
آدم خاصی نیست.
این کلمه را هیچوقت در توصیف مُراجع بهکار نبرده بودم. تا این یکی. شمارهی هفدهمام. نوبت عصر خواسته بود و سهشنبهها ساعت ششونیم میآمد. تا ماهها نمیگفت چهکار کرده.
جلسهی اولمان، همان جملهای را گفتم که اغلب اوقات برای شروع میگفتم: «چه کمکی از دست من برمیاد؟»
هنوز کارم را بهچشم حرفهای کمکرسان میبینم و خوشم میآمد که این جمله طنینی داشت از سالهای گذشته؛ شغل اولم فروشندگی پشت پیشخان فروشگاه بود.
مرد گفت: «میخوام روی رابطهی زناشوییم کار کنم. مشکل منم.»
گلایهاش که آشنا بود، ولی شخصاً بیمار منتقدِ خود را به بیمار سرزنشگر ترجیح میدادم.«تقصیر منه. زنم یه تیکه جواهره.»
پیش خودم گفتم: «حوصلهسربر،» ولی به او گفتم: «یهکم بازش کن.»
«حسم بهش اونجوری که باید نیست.»
«چیه حست؟»
«قدرشناسی، گمونم، و وقتی فکرِ رفتن به سرم میزنه، ترحم.»
«دلت میخواد عوضش چه حسی داشتی؟»
روی صندلی کهنهام ولو شد. (تازه اجارهنامه نوشته بودم و اثاثیهای که سفارش داده بودم هنوز نرسیده بود.)
«اون حال شیدایی رو ندارم... یا اون امیدی رو که میگه میتونیم همدیگه رو بهتر کنیم. ده ساله ازدواج کردهیم، سیزده ساله باهمیم، ولی هیچوقت اون حال رو نداشتهم. همون حال شیدایی رو.»
شانه بالا انداخت.
«همهی اون چیزهایی رو که ملت دربارهی عاشقی میگن.»
ادامه داد: «هیچوقت حس نکردهم لزوماً نیمهی گمشدهمه.»
تکرار کردم: «نیمهی گمشده.»
«یعنی قسمتِ هم بوده باشیم.»
«بچه دارین؟»
«سه تا. شما چی، دکتر؟ به نظر شما هم عشق صرفاً یه دارودستگاه خیالیه توی ذهن هرکس؟»
گفتم: «من معتقدم یه آدمهایی جفتِ مناسب هماند.»
بعد از هر جلسه یادداشت برمیداشتم. بیشترِ رواندرمانگرها دهپانزده دقیقه بین بیمارهایشان فاصله میاندازند، ولی من طوری برنامه میریختم که نیمساعت فاصله بیفتد. سال اول، برای هر مراجع دفترچهای به رنگی متفاوت داشتم. مال او قهوهای بود و صفحات شش جلسهی اولمان تقریباً خالی مانده بود.
از زنش میگوید، اینکه چه آدم خوبی است. اذیتم میکند.
بیتفاوتیام به این بیمار (اسمش را کاف میگذارم) احتمالاً متمایزترین خصیصهاش بود. یادداشتهایم دربارهی بیمارهای دیگر مفصلاند. کاف به چشمم کسالتآور میرسید. خیلی ازش خوشم نمیآمد، درحالیکه خوشم میآمد بیمارهایی داشته باشم که ازشان خوشم میآید.
از هفتهی نهم: زنش (ک) قطبنمای درونی دارد، ولی کاف از ترس گیر افتادن دروغ نمیگوید، به مال مردم دستدرازی نمیکند و خوشرفتار است.
پرسیدم: «از کجا میدونی؟»
حواسم بود که «دروغ» و «دستدرازی» و «خوشرفتار» را با یکجور لهجهی اداییِ سیاهها گفت.
نوشتم: و کاف هم که مشخصاً سیاه نیست.
اگر مجبور بودم، دربارهاش چی داشتم بگویم؟ اینکه کاف لاغراندام و کموبیش طاس بود، چهلوخردهایساله میزد و رختولباسش به هموطنانمان در کالیفرنیای جنوبی شباهت داشت: کفشهای قشنگ چرمی لژدار، بیشتر وقتها هم پلیور یقهدار توسیرنگ لطیفی با تنخور عالی، احتمالاً کُرک کشمیر، اما از کت خبری نبود. برایم سؤال بود پلیورش را از کجا خریده. انتخاب لباس شوهرم یکهوا روی اعصابم میرفت.
کاف هشت سال گذشته را مشاور شرکتی فعال در دو سوی اقیانوس آرام بود. میدانستم، چون گوگل کرده بودم. از شغلش هنوز حرفی نزده بود جز یکبار که گفت مجبور است جلسهمان را لغو کند، چون به آسیا پرواز دارد.
