خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

مصاحبه‌ی دموکراسی ناو با عابد سلامه و ناتان ترال

مصاحبه با نویسنده‌ی کتاب «یک روز از زندگی عابد سلامه»
۳۰ تیر ۱۴۰۴
نویسنده:
ناتان ترال
مترجم:
ناهید صفایی
share
share
close
مصاحبه‌ی دموکراسی ناو با عابد سلامه و ناتان ترال
کتاب «یک روز از زندگی عابد سلامه» گزارشی دقیق از زندگی مردم فلسطین در کرانه‌ی باختری تحت اشغال اسرائیل ارائه می‌دهد. داستان دردناک پدری فلسطینی را روایت می‌کند که پسر پنج‌ساله‌اش در تصادف اتوبوس مدرسه جان خود را از دست می‌دهد.

ناتان ترال در سال 2024 برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر در بخش آثار غیرداستانی برای کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه شد. نشریاتی چون نیویورکر، اکونومیست، تایم، نیو ریپابلیک، و فایننشال تایمز این کتاب را یکی از بهترین کتاب‌های سال معرفی کرده‌اند. ترال نویسنده‌ای است که مقالات او درباره‌ی اسرائیل و فلسطین در نشریات معتبر منتشر شده است. برنامه‌ی خبری دموکراسی ناو [1] برنامه‌ی جهانی مستقلی است که در بستر رادیو، تلویزیون و اینترنت پخش می‌شود. این برنامه از سال 1996 آغاز شده است و دفتر مرکزی آن در شهر نیویورک امریکا قرار دارد. مجریان این برنامه روزنامه‌نگاران تحقیقی امی گودمن، خوان گونزالس و نرمین شایک، هستند. این برنامه به طور عمده شامل گزارش‌های تحقیقی، جنبش‌های اجتماعی و تحلیل‌های سیاسی مترقی است.

امی گودمن با ناتان ترال، نویسنده‌ی کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه، و عابد سلامه پدر میلاد سلامه، پسربچه‌ای که در سانحه‌ی اتوبوس جان خود را از دست داد، مصاحبه کرده است. این مصاحبه در تاریخ پنجم اکتبر 2023 پخش شده است. بخش اول این مصاحبه را می‌خوانید:

امی گودمن: عابد سلامه در عناتا زندگی می‌کند که از سه طرف با دیواری به ارتفاع هشت متر محصور شده؛ دیواری که به «دیوار آپارتاید» معروف است. در فوریه‌ی 2012 فاجعه‌ای زندگی عابد را زیرورو کرد. پسر پنج‌ساله‌اش، میلاد، وقتی از طرف مدرسه به اردوی تفریحی می‌رفت، دچار سانحه شد. جست‌وجوی عابد در روز سانحه برای خبر گرفتن از پسرش با مانع روبه‌رو شد، چرا که عابد در آن سوی دیوار آپارتاید زندگی می‌کرد. او گذرنامه‌ی عبور از دیوار و رفتن به بیت‌المقدس را نداشت.

ناتان ترال، که او هم ساکن بیت‌المقدس است، در مقاله‌ای برای نیویورکر شرح این ماجرا را نوشت... خوان گونزالس و من با عابد و ناتان ترال مصاحبه کردیم...

