
آن مرد اسم ندارد. فقط میدانیم که دو پسر کوچک دارد، ساکن یک شهرک ویلاییست، کار نمیکند و به تازگی زنش را از دست داده. و همین مصیبتی که بر سر این خانوادهی پر از عشق آوار شده، خوشبختیشان را تباه میکند.
اوست که داستان را روایت میکند. برایمان از عشقاش به زنش میگوید: « اون همیشه به نظرم قشنگ بود، از همون اول آشنایی، از روز اول. همیشه هم اینو بهش میگفتم.» از اینکه نمیفهمد چرا سرنوشت او را به زمین میزند. « چرا؟ مگه ما چه بدیای کرده بودیم؟ بچههای من، مگه چه کار بدی کرده بودن؟ یکیشون فقط شش سالشه و اون یکی چهار سالش بیشتر نیست.»
و خواننده بلافاصله با او که از شدت درد به زانو درآمده همدردی میکند. چه کسی میتواند در مواجهه با این وضعیتی که لابد مشابهاش را در دور و اطراف خود دیده، بیتفاوت بماند. پدری که باید به تنهایی دو پسرش را بزرگ کند، با این حال هیچوقت جلوی آنها ناله نمیکند و نمیگذارد بفهمند چه عذابی را تحمل میکند.
حس ناراحتی به تدریج و پنهانی در خواننده شکل میگیرد. صفحه به صفحه که پیش میرویم، چیزی انگار زنگ خطر وجدان ما را به صدا درمیآورد. شخصیت اصلی داستان که از فرط درد از پا درآمده، از پشت حصیر، خانهای را میپاید که در آن خانودهی دیگری زندگی میکنند، زن و مردی جوان و دختربچهشان. یک خانوادهی خوشبخت! او خیلی زود به این باور میرسد که اگر روزی که داشتند خانه را میخریدند آن یکی خانه را انتخاب کرده بود، بدونشک اوضاع طور دیگری پیش میرفت.
«حالا که فکرش رو میکنم، مادهگربهمون گیموو، وقتی تازه اومده بودیم اینجا رفت زیر ماشین. هنوز یه هفته نشده بود که اسبابکشی کرده بودیم. همون موقع بایستی میفهمیدیم که این یه نشونهس. یهجور هشداره. تقصیر منه، من باید به اینها فکر میکردم. خونه روبرویی، هنوز فروش نرفته بود. هنوز وقت داشتیم جابجا بشیم. نصف کارتنها رو باز نکرده بودیم. همین کافی بود بریم اونور کوچه تا تقدیر رو جابجا کنیم. اونوقت الان این من بودم که تو صندوق اون مَرده پیام تسلیت مینداختم. حالا یا تسلیت میگفتم یا نه. همینکه میرفتیم اونور کوچه کافی بود.»
او که به ظاهر زندگی معمولی خودش را پیش میبرد، از همان موقع شروع به سَرَک کشیدن در زندگی خانوادهای میکند که خوشبختیشان برایش توهینآمیز و تحمل ناپذیرست. زندگیشان را نقد میکند و به گونهای وسواسآلود این ضربهی تقدیر را حلاجی میکند، ضربهای که از دید او نباید به آنها وارد میشد.
« بدبختی، مثل صاعقه زد به زندگی ما. به ما، نه به اونها. میتونست سر اونها بیاد: همون شهرک، همون کوچه، اما یه پلاک دیگه. زوج یا فرد. ما اون پلاک بده رو انتخاب کردیم. تقصیر منه، میدونم. اما اجازه بدین فکر کنم که هنوز هم میشه یه کاری کرد.» چراکه خوشبختیاش را از او دزدیدهاند و خوشبختی همسایه هنوز سر جای خودش است، آن طرف خیابان. همان خیابانی که بالاخره از آن رد میشود.
«حصیر» نوولای کوتاهی است. با این وجود، یکی از آثار نویسندهست که از همه بیشتر دوستش میدارم. از خواندن این کتاب، واقعا لذت بردم. مالت استعداد بینظیری در ایجاد حس وحشتی دارد که به طور فزاینده با پیشرفت داستان خواننده را در برمیگیرد، بیآنکه متوجهاش شود.
در این داستان، شاهدِ غرق شدن تدریجی مردی هستیم که حاضر نمیشود مرگ زنش را بپذیرد، مردی که اسمی ندارد و میتواند هر کسی باشد، خودِ من یا خودِ شما. چه چیزی اینطور من و شما را به زمین میزند که دیگر نتوانیم از جا بلند شویم؟
در ابتدای داستان، او بعد از مرگ همسرش، به زندگی روزمرهاش میپردازد. بچههایش را به مدرسه میبرد. سعی میکند برایشان غذا بپزد، اما در آشپزی شکست میخورد و به پختن وافل رو میآورد. وضعیتی که هم خندهدار است و هم دردناک. وقتی تصور میکنیم برای پدر چقدر سخت است که در آشپزخانه جایگزین مادر بشود. نتیجهاش میشود اینکه، بچهها هر روز وافل بخورند، صبح و ظهر و شب. وقتی یکی از آنها مریض میشود، پدر حاضر نیست بچه را دکتر ببرد، چون دکتر رفتن، خاطرات بسیار تلخی را برایش تداعی میکند. این صحنه، یکی از مثالهای پرتعدادی است که در داستان آمده و همهی اینها با هم پرتگاهی میسازند که شخصیتی که تعادلش را از دست داده، در آن سقوط میکند.
در طول داستان، خواننده این حس عجیب را تجربه میکند که جایگاهش از تماشاگری پر از همدردی که زندگی مرد مصیبت دیدهای را تماشا میکند به بینندهای تبدیل میشود که بیمارگونه دیگری را میپاید. انگار خود او هم، همراه مرد، پشت حصیر است. از خود میپرسد: «خدای من، تا کجا قرار است پیش برود؟»
در این نوولا، صحنهی جنایت شرح داده نشده. مارکوس مالت، تمام عناصر لازم را در اختیار خواننده قرار میدهد تا خودش در مورد سرنوشت بعضی از قهرمانهای داستان تصمیم بگیرد و از خواننده یک شریک جرم میسازد.
همیشه فکر میکردم که نوشتن داستانِ کوتاه (نوولا) بدون شک از رمان نوشتن مشکلتر است. چراکه مسیر کوتاهتر میشود، هر کلمه باید با دقت انتخاب شود تا بشود فوری حالتی روحی یا جوی خاص را ایجاد کرد. هر قدر نویسنده بهتر از عهدهی این کار برآید، لذت خواندن بیشتر و بیشتر میشود و مارکوس مالت به طرز شگفتانگیزی از پس این کار برآمده.
------------------------------
منبع:
Bruno. Le Mulot, Passion Polar, March 8, 2012