
بهتره متن رو با اولین خاطرهت از نویسنده شروع کنی. "چتجیپیتی"
من حافظهی خوبی ندارم و تقریبا هر روز از صفر شروع میکنم. مغزم برای محافظت از من سعی میکند خاطرات بدم رو پاک کند و اینقدر به این کار اصرار دارد که همین الان هم باید مدام به خودم یادآوری کنم که چرا دارم این متن رو مینویسم. روی کاغذ بالای مانیتور نوشته شده، "در مورد خودت حرف نزن، این متن قراره در مورد پدرام و کتابش پیربچه باشه."
برخلاف من و بقیهی دهه شصتیها که مغزمان در وضعیت فراموشی پس از فاجعهست، پدرام قهرمان مسابقات حفظ و قرائت دفترچهی خاطرات زندگیاش است. خطوط زمانی موازی به شکل جریان سیالی از نکبت و بدبختی، کف دستش در حرکت است و کافیست اشاره کند تا زمان متوقف شده، یا به عقب و جلو برود. شاید برای همین بود که پدرام هیچوقت پول نداشتهاش را برای آموزش رانندگی و گرفتن گواهینامه حیف و میل نکرد. ماشین زمانی که او سوارش شده، احتیاجی به گواهینامه ندارد. او میتواند به سادگی از ته لولهی خودکار بیکی که روی میز افتاده، وارد روز هجدهم مهرماه سال هفتاد و پنج شود و از سر لوله بیرون بیاید و برود سر کلاس عربی درس آقای سمسارزاده. برای بار هزارم کنار تخته سیاهی بایستد که بوی مرد و تخته پاککن خیس میدهد. با گیجی خاصی که اینطور وقتها در نگاهش است به آقای سمسارزاده خیره شود، بعد نگاهش بیفتد لای رشتههای پرپشت موهای چرب و بلند سمسارزاده، که وظیفهشان پوشاندن بخش کچل و پرتستسرون سر مرد عربآموز است. و با اولین ضربه به خودش بیاید و بگوید: "آقا تو رو خدا بگذرید." و آقای سمسارزاده بیباور به گچ و پژ، طوری بگذرید رو نادیده بگیرد که انگار اصلاً گفته نشده، و شروع کند به فشار دادن لولهی خودکار بیک لای انگشتهای ظریف و بیتقصیر پدرام و آبلموشان کند. و بچهها بخندند و روضه آغاز شود.
به عنوان یک مورخ کمحافظه اما مسلط به تاریخ پدرامی باید بگویم، تا قبل از ظهور همسرش نسیم، پدرام یک کارناول متحرک بود. ترکیبی از مجلس روضه و سیرک خلیل عقاب. روایت مدرنی از سوگ سیاوش. اگر پدرام را سیاوش در آتش تصور کنیم، سودابه میشود تمام اکسهای پدرام و کیکاووس دبیر سرویسهای بدذات نشریات سراسر کشور. تکنیک فوقالعادهی پدرام در حرف زدن معمولی، کاری میکند که آدم از خنده اشکش دربیاید. بعد هم آدم به خودش میگوید، حالا که از وضعیت غمانگیز و خندهداری که پدرام تعریف کرده اشکم درآمده و راه گریه باز شده، بد نیست مانع سیل نشوم و آنقدر عر بزنم تا دلم سبک شود.