ناتان ترال: می‌دونید؟ این اتفاق وحشتناک‌ترین کابوس و بدترین تراژدی تحت هر شرایطی است. اما این سانحه از آن روی بدترینِ بدترین‌هاست که در جاده‌ای اتفاق افتاده که تحت کنترل اسرائیل است و گشت‌های آن را پلیس اسرائیل تشکیل می‌دهند. در آن سوی دیوار حائل، دیوار بتونی هشت‌متری، ده‌هاهزار فلسطینی اهل بیت‌المقدس زندگی می‌کنند، کسانی که در بیت‌المقدس به دنیا آمده‌اند، بزرگ شده‌اند، ساکن همان شهرند، اما به خاطر هویت قومی خود از شهر جدا نگه داشته شده‌اند. این مردم در همان شهری زندگی می‌کنند که من در آن به سر می‌برم، ولی در جهانی کاملاً متفاوت. تمام پدران و مادران بچه‌هایی که در اتوبوس بودند در گتویی دیوارکشی‌شده زندگی می‌کردند. این محله از سه طرف با دیوار حائل محصور است و طرف چهارم با دیواری متفاوت که در میانه‌ی یک جاده‌ی اختصاصی کشیده شده است، معروف به «جاده‌ی آپارتاید». داخل این گتوی دیوارکشی‌شده، که درست زیر محوطه‌های شیک و آراسته‌ی یکی از معتبرترین دانشگاه‌های اسرائیل قرار دارد، می‌توان از دانشگاه به طرف پایین نگاه کرد و این گتو را دید، زباله‌ها را در خیابان‌ها می‌سوزانند چون خدمات شهرداری در آن جا وجود ندارد، پیاده‌رو ندارد و جاده‌هایش فرسوده و ویران شده‌اند. وقتی وارد این منطقه می‌شوم تا با عابد و سایر خانواده‌ها ملاقات کنم، مجبورم ماشین را کنار بزنم تا یک اتوبوس بتواند در مسیر اصلی، که ده‌هاهزار نفر از آن استفاده می‌کنند، عبور کند. شیشه‌ی ماشین را پایین می‌کشم، آینه‌بغل را می‌خوابانم تا اتوبوس‌ بتواند از کنارم عبور کند. و این واقعیت هرروزه‌ی این آدم‌هاست. آن‌ها در حقیقت از شهری که به آن مالیات می‌پردازند هیچ خدمتی دریافت نمی‌کنند.

و آن‌ها مجبورند ثابت کنند که اقامت‌شان در بخش جداشده را حفظ کرده‌اند، وگرنه دولت اسرائیل کارت شناسایی آبی‌رنگ‌شان را از آن‌ها پس می‌گیرد؛ کارت شناسایی‌ای که به کمک آن می‌توانند به داخل بیت‌المقدس بروند یا از آن خارج شوند. و آن‌ها از این وحشت دارند که کارت شناسایی آبی‌رنگ‌شان را ازشان بگیرند. بعضی از پدرها و مادرهای این منطقه کارت‌های شناسایی سبز دارند، بعضی آبی. درحالی‌که همگی‌شان اهل یک خانواده‌اند.

پیامد چنین چیزی در آن روز بسیار متفاوت بود. مجوزهایی با رنگ‌های مختلف در آن روز کارکردهای مختلفی داشتند. عابد از آن دسته پدرانی بود که وقتی به آن‌ها گفته شد پسرشان در کدام بیمارستان است، نمی‌توانستند به آن بیمارستان، که در بیت‌المقدس شرقی است، بروند و او را پیدا کنند. والدین دیگر توانستند. کاری از دست آن‌ها برنمی‌آمد، چرا که اورژانس خیلی دیر رسید. تا رسیدن اولین ماشین اورژانس اسرائیل، همه‌ی بچه‌ها را مردم عادی از اتوبوس بیرون آورده بودند. این آدم‌ها با ماشین شخصی‌شان کودکان را به جاهای مختلف رسانده بودند و این بستگی داشت به رنگ کارت شناسایی‌شان که مخصوص عبور از پست بازرسی مشخصی بود. هرج‌ومرج عجیبی بود. پدرها و مادرها نمی‌دانستند بچه‌های‌شان کجا هستند. بنابراین، این حادثه‌ی وحشتناک به من امکان داد در قالب روایت ماجرای آن، سیستم کاملاً پیچیده‌ی تفکیک و سرکوب را توصیف کنم.

امی گودمن: عابد اصلا دلم نمی‌خواهد تو را به آن روز ببرم، اما مهم این است که مردم از این روایت باخبر بشوند. پسر کوچولویت، میلاد، را به ما معرفی کن و بگو آن روز چه اتفاقی افتاد.

عابد سلامه: سلام به همه.

پسرم میلاد فقط پنج سال داشت. او پسر شیرینی بود، پسر شیرینی بود، پسر بامزه‌ای بود، زندگی خوبی داشت.

بعد، شب قبل از تصادف، به‌ من گفت «بابا می‌خوام شکلات و کاکائو برای سفرم بخرم.» این اولین سفرش با مدرسه بود. خوب، بردمش سوپرمارکت و چیزهایی را که می‌خواست برایش خریدم: کاکائو، کیندر کیدز و آب میوه. بعد برگشتیم خانه. خیلی هیجان‌زده بود از این‌که با دوستانش به اردو می‌رود. به همین دلیل شب زود خوابیدیم.

