خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

پیشرفتِ بشری دروغی بیش نیست

۲۴ شهریور ۱۴۰۴
نویسنده:
یوهانس نیدرهاوزر
مترجم:
تحریریه‌ی چشمه‌خوان
share
share
close
پیشرفتِ بشری دروغی بیش نیست

آیا بشر راه درازی را تا این‌جا پیموده؟ اگر فقط به اندازه‌ی دوقرن به پشت سرمان نگاهی بیندازیم، می‌بینیم که برده‌داری را لغو کرده‌ایم (چگونه؟ با انتقال آن به کارگاه‌های بیگاریِ جهان سوم)، آلودگی صنعتی را از زندگی‌مان برچیده‌ایم (با سپردنش به کارخانه‌های جهان سوم) و از  سوی دیگر صلح، حقوق بشر و دموکراسی را به نقاط کشورهای توسعه‌نیافته صادر کرده‌ایم (با جنگ‌های طولانی، بی‌معنا و خونین).
ما هم‌چون الماس در توده‌ی سیاه و زمخت زغال‌سنگیِ دنیای مدرن می‌درخشیم، و اگر هنوز کسی مانده که طعمِ شیرین اخلاقِ پیشرفت غربیِ ما را نچشیده، شک نداشته باشد که همین روزها خواهد چشید: احتمالاً با باران بی‌وقفه‌ی بمب‌هایی که بر سرش خواهیم ریخت. ما توت‌های آکایی را با برچسب «تجارت منصفانه» می‌خوریم، اینترنت پرسرعت داریم و بازارهای موقتِ کشِ مو به‌راه می‌اندازیم، و زیر پس‌تاب عصر روشنگری حمامِ آفتاب می‌گیریم، حال این‌که باقیِ جهان در ظلمات اعصار کورمال کورمال راهش را می‌جوید. 
جان گری، فیلسوف سیاسی برجسته می‌گوید همه‌ی این حرف‌ها پرت و پلاست.  کتاب درخشان او، «سکوتِ حیوانات» به موضوع حساس «پیشرفت بشری» می‌پردازد؛ چیزی که به زعم خودش توهم و افسانه‌ای بیش نیست. اما با وجود این‌همه پیشرفت‌ انکارناپذیر  علم، پزشکی و فناوری در اطراف ما، ایده‌ی او کمی مرا گیج کرد؛ این شد که با گری تماس گرفتم تا در باره‌اش  گفت‌وگو کنیم...