در دوران کودکی ما، سیدهای دورگردی زندگی میکردند که با عرقچین سبز و بلندگوی سبزیفروشی، محله به محله شالشان را پهن میکردند تا برای زنهای غمگین و طرفدار ضجه مویه، خدمات اورژانسی ذکر مصیبت ارائه بدهند. آنها که با پدرام در دورهی پیشا نسیمی، پیادهروها را متر کردهاند، میدانند که او زمانی وارث بر حق همین سبک از روایت در دورهگردی محسوب میشد. بیشتر دختران تهران آن سالها، حداقل دو سه باری با پدرام در خیابانها و کوچههای تهران قدم زدهاند و اسیر افسون روایت او از خاطراتش شدهاند. محتوای غمانگیز خاطرات هیچ تناسبی با شیوهی ارائهشان نداشتند. مثل روایتی بود از خفت شدن یک دختر وسط جنگل توسط هفت مرد شیطانصفت که دیزنی اسمش را گذاشته باشد سفیدبرفی و هفت کوتوله. نمونهی وطنیاش میشد لالایی اهالی کوهستان برای بچههایشان که آهنگ محزون اشعارش دل کودکان زیر یکسال را در قنداق گرم میکرد و همزمان معنای شعرش برای بچههای عقلرسِ رختخواب بغلی، شب ادراری میآورد.
تا قبل از این کتاب، نمیفهمیدم این اصرار پدرام برای برگشتن و مرور هزار بارهی آن دوران طلایی چه علتی دارد. شخصا دوست ندارم کودکیام را شخم بزنم. چه خاصیتی در مرور صبح تابستانی هشت سالگیام است. وقتی در بیابانهای پاکدشت دنبال ملخها میدویدم و همزمان موتورسواری از کنار کورهی آجرپزی مرا زیر نظر داشت و فقط چون زیادی چاق بودم از خیرم میگذشت.(محمد بیجه آفریده:31 اردیبهشت 1361، آرمیده: 26 اسفند 1383) یا بروم به دوران نوجوانی، آن وقتها که ماشینها به دو دستهی تاکسی و شخصی تقسیم میشد و اگر جزو سه نفر خوششانس عقبی نبودم، باید دوشادوش راننده سه نفری جلو مینشستم. و همیشه هم از بخت بد جای من میافتاد آن وسط و چارهای جز جاگیر شدن روی دنده نداشتم. راننده کلاچ را میگرفت و میزد پشت شانهی نفر وسطی که من بودم و همه با هم میرفتیم دنده یک. متوجه جذابیت نوستالژیک برداشتن دستگیرهی پنجره و کور کردن قفل در ماشین هستم ولی این تصویر هنوز هم من را یاد خفاش شب میاندازد. غلامرضا خوشرو(آغاز: 1 آذر 1342، پرواز: 22 مرداد 1376)
بعد از رشد روز افزون بیزینس نوستالژی با کنتراست بالا، حوض حیاط مادربزرگ در نهایت سچوریشن و فانتزی قصههای ما همه خوبیم به لهجهی جنوبِ اینستاگرام، دیگر با گارد بسته و سپر بالا مقابل هر فلشبکی میایستم.
این کتاب اما بدجور من را یقه کرد. من را کشید داخل همان سیاهچالهای که همهی عمرم از آن فرار کرده بودم. کتاب علیرغم تعداد صفحات کمش، بسیار چگال است. نفس آدم زیر وزنش سنگین میشود. تاثیرش روی هوای اتاق مثل ذرات رادیواکتیو ماندگار است و قرار گرفتن در معرض تشعشعش، اثری درازمدت دارد. پلهپله شما را میبرد پایین. با چراغ قوه جلوی پایتان نور میاندازد و متر به متر با جهانی که در آن بزرگ شده آشنایتان میکند. نویسنده شما را وارد زمین بازی خودش میکند و به لطف سالها تجربه، آنجا خفتتان را میچسبد و روح و روانتان را به خاک و خون میکشد.