فردایش می‌خواستم برای کاری با پسرعمویم به اریحا بروم. صبح زود هوا خیلی توفانی بود. خوب. من بلند شدم. میلاد را ندیدم؛ مادرش آماده‌ و سوار اتوبوسش کرد. بعد از یک ساعت پسرعمویم آمد و با ماشین او به اریحا رفتیم. بعد خواهرزاده‌ام به من زنگ زد. از من پرسید میلاد هم با اتوبوس مدرسه به اردو رفته؟ گفتم «بله؛ او هم رفته.» خواهرزاده‌ام گفت «دایی، در جاده‌ی جبع تصادف شده. اتوبوس تصادف کرده.» بعد ما راه‌مان را از مسیر اریحا تغییر دادیم و در آن هوای توفانی به جاده‌ی جبع رفتیم.

قبل از رسیدن به محل تصادف، یک پست بازرسی اسرائیلی هست. آن‌ها از قبل خیابان را بسته بودند. اجازه نمی‌دادند با ماشین از آن‌جا رد شویم. به همین دلیل از ماشین پریدم بیرون و شروع کردم به دویدن به سمت محل تصادف. سر راه ــ باران می‌بارید و هوا توفانی بود ــ یک جیپ ارتشی از کنارم رد شد. من شروع کردم. . . می‌خواستم متوقفش کنم و بخواهم مرا هم با خودشان ببرند. مرا نبردند، بنابراین خودم شروع به دویدن به طرف محل تصادف کردم، سربالایی را می‌دویدم.

خوب، وقتی به آن‌جا رسیدم، هیچ چیز نبود. تنها چیزی که دیدم اتوبوس داغان‌شده در یک طرف خیابان بود و یک تریلی بزرگ در طرف دیگر. از مردم می‌پرسیدم چه اتفاقی برای بچه‌ها افتاده. «بچه‌ها کجان؟» از همه می‌پرسیدم. یک عالم آدم جمع شده بود. فقط یک ماشین آتش‌نشانی بود. هیچ آمبولانسی در آن موقع ندیدم. فقط پلیس غیرنظامی تشکیلات خودگردان فلسطین آن‌جا بود. خوب، مهم‌ترین چیز آن موقع... می‌خواستم بدانم چه اتفاقی برای بچه‌ها افتاده، آن‌ها کجایند. بعد شروع کردم از این و آن پرسیدن این‌که «بچه‌ها کجان؟ بچه‌ها کجان؟» بعد یک نفر به من گفت که «برده‌ند‌شون. به...» بعضی‌های‌شان را برده بودند به بیمارستان سوانح عین کرم در بیت‌المقدس شرقی. عده‌ای گفتند برده‌اندشان به بخش نظامی، بخش نظامی اسرائیل که همین طرف‌هاست. عده‌‌ای هم گفتند شاید برده‌ باشندشان به بیمارستانی در رام الله. خوب، رسیدم دو نفر را دیدم، فکر کنم اهل جنین بودند. ازشان خواستم من را به بیمارستان رام الله برسانند. غریبه بودند. نمی شناختم‌شان. آن‌ها مجاز بودند من را ببرند. بعد آن‌ها من را به بیمارستان رساندند.

 

به آن‌جا که رسیدم، خیلی شلوغ بود. افراد خیلی‌خیلی زیادی آن‌جا بودند؛ والدین قربانیان و پلیس و آمبولانس‌ها، رسانه‌ها. خیلی‌خیلی جمعیت بود. من شروع کردم به جست‌وجو در ساختمان بیمارستان. خوب، به دکتری که در قسمت پذیرش بود گفتم «دارم دنبال پسرم، میلاد، می‌گردم. اون توی تصادف بوده.»