کاف جلساتمان را صرف زنش و خردهمصائب پولدارها میکرد. تابلویی خریده بود که احتمالاً قلابی بود. قیافهاش موقع حرف زدن از رابطهاش با دلال درهم رفت.
به او پیشنهاد دادم دفترچهای روی میز پاتختی بگذارد و خوابهایش را بنویسد، اما ادعا کرد اصلاً خواب نمیبیند.
دلش میخواست زنش موهایش را رنگ کند. اشکال داشت؟ این را پرسید و حواسش نبود همزمان دستم را یواشکی به سرم کشیدم. تارهای وِز سفید موهایم از لای تارهای سیاهش فر خورده بود توی هوا.
تصمیم داشت برای زنش کیف بخرد. عکس کیف را هم درآورد تا نشانم بدهد.
«ببینین، یه جوری درستش کردهاند که شبیه کیسهخریدهای پلاستیکی محلهی چینیها باشه.»
عاشق کیف شدم.
توی جلسهی آموزشی ماهانهام، از کاف برای استاد راهنمایم گفتم.
با زنش که از بچهها میخواست خودشان رختهایشان را بشویند، دعوایش شده بود. من گفته بودم همه باید رخت شستن را یاد بگیرند. کاف شانه بالا انداخته و جواب داده بود من که هیچوقت یاد نگرفتم. حالت چهرهاش از احساس گناهی حکایت داشت که فارغ از لذت نبود.
«توی مدت دانشگاه چی؟»
«هاروارد خدمات رختشویی داره.» و تکانی به مچش داد. آن موقع کمی ازش بدم آمد. به هاروارد نرفته بودم و رختها را هنوز خودم میشستم؛ خروار خروارشان را. در ایما و اشارهی کاف چیزی را دیدم که میترسیدم نظر واقعی خیلی از مردم (خانوادهی شوهرم، شاید حتی استاد راهنمای متمولم) دربارهام باشد: اینکه من از آنها کمترم، چون در گذشته فقیر بودهام.
استاد راهنمایم پیرمردی فرتوت و بلندبالا بود، از اسطورههای جامعهی روانکاوی لسآنجلس. هالهای سحرانگیز داشت که حتی آنوقتها، در هشتادوخردهای سالگی، هنوز دورش میدرخشید.
گفتوگویمان را برایش تعریف کردم.
گفت: «به نظر من پایینتر نیستی. شخصاً تحسینت میکنم که زندگی خودت رو ساختی.»
اعتراف کردم کاف خیلی وقتها حوصلهام را سر میبرد.
استاد راهنمایم لبخند زد، کاری که همیشه ردی از درد بر صورتش مینشاند. گفت: «دههی هفتاد، کشیش یه روستایی از دکتر وینیکات بزرگ پرسید چهطور فرق بین محلیای رو که همین حرفزدن واسهش کافیه با کسی تشخیص بده که کمک حرفهای میطلبه؟ وینیکات گفت اگه دیدی داره حوصلهت رو سر میبره، بدون که مریضه و رواندرمانی لازم داره.»
وقتی داشتم میرفتم، دم در به دکتر بِر رو کردم و پرسیدم: «شما کدوم دانشگاه درس خوندین؟»
جواب داد: «مزرعه.» بعد که دید گیج شدهام، توضیح داد: «استنفورد. ما قدیم بهش میگفتیم مزرعه. نمیدونم الآن هم میگن یا نه.»
همان روز، توی کافهی نزدیک مطبم کیف را دیدم. مادری جوان به دستهی کالسکهی بچه آویزانش کرده بود.
درجا توی نت دنبالش گشتم. هزاروهفتصد دلار.
بگومگوی دیگری با زنش. کاف میخواست به آلاسکا سفر کند. توصیفاتش از حیاتوحش آنجا پراحساس و توأم با تحسین بود. دلش میخواست پاهای پَرپوش «باقرقرهی بیدی» را ببیند. «جغدهای برفی» را. «تیرهی غواصان» را. «اردک خالدار استلرِ» در معرض انقراض را. گفت تا ده سال دیگر خیلیهایشان منقرض میشوند.
زن گفته بود برنامهاش این است که از جایش جنب نخورد.
گفتم حرفش به گوشم خشک و بیروح میرسد.
درجا چنان پشتش درآمد که انگار به او حمله کردهام؛ که بهگمانم کرده بودم.
«کارهای مهمتری از ول چرخیدن دور دنیا با من داره.»
گفتم: « بیا راجعبه رابطهی خودمون حرف بزنیم.»
«رابطهی خودمون؟»
«بله. تا اینجا وقت زیادی رو صرف حرف زدن دربارهی احساسات تو نسبتبه زنت کردهیم. حالا بیا ببینیم همین الآن توی این اتاق چی میگذره و اونچه میگذره اصلاً رضایتبخش هست. این از اون رابطههاست که میشه بدون آسیب تمومش کرد.»
