خیلی پیر بود. اما او مکان اشتباهی را انتخاب کرده بود. ایالت فلوریدا بهشتِ آقای ژل بود، اما بهشتِ حشرات هم بود.
شاید در هیچ جای دیگری روی کرّه‌ی زمین این حجم از تنوع حشرات، ریز و درشت، بالدار و نیشدار در مقایسه با فلوریدا، وجود نداشته باشد، و مقداری طبیعی از آن‌ها راه خود را به سمت زندگی آرام آقای ژل باز کرده بودند. او حتی قادر نبود خانه‌ی خودش را هم پاک سازی کند -چه برسد به گله‌های بی‌پایان پشه‌هایی که کناررودخانه را تسخیر کرده بودند-این حشرات اوقات بد و ناخوشایندی را برای او ساخته بودند. اما وسوسه آن بود که فقط او، از بین همه‌ی مردم روی زمین، می‌توانست کاری کند که همه‌شان را به دلخواه خود نابود کند.
یکی از پرفروش‌ترین تجهیزات صادراتی در سرزمین آقای ژل، یک وسیله‌ی الکترونیکی، کوچک، پرنده، و کاوشگر بود که به طور ویژه‌ برای از بین بردن حشراتِ سیاراتی ساخته شده بود که با آن‌ها در تجارت بودند. آقای ژل خودش یک پا تکنیسین بود، و شاید حتی مجبور نبود که از طریق کاتالوگ یک نابودگر سفارش بدهد، اما مشکلات دیگری هم وجود داشت.
مردمان آقای ژل صرفاً از روی بوالهوسی سیاستِ عدم‌مداخله‌ را وضع نکرده بودند. نابودگر حشرات آقای ژل تمام حشرات را می‌کشت، اما بی‌شک تعادلی بیولوژیکی‌ای که زندگی حیوانات سرزمین  برآن استوار بود را هم نابود می‌کرد. پرندگانی که از حشرات تغذیه می‌کردند هم می‌مردند، حیواناتی که از آن پرندگان تغذیه می‌کردند، و بدین ترتیب، همه چیز در مسیری می‌افتاد که فقط می‌توانست فاجعه‌بار باشد. حتی یکی از این نابودگرهای کوچک می‌توانست لطمه‌ی فوق‌العاده زیادی را به جمعیت حشرات منطقه وارد آورد؛ و همین که به داخل جنگل فرستاده می‌شد، دیگر نمی‌شد آن را برگرداند یا خاموشش کرد و تا سال‌ها به کار ادامه می‌داد.
نه، آقای ژل تصمیمی شجاعانه گرفت که قلمبگی‌های کوچک خارشناک روی دست‌هایش را تا آخر عمرش تاب بیاورد.
اما این تازه اولین وسوسه‌ی او بود. به زودی وسوسه‌های دیگری هم از راه می‌رسید، وسوسه‌هایی به مراتب بزرگ‌‌تر و جدی‌تر. آقای ژل قبل از آن هرگز این مشکل را در نظر نگرفته بود، اما بالاخره کم کم داشت می‌فهمید که مردمان او بیش از آن چیزی که او فکرش را می‌کرد درست می‌گفتند و حق داشتند. او در شرایط ناخوشایند مردی قرار داشت که توانایی انجام هر کاری را دارد، اما جرأت انجامش را نه. مردِ معجره‌گری که باید معجزاتش را مخفی می‌کرد. 
دومین وسوسه باران بود. در اواسط سال دوم اقامت آقای ژل خشکسالی آغاز شد، خشکسالی‌ای که تمام فلوریدا را در بر گرفت. روز از پس روز، او با درماندگی می‌نشست، در حالی که سطح آب رودخانه‌ی دوست‌داشتنی‌اش پایین می‌رفت و ماهی‌ها نفس نفس زنان  می‌مُردند، در حالی که در گودال‌های بالای رودخانه گیر افتاده بودند. چند ماهی که بر همین منوال گذشت دومین وسوسه‌ی بزرگ آقای ژل را به وجود آورد. دریاچه‌ها و چشمه‌های آب در سرتاسر کشور خشک شده بودند، مزارع و باغ‌های پرتقال خشک شده بودند، آتش‌سوزی‌‌های بزرگی در جنگل به راه می‌افتاد، هزاران پرنده و جانور تلف شدند.