 لیست را نگاه کرد، اسمش را پیدا نکرد. به من گفت «اسمش توی لیست... توی لیست اتوبوس نیست.» بعد اتاق‌های بیمارستان را یکی‌یکی گشتم. ندیدم؛ پیدایش نکردم. پدر و مادرهای دیگری را دیدم که توی محله‌ی ما زندگی می‌کنند و من می‌شناسم‌شان و آن‌ها پیدا کرده بودند... همان موقع هم بچه‌های‌شان را پیدا کرده بودند. بچه‌ها آسیب دیده بودند. ازشان پرسیدم آیا پسر من را دیده‌اند یا این‌که پسرشان چیزی راجع به میلاد می‌داند؟ همه مشغول کار و گرفتاری خودشان بودند. خوب، همه گفتند «نه، ما پیداش نکردیم.»

این‌جا بود که شروع کردم به پرس‌وجو درباره‌ی این‌که در کجا باید دنبالش بگردم. دوباره در همان بیمارستان گشتم. پیدایش نکردم. بعد یکی گفت «شاید بردندش به بیمارستان هداسای عین کرم در بیت‌المقدس شرقی.» من مجوز عبور از پست بازرسی به بیت‌المقدس را نداشتم. آن‌ها به ما اجازه‌ی عبور نمی‌دادند، چون من کارت شناسایی سبز رنگ دارم؛ کارت شناسایی فلسطینی. برای همین به پسرعمویم، که کارت شناسایی آبی دارد، زنگ زدم و از او خواستم در بیمارستان هداسای عین کرم دنبال میلاد بگردد. بعد از یک یا دو ساعت به من زنگ زد. گفت «همه‌ی بیمارستان را گشتم. میلاد این‌جا نیست.» پس از شش هفت ساعت همه‌ی خانواده‌ها پسرهای‌شان را، مجروح یا سالم، پیدا کرده بودند به جز من و شش خانواده‌ی دیگر.

دکتری از آن‌جا به طرف من آمد و گفت «هنوز پسرت را پیدا نکرده‌ای؟ باید خونت را بگیریم تا تست دی‌ان‌ای انجام بدهیم.» از او پرسیدم «چرا؟» گفت «جسد سوخته‌ی شش بچه و معلم را داریم . بعد گفت به همسرم و پسرم، آدم، زنگ بزنم تا برای آزمایش خون، برای تست دی‌ان‌ای، به بیمارستان بیایند. به‌شان زنگ زدم. بیش از یک ساعت طول کشید تا برسند به بیمارستان. بعد، از ما خون گرفتند. همسرم شوکه شده بود. من گریه می‌کردم و هم‌زمان به صورت زنم و آدم، پسرم، نگاه می‌کردم. شوکه بودند. او تا الآن هم هنوز گریه نکرده. فکر می‌کنم هنوز در حالت شوک به سر می‌برد.

امی گودمن: این عابد سلامه بود که داشت مرگ پسر پنج‌ساله‌اش، میلاد، را در سانحه‌ی تصادف و آتش گرفتن اتوبوس در راه رفتن به اردوی مدرسه در بیت‌المقدس در سال 2012 شرح می‌داد.

امی گودمن: ناتان ترال، شما درباره‌ی جاده‌ی خطرناکی که میلاد در آن کشته شد نوشته‌اید «همه می‌دانستند که به محض این‌که کودکی سنگ پرتاب کند، نیروهای اسرائیلی با چه سرعتی به جاده‌ی کرانه‌ی باختری سرازیر می‌شوند. بااین‌حال، سربازان پست بازرسی، نیروهای نظامی مقرراما و خودروهای آتش‌نشانی در شهرک‌های نزدیک هیچ کاری نکرده بودند و گذاشته بودند اتوبوس بیش از نیم‌ساعت در آتش بسوزد.»

اگر بتوانید در این زمینه حرف بزنید، این معماری جدایی، آپارتاید، که منجر به آغاز این ماجرا شد، می‌توانیم بگوییم آنچه در داستان عابد می‌شنویم فقط داستان غم‌انگیز سانحه‌ی اتوبوس نیست، بلکه اتفاقی است که به میزان زیادی قابل‌پیش‌بینی بوده؟

ناتان ترال: بله، می‌دانید؟ سلسله‌رویدادهایی که در آن روز اتفاق افتاد کاملاً قابل پیش‌بینی بود، به دلیل سیستم جداسازی و نادیده‌انگاری‌ای که در این منطقه وجود دارد. کسانی بودند که درباره‌ی این موضوع هشدار داده بودند. قبلاً هم حوادثی در آن سوی این دیوار رخ داده بود و خدمات امدادی اسرائیل با تأخیر خیلی زیادی به منطقه رسیده بودند یا از آمدن‌شان جلوگیری شده بود.