باز گفت: «رابطهی خودمون؟ راستش، من اصلاً فکر نمیکردم رابطهای بینمون باشه.» بعد منمنکنان اضافه کرد: «من که با شما مشکلی ندارم.»
«واقعاً؟ چون خودم مطمئن نیستم تونسته باشم کمکی بهت بکنم. یهوقتها حس میکنم داریم دور خودمون میچرخیم.»
«خب، احتمالاً تقصیر منه. از همهچی حرف نزدهم، درحالیکه گمونم واسه همینه که اینجام.»
و بعد، سفرهی دلش را باز کرد. خودکاری توی دست داشتم و تاریخ را نوشتم: 28 ژانویهی 2012.
«من پدوفیلم. مشکل با زنم نیست که... تا حالا با هیچکسی همسن زنم اون حال شیدایی رو نداشتهم. یعنی با همسن خودم.»
نور اتاقم سروظاهرش را روی صندلی مخملکبریتیام (اثاثیهام بالآخره رسیده بود و کاف تنها مراجعی بود که متوجه شد) چنان ترکهای و نزار نشان میداد که هول میکردی. حواسم جمع باریکی تیغ شانهاش زیر پلیور یقهدار توسی شد و ظرافت جورابهایش.
موی ساعدهایم یکدست سیخ شد. وسط حرفش پریدم: «یه سؤالهایی هست که میخوام بکنم، منتها اولش لازمه بدونی من توی ایالت کالیفرنیا موظفم گزارش بدم اگه...»
«نگران نباشین. تاحالا دستم به هیچ بچهای نخورده. از این به بعدم نمیخوره. برای این نیست که...» شانه بالا انداخت. «یهذره هم امکان نداره. خیلی چیزها واسه از دست دادن دارم و...»
مکث کرد. «کار غلطیه. میفهمم. خودم سه تا بچه دارم.»
همان حین که با لحنی ملایم حرف میزد، برای اولینبار حس کردم بالآخره داریم به جایی میرسیم.
گفتم: «خیلهخب،» و به صندلیام تکیه دادم. یکعالم سؤال داشتم: چهسنی؟ چه جنسیتی؟ از کِی شروع شد؟ به خودت دستدرازی شده؟
«احتمالاً اولش همه همین فکر رو میکنن، نه؟ ولی گمون نکنم. یه چیزهای غریبی بود، ولی...»
طاسِ طاس هم نبود. موهایش مدلی داشت که آن سالها توی لسآنجلس زیاد میدیدم. آنچه را از چنگال زمان در امان مانده بود از ته میزدند، منتها کاملاً متفاوت با از ته زدن سربازها. ناگهان، چهرهاش در نظرم به جرگهی خوبرویان پیوست. با خودم گفتم: «دارم پیر میشم.»
ظاهراً نهفقط قادر بودم به این آدم دل ببازم (مدلی که رواندرمانگرها دل میبازند، همراه با غم جانکاهِ انکار نفس) بلکه تکانوتغییر (یا هر اسم دیگری میشد رویش گذاشت) مثل جنباندن طناب، دیگر در وجودم آغاز شده بود.
ماه بعد را صرف پیدا کردن رد متجاوزی در گذشتهی کاف کردیم. طی آن مدت، آدمهای خارج از مطبم را به چشم دیگری میدیدم. مثلاً مشتریهای کافهی پاتوقم حالی قهرمانی یافته بودند؛ بهتدریج داشتم به این باور میرسیدم که خیلیها بار لطمه و صدمهای را بر دوش میکشند، اما مصمماند آن را بر دوش دیگری نیندازند.
هشتم مارس، توی دفترچهی قهوهایرنگ از قول هیو اُدنِ شاعر نوشتم:
من و باقیِ مردم میدانیم
آنچه را بچهها همه در مدرسه میآموزند:
کسی به دیگران جفا میکند
که در حقش جفا شده.
و اضافه کردم: ولی نه همیشه.
حاصل نبشقبرمان شد: للهای بیمبالات، دخترک چهاردهسالهی تپلی با خندهای بَم که دوست داشت روی پای کاف دراز بکشد تا او با کف دست به پشتش بزند و مادری سختگیر (بهخلاف ک)، ولی از هیولای جنسی واقعی خبری نبود. اواسط تابستان، دست از تلاش کشیدیم.
گفت: «اگه دفن شده که توی اعماق دفن شده.»
پرسیدم: «اولش واسه چی اومدی سراغ من؟»
«بهخاطر یه دختربچهای اومدم پیشتون.» حتی ذرهای هم در پیشآمدن این موقعیت مقصر نبود. در حقیقت او حتی از تنهاماندن با دخترهای خودش هم پرهیز میکرد. با اینکه با پسرش برنامههای دوتایی میریخت، دخترها را باهم اینور و آنور میبرد. تصور این حد از احتیاط با بچههای خودم دشوار بود.