همیشه دوست داشتم بدانم وقتی هیچ ترسی از قضاوت شدن نداشته باشی، چهطوری مینویسی. جوابش حالا برایم روشن است: اینطوری. اما چنین کاری اصلا ساده نیست. اگر نویسندگی همان نقاشی باشد، تفاوت این کتاب با بیشتر چیزهایی که تا الان خواندم، فاصلهی مینیاتور تا رنگ زدن جدولهای خیابان است. نمیشود توقع جلدهای بعدی رو داشت. پراید نیست که به تولید انبوه برسد. بین خطوط متن میشود رد خون نویسنده را دید. بعد از چهل سال خونریزی مداوم، به شکل غیرقابل توضیحی هنوز زنده است. هر صفحه از کتاب گزارشیست از زخمی کهنه که با خون تازه نوشته شده. نویسنده دارد خودش را با چاقوی میوهخوری عمل قلب باز میکند و همزمان میخندد و برای شما از وضعیت غریبش، جوک تعریف میکند. شما را مدام میخنداند، مبادا از سفر به اعماق زندگیاش خسته شوید. هر چند صفحه، چراغی روشن میکند تا سیاهی آنقدر زیاد نشود که راهتان را در ظلمات هزارتوی ناخودآگاهش گم کنید. تصورم از روند نگارش این کتاب، کباب کردن دل و جگر برای مخاطب با استفاده از گرمای دهانهی آتشفشانی در حال فوران است. با تاکید بر این نکته که نویسنده دارد دل و جگر خودش را برای شما کباب میکند.
داخل این کتاب، هیچ اثری از محاسبات منطقی بازاری نیست. با در نظر گرفتن سالهای زیادی که نوشتنش طور کشیده، باید گفت این کتاب تمامش ضرر است. تک تک کلماتش به ظرافت یک ساعتساز سوهانخورده و جایگذاری شده. استاندارد رولکس را دارد اما قرار نیست مارک رولکس داشته باشد. دهسالی بعد از پایان عصر کتاب نوشته شده اما نویسنده انگار برای خلاص شدن و زنده ماندن، چارهی دیگری جز نوشتنش نداشته. مثل زنی زائو که جنینی نه ماهه را چهل سال در شکم نگهداشته و سرانجام با درد و خونریزی فراوان، بالاخره بچه را به دنیا آورده. خبر خوب اینکه مادر و بچه سالمند.
من برای سبک شوخیها و زبان طنز کتاب، مشابهی به زبان فارسی ندیدهام. یک بخشهایی از کتاب را میشود مهندسی معکوس تکنولوژی روز جهان در صنعت طنازی، توسعهاش در داخل کشور و بومیسازی و تولید ملی حساب کرد. اگر به جای هنر در صنعت چنین اتفاقی افتاده بود، میشد امید حمایت دولتی یا حداقل وام کم بهره را داشت.
کتاب آنقدر با کیفیت است که جا برای نقد و بررسی موشکافانه و حتی استفادهی آموزشی از آن وجود دارد. نویسنده در این کتاب، معمولا دربارهی چیزهایی حرف میزند که با هیچ استانداردی موضوع خندهداری به حساب نمیآید. بعد اما ناگهان از زاویهای دیگر به موضوع نگاه میکند و خیلی زود همه چیز عوض میشود. روندی که کتاب تقریبا همه جا دنبالش کرده، یک سیلی، یک آبنبات و یک مشت، یک شکلات است. شما به عنوان مخاطب ضربه میخورید و اگر تا آخر جمله یا پاراگراف دردش را تحمل کنید، یک خنده یا حداقل یک حس عجیب جایزه میگیرید. کتاب بارها و بارها تصاویری برایتان ترسیم میکند که روحتان را چنگ میزند، آنقدر که دردتان میگیرد اما قبل از اینکه فرصت کنید جیغ بکشید، زاویهی دوربین، لنز یا تمرکز نور را جابجا میکند و معنا را طوری تغییر میدهد که همه چیز عوض میشود. حالا نه اینکه مدام قهقهه بزنید. بیرون از تیمارستان معمولا خبری از آن مدل خندهها نیست.
متن در مورد شوخی، کاملا حسابشده پیش رفته. طوری که هر مخاطبی با هر ضریب هوشیای دست خالی کتاب را نبندد. با شوخیهای ساده یکجاهایی قیلیویلی میروید، با طنازیهای رندانه هم احتمالا از داخل لبخند میزنید. یعنی شاید روی لبتان تاثیر فیزیکی مشاهده نشود اما از درون متبسم میشوید. برای آنهایی که حوصلهی رمزگشایی دارند اما شوخیهای شاهکار داخلش زیاد گذاشته شده. نویسنده که خودش به اندازهی نوشتن چند کتاب وقت گذاشته، این جایزه را برای خوانندههای باحوصله درنظر گرفته که در هر بار مراجعه، نکتهی تازهای دستشان را بگیرد.