و خوب، می‌دانید؟ آنچه این کتاب نشان می‌دهد متنی نیست که شما اشاره کردید، کلمات مردی است که آن روز صبح، پس از این‌که تقریباً دست‌تنها تعداد زیادی از بچه‌ها را نجات داده بود، بر سر سربازان اسرائیلی فریاد می‌زد. او چندین مرتبه وارد اتوبوس شعله‌ور شد و بچه‌ها را از آن اتوبوس بیرون کشید و تعداد زیادی را نجات داد. و در پایان این کار دچار شوک شد. سر همه فریاد می‌کشید، ولی سر اسرائیلی‌ها بیش‌تر، اما سر امدادگران فلسطینی حاضر در صحنه هم فریاد می‌زد. او آن کلمات را به یک نفر اسرائیلی گفت، به یک سرباز اسرائیلی، و به خاطر آن حرف‌ها بی‌درنگ کتک خورد و پس از آن، چند روز در بیمارستان بستری شد.

اما مسئله این نیست که اسرائیلی‌هایی که در پست بازرسی یا پایگاه نظامی‌ای که خیلی نزدیک به محل سانحه قرار داشت نیامدند یا خیلی‌خیلی دیر آمدند. مسئله این نیست که همه انتخاب آگاهانه انجام دادند که اتوبوس شعله‌ور بچه‌های کودکستانی‌ را تماشا کنند و هیچ اقدامی نکنند. مسئله این است که کل این سیستم به گونه‌ای طراحی شده که پاسخ‌دهی با تأخیر بسیار زیادی انجام شود، برای این‌که این مردم تا جای ممکن مورد بی‌توجهی قرار بگیرند و کسی به آن‌ها هیچ اهمیتی ندهد.

امی گودمن: افزون بر این، در کتاب‌تان درباره‌ی کوله‌پشتی‌های سوخته روی جاده پس از تصادف نوشته‌اید. اگر می‌توانید، کمی بیش‌تر درباره‌ی تأثیر این سیستم روی کودکان صحبت کنید. اجازه بدهید سؤال کنم: آیا واقعاً تصمیم شما بود که از این نمونه، این سانحه‌ی اتوبوس، وحشت مرگ کودکانی که در آتش‌سوزی پس از تصادف جان‌شان را از دست دادند، استفاده کنید تا به مردم نشان دهید که در فلسطین و اسرائیل چه می‌گذرد؟

ناتان ترال: بله، این انتخاب بسیار آگاهانه‌ای بود که این تصادف را انتخاب کردم که، گرچه وحشتناک است، ولی می‌دانید؟ تصادف وحشتناک اتومبیل یا اتوبوس چیزی است که در تمام دنیا رخ می‌دهد. می‌خواستم نشان دهم که چنین تصادفی در این مکان بخصوص و در این سیستم اتفاق می‌افتد. نکته این است که این سیستم خودش، سیاست‌هایی که اجرا می‌شوند و دیواری که این جوامع را احاطه کرده است، تمایل دارند جمعیت بیت‌المقدس را طوری مهندسی کنند که قسمت اعظم ساکنان را یهودی‌ها تشکیل دهند و فلسطینی‌ها در اقلیت باشند و همچنین بیش‌ترین مقدار زمین و کل مسیر این دیوار، به شکلی که مانند مارپیچ دور این جامعه‌ی محلی می‌پیچد و آن را احاطه می‌کند و این محله‌ی فقیرنشین را در تله‌ای حبس می‌کند، از آن یهودی‌ها باشد. همه‌ی این وضعیت را منطق نژادپرستانه دیکته می‌کند.

 

 

من نمی خواستم داستانی انتخاب کنم و روایت کنم که استثنایی باشد و ما به آن به چشم عمل خشونت‌آمیز ویژه‌ای نگاه کنیم و درباره‌ی عاملان آن و قربانیان آن و چرایی وقوع آن در آن روز خاص بخواهیم پرس‌وجو کنیم. من می‌خواستم سیستمی را نشان بدهم که هر روز مردم را له می‌کند؛ سیستمی که در آن روز، در بدترین روز زندگی این انسان‌ها، خود را به طرز بارزی نشان داد. اما آن‌ها از تمام این موانع و این درد، از این سیستم، رنج می‌برند، هر روز و همیشه.