تعریف کرد این دختر سه هفتهای بهخاطر پروژهی کلاسیاش سرِ کار همهجا دنبالش رفته و بعد عاشقش شده؛ خاطرخواهی بچهای کلاسهشتمی که اینقدر توی چشم میزد که همهی دفتر برایش دست گرفته بودند. حتی پدر دختر، مدیر ارشد مالی، به او خندیده بود. بااینحال، ماجرا برای کاف عذاب الیم بود، چون واقعاً جریانی بینشان بود که دخترک بروزش میداد اما او مجبور به پنهانکاری بود.
دختر میخواست هفتهای سه روز پیش او کارآموزی کند، اما کاف درخواستش را رد کرده و به پدرش گفته بود: «کُندم میکنه، کل وقتم داره صرف توضیح قواعد میشه.» به مدیر ارشد مالی برخورده بود، چون کاف زیادی رک بود. اسم دختر ایزابل بود. مدیر ارشد مالی بهطعنه گفته بود: «بقیه توی دفتر عاشق ایزیان.»
ماجرا دیگر تمام شده بود. هشت ماهی بود که نه او را دیده نه چیزی دربارهاش شنیده بود. هیچوقت از پدرش سراغش را نگرفته یا نپرسیده بود آیا ایزی بالآخره برای سرشماری کریسمسیِ پرندگان آنهمه راه تا اورنجکانتی رفت. خود دختر حرفش را پیش کشیده بود. دفترچهای داشت برای یادداشت مشاهداتش از پرندههای محلی. از افزایش جمعیت طوطیهای تاجقرمز وحشی در دههی چهل به او گفته بود، بعدِ فرار دستهجمعیشان از کامیونی که قیقاجکنان رو به شمال از مکزیک به فروشگاه حیوانات خانگی در بیکرزفیلد میراند. از آن وقت به بعد، هر مطلبی را روزنامهها دربارهی پرندگان چاپ میکردند، میخواند. به سگ خانوادگیشان هم دلبستهتر شده بود.
«پس قصهی عاشقانهی خودت رو داشتی.»
«عاشق شدم، منتها یه جوری که راه به هیچ جایی نمیبرد.»
«این همون چیزیه که ما بهش میگیم مقصود غلط. امیدواریم بشه این احساسات رو نگه داشت و بهسمت یه کس دیگه سوقشون داد.» این را گفتم، ولی مطمئن نبودم ممکن باشد.
گفت: «بهسمت مقصود درست. خب، جفتمون میدونیم اون کس دیگه کیه. یهوقتها از سرم میگذره سگم رو از زنم بیشتر دوست دارم.»
یک نسل پیش، کسی در جایگاهی مشابه من مینشست و به مراجعی گوش میداد که از مقصود غلط دیگری حرف میزد. روانپزشکها در مطبهایشان سرتاسر آمریکای شمالی تبدیلدرمانی را پیشه کرده بودند. دریافتِ من از آن فصول غمانگیز تاریخ روانشناسی این بود که میشود آدمها را ترساند و کاری کرد از خوابیدن با دیگران بپرهیزند، میشود جلویشان را گرفت تا کاری را نکنند که اشتیاق انجامش را دارند، اما کاشتن شوق جایگزین در نهادشان کموبیش محال است. جنبشهای آزادیخواه همجنسدوستها لااقل در کالیفرنیا پایانی خوش داشتند، ولی مشکل کاف سرنوشت مشابهی نمییافت.
ده دقیقه از وقتمان گذشته بود و کاف هنوز داشت حرف میزد که گفتم باید دست نگه داریم. وقتی ایستاد، در نگاهش قدردانی دیدم. آسوده به چشم میرسید. مخفیکاریاش داشت به آخر میرسید، ولی برای من تازه اول راه بود.
حالا میدانستم پای شخصی واقعی در میان است. کاش اسمش را نگفته بود.
روانکاوها قول میدهند حافظ اسرار بیماران باشند، اما همه از دم زیر قولشان میزنند. من با شوهرم دربارهی بیمارها حرف میزدم و نهفقط با او. یکبار به کمک دوستی که باهم میدویدیم گره از مشکل زوجی باز کردم. ولی نمیتوانستم دربارهی کاف با کسی صحبت کنم؛ دلم نمیخواست. شک نداشتم هیچکس درکی از این موضوع ندارد.
چند ساعتی را به نتگردی گذراندم. مسئله بهلحاظ حقوقی پر از اما و اگر بود. پورنوگرافی بچهها غیرقانونی بود و مسلماً باید گزارش میشد. امیدوار بودم فیلم بچه تماشا نکند.