در تمام آن مدت، آقای ژل مطمئناً به راحتی می‌توانست کاری کند که باران ببارد. فقط یک موضوع ساده‌ی دیگر بود، این‌بار او می‌بایست از طریق صندوق پست درخواست ماده‌ اولیه‌ی مورد نیاز را می‌کرد. او نمی‌توانست چنین کاری بکند. اگر این کار را می‌کرد، می‌آمدند سراغش، و او خود را با این استدلال آرام می‌کرد که حق ندارد باران بباراند. ضمن اینکه این اقدام چندان هم قابل کنترل نبود. همین که باران شروع می‌شد، ممکن بود برای روزها یکریز ببارد و ببارد، رودخانه‌ها را لبریز کند، بله، و جاهای دیگر را از آب محروم سازد، و بعد از آن وقتی فصل بارانی معمول از راه می‌رسید چه اتفاقی می‌افتاد؟ 
آقای ژل از فکر کردن به این‌که نیّت خیرِ او می‌تواند موجب به راه افتادن سیلاب‌های بزرگ و مهیب شود به خود لرزید، و در برابر وسوسه‌ی دوم نیز مقاومت کرد. این یکی هم نسبتاً راحت بود. اما وسوسه‌ی سوم چیزی به مراتب سخت‌تر از آب درآمد. 
چارلی کوچولو، پنج‌ساله، یک سگ داشت، سگی جدی، هوشیار و پر جنب و جوش به اسمِ اسکار.  یک روز صبح  در اواخر سال دوم اقامت آقای ژل کامیونی اسکار را زیر گرفت. و چارلی او را از روی زمین بلند و بغل کرد، سگ از شدت شکستگی و خونریزی مُرده بود، و او اشک‌ریزان اما وفادارانه آن را پیش آقای ژل برد، کسی که می‌توانست هر چیزی را درست کند.
آقای ژل قطعاً می‌توانست اسکار را درست کند. برای پیشگیری از چنین حادثه‌ای، او قبلاً یک «نسخه» از اسکار را چند ماه پیش از روی او تهیه کرده بود. صندوق پستی اسکار را اِسکن کرده و دقیقاً فهمیده بود که او چطور ساخته شده‌، و همان طور که گفته شد، می‌توانست هر چیزی را تکثیر کند، پس آقای ژل تنها می‌بایست عددِ اسکار را شماره گیری کند تا اسکار تازه‌ای بسازد. یک اسکار زنده، جدی و هوشیار، و درست اتم به اتم مشابه اسکاری که مُرده بود.  
اما پدر و مادر چارلی کوچولو توان تسلی پسر را نداشتند، پس به همراه او به خانه‌ی آقای ژل آمدند. و آقای ژل باید با صورتی سرخ و بسیار ناراحت آنجا می‌ایستاد، و در مقابل چارلی انکار می‌کرد که می‌تواند کاری انجام بدهد، و می‌دید که در چشم چارلی چطور به یک خیانتکار خبیث تبدیل می‌شود. وقتی چارلی با گریه گذاشت و رفت، آقای ژل بدترین وسوسه را تجربه کرد.
او در آن لحظه این‌طور فکر می‌کرد، اما روحش هم خبر نداشت که ماجرای سگ بدترینش نبود. بدترین تازه در راه بود.
از آن موقع به بعد او در برابر وسوسه‌های زیادی مقاومت کرد، و حالا برای اولین بار شک کم‌کم داشت در زندگیش رخنه می‌کرد، زندگی‌ای که در غیر این صورت می‌توانست باشکوه باشد. او با خودش قسم خورده بود که هرگز قید این زندگی را نزند. اینجا در کنار رودخانه، جایی که اینطور خشک و پر از حشره شده بود، هنوز هم فوق‌العاده‌ترین زندگی‌ای را داشت که تا به حال تجربه کرده بود، به مراتب بهتر و قابل ترجیح‌تر از جمعیت کسل‌کننده‌ای که در سرزمین خودش با آن مواجه می‌شد. او مردِ پیری بود، که با ناخوشنودی متوجه گذر زمان می‌شد. با خودش فکر می‌کرد که اگر اجازه داشته باشد همینجا بماند و به خاک سپرده شود خوشبخت‌ترین آدم خواهد بود.
اما وسوسه‌ها یکی یکی از راه رسیدند.