خوان گونزالس‌: ناتان، شما در کتاب‌تان نه‌تنها به شرح بی‌توجهی و قصور کامل خدمات امدادی اسرائیل به قربانیان این سانحه پرداخته‌اید، درباره‌ی گزارشگر تلویزیونی چپ‌گرا، گزارشگر تلویزیونی اسرائیل، هم حرف زده‌اید. او یک هفته پس از این تصادف گزارشی داشت، نه درباره‌ی خود تصادف، بلکه درباره‌ی این‌که چه‌قدر شوکه شده بود از واکنش‌های ساکنان، ساکنان اسرائیلی که در اطراف محل حادثه زندگی می‌کنند.

ناتان ترال: درست است. چند هفته پس از تصادف، یک خبرنگار تلویزیون تصمیم گرفت درباره‌ی چیزی که او را به‌شدت شوکه کرده بود گزارشی تهیه کند. موضوع این بود که اسرائیلی‌های زیادی در روز سانحه، به‌ویژه جوان‌های اسرائیلی نوشته بودند از مرگ این کودکان بسیار خوشحال‌اند. آنچه این خبرنگار را حیرت زده کرد ــ اسمش آریک وَیس است ــ آنچه بیش از هرچیز شوکه‌اش کرد این بود که این افراد بدون پنهان کردن هویت‌شان این اظهارات را مطرح می‌کردند. آن‌ها با آسودگی خاطر پست‌های نژادپرستانه می‌نوشتند و مرگ کودکان بی‌گناه پنج‌ساله را جشن می‌گرفتند، بدون پنهان کردن نام‌های واقعی‌شان. بعضی از آن‌ها، فکر می‌کنم بیش‌ترشان، بچه بودند. و هدف این خبرنگار این بود که آیینه‌ای پیش روی جامعه‌ی خودش بگیرد و سؤال کند «چطور به نقطه‌ای رسیده‌ایم که جوانان احساس می‌کنند که این امر پذیرفتنی است و حتی از دستگیر شدن به خاطر دیدگاه‌های‌شان هراسی ندارند.»

و آن‌ها ادامه می‌دهند. او در آن روز افراد زیادی را پیدا می‌کند و آن‌ها همچنان با افتخار بر چیزهایی که آن روز نوشته بودند تأکید کردند. می‌دانید؟ اکنون ده سال از این حادثه می‌گذرد و شاهدیم که روندی که آن گزارشگر برجسته‌اش کرده بود، فقط بدتر شده است. و شاهدیم که وزرای ارشد دولت اسرائیل آشکارا نژادپرست‌اند. و می‌دانید؟ وقتی از جوان‌های اسرائیل نظرسنجی می‌کنیم، آن‌ها دیدگاه‌های فوق‌العاده راست و نظرات فاشیستی دارند. بنابراین، گزارش او پیش‌گویانه بود.

امی گودمن: عابد سلامه، واکنش جامعه‌ی محلی شما، خانواده‌ات، به تمرکز ناتان روی این تراژدی و از دست دادن میلاد در کتابش یک روز از زندگی عابد سلامه چه بوده است؟

عابد سلامه: در آغاز، خانواده ام، به ویژه همسرم امتناع می‌کرد، او از صحبت کردن درباره‌ی آن حادثه و صحبت کردن درباره‌ی میلاد، پسرمان، تا به امروز امتناع کرده است. بنابراین، این مسئولیت را به‌تنهایی بر دوش گرفتم.

من، شاید به دو دلیل تصمیم گرفتم این تراژدی را با ناتان سهیم شوم. اول این‌که دوست دارم تمام‌مدت درباره‌ی پسرم حرف بزنم. وقتی حرف می‌زنم، به یادش می‌افتم و شروع می‌کنم به حرف زدن درباره‌ی این‌که چه‌کار می‌کرد، درباره‌ی خنده‌هایش، بازی‌هایش، نقاشی کشیدنش. بنابراین، من عاشق این کارم. این دلیل اصلی من است.