خزیدم توی تخت، کنار شوهرِ خفتهام.
احتمالاً بهلحاظ اخلاقی موظف بودم به استاد راهنمایم بگویم، اما دکتر بِر راهی سفری نههفتهای به اسکاتلند بود تا کنج خلوتی بیابد و خودش را وقف نوشتن مموآری منظوم دربارهی ازدواج اولش کند؛ دربارهی زنش که جوان مُرد.
طی هفتههای بعد، کاف از «مقصود» اولش گفت. دوتایی، مدلی که نُتها کنار هم قطعهی موسیقی را میسازند، از این مقصود و حولوحوشش حرف زدیم. جلسهی دومی هم اضافه کردیم؛ پنجشنبه صبحها.
تابستان سیزدهسالگی، عاشق دوست خواهرش شده بود؛ دختری به نام اَنا لی. خانوادهی کاف در ساحل مِلیبو خانهای اجاره کرده بودند و او مثل سایه دنبال دخترها میرفت. موهای دختر تا زیر کمرش میرسید. پاهایی کشیده داشت و پوستش در مقایسه با پوست ککمکی کاف سبزه به حساب میآمد. تعریف کرد قدیم از این خورههای کممعاشرت بوده، با صورت جوشجوشی. «فکر میکردم این دورههه میگذره و بزرگ که شدم از این مردها میشم که یه زن خوشگل جوونتر میگیرن.» راستش، مادر او زن خوشگلی بود، شانزدهسال جوانتر از پدرش. این سه بچه بر ایوانی که تا ساحل شنی پیش آمده بود میخوابیدند و کل شب به خروش امواج لرزان گوش میسپردند.
مچ دست انا لی مچ او را نوازش داده بود، اما تا روز قبل رفتن کاف (مادر و پدرش تصمیم گرفته بودند زودتر به خانه برگردند) همهاش همین بود. آن روز سه تایی به اقیانوس زده بودند و خواهر کاف دواندوان برگشته بود تا از یخچال بستنییخی بیاورد. کاف انا لی را تماشا کرده بود که کشانکشان روی شن راه میرفت و با خود گفته بود چه پشت بزرگی دارد. انا، آرنجهایش با زاویه پهلوی گوشها، موهایش را بدون آینه بالای سر گوجهای بست. کاف بهخاطر شن شیارشیارِ زیر پاهایش با مکافات ایستاده بود. امواج چنان بالاوپایین میبردندش انگار میپرید و جاذبهای در کار نبود. تنهایشان بههم رسید و کاف جنبیدن خزهدریاییمانندِ پاهای دختر را زیر آب حس کرد؛ بعد زانوهای انا پهلوهای او را لمس کرد. دختر دستهایش را روی شانههای او گذاشت که بالاوپایین میشدند ، و بوسیدش. دهنش مزهی طالبی میداد، طعمی مُشکسان که کاف قبلاً دوست نداشت، ولی از آن به بعد داشت. بوی دریا، برآمدگی قوزک پای دختر بر کمرش، دستهای سبکش روی شانههای او، بالاوپایینرفتن با موج. میخندیدند و همدیگر را برانداز میکردند، چون جفت هم بودند. بعد، ناگهان، موجی بلند آمد و از هم جدایشان کرد؛ پرتشان کرد توی کفآب لغزان. وقتی در فاصلهی دو سه متریِ هم سر از زیر آب درآوردند تارهای درهمتنیدهی موهای انا لی صورتش را پوشانده بود، چون کِش سرش توی دریا گم شده بود.
مادر کاف با بلوزی زردرنگ روی ایوان ایستاده بود و دست تکان میداد. خواهرش داشت برمیگشت و کفپاهای پهنش با هر قدم توی شن فرو میرفت. نور آفتاب بر سطح اقیانوس چین میانداخت. چشمهایشان میدرخشید؛ موهایشان به پوستشان میچسبید. فردایش، کاف با خانواده به نیویورک برگشت و دیگر هیچوقت انا را ندید.
«الآن شرکت لوازمآرایش داره.»
ولی سن آنهایی که کاف بهشان دل میباخت همپای سن خودش بالا نرفت. وقتی سیزدهساله و دبیرستانی بود گلویش پیش دختری سیزدهساله گیر کرد و بعد که بیستساله و سیساله شد اوضاع فرقی نکرد. این میل شدید هیچوقت تغییر نکرد. سیوشش سالگی ازدواج کرد.
