خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

بیا چادر بزنیم بایستیم به تماشا

گفت‌وگو با شهریار توکلی درباره‌ی کتاب «برای این روشنایی محدود»
۲۶ مرداد ۱۴۰۵
share
share
close
بیا چادر بزنیم بایستیم به تماشا

بسیاری او را با عکس‌هایش به‌یاد می‌‌‌آورند، و برای بسیاری دیگر نام او با مجله‌ و نشر حرفه: هنرمند پیوند خورده. شهریار توکلی اما علاوه بر این‌ها، سال‌هاست که می‌نویسد و فرم جستار را به‌صورت جدی محک می‌زند. تجربه‌های او در طول دو دهه‌ی گذشته، حالا در کتابی با عنوان «برای این روشنایی محدود» از سوی  نشر گیلگمش روانه‌ی کتاب‌فروشی‌ها شده. جستارهایی متنوع با دامنه‌ی موضوعی بسیار گسترده که از هنر و فوتبال تا خانواده و تجربه‌های سراسر شخصی‌اش را در بر گرفته است: از مارادونا و شجریان و شاملو تا سوسن و کاوه گلستان، از شب و شمال تا تابستان و بسیاری چیزهای دیگر. کتاب او بیش از آن‌که درباره‌ی هنر باشد، درباره‌ی شیوه‌های زندگی با هنر است. توکلی از عکاسی، ادبیات، سینما و چهره‌های فرهنگی آغاز می‌کند تا به حافظه، زمان، فقدان، نگاه و تجربه‌ی زیسته برسد و چیزهایی را کشف کند که معمولاً پیش پای ماست اما به طرز بی‌رحمانه‌ای بر آن چشم بسته‌ایم... این گفت‌وگو که به‌صورت تلفنی انجام و پیاده شد، لحن شفاهی پرسش‌ها و پاسخ‌هایش را حفظ کرده است...