دلیل دوم، ناتان به من گفت «از مسئله‌ای که برای تو پیش آمد، از این تصادف، من یک مقاله‌خواهم نوشت.»  او اول مقاله را می‌نویسد، نه کتاب را. همچنین گفت «این به جامعه‌ی محلی شما کمک می‌کند، به جامعه‌ی فلسطینی‌ها. این مقاله کمک می‌کند تا امریکایی‌ها و مردم سراسر جهان ببینند که دولت اسرائیل با شما فلسطینی‌ها چگونه رفتار می‌کند.»

بعد وقتی او مقاله را نوشت و من خواندم، نظرات مهمی از سراسر دنیا دریافت کردم که این مقاله بسیار قوی است. او گفت «عابد اگر اشکالی ندارد، می‌خوام کتابش کنم.»

از اولش هم مخالف نبودم. همان‌طور که گفتم، بسیار دوست دارم با کسی مثل ناتان وقت بگذرانم تا درباره‌ی پسرم حرف بزنیم. وقتی شروع می‌کنم به حرف زدن راجع به او، احساس می‌کنم روح او کنار من است؛ دوروبر من.  این‌بار میلاد این‌جا کنار من نشسته. خیلی این کار را دوست دارم.

فکر می‌کنم و امیدوارم این کتاب تغییراتی ایجاد کند و به ما فلسطینی‌ها کمک کند تا بتوانیم مانند بقیه‌ی مردم دنیا زندگی کنیم. این چیزی است که امیدوارم اتفاق بیفتد. همه، هر پدری، هر کس که در قبال خانواده‌اش مسئول است، دلش می‌خواهد در صلح و صفا و امنیت زندگی کند. ما فلسطینی ها، همه‌ی این‌ها را از دست داده‌ایم. وقتی از خانه خارج می‌شویم، وقتی پسرت از خانه خارج می‌شود، انتظار نداری سالم برگردد. و این آن چیزی است که اتفاق افتاد. برای همین، خوشحالم که داستانم را با ناتان سهیم شدم.

اکنون من در نیویورکم، در امریکا. این اولین‌باری است که در این‌جا هستم. خوب، زندگی این‌جا به‌کلی متفاوت است. مردم را می‌بینم که این‌طرف‌ و آن‌طرف می‌روند، بازی می‌کنند، در خیابان قدم می‌زنند، به‌شان خوش می‌گذرد، و بچه‌ها هم همین‌طور. مردم سگ‌های‌شان را به پارک می‌برند. ما این چیزها را نداریم. می‌خواهم چیزی را به شما بگویم: یک سگ دارم، سگ بزرگی است. روی بام خانه‌مان نگهش می‌دارم. می‌دانید؟ سگ من قوی است. برای همین می‌ترسم ببرمش پایین در خیابان، چون خیابان خیلی شلوغ است و آدم‌های زیادی در خیابان‌ها هستند. ما ــ 130هزار نفر ــ در یک میدان کوچک زندگی می‌کنیم، مثل خیلی‌های دیگر. همان‌طور که ناتان گفت، در یک جای کوچک 130هزار نفر زندگی می‌کنند. من نمی‌توانم سگم را به خیابان ببرم. می‌ترسم به کسی حمله کند. وقتی این‌جا، در امریکا، مردم را دیدم که با سگ‌های‌شان در پارک هستند و بچه‌های‌شان هم در پارک بازی می‌کنند، صادقانه بگویم، حسودی‌ام شد. من هم این زندگی را برای بچه‌هایم و برای نوه‌هایم می‌خواهم. به‌علاوه، امیدوارم، اگر کسی از دولت‌مردان امریکا صدای مرا می‌شنود، امیدوارم ــ اگر شما عدالت می‌خواهید، ما هم عدالت می‌خواهیم. این آن چیزی است که ما فلسطینی‌ها در محدوده‌ی اقتدار فلسطین می‌خواهیم.