از او پرسیدم به ذهنش نرسید همان موقع به ک بگوید؟ نرسیده بود. «یعنی میگم، چهجوری قضیه رو پیش بکشه آدم؟ راستیا، من واقعاً اونقدرهام جذبت نشدهم؟ »
فکر کردم شاید حالا بتواند به او بگوید، ولی اگر با بچهها از خانه بیرون میزد و برای طلاق وکیل میگرفت چه؟
دربارهی روانپزشکی کانادایی مطلبی خواندم که مطبش را تعطیل کرده و به بیماران سابقش که تبدیلدرمانی برایشان تجویز کرده بود، نامهی عذرخواهی و چک غرامت فرستاده بود. آقای دکتر دستآخر ورشکسته شد.
استاد راهنمایم قبل از عزیمت به اسکاتلند خبرم کرد تا دیدار آخری داشته باشیم. آتش شومینهاش بهراه بود. اصلاً نمیدانستم کار میکند. وقتی دید زل زدهام، گفت: «گازیه.» همیشه توی جلساتمان قهوه تعارف میکرد و من هم بااینکه عصر بود میپذیرفتم. زیر کتش پیراهن فلانل پوشیده بود و کفش کوه به پا داشت؛ از همین حالا آمادهی سفر به کنج خلوتش بود. کوتاه و مختصر سراغ تکتک بیمارانم را گرفت. دربارهی کاف هم یکی دو سؤال کرد.
«کیف چی شد؟»
راستش را گفتم: یادم رفته بود.
«دیگه حوصلهت رو سر نمیبره؟»
«نه.»
برای کتابش آرزوی موفقیت و ابراز امیدواری کردم باز ببینمش. البته با آن سنوسال نمیشد مطمئن بود.
و بعد، خودم ماندم با کاف و خودم.
پرسیدم «اینکه آدم کمسنپسندِ منفعل باشی یعنی چی؟» اسمی که تازگی روی خودش گذاشته بود.
«گمونم واسه بعضیها یعنی نمیتونن با کسی باشن. واقعاً با کسی باشن.»
«ولی دربارهی تو که صادق نیست. یعنی تو که پرهیز نداری. نه دقیقاً.»
آن «نه دقیقاً» آخر چنان مزهی گسی توی دهنم پخش کرد انگار کارتن گاز زده باشم.
اگر یک یارویی توی میکده بگوید «خلوت من و زنم عالیه،» و رفیقش بگوید «همم، مال ما معمولیه،» اصلاً چی دستگیرتان میشود؟ شاید «معمولیِ» یکی همان «کمال مطلوب» دیگری باشد.
از فانتزیهایش پرسیدم.
«تقریباً همیشه یه چیزه. توی آبیم. دختره ترکهای و کِرمکیه. از خود بیخودم میکنه. من باید کشیده بشم توی بازی. معمولاً صورت نداره. ولی دختربچهست. هیکلش هیکل دختربچهست.»
«وقتی با زنتی، این خیاله رو میاری تو ذهنت تا از خود بیخود شی؟»
دختری که با او میدَوم یکبار تعریف کرد باید مجسم کند بهش تجاوز میشود تا کار را به آخر برساند و دلبههمزنیِ قضیه چنان اذیتش میکند که ترجیح میدهد عطای اوج گرفتن را به لقایش ببخشد. توی مجلهای برای زنان دربارهی شرطیسازیِ دوبارهی عامل تحریک خوانده بودم. دههی شصت، روانپزشکها از بیمارها میخواستند با فانتزی محبوبشان دستی به خود برسانند و بعد، درست چند ثانیه قبل از نقطهی اوج لذت که دیگر کار از کار گذشته بود، با فانتزی پذیرفتهتری عوضش کنند. کمکم لحظهی جابهجایی فانتزی را عقبتر میبردند تا آخرسر کامل محو میشد؛ بیمار اصلاً دیگر به آن فانتزی احتیاجی نداشت. ولی درمان شرطیسازیِ دوبارهی عامل تحریک شکست خورد؛ لااقل در تبدیل همجنسخواهها به دگرجنسخواه.
همپای دویدنم میگوید قادر نیست نیاز به خشونت را از ریشه بخشکاند، منتها دیگر فقط یکی دو دقیقه لازمش دارد. دربارهی تمرین اشباعشدن هم خوانده بودم که یکجورهایی برعکس است. بیمارها با فانتزیهای محبوبشان آنقدر خودارضایی میکردند و میکردند که دیگر رُس آن تصورات کشیده میشد.
کاف گفت: «حالا که داریم از بین درمانهای رَدشده انتخاب میکنیم، من اولی رو برمیدارم. هفتهای چندبار باید این کار رو بکنم؟»
«دو سه بار.»
«حتماً واسه زنم سؤال میشه چهم شده.»