اولین وسوسه سرخ-خیزآب3  بود، بیماری ماهی‌‌کُشی که اغلب سواحل فلوریدا را درو می‌کرد، و صدها میلیون‌ ماهی را می‌کشت. او می‌توانست آن‌ را برطرف کند، اما باید می‌فرستاد پی مواد شیمیایی.
وسوسه‌ی بعدی هجوم مگسِ میوه4  مدیترانه‌ای بود، حشره‌ای که اکثر محصول مرکبات فلوریدا را تهدید ‌می‌کرد و خیلی زود محصولاتِ پدر لیندا کوچولو را هم، که یک باغدار بود، از بین برد. آقای ژل می‌دانست نابودگری وجود دارد که با آن میتوان فقط یک نوع خاص از حشرات را نابود کرد، اما باز هم، او باید آن را از روی کاتالوگ سفارش می‌داد. به این ترتیب او ایستاد و اجازه داد تا تمام سرمایه‌ی زندگی پدر لیندا کوچولو از بین برود.
مدتی پس از آن، او توسط زوج جوان و غمگینی، به نام آقای و خانم ریج ، دچار وسوسه شد، کسانی که یک روز وقتی داشتند به دنبال پسرشان می‌گشتند با آن‌ها رو به رو شد، و خودش را در میانه‌ی جر و بحثی وحشتناک یافت. عقیده‌ی غیرقابل قبول آقای ریج این بود که دنیا به قدری هولناک است که اصلاً نباید بچه‌دار شد. آقای ژل داشت از دهانش در می‌رفت که بگوید خود او شخصاً چهل و هفت دنیای دیگر را هم دیده، و هیچ یک حتی به گرد پای این دنیا نمی‌رسند.
در آخرین لحظه، او جلوی خودش را گرفت، اما برایش تعجب‌آور بود که چقدر نزدیک بود به حرف بیاید، حتی در مورد موضوعات نسبتاً کوچکی مثل این موضوع، و او نتیجه گرفته بود که دارد کم کم تحت فشار فرسوده می‌شود، تا این‌که روز آخرین وسوسه‌ها از راه رسید. 
لیندای چهار ساله، داشت با مریضی دست و پنجه نرم می‌کرد. آقای ژل شوکه شده بود از این‌که می‌دید همه روی زمین بر این باور بودند که بیماری او علاج‌ناپذیر است. 
او در آن وقت چاره‌ی دیگری نداشت. از زمانی که راجع به بیماری شنیده بود این را می‌دانست، و متعجب بود که چرا هیچ‌وقت تا آن موقع انتظار چنین چیزی را نداشته است. حتی با این‌که عاشق زمین بود، و حتی با این‌که می‌دانست لیندا کوچولو به هر حال طبق روال طبیعی می‌میرد، کار دیگری از دستش برنمی‌آمد. اما دانستن تمام این‌ها هم هیچ فایده‌ای نداشت؛ بالاخره به این نتیجه رسید که اگر کسی بتواند به همسایه‌اش کمک کند و این کار را نکند، کارش به جایی می‌رسد که دیگر نمی‌توان اسمش را آدم گذاشت.او به کنار رودخانه رفت و تمام بعد از ظهر را به این مسئله فکر ‌کرد، اما فقط داشت تصمیم گیری را عقب می‌انداخت. می‌دانست که با آگاهی از این گور کوچکی که تا ابد مسئول آن بود دیگر نمی‌توانست در آنجا یا هر جای دیگری به زندگی ادامه بدهد. او می‌دانست که لیندا بابت آن چند لحظه تأخیر از او دلخور نمی‌شود، فقط یک بعدازظهر بیشتر فرصت می‌خواست. در حالی که غروب آفتاب را تماشا می‌کرد منتظر ماند، و بعد دوباره به خانه برگشت و به کاتالوگ نگاهی انداخت. عدد سِرم را پیدا کرد و آن را شماره‌گیری نمود.
سرم در کمتر از یک دقیقه ظاهر شد. او آن را از صندوق پستی بیرون آورد و به آن خیره شد، از فکر این‌که حالا دیگر می‌تواند زندگی را به لیندا باز گرداند همه‌ی یأس و ناراحتی‌ها خیلی زود از ذهنش زدوده شد. این یک سرُم جهانی بود؛ می‌توانست از او در مقابل همه‌ی امراض دیگر تا آخر عمرش محافظت کند. به زودی می‌آمدند به دنبالش، ولی او می‌دانست تا آن‌ها به اینجا برسند مدتی طول می‌کشد، چیزی شاید حدود یک روز کامل. به خودش زحمت فرار کردن نداد. او پیرتر از آن بود که بخواهد فرار کند و مخفی بشود.