امی گودمن: و ناتان، بگذارید از شما بپرسم؛ شما ابتدا در سال 2021 مقاله‌ای نوشتید که در نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شد، عنوان مقاله این بود: «یک روز از زندگی عابد سلامه؛ جست‌وجوی مردی برای پیدا کردن پسرش از واقعیت زندگی فلسطینی‌ها تحت حاکمیت اسرائیل پرده برمی‌دارد.» این مقاله پنجاه صفحه بود. در واقع به‌خودی‌خود یک کتاب بود. بعد به این مقاله اضافه کردی و آن را به کتاب تبدیل کردی. عنوان اصلی‌اش همان عنوان مقاله بود: «یک روز از زندگی عابد سلامه». از گسترش این کار تحقیقی چه‌چیزی آموختی؟ هدف ما تحلیل‌هایی از منظر روزنامه‌نگاری است. در آن‌جا چه اتفاقاتی دارد روی می‌دهد؟ چه‌چیزی بیش از همه شما را حیرت‌زده کرد؟ چه‌چیزی شما را بیش‌تر تحت‌تأثیر قرار داد که با عابد به این‌جا آمدید؟

ناتان ترال: کتاب با متن مقاله فقط یکی دو صفحه مشترک دارد. هدف کتاب با هدف آن مقاله به‌کل متفاوت است. هدف کتاب این است که مردم را به طور عمیقی در زندگی فلسطینی‌هایی که در آن‌سوی دیوار زندگی می‌کنند غرق کند و باعث شود مردم درک عمیقی از زندگی آنان به دست آورند. و یکی از چیزهایی که مرا بیش از هر چیز تحت‌تأثیر قرار داد این است که چه درد و رنج عمیقی زیر پوسته‌ی ظاهری تک‌تک خانواده‌های فلسطینی نهفته است. درست است که نام کتاب دربرگیرنده‌ی عابد است، ولی ماجرای افراد زیادی را روایت می‌کند که زندگی‌های‌شان در آن روز فروپاشید و یکی از درون‌مایه‌های کتاب این است که این نظام سرکوبگر تا چه میزان بر تصمیم‌های شخصی انسان‌ها تأثیر می‌گذارد.

داستان زنی را روایت می‌کنم، پزشکی به نام هُدی دحبور که اتفاقی از آن‌جا عبور می‌کرد تا بادیه‌نشینان را مداوا کند. او کارمند اونروا، آژانس امداد و کار سازمان ملل برای پناهندگان فلسطینی، بود. با تیم درمانش برای مداوای عده‌ای از بادیه‌نشینان می‌رفت که از محل تصادف اتوبوس خیلی دور نبود، و به طور اتفاقی با این صحنه‌ی وحشتناک روبه‌رو شد. ماشینش را کنار زد و با تیمش برای کمک به نجات جان کودکان رفت. در این کتاب بخشی از زندگی هدی را روایت می‌کنم. هدی یک پسر داشت، پسری نوجوان، که به طور عادی به طرف نیروی‌های اشغالگر شهرش در خارج از مدرسه که هر روز موجب هراس او و سایر هم‌مدرسه‌ای‌هایش می‌شدند، سنگ پرتاب کرد.

ساعت یک و نیم نیمه‌شب جیپ‌های اسرائیلی پیدای‌شان شد و در خانه‌ی آن‌ها راکوبیدند و به هدی گفتند «آمده‌ایم پسرت را ببریم، هدی»

و او مطلقاً هیچ کاری نتوانست بکند. او با اشک‌های روان بر گونه‌هایش می‌ایستد. می‌داند که آرواره‌های این دولت دارند می‌آیند تا پسرش را از او بقاپند و خدا می‌داند کجا ببرند. او ده روز این‌طرف و آن‌طرف ‌رفت تا فقط بفهمد پسرش در کدام سلول است، جایش کجاست. و این احساس درماندگی مطلق احساسی است که تک‌تک خانواده‌های فلسطینی دارند؛ درماندگی از این‌که نمی توانی از بچه‌های خودت مراقبت کنی. خوب، می‌دانید؟ انگیزه‌ی اصلی من، برجسته‌ترین چیز، وقتی با این خانواده‌ها حرف می‌زدم، این بود که چه‌قدر درد و رنج در آن‌جا هست و دولت تا چه حد در تمام جنبه‌های زندگی آنان نفوذ کرده است.

کتاب «یک روز از زندگی عابد سلامه» گزارشی دقیق از زندگی مردم فلسطین در کرانه‌ی باختری تحت اشغال اسرائیل ارائه می‌دهد. داستان دردناک پدری فلسطینی را روایت می‌کند که پسر پنج‌ساله‌اش در تصادف اتوبوس مدرسه جان خود را از دست می‌دهد.
مطالب مشابه