-    اول از همه، می‌شود توضیح بدهید که منظورتان از مفهومِ «پیشرفت» چیست و چرا فکر می‌کنید تنها یک افسانه است؟
-    توی کتاب جدیدم پیشرفت را این‌گونه تعریف کرده‌ام: هر گونه پیشروی که چیزی را انباشت کند. یعنی چیزی که در یک دوره حاصل شده، خودش پایه‌ای شود برای دستاوردهای بعدی و این روند در گذر زمان  به مرحله‌ای برگشت‌ناپذیر برسد. در خود علم یا فناوری، پیشرفت یک افسانه نیست. افسانه بیشتر در این است که پیشرفت‌های علمی یا فناورانه می‌توانند در اخلاق، سیاست یا به‌طور ساده‌تر در «تمدن» نیز اتفاق بیفتند. این خیال که دستاوردهای تمدنی هم می‌توانند مبنای نوعی بهبودِ انباشتی و مستمر باشند، همان افسانه‌ای است که از آن سخن می‌گویم.
-    نمونه‌ای می‌آورید؟
-    مثلاً برده‌داری: فرض این بود که اگر برده‌داری را لغو کنید، می‌توانید به دموکراسی برسید. اما باز همان افسانه است: با این خیال که آن‌چه به‌دست آمده خودش پایه‌ای خواهد شد برای دستاوردهای آینده. چون مشاهدات تاریخی من درست عکسِ این را نشان می‌دهد. البته که من از پیشرفت‌های تمدن مثل آزادی زنان و هم‌جورخواهان یا الغای شکنجه سراپا حمایت می‌کنم، اما حقیقت این است که همه‌ی این‌ها می‌تواند به‌سادگی آب خوردن دود شود و به هوا برود.
-    می‌فهمم. مثل شکنجه در آمریکا که ظاهراً لغو شده بود، اما دوباره در گوانتانامو و ابوغریب برگشت.
-    دقیقاً. پیشرفت‌های واقعی در اخلاق و سیاست هم اگرچه رخ داده‌اند، اما توی یک چشم به هم زدن دود شده‌اند و رفته‌اند هوا. ممنوعیت شکنجه را نه یک دیکتاتوری گم‌وگور، بلکه جرج بوش و دار و دسته‌اش، در روز روشن وسط «بزرگ‌ترین دموکراسی جهان» عادی‌سازی کردند. فوریه‌ی 2003 بود، کمی پیش از حمله به عراق، که مقاله‌ای طنز به سبک جاناتان سویفت نوشتم و عنوانش را هم گذاشتم «پیشنهادی فروتنانه». بر اساس تحولات واقعی در نظریه‌ی سیاسی لیبرال آن دوران، استدلال کردم که چه‌بسا در این میانه شکنجه هم به‌عنوان ابزاری برای احقاق حقوق بشر جهانی لازم شود.
-    چه واکنش‌هایی گرفت؟
-    همه گفتند خیلی بدبینانه و جامعه‌ستیز است؛ حتی آن‌هایی که می‌دانستند یک نوشته‌ی طنز است.
-    خشم رایج اومانیست‌های لیبرال. به بعضی از موضوعات حتی نباید نزدیک شد.
-    با این حال، به سال نکشید که تصاویر شکنجه‌‌ از ابوغریب درآمد. چیزی که پیش‌بینی‌اش هم دشوار نبود. به همین سادگی، آن دستاورد بزرگ، یعنی ضرورت ممنوعیت شکنجه به فراموشی سپرده شد. بنابراین چیزی مانند شکنجه، که کاملاً بیرون از مرزهای تمدن است، می‌تواند هر لحظه دوباره برگردد و عادی شود.
-    گاهی فکر می‌کنم ما غربی‌ها در گول زدن خودمان استادیم..
-    آه، بله.
-    ما خودمان را خیلی اخلاق‌مدار می‌پنداریم. کافی است از فروشگاه درست خرید کنی آن‌وقت حس می‌کنی جهان را نجات داده‌ای، اما لباس‌هایی پوشیده‌ای که توسط بردگان مزدی جهان سوم تولید می‌شوند. ما فقط برده‌داری را برون‌سپاری کرده‌ایم، نه این‌که واقعاً آن را از میان برداشته باشیم. 
-    همین‌طور است. نامش را عوض کرده‌ایم و برون‌سپاری‌ کرده‌ایم. همین کار را با آلودگی هم کرده‌ایم. آلودگی صنعتیِ سنگین را به چین و هند برون‌سپاری کرده‌ایم تا خودمان این‌جا بتوانیم تر و تمیز بمانیم. آن‌ها کالاهایی را تولید می‌کنند که در واقع برای ماست. من هم مثل شما فکر می‌کنم، اما راستش اسمش را ریاکاری نمی‌گذارم، چون ریاکاری مال وقتی است که تو واقعاً حقیقت را می‌دانی.
-    پس اوضاع از این هم بدتر است: یک توهم تمام‌عیار.
