خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / چشمه‌خوان

زبان خاموش

سخنرانی یون فوسه در مراسم دریافت جایزه نوبل
۱۶ شهریور ۱۴۰۴
مترجم:
رئوف عاشوری
share
share
close
زبان خاموش

توی دبیرستان بود که یک‌هو ‌سرم آمد: معلمم گفت متنی را بلندبلند بخوانم که یک‌باره، نمی‌دانم از کدام ناکجاآبادی، وحشتی سراپام را فرا گرفت. وحشتی چنان در هم شکننده که تا آخرین ذره‌ی مرا در خود کشید و در چشم به هم‌زدنی از پا درم آورد. از جا جَستم و به‌دو از کلاس زدم بیرون.
نگاه ماتِ معلم و بچه‌ها را با چشم‌های گردشان می‌توانستم پشت سرم ببینم که دنبالم کش می‌آید.
بعد، آمدم و بهانه‌ای برای کار غیرمعمولم سر هم کردم؛ به همه گفتم باید می‌رفتم دستشویی. اما از توی چشم‌هایشان می‌شد دید که ‌هیچ کس حرفم را باور نکرده. پیش خودشان فکر می‌کردند بالاخره یک‌چیزی‌ام می‌شود. و خب بیراه هم نبود، چون داشت یک‌چیزی‌ام می‌شد. وحشتِ از حرف زدن توی جمع، همین‌طور باهام ماند. اندکی بعد، جرئت کردم و از معلم‌هام خواستم از این یک‌قلم‌ کار معافم کنند. گفتم بدجور مضطربم می‌کند. بعضی‌هاشان باور کردند و دیگر دست از سرم برداشتند، اما چندتایی هم زیر بار نرفتند و خیال کردند دارم دست‌شان می‌اندازم. همان‌جا بود که درس بزرگی درباره‌ی آدم‌ها گرفتم. درس‌های دیگری هم البته برایم داشت. 
دروغ چرا، احتمالاً از همان تجربه است که امروز این‌جا می‌توانم بنشینم و بلندبلند توی جمع چیزی را بخوانم، بی‌ آن که ‌چنان وحشتی به خود راه دهم. اما چه درسی گرفتم؟
دیدم انگار زبانم را  از من دزدیده‌اند، و حالا  یک‌تنه باید پس‌اش بگیرم. اما نه آن طور که معمولاً انتظارش می‌رود؛ باید راه خودم را می‌یافتم.
این شد که بنا کردم به نوشتن چیزهایی کوچک برای خودم: شعرهای کوچک، قصه‌های کوتاه.
حس ‌کردم این همان چیزی است که مرا از وحشتم در امان نگه می‌دارد.
جایی درون خودم یافته بودم که تنها مال من بود. جایی که می‌توانستم چیزهایی بنویسم که باز فقط مال خودم بودند. و حالا  که نیم قرن از آن روزها می‌گذرد، هنوز از همان جای مخفیِ در درونم می‌نویسم، جایی که راستش را بخواهید چیز زیادی هم درباره‌اش نمی‌دانم، جز این‌که مطمئنم وجود دارد.
 اولاو اچ. هَوگه، شاعر نروژی، شعری دارد که در آن عمل نوشتن را به بازی کودکی تشبیه می‌کند در میانه‌ی جنگل، که با شاخ و برگ‌ها آلونکی برای خودش سر هم می‌کند، می‌خزد در آن، و شمعی می‌گیراند تا در ظلمتِ عصرهای پاییزی پناهِ او باشد. 
به گمانم این تصویرِ دقیقی برای وصفِ تجربه‌ی من از نوشتن است؛ از همان پنجاه سال پیش تا الان. اما از آن اتفاق دبیرستان یک درس دیگر هم گرفتم: دستم آمد دست‌کم برای خودم، تفاوت ویژه‌ای میان زبان گفتار و زبان نوشتار (یا زبان ادبی) وجود دارد.
زبان گفتار عمدتاً تک‌صداست: داده‌هایی رد و بدل می‌کند، می‌گوید فلان‌چیز این است یا آن، و در بهترین حالت عملی رتوریک است برای ترغیب و مجاب کردنِ شنونده.