همهی این مدت هم با زنش خلوت داشت، منتها نه بهدفعات. بااینحال، بهگفتهی خودش، آنقدر کمتر از دوستانش نبود که به چشم بیاید. هرچند، بهخلاف آن زوجها، طرف بیمیل در رابطهشان کاف بود. گاهی که شام بیرون میرفتند، مردها با دلتنگی برای روزگار پر از روابط قبلِ ازدواج شوخی میکردند و به زنهایشان نگاههای شماتتبار میانداختند. این قضیه زنش را خفت میداد، ولی بعد از دو هفته اجرای برنامهی تمرینی و میل ظاهراً بازیافتهی کاف، دوتایی به عدمتوازن گذشتهشان خندیدند.
آخر هفتهی پنجم، ک درخواست وقفهی موقت داد و به کاف گفت ماجرا کمی برایش از حد گذشته. در عوض، هردویشان را توی کلاس آشپزی لیگوریایی ثبتنام کرد. سرآشپز میآمد پیششان.
«به کجاها رسیدید؟»
«نمیدونم. بدون فانتزی، صورت خالی زنم عین یه دوست قدیمیه.»
دهن کاف نامعمولْ بزرگ بود. لبهای بههمفشردهاش لبخند کیپِ اغراقشدهای میساختند که لحظهای نگهش میداشت، بعد جمعش میکرد. آها! اینکه خنده نبود، دهنکجی بود. گاهی پیش میآمد که معنی کلمهای را از متن یاد گرفته باشم، اما هیچوقت نمودش را توی زندگی نبینم.
دوباره پرسیدم توانسته به زنش بگوید؟ از نظر من به خطرش میارزید، اما کاف دلش نمیخواست.
«هیچوقت دربارهی پورن ازم نپرسیدین.»
دستم را بالا بردم که یعنی ادامه ندهد.
نادیدهام گرفت.
«همیشه میدونستم همچین چیزی هست. دیشب بالآخره یه دونه پشت کامپیوترم دیدم. ازین غیرحرفهایها بود انگار. یه دختربچهی یازدهدوازده ساله. نابلد میزد. کمسنیش توچشمتر بود تا خوشگلیش. مثلاً قرار بود دفعهی اولش باشه. قشنگ میدیدی ترسیده. مرده خیلی درشتتر بود و زمخت. داشت بهش آسیب میزد و معلوم بود با قصد هم این کار رو میکنه. ترس دختربچههه بود که تحریکش میکرد. لپتاپم رو بستم که قطع شه. فانتزیهای من هیچِ هیچوقت همچین چیزی نبوده.»
برگشت به دغدغهی اولش: رابطهی زناشوییاش.
«خب، پس من اون جوشوخروش -یا اسمش هر چی که هست- رو ندارم، ولی سؤالم هنوز پابرجاست. بهقدر کافی دوستش دارم؟ مسئله انتخابکردنه. اگه چشمت رو روی غرایزت ببندی، تو میمونی و منطقت؛ یهجورایی انگار داری جنس میخری. اینجوری انتخابکردن آدمها یه حال مهوعی داره. فلانی آشپز قابلیه، بهمانی خوشلباسه، بیساری سه تا زبون رو عین بلبل حرف میزنه، منتها شلختهست...»
«همهمون کموبیش همین کار رو نمیکنیم؟»
«میکنیم؟»
«خب، کم پیش میاد آدم مثلاً بره با یکی که از دو پا فلجه ازدواج کنه.»
«شما با آدمِ از دو پا فلج ازدواج کردهی؟»
«نه. من همون مسیر عادی رو رفتم.»
کاف گفت «شاید رسیده باشیم به آخر خط.»
«تنها چیزی که امتحان نکردهیم، گفتن به زنته.»
با تکان سر گفت نه.
«درد خودم بسمه. واسه چی باید بفهمه از یه هیولا سه تا بچه داره؟ دستش باز بود با یهعالم مرد دیگه ازدواج کنه.»
آمار را روی کاغذ یادداشتی نوشته بودم، منتها چی میگفتم؟ اینکه تو تنها نیستی؟
بعد، اشتیاق از جلساتمان پر کشید. خیلی اوقات جلسات را به بهانهی سفر لغو میکرد؛ سفرهایی که، دقت کردم، بیشتر خانوادگی بودند تا کاری. دیگر درمانده به چشم نمیآمد. با سررسیدن تابستان دیگر نیامد. میشد همین پایانِ خوش قصهمان باشد.
دکتر بِر بالآخره از اسکاتلند برگشت. هنگام پیادهروی بر کَمرهی صخرهایِ کوه پایش شکسته بود. میگفت صدای گامها به یافتن اوزان شعرش کمک میکرد. شش هفتهی آخرِ خلوتگزینیاش را بهاجبار در یک مرکز بازتوانی سوئیسی گذرانده بود. این دفعه، در شومینهی مرمرین مطبش خبری از آتش نبود. مثل همیشه قهوه تعارفم کرد، ولی بهملاحظهی آتل پایش رد کردم. خلاصهی پروندههایم را گفتم و از سر پایان ماجرای کاف آهسته پریدم.