در جستارهای شما، یک شب، یک عکس، یک ترانه یا حتی یک ژست ساده می‌تواند به اندازه‌ی یک حادثه‌ی بزرگ جلوه کند. آیا این تصویر خُرد همان چیزی است که همواره روایت را در طول سالیان با آن به یاد می‌آورده‌اید یا در طول نوشتن است که ناگهان خودش را آشکار می‌کند و به همه‌چیز معنا می‌دهد؟ می‌خواهم نظرتان را درباره‌ی خط و ربط این‌گونه نوشتن با مسئله‌ی حافظه بپرسم. آیا شده که دوباره به یک خاطره یا تصویر برگردید و روایت دیگری در آن ببینید؟ روایتی که مخفی مانده بوده...
ببینید اتفاقی که می‌افتد این است که رجوع آدم به حافظه و خاطراتش کاملاً شناور و غیرقطعی و بسیار نسبی است. به همین خاطر من خیلی خوشحالم از این‌که هر کدام از این نوشته‌ها را در یک برهه‌ای نوشته‌ام و آن نوشته نماینده‌ی مکانیزم به یاد آوردن آن خاطره در آن سال به‌خصوص است. مثلاً اگر بخواهم الان بعد از ده سال دوباره به خاطره‌ای برگردم طبیعتاً در ذهن من تغییر کرده است. ممکن است جزئیات دیگری در ذهنم برجسته‌تر شده باشد یا چیزهایی را به‌کل از یاد برده باشم. ممکن است معناش برای من عوض شده باشد یا اولویت‌ها پس و پیش شوند. در نتیجه فکر می‌کنم حافظه‌ی آدم مثل یک انبار پر از جزئیات است و برخلاف تصور، هایلایت‌هایش اصلاً هایلایت‌های اتفاق‌های بزرگ نیست -حداقل برای من که این‌جوری است- که مثلا بخواهی بگویی پر است از اتفاق‌هایی مثلِ چه می‌دانم، روز تولد و روز فارغ‌التحصیلی و روز ازدواج و به دنیا آمدن بچه و نظایر این‌ها... آن‌چه که برای من حافظه را خیلی برجسته می‌کند نشانه‌های جزئی و پررنگِ دور تا دور این وقایع است. مثلا ًممکن است روز تولد بچه‌ام را با یک نور به یاد بیارم، یا با یک بو. آن‌جاست که وقتی برای احضار آن خاطره رجعت می‌کنم سعی می‌کنم در مسیر این جزئیات حرکت کنم تا هرچه بیشتر هم شخصی شود و هم به درون خودم نزدیک شوم و بتوانم دقیق‌تر، واقعی‌تر و ملموس‌تر بنویسم. پدر من الان در حول و حوش نود سالگی هستند و اخیرا می‌بینم که خاطراتی را از کودکی و نوجوانی‌شان به‌یاد می‌آورند که در طول زندگی هیچ‌وقت برای ما تعریف نکرده بود. این‌ها تازه در ذهن ایشان خودشان را نشان داده. و این مکانیزم خیلی عجیبی است. در صورتی که ممکن است از کنار وقایع نزدیکِ بی‌اهمیت بگذرد اما وقایع گذشته را با دقت هرچه تمام‌تر، با یادآوری نام آدم‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها، با یادآوری بوها و مزه‌ها دوباره فرامی‌خواند. فکر می‌کنم هرچه که سن آدم بالاتر می‌رود آن‌چه که از خاطرات برای آدم باقی می‌ماند و در ذهنش نفوذ می‌کند و به او سنجاق می‌شود، جزئیات است نه خود آن تایتل اصلی.
در نتیجه کار من چه در عکاسی و کتاب عکس‌هام و چه در نوشته‌هام از مسیر همین جزئیات می‌گذرد. یعنی اگر کسی الان بیاید و بگوید که تو عکاس چه ژانری هستی یا چه موضوعاتی موضوع برجسته‌ی عکس‌های توست، من هیچ پاسخی برایش ندارم. به دلیل این‌که چیزهایی مورد توجه من قرار می‌گیرد که اصلاً نمی‌تواند تایتل موضوعی قلمداد شود. نمی‌تواند ژانر شود. در سطح کلیات نمی‌تواند معنادار و پذیرفتنی جلوه کند. در نوشته هم همین است. بین آن‌چه که در عکس‌ها انتخاب می‌کنم و آن‌چه که در یادداشت‌ها به سراغش می‌روم شباهت‌های زیادی است. خاطرم هست یک‌بار عکسی می‌گرفتم از همان مجموعه‌ی شبانه‌ی خیابان‌های تهران که دلیل اصلی عکس گرفتن من از آن صحنه فقط یک نور کوچک قرمز رنگی بود که از اف‌اف یک خانه‌ای به چشم می‌آمد. یک نقطه‌ی ریز مثل لیزر. و همین بهانه‌ی عکس گرفتن من شد. همه‌اش حدس می‌زدم که اگر دوربینم را بکارم همین نور نقطه‌ی اصلی و گرانیگاه عکس خواهد شد. چون همه‌ی توجه من معطوف به آن سطح مینیمال کوچیک شده بود. در یادداشت هم همین است. مثلاً فرض کنید در جستار «تابستان» متن فرود می‌آید به آن شیاری که بر نوک لپ دخترم در کودکی‌اش افتاده. در نتیجه همین جزئیات است که برای من خیلی‌خیلی اهمیت دارد.

وقتی از یک خاطره عکس می‌اندازید یا می‌نویسیدش، در حافظه‌تان چه اتفاقی برای آن رخ می‌دهد؟ آیا دیگر ثابت می‌ماند یا هم‌چنان رنگ عوض می‌کند و دفرمه می‌شود؟
خب مکانیزم نوشتن و عکاسی با هم فرق می‌کند. وقتی که از یک خاطره عکس می‌اندازیم -البته از خود خاطره که نمی‌توان عکس انداخت، اما فرض می‌گیریم که از یک صحنه‌ی خاطره‌انگیز عکس می‌اندازیم- آن‌وقت خود عکس تبدیل به خاطره می‌شود. به هر حال عکس خصلت سخت و صلبی دارد و غیر قابل حرکت است. آن لحظه و خاطره و واقعه ناگهان در یک لحظه منجمد و فریز می‌شود. اما در فرایند نوشتن و به یاد آوردن خاطره خصلت سیال و شناور بودن باعث می‌شود تا با هر بار رجوع به خاطرات شکل عوض کند.  چنان‌که گفتم معنی‌اش برای ما تغییر می‌کند، اولویت‌ها پس و پیش می‌شود. من هنوز این کار را نکرده‌ام. شاید روزی بکنم. مثلاً یکی از یادداشت‌هایی را که در چهل‌سالگی راجع به خاطره‌ای نوشته‌ام برای تجربه و آزمایش هم که شده دوباره در پنجاه و چند سالگی بنویسم و ببینم که آیا باز همان‌طور به یادش می‌آورم یا چیزی در آن تغییر کرده. ولی این چیزی که شما می‌گویید ایده‌ی جالبی است. آزمایشی است تا ببینیم آیا واقعاً خاطرات با عوض شدن خود آدم دست‌خوش تغییر می‌شوند یا نه. ولی به هر حال مطمئنم که این خاطرات در فرایند ذهن آدم و در عمل نوشتن ثابت نمی‌مانند، اما در عوض عکس‌ها بیشتر می توانند این واقعه را ثابت و فریزشده نگه دارند.