زبان ادبی ابداً چنین نیست: نه پیغامی دارد، نه چیزی رد و بدل می‌کند؛ بیش‌تر نوعی معناست تا رابطه. و هست چون که باید باشد. 
بنابراین گفتن ندارد که هر نوشته‌ی خوبی، درست نقطه‌ی مقابلِ هر نوعی از خطابه‌ می‌ایستد، حالا می‌خواهد خطابه‌ی مذهبی باشد یا سیاسی یا چه و چه. اما از صدقه‌سرِ همان وحشت از زبان باز کردن توی جمع بود که به انزوای زندگیِ ادبی رانده شدم؛ خلوتی که هنوز در آن جا خوش کرده‌ام.
توی این سال‌ها قصه و نمایش‌نامه‌ کم ننوشته‌ام.
و خب، چیزی که یک نمایش‌نامه را واقعاً نمایش‌نامه می‌‌کند، گفتارِ مکتوب است: جایی که دیالوگ، مکالمه (چه‌بسا تقلای ناکامِ برای مکالمه) و هر تک‌صدا-یی، همه و همه در جهانی مکتوب سر بر  می‌‌‌آورند. همه پاره‌ای از چیزی می‌شوند که نه پیغامی دارد نه چیزی رد و بدل ‌می‌کند. هست چون که باید باشد؛ چون هستی دارد. و اگر حرفِ نثر است، حق با باختین بود: بیان ادبی، و نفس عملِ گفتن در آن، همیشه شاملِ دو صداست.
ساده بگویم: صدای کسی که کلمات را دست‌چین می کند (نویسنده) و صدای  آن‌که درون داستان است (شخصیت). این صداها اغلب چنان در هم می‌لولند و بر هم می‌لغزند که نمی‌توان به‌سادگی از یکدیگر بازشناخت‌شان.
این‌جاست که روایت به یک نوشته‌ی دوصدایی بدل می‌شود؛ که خود بخشی از جهان آفریده‌ی مکتوب و منطق آن است. هرچه که نوشته‌ام، جهان داستانیِ ویژه‌ی خودش را داشته است؛ هر نمایشنامه و رمان جهانِ خودش را آورده است.
شعر خوب هم همین‌طور است –من شعر کم ننوشته‌ام– جهان خودش را دارد. هر شعری پیش از هرچیز، در نسبت با خودش هستی پیدا می‌کند؛ تنها پس از آن است که خواننده‌ وارد این جهانِ آفریده‌ی مکتوب می‌شود. فرآیندی که بیشتر به نوعی بده‌بستان معنوی می‌ماند تا رد و بدل اطلاعاتی.
این نکته احتمالاً در هرچه که نوشته‌ام صادق است. به هرحال، خلاف آن‌چه که رایج است، من هرگز برای برون‌ریزی و ابرازِ خودم چیزی ننوشته‌ام. بیشتر برای این بوده که از دست خودم فرار کنم. اما می‌پرسید چه‌طور از نمایشنامه‌نویسی سر در آوردم؟ 
راستش من رمان و شعر می‌نوشتم، و نوشتن برای تئاتر هیچ وسوسه‌ام نمی‌کرد؛ تا این‌که یک‌روز  -در چارچوبِ طرحی دولتی برای حمایت از نگارش نمایشنامه‌های مدرنِ نروژی- پول دندان‌گیری به نویسنده‌ی آس‌وپاسی که من باشم پیشنهاد کردند. آن‌هم فقط برای این‌که صحنه‌ی افتتاحیه‌ی یک نمایشنامه را بنویسم. 
من آمدم و یک‌ضرب تا تهش رفتم: یک نمایشنامه‌ی کامل. حاصلش شد اولین نمایشنامه‌ام «کسی خواهد آمد» که هنوز هم پراجراترین نمایشنامه‌‌ی کارنامه‌ی من است. اولین تجربه‌‌ام در نوشتنِ نمایشنامه یک جورهایی به بزرگ‌ترین شگفتی زندگی‌‌ ادبی‌ام بدل شد. چون تا پیش از آن، چه در داستان و چه در شعر، همیشه در پی این بودم تا چیزی را بنویسم که نمی‌توان به شیوه‌ی معمول گفتار درآورد. چنان‌ که در جایزه‌ی نوبلم نیز آمده، همواره می‌خواسته‌ام ناگفتنی‌ها را بنویسم. یا با کمی مداخله در سطرِ ژک دریدا: مهم‌ترین چیزهای زندگی را نمی‌توان گفت؛ تنها می‌توان نوشت.