-     تونی بلر را در نظر بگیرید. مردم او را به چشم یک دروغگو می‌‌بینند، اما خیال می‌کنم زیادی تحویلش گرفته‌اند. به‌گمانم او اصلاً رشد اخلاقی لازم را برای دروغ‌گویی نداشت. هرچه که می‌گفت، واقعاً باور داشت. یا یک مثال دیگر: خیلی از افراد چپِ سیاسی، مداخلات غرب در عراق، لیبی و افغانستان را بهانه‌ای برای غارت منابع آن‌ها می‌دانند. اما خیلی‌ها هم هستند ــ از مفسران گرفته تا سیاستمداران و قطعاً خود بلر ــ که بر این باورند دارند واقعاً روشنگری و ارزش‌های پیشرو را در سراسر جهان‌ ترویج می‌دهند.
-    فکر نمی‌کنید این یک‌جور امپریالیسم مخفی است؟
-    نه، برای این‌که واقعاً یک باوری پشت آن است. آن‌ها فکر می‌کنند که اعتقادات خودشان، اعتقادات همه‌ی جهان است. جوری وانمود می‌کنند که انگار کشورهای غربی، با همه‌ی مشکلات بزرگی که دارند، برابر با معنای تاریخ‌اند. این یک افسانه است. شکی نیست که کشورهای غربی فضایل بسیاری دارند -مثلاً ما همین‌جا نشسته‌ایم و داریم گفت‌وگویی را انجام می‌دهیم که در بسیاری از نقاط دیگر جهان ممکن نیست- اما مشکلات و مسائل بزرگی هم پیش روی آن‌هاست. و پشت هر افسانه‌ای، این تمنا برای معنای زندگی نهفته است.
-    اما انسان‌ها به معنایی در زندگی نیاز دارند.
-    منکر این نیستم که ما در مقام انسان می‌توانیم برای خودمان معنا بیافرینیم، اما هیچ معنای ازلی و ابدی در تاریخ و کیهان وجود ندارد. من به افرادی که در طلب معنایی فراتر از  حدود آفرینش خود هستند، پیوستن به یک دین است. چون روی هم رفته، آن افسانه‌ها خیلی قدیمی‌تر و خردمندانه‌ترند از افسانه‌های سکولاری مثل «پیشرفت».
-    منظورتان این است که اسطوره‌ی پیشرفت خودش نوعی دین است؟
-    بله، همینطور است. اسطوره‌های سکولار ما همان اسطوره‌های مذهبی هستند که از نو بسته‌بندی شده‌اند، حال این‌که بیشتر چیزهای خوبشان هم از آن‌ها گرفته شده.
-    برویم سروقتِ یک اسطوره‌ی مدرن دیگر: شادی. اخیراً به یک سخنرانی رفته بودم با عنوان «آیا شادی جهان را نجات خواهد داد؟»
-    چه عالی.
-    آیا نباید به همه قرص پروزاک بدهیم تا همگی به‌طور مساوی احساس شادی و خوشبختی کنند؟
-    من فکر نمی‌کنم شادی ــ دست‌کم در معنای مدرن آن ــ هدف معقولی باشد. چون وقتی شادی خودش به هدف تبدیل شود، این خطر را به دنبال دارد که مردم محتاط‌تر شوند و کمتر ‌ماجراجویی کنند. شادی، اسطوره‌ی رضایت است. باور به این‌که اگر زندگی‌ات را به شکل خاصی سر و سامان بدهی، به حالت ذهنی معینی خواهی رسید. اما من فکر می‌کنم که روش جالب‌تر و غنی‌تر برای زیستن این است که فقط کاری را بکنی که برایت جالب است و به آن علاقه داری؛ در این روش هرگز از قبل نمی‌دانی که واقعاً راضی خواهی بود یا نه.
-    ــ بااین‌حال، خیلی‌ها تلاش می‌کنند تا برای زندگی‌شان حساب‌کتاب کنند و  به خودشان مثل ماشین‌هایی ارتقاءپذیر نگاه کنند .
-    ــ درست است، به نظر می‌رسد مردم دلشان می‌خواهد بتوانند وضعیت ذهنی‌شان را مهندسی کنند. و همان‌طور که اشاره کردید، مرحله‌ی بعدی‌اش هم مهندسی شیمیایی است. همان‌طور که در آمریکا و جاهای دیگر می‌بینیم، میزان وحشتناکی داروی ضدافسردگی مصرف می‌شود، چیزی که در گذشته وجود نداشت. اما آیا این به این معناست که مردم در روزگار گذشته بدون این داروها سراسر در  افسردگی دست و پا می‌زدند؟
-    لابد دیگر!
-    پیش‌تر هم گفته‌ام که پیشرفت همان پروزاکِ طبقه‌ی متفکر  است. بسیاری به من می‌گویند: «اگر به پیشرفت باور نداشتم، صبح‌ها نمی‌توانستم از رختخوابم بیرون بیایم.» اما از آن‌جا که عمرِ باور به پیشرفت از دویست سال هم تجاوز نمی‌کند، ازشان می‌پرسم: «پس قبل از آن مردم چه‌کار می‌کردند؟ همه‌ی روز را توی تخت‌شان می‌ماندند؟»