مدتی نشست و با خودش فکر کرد تا ببیند چطور می‌تواند سرُم را به دست لیندا برساند، اما کار چندان سختی نبود. حالا دیگر پدر مادرش هر چیزی را که می‌خواست به او می‌دادند، پس آقای ژل تعدادی آب‌نبات درست کرد، سرُم را با دقت و ریزبینی تمام در تکه‌ها‌ی بزرگ شکلات تزریق کرد، و بعد ناگهان فکرِ بکری به ذهنش رسید. او تکه‌‌های شکلات را داخل جعبه گذاشت و آب‌نبات‌ها را تکثیر کرد و حالا یک عالمه بسته شکلات و آب‌نبات داشت.
وقتی کارش تمام شد، به خانه‌های تمام مردمان خوبی که می‌شناخت سر زد، و برای آن‌ها و بچه‌هایشان  آب‌نبات‌ هدیه گذاشت. او می‌دانست که به هیچ وجه نباید این کار را می‌کرد، اما با خودش فکر کرد آنقدرها هم نمی‌تواند کار خطرناکی باشد، می‌تواند؟ فقط همان چند زندگی عوض میشد، از تمام عالم؟
 اما ایده‌ و فکرهای‌های بعدی در سرش شروع به چرخیدن کرده بودند، و در اواخر آن شب، او شروع کرد به خنده‌های نخودی سردادن از سر لذت…
او یک نابودگر کوچک حشرات ویژه از صندوق سفارش داد، که فقط یک نوع حشره را بکشد، مگس میوه‌، و با خوشحالی آن را به پایین جاده‌ای که به سمت مزرعه‌ی لیندا می‌رفت فرستاد. بعد از آن، او اسکار را تکثیر کرد و سگ را زوزه‌کشان با یادداشتی که به قلاده‌اش بسته شده بود به سمت خانه راهی کرد. کارش که با آن‌ها تمام شد، مجموعه‌ای از مواد شیمیایی سفارش داد، چندین تُن، بعد یک وسیله‌ی حمل سفارش داد تا آن‌ها را ببرد و درون رودخانه خالی کند، در همان جایی که به درون دریا ریخته می‌شد و بدین ترتیب به سرخ خیزآب پایان می‌داد.
وقتی که این کار تمام شد، او دیگر حسابی خسته و کوفته بود؛ تمام شب را بیدار مانده بود. نمی‌دانست در مورد آقای ریج جوان چه کار باید بکند، کسی که هیچ علاقه‌ای به بچه‌دار شدن نداشت. با خودش فکر کرد اگر شخصی اینقدر احمق است پس دیگر نمی‌شود هیچ کمکی به او کرد. اما یک کار دیگر باقی مانده بود که می‌توانست انجام بدهد. این‌که به آرامی دعا کند وقتی این ماجرا را شروع کرد، از دست در نرود، و کاری کرد که باران بیاید.
بدین ترتیب، او خودش را از آخرین طلوع آفتاب محروم کرد، آن روز صبح وقتی به کنار رودخانه رفت چیزی جز آسمان خاکستری، مه‌آلود، و نسیمی وزان باقی نمانده بود. ولی او واقعاً دیگر برایش مهم نبود. هوای تازه و نم باران تنها وداعی بود که می‌خواست داشته باشد. روی چمن‌های خیس نشسته و در آخرین فکرش فرو رفته بود -محض رضای خدا چرا آدم‌های بیشتری در اینجا متوجه نمی‌شوند که این جهان چه جهان زیبایی‌ست؟-  در آن لحظه بود که صدایی را از پشت سرش شنید.
صدایی بَم و بسیار جدی.
گفت: «شهروند ژل،»
پیرمرد آه کشید.
 و گفت «آمدم، آمدم.»


منبع:
Michael Shaara, Citizen Jell, Galaxy Magazine, August 1959.

------------------------------------

  The Sears Roebuck Catalogue.1
  Baby-sitter.2
  3. Red Tide  سرخ خیزاب (سرخ شدن آب دریا در اثر انبوه شدن خزه ها یا شوجه های سرخ رنگ) موجب مردن ماهی‌ها و سایر آبزیان می‌شود.
  4. Fruit Fly
 


 

مطالب مشابه