بنابراین، در داستان‌ها و شعرهایم، همواره سعی ‌کردم تا کلامِ خاموش را به کلمات بدل کنم.
اما وقتی دست به نوشتن نمایشنامه زدم، توانستم کلام خاموش را به شکلی کاملاً متفاوت از شعر و نثر به کار بگیرم. کافی بود بنویسم «مکث»، آن‌وقت کلامِ خاموش حیّ و حاضر بود. این لغتِ «مکث» بی‌بروبرگرد مهم‌ترین و مکرر‌ترین کلمه در نمایشنامه‌های من است: «مکث بلند»، «مکث کوتاه»، یا فقط «مکث». در این مکث‌ها چه چیزها که نیست: این حقیقت که چیزی هست و نمی‌توان گُفت‌اش‌، چیزی که از گفتن امتناع می‌کند، چیزی که بلکه با نگفتن‌اش گفته می‌شود.
اما مطمئنم چیزی که بیش از هرچیز دیگر در این مکث‌ها به حرف می‌آید، سکوت است.  «مکث» همان کاری را در نمایشنامه‌هایم می‌کند که «تکرار» در داستان‌هایم. به بیان دقیق‌تر: اگر در نمایشنامه‌ «کلام خاموش» هست، در رمان‌ هم «زبان خاموش» هست؛ زبانی در پسِ زبان مکتوب، که اگر متن خوب به کتابت درآید، زبان خاموش هم مکتوب خواهد شد. بگذارید یک مثال ساده بزنم: در «سپتولوژی» این زبان خاموش است که به ما می‌گوید چه‌بسا آسله‌ی اول و آسله‌ی دوم یک نفرند؛ این زبان خاموش است که می‌گوید کل این رمان طولانی، چیزی قریب به هزار و دویست صفحه، ممکن است بیان مکتوب یک لحظه‌ باشد که کش آمده است. اما کلام خاموش، یا زبان خاموش، عمدتاً از کل اثر سخن می‌گوید. می‌خواهد رمان باشد، نمایشنامه‌ای روی کاغذ یا روی صحنه. آنچه که اهمیت دارد نه اجزای از هم پاره، بلکه کل است؛ یک کل که باید در جزئی‌ترین اجزا حاضر باشد. چه بسا بتوان خطر کرد و گفت روحی در کل کار وجود دارد، روحی که از دور و نزدیک به سخن در می‌آید. و اگر گوش تیز کنی، می‌شنوی‌اش. چه می‌شنوی؟
سکوت را می‌شنوی.
چنان‌که پیش‌تر از ما نیز گفته‌اند: تنها در سکوت است که می‌توان صدای خدا را شنید.
اما چه کسی می‌داند...  بگذارید بیایم روی زمین و از چیز دیگری بگویم که نوشتن برای تئاتر برای من به دنبال داشت: نوشتن کاری است همواره در انزوا؛ و اگرچه همان‌طور که گفتم این تنهایی غنیمت است، اما باز به قولِ هَوگه «تا وقتی که راه برگشت به دیگران باز  باشد».
جالب این‌که وقتی اولین‌بار نوشته‌ی خودم را روی صحنه دیدم، حسی که داشتم درست در نقطه‌ی مقابل انزوا بود: کار جمعی؛ آفرینش هنر از طریق مشارکت. این همان چیزی بود که حس عمیقی از امنیت خاطر و شادی در جانم ریخت. تجربه‌ای که با من ماند و باعث شد به نمایشنامه‌نویسی ادامه بدهم. نه‌تنها آرامش به من می‌داد، بلکه عمیقاً با آن احساس شعف می‌کردم؛ حتی وقتی اجراهای بدی از نوشته‌هایم می‌دیدم.
تئاتر در حقیقت یک کنشِ عظیمِ گوش دادن است: کارگردان باید به متن گوش فرا دهد و از آن‌سو بازیگران به متن و به یکدیگر و به کارگردان. و دست آخر تماشاچیان‌اند که به کل اجرا گوش فرا می‌دهند.