«هنوز درست سر در نمیارم تو جلسههاتون چی گذشت. همهش خیال میکردم از لابهلای اون همه کسالت یه چیزی درمیآد.»
شاید حالا که تمام شده بود، میشد بیشتر در جریانش بگذارم. دلم میخواست از کاف حرف بزنم. هیچکدامِ بیماران فعلیام اینقدر درگیرم نکرده بودند.
به صورت کشیدهی دکتر بِر نگاه کردم که بر اثر سفر پریدهرنگ و ضعیفتر شده بود و یادم به این حرفش افتاد «به نظر من که پایینتر نیستی.» تصمیم گرفتم به او اعتماد کنم. بنا کردم به توضیح آنچه در جلسات گذشت؛ آنچه را با موفقیت به اتمام رساندیم و آنچه را ناتمام رها کردیم.
نگاه بیسویش متمرکز شد. ابروهایش بالا رفت.
«ازت تعجب میکنم.»
«دستش به هیچ بچهای نخورده بود. اومده بود کمک بگیره.»
«از دهن خودش. گذرش به پورنوگرافی هم افتاده بود؟»
میتوانستم دروغ بگویم، اما دستآخر گفتم «خب، فقط یه بار.» سعی کردم آمار را به خاطر بیاورم.
«یه چیزی حدود چهار میلیون وبسایت فیلم بچه هست و اون از کل قضیه متنفر بود.» کمی صدایم را بالا بردم و ادامه دادم: «هیچ کاری نکرده بود. اومده بود پیش من یاد بگیره با این احساسات چهجوری سر کنه.» اگر برای او که به جستوجو کمک آمده بود اتفاقی میافتاد، واقعاً بد میشد.
فهمیده بودم اشتباه کردم. خواستم از او قول بگیرم گزارش کاف را ندهد، اما در عوض تملقش را گفتم و دربارهی چهطور پیشرفتن مموآر پرسیدم و اینکه توانسته تمامش کند یا نه.
با تکان سر گفت نه. اضافه کرد پیشرفتهایی کرده، اما نه آنقدری که امیدش را داشته.
چند هفته بعد، سهشنبهعصری، تقهای به درِ مطبم خورد. زنی بود که خودش را کاترین معرفی کرد.
گفت یکی شوهرش را گزارش کرده، تحقیقاتی به جریان افتاده، او هیچکاری نکرده و خب طبیعتاً تبرئه شده.
آمدم توضیح بدهم من گزارشش نکردهام، ولی خب بهگمانم گناهش در هر صورت گردن خودم بود.
روشن بود که کاف همهچیز را کموبیش به او گفته. اتفاقی که امیدش را داشتم افتاده بود؛ زن با آن گیسوان مشکی که دماسبی بسته بود، پشت شوهرش درآمد. بیشک خشم مشترک نزدیکترشان کرده بود. موقر بود و با آن اجزای درشت چهرهی یونانیاش، حقیقتاً زیبا. کیفی که روی دوش داشت شبیه آن کیف کیسهخریدمانند پلاستیکی نبود، اما در رختولباسش خوشسلیقگی و اصالت موج میزد: کتودامن بافت، ساقهایی کشیده با پاشنهبلندهای ساده. کاف حتی یکبار نگفته بود ک زیباست؛ احتمالاً تناسبش به چشم او نمیآمد. مطمئن شدم حتی یک لحظه خیال من به سرش نزده.
«چهقدر بد. دلم نمیخواست همچین اتفاقی بیفته.»
«شدیداً احساس میکنه رودست خورده. هر جفتمون همینیم.»
روی در یادداشتی چسباندم تا لغو جلسهی بعدیام را اعلام کنم و از مطب بیرون رفتم. توی خیابانهای پرخانه پرسه زدم و به کانون صداها نزدیک و از آنها دور شدم؛ از برگروبهای بادی که هرچند قدغدناند هنوز این دوروبر استفاده میشوند و سرودخوانی گاهبهگاه پرندگان، زیر درختی بیاندازه بخشنده. اندک اندک حواسم جمع پرندهها شده بود. کاف ناخواسته علاقهمندم کرده بود. احتمالاً فقط همین را از دختر به یادگار داشت. به دکتر بِر فکر کردم. من تازه اول راه بودم و او در اوج شهرت بود، ولی رابطهمان آنچنان نبود که گمان میبردم.
لااقل ایزابل، آن دختر، آسیبی ندیده بود. بیشک تا آن وقت عشقوعاشقی از سرش افتاده بود. شاید مدل بچهدبیرستانیها افتاده بود به قرارومدار گذاشتن از طریق پیامرسانها و اینستاگرام. مانده بودم که هنوز عاشق پرندههاست؟