-    این میراث عصر روشنگری است. انگار تا پیش از آن همه‌چیز در اعصار  تاریک بوده.
-    بله. انگار که کل تاریخ بشر تا پیش از عصر روشنگری، پیش‌درآمدی برای ما بود. مسخره است. روشنگری معتقد بود که هر کسی تا پیش از آن‌ها -حتی کسی مثل شکسپیر- یک انسان توسعه‌نیافته بوده. هواخواهان عصر روشنگری و ایده‌ی پیشرفت دوست دارند فکر کنند که آن‌ها فصل مهمی در روایت عظیم تاریخ‌اند. اما حقیقت این است که چنین روایتی وجود خارجی ندارد. بیشتر یک داستان نسبتاً احمقانه است.
-    ــ آیا همین باور که «بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شود شنید» و  دنیای امروز به سوی وضعیتی خجسته در حال حرکت است، خودش شیزوفرنیک نیست؟ به‌ویژه از دهه‌ی 1970 که عملاً درون ورطه‌ای عمیق افتاده‌ایم؟
-    ــ جهش‌های سریع در عرصه‌ی فناوری، شبحی از پیشرفت ایجاده کرده. تلفن‌ها روزبه‌روز بهتر، کوچک‌تر و ارزان‌تر می‌شوند. از حیث فناوری، دگرگونی بی‌وقفه‌ای زندگی روزمره‌ی ما را در نوردیده. این اتفاق به مردم این حس را می‌دهد که تمدن ما در حال پوست انداختن است. اما از بسیاری جهات وضعیت در حال بدتر شدن است. در بریتانیا درآمدها کمتر شده و سطح زندگی رو به افول است.
-    و پیشرفت‌های فناورانه لزوماً به این معنا نیست که اوضاع در کلیت خود رو به بهبود است
-     دقیقاً. پیشرفت در فناوری مثل یک شمشیر دولبه است. برای نمونه اینترنت را در نظر بگیرید. اینترنت کم‌وبیش حریم خصوصی ما را نابود کرده. هر کاری بکنی، ردّی از تو بر جا می‌ماند.
-    بعضی‌ها حتی می‌خواهند ذهنشان را به اینترنت منتقل کنند تا به‌‌صورت دیجیتالی جاودانه شوند.
-    ــ این ایده اگرچه تا حدی از یک جنبه تکان‌دهنده است، اما به طور کلی مسخره است. چون حتی اگر هم بتوانی تمام ذهنت را روی یک کامپیوتر آپلود کنی، باز هم آن تو نخواهد بود.
-    ــ انگار سوءتفاهم اصلی بر سر همین خود بودن است.
-    ــ بله. این خودی است که تو انتخاب نکرده‌ای باشی. تو قابل جایگزین نیستی. یک تکینگی هستی. ما همانیم که هستیم، به‌خاطر همان زندگی‌های یگانه‌ای که داریم. و این یعنی بدن‌‌داشتن، به‌دنیا آمدن و مردن.
-    به‌ویژه مردن.
-    بله، مخصوصاً مردن. چون خیلی از این پدیده‌های معاصر، مثل همین ایمان به پیشرفت، در واقع تلاشی است برای فرار از واقعیت مرگ‌. حقیقت این است که زندگی هریک از ما یگانه و نهایی است؛ هیچ فرصت دوباره‌ای وجود ندارد. این دست‌گرمی یا اجرای آزمایشی از یک زندگی نیست. خودِ رخداد است. خیلی راحت می‌توان با دین از این واقعیت فرار کرد. من حتی با این هم مشکلی ندارم، اگر کسی چاره‌ای ندارد چه می‌توان کرد. اما چیزی که نفرتم را برمی‌انگیزد، آشکار شدن نیازهای دینی در  همان‌هایی است که خودشان دین را تحقیر می‌کنند، اما آن نیازها را نه.
-    آپلود کردن خودمان در فضای مجازی خیلی شبیه رفتن به بهشت پس از مرگ است.
-    راستش من زندگی‌ام را بر اساس دین بنا نکرده‌ام و باوری هم به آن ندارم. اما این ایده که انسان‌ها در آخرالزمان فراخوانده شوند، از جاودانگی مجازی باورپذیرتر است، چون دست‌کم قرار است رازآمیز باشد و معجزه‌ای است که توضیح‌ناپذیر باقی می‌ماند. از این منظر، آن دیدگاه خیلی برایم از این پرت‌وپلای عجیب درباره‌ی بارگذاری ذهن در فضای مجازی باورپذیرتر است. اصلاً واقعیت فضای مجازی چیست؟ جنگ مجازی. در حقیقت، همه‌ی آن حرف‌ها پشت مفهومی به نام فضای مجازی، چیزی جز بازتولید یک جهان‌بینی مسیحی نیست.

 

منبع:

Grey. John,  Niederhauser.  Johannes, “Human Progress Is a Lie”, Vice, 28 March  2013

تصویر از:

Detroit Publishing Co. via Library of Congress

مطالب مشابه