برای من، عمل نوشتن هم یک کنشِ گوش دادن است. وقتی می‌نویسم، هرگز از  قبل فکرش را نکرده‌ام یا برنامه‌ای برایش نریخته‌ام؛ با گوش دادن است که راهم را باز می‌کنم و پیش می‌روم. و اگر بخواهم استعاره‌ای برای عمل نوشتن پیدا  کنم، بی‌گمان گوش دادن است.
به این اعتبار، نوشتن در طبیعت خود بسیار شبیه به موسیقی است. در یک دوره‌ای از نوجوانی‌ام ناگهان نواختنِ موسیقی را رها کردم و به نوشتن رو آوردم. کاملاً کنارش گذاشتم، حتی قیدِ گوش دادن به موسیقی را هم زدم. عوضش شروع کردم به نوشتن، اما با این ایده که در نوشتن همان چیزی را خلق کنم که هنگام نواختن موسیقی تجربه کرده بودم. همین کار را هم کردم. هنوز هم همین است. چیز دیگری که هنگام نوشتن پیش می‌آید و شاید کمی عجیب به‌نظر برسد، این که همیشه لحظه‌ای فرا می‌رسد که احساس می‌کنم متنْ پیشاپیش مکتوم و مکتوب است. انگار  جایی بیرون از من وجود دارد و من فقط باید پیش از این‌که محو شود، بنویسمش. 
گاهی آن را بی هیچ روتوش و ویرایشی می‌نویسم؛ گاهی اما باید متن را با بازنویسی، حذف و جرح و تعدیل جست‌وجو کنم تا آن را به مرور از متنِ پیشاپیش مکتوب بیرون بکشم  و پدیدار کنم. با این‌که نمی‌خواستم برای تئاتر بنویسم، اما چیزی حدود پانزده سال همین کار را کردم. نمایشنامه‌هایی که نوشتم اجرا رفتد، و هرچه که گذشت اجراها در سراسر جهان بیشتر و بیشتر شدند.
هنوز نمی‌توانم باور کنم.
زندگی واقعاً باورنکردنی است.  همان‌قدر که نمی‌توانم باور کنم اینجا نشسته‌ام، جایزه‌ی نوبل ادبیات را گرفته‌ام و دارم سعی می‌کنم چیزهایی بگویم که کمابیش درباره‌ی معنای نوشتن منطقی جلوه کند.
تا جایی که می‌دانم، این جایزه برای نمایشنامه‌ها و داستان‌هایم به من داده شده.  پس از سال‌ها نمایشنامه نوشتن، ناگهان احساس کردم که دیگر بس است –حتی زیاد است– آن‌جا بود که تصمیم گرفتم دست از نمایشنامه نوشتن بردارم.
اما نوشتن عادتی بود که از سرم نمی‌افتاد –یا به‌قول مارگریت دوراس: نوعی مرض– این شد که تصمیم گرفتم به همان جایی برگردم که همه‌چیز از آن‌جا آغاز شده بود. برگردم به نوشتن داستان و شعرهای گاه‌وبی‌گاه؛ همان‌طور که سال‌ها پیش از اولین نمایشنامه‌ام سر می‌کردم. و این همان کاری است که توی ده، پانزده سال گذشته انجام داده‌ام. وقتی دوباره بنا کردم به نوشتن داستان، مطمئن نبودم هنوز بتوانم از پس آن برآیم. ابتدا رمان «تریلوژی» را نوشتم و جایزه‌ی ادبی شورای نوردیک نشان داد که انگار هنوز به‌عنوان داستان‌نویس چیزهایی برای عرضه دارم.
بعد از آن بود که «سپتولوژی» را نوشتم.  تکه‌هایی از شادترین لحظاتِ نوشتنم را در همین رمان تجربه کردم؛ مثلاً آن‌جا که آسله‌ی اول، آسله‌ی دوم را در برف پیدا می‌کند و زندگی‌اش را نجات می‌دهد. یا در پایان، وقتی شخصیت اصلی، آسله‌ی اول، با قایق به سفر آخرش می‌رود، تا با بهترین و تنها دوستش، آسلیک، کریسمس را با خواهر  او جشن بگیرند.  اصلاً قصد نداشتم رمان بلندی بنویسم، رمان بود که خودش را نوشت، و بخش‌های زیادی را آن‌قدر راحت و روان نوشتم که همه‌چیز در همان بار اول درست از آب درآمد.