در مجموع پیشبینی میکنم اکثریت چند جایی چاک خواهند خورد. حالا یا از خنده یا از زور درد. از چاک که بگذریم، باز شدن چاکراهها قطعی است. فارغ از بچههای قلعهحسنخان، رباطکریم و دولتآباد، شما هرچهقدر هم کودکی درخشانی داشته باشید، نمیشود این داستانها را بخوانید و دردتان نیاید. اگر خیلی عمیق شوی و به زندگی خودت فکر کنی، دردش بیشتر هم میشود. اگر سرگذشتت مشابهتهایی با این دنیای ترسیم شده در کتاب داشته باشد، قرار است زخمی را بخارانی که رنج و لذت توامانش گیجت میکند. هرچه این سالها سرکوب کردی تا یادت برود، خنده خنده بالا میآید. احتمالا پولی که خیلیها سالها خرج تایید گرفتن از تراپیستشان کردند، نابود میشود.
کتاب اما شما را در خندیدن به رنجش، معذب نمیکند. صاحب عزا خودش دارد وسط مجلس قر میدهد و بندری میزند. دیگر نیازی نیست شما به احترام مرحوم سیاه بپوشید. نویسنده دارد یک سبک زندگی وحشتناک را به شکل کامل و با جزئیات شرح میدهد اما برای شما یا حتی خودش نسخهی دیگری نمیپیچد. قرار نیست کوچ یا مربی سبک زندگی شما باشد. استاد یا فیلسوف نمیشود. جملات انگیزشی نمیگوید. به خودش یا شما وعدهای نمیدهد. اسیر هیچ تِرند یا مد روزی نیست. شما را میبرد در دل داستان و موقعیت اما همزمان فاصلهی لازم را برای شما حفظ میکند. فاصلهی میان اتفاقات و نگاه نویسنده. فاصلهای که مخاطب برای خندیدن و نفس کشیدن لازم دارد.
این کتاب نگاه دیگری به گذشته دارد. گذشته را با فیلتر نوستالژی از نو رنگآمیزی نمیکند. در بیزینس نوستالژی، کودکی تبدیل میشود به مجموعهای از تابستانهای بیپایان و بوی قورمهسبزی و کوچههای بیانتها. تصویری روتوششده از گذشتهای که کمتر کسی واقعا آنطور زندگیاش کرده، اما مخاطب قرار است آنقدر هپروتی شود که حسرت خاطرات نداشتهاش را بخورد. برای پدرام اما، گذشته نه بهشت ازدسترفته است و نه دوران طلاییای که ما قدرش را نمیدانستیم. نوستالژی اینستاگرامی، گذشته را از رنج خالی میکند تا دلتنگش شویم. این کتاب اما رنج را از گذشته به زمان حال میآورد، میایستد، نگاهش میکند و آنقدر موشکافانه بازش میکند تا به هستهی پوچ رنجش میرسد و از بیمعناییاش ما را به خنده میاندازد.
نویسنده از تکهپارههای زندگیاش که معمولا آدمها زیر فرش میکنند، لباسی دوخته و تنش کرده. نه برای افتخار یا حتی تظاهر. فقط برای اینکه ترجیح داده لباس خودش را بپوشد. خودش باشد و این شجاعت را به مخاطبش هم میدهد که شاید روزی او هم خودش باشد. چون تماشای شجاعت، شجاعت میآورد. اینکه یک نفر از پس خیره شدن به مغاک برآمده و هیولا نشده، دل آدم را گرم میکند. به امید روزی که ما هم بتوانیم همینقدر با خودمان صادق و صمیمی شویم.