احتمالاً این قریب‌ترین لحظه به چیزی است که می‌توان آن را شادی نامید.  در سراسر «سپتولوژی»، لحظاتی هست که چیزهایی را از کتاب‌ها و نمایشنامه‌های دیگرم تداعی می‌کنند، اما لحظاتی که در نوری متفاوت به چشم می‌رسند. و این‌که هیچ نقطه‌ی پایانی در سراسر این رمان بلند نیست، تنها یک ترفند خودسرانه نبود. رمان خودش این‌گونه نوشته شد؛ در یک حرکت سیال و پیوسته که به نقطه‌ی پایان نیازی نداشت.  یک‌بار در مصاحبه‌ای گفته بودم «نوشتن نوعی دعاست». بعداً که آن کلمات را به‌صورت چاپ‌شده دیدم، از خودم خجالت کشیدم. اما کمی بعد دیدم کافکا هم همین را گفته و احساس بهتری پیدا کردم. پس شاید… بالاخره؟  اولین کتاب‌هایم نقدهای وحشتناکی گرفتند. این شد که تصمیم گرفتم دیگر به منتقدان گوش ندهم. باید به خودم اعتماد می‌کردم و همان کاری را می‌کردم که باید. اگر چنین نبود، همان چهل سال پیش، بعد از اولین رمانم «قرمز ، سیاه» باید قید نوشتن را می‌زدم. 
کمی که گذشت حجم نقدهای خوب بیشتر شد و چندتایی جایزه از این‌سو و آن‌سو گرفتم. اما به خودم گفتم باید همان منطق را پیش بگیرم و به نقدهای خوب بیش از نقدهای بد بها ندهم. تنها به نوشتن خودم وفادار ماندم و کاری را که باید می‌کردم کردم.  گمان می‌کنم توانستم این کار را بکنم، و دروغ چرا، حتی پس از جایزه‌ی نوبل هم گمان می‌کنم بتوانم از پس آن برآیم.
جایزه که اعلام شد، آدم‌های زیادی ایمیل زدند و پیغامِ‌ تبریک فرستادند. از دیدن پیغام‌ها خوشحال شدم. اغلب آن‌ها ساده و شاد بودند، اما برخی نوشته بودند که از خوشحالی جیغ کشیده‌اند یا زده‌اند زیر گریه. خیلی تکانم داد. راستش یک چیز بیش از همه مرا متأثر کرد. در رمان‌ها و نمایشنامه‌هایم خودکشی‌های زیادی وجود دارد، زیادتر از آن‌چه که دلم بخواهد به یاد بیاورم. گاهی نگران بودم که نکند این‌ها به‌نوعی خودکشی را توجیه یا مشروع کند. پس خیلی تکان‌ خوردم وقتی دیدم برخی صراحتاً نوشته‌اند که نوشته‌های زندگی‌شان را نجات داده است.  همیشه باور داشتم که نوشتن می‌تواند یک‌جورهایی زندگی آدم‌ها را نجات دهد -از حق نگذریم گاهی زندگی خودم را هم نجات داده است- اما هیچ‌چیز بیشتر از این‌که نوشته‌هایم بتواند جان کسی را نجات بدهد، خوشحالم نمی‌کند. از آکادمی سوئد برای جایزه‌ی نوبل ادبیات ممنونم.
و خدا را شکر می‌کنم.

 

 

**این نوشته متن سخنرانی نوبل یون فوسه در آکادمی سوئد است که در  تاریخ 7 دسامبر 2023 در استکهلم به قرائت درآمده و در کتاب «زبان خاموش» از سوی انتشارات فیتزکارالدو منتشر شده است. 
 

 

منبع:

Fosse. Jon, “A Silent Language: The Nobel Lecture”, Fitzcarraldo Editions, 2023

[ تصویر از: THOMAS EKSTROM]

 

مطالب مشابه