یکی از حساسیت‌هایتان که کاملاً هم به چشم می‌آید، در ختمِ نوشته‌هاست. در درخشان‌ترین‌ جستارهای مجموعه از همان میانه‌ها‌ی متن هم می‌توان صدای پاش را شنید. انگار چیزی ویژه و مهیب آن ته به انتظار نشسته و چاره‌ای نیست جز این‌که با آن رودررو شوی. یک مومنت، یک تجربه‌ی خیلی شدید، یک تصویرِ از یادرفته که ناگهان تمام سفر نوشته را در خود فشرده می‌کند و به حافظه سنجاق می‌شود. انتظار دلهره‌آور اما شیرینی است. بعضی‌وقت‌ها هم درست تا می‌خورد روی لحظه‌ی آغاز متن. این بازگشت، این به پشت سر نگاه کردن و دیدن همه‌چیز در یک تصویر چرا این‌همه وسوسه‌تان می‌کند؟ آیا خیالتان را راحت می‌کند که دیگر می‌شود نوشته را همین‌جا به خودش سپرد؟ که سفر دست‌کم در یک دور خود تمام شده؟
خیلی خوشحالم که شما به این مورد اشاره کردید چون واقعاً پایان‌بندی برای من خیلی‌خیلی اهمیت دارد. همان‌طور که آغاز جستار برایم اهمیت دارد. اولین چیزهایی که برای نوشتن و شکل‌دهی به جستار باید در ذهنم تثبیت شود و قوام پیدا کند اول و آخرش است.  این دو تا را که بگیرم دیگر وسطش را می‌سازم. به همین خاطر خیلی برایم مهم است که نوشته با یک آغاز  دراماتیک همراه شود و بتواند قلابش را در ذهن خواننده بیاندازد و او را بکشاند و بیاورد داخل بازی. یک‌جورهایی مثل نقالی کردن است. باید جوری داد بزنی و شعر بخوانی و به آوازت لحن بدهی که آن آدم از  قهوه‌خانه بیرون نرود و کنجکاو بنشیند که امشب چه قصه‌ای برایش آورده‌ای. پایان‌بندی هم همین است. باید جوری متن را ببندم که اولاً کل نوشته در آن جمع شود، و دوماً متن معنای خودش را در آن انتها آشکار کند -نه الزاما با نتیجه گیری و این حرف‌ها- و چکیده و افشر‌ه‌ای از خود را ارائه بدهد. سوماً شاید تازه وقتی که به آخر می‌رسیم و چنان که شما می‌گویید پایانِ متن خودش بازتابی از شروع مقاله می‌شود، همین باعث می‌شود تا آن ته شما بفهمید که پاراگراف اول چه معنایی داشته و حس‌اش چه بوده. انگار که کلید متن در آخر به دست خواننده داده شود. این خیلی برای من مهم است. همیشه شنیده‌ایم که فیلمی در نزد ما ماندگارتر است که وقتی از در سینما بیرون می‌آییم همچنان بتوانیم با آن زندگی کنیم و راه برویم و فیلم همین‌طور در ذهن ما بچرخد و تداوم داشته باشد.  فکر می‌کنم یکی از تمهیداتی که سعی می کنم رعایت بکنم این است که پاراگراف آخر طوری باشد که خواننده بعد از رها کردن جستار همچنان با آن ادامه حیات بدهد و درگیرش باشد. به همین خاطر روی پایان جستارها وقت می‌گذارم. 

از زیباترین و صمیمی‌ترین لحظه‌های کتاب یکی هم آن‌جاست که به‌عنوان یک پدر از رابطه‌‌تان با دخترتان می‌نویسید و سرگذشت خودتان را در او به تماشا می‌نشینید. دو جستار «یک آندرلاین مرخم زیبا» و «کاریزما» را به یاد می‌آورم که از بهترین نمونه‌ها در این باره‌اند. تجربه‌ی پدر بودن چه چیزی را در فهمیدنِ خودتان و گذشته عوض کرده؟
ببینید تجربه‌ی پدر بودن خیلی برای من مهم بود. یک‌روز به برادرم که آن موقع فرزند نداشت می‌گفتم «آدم وقتی بچه‌دار می‌شود دوباره انگار که بچگی خودش را تکرار می‌کند. یعنی سوار ماشین زمان می‌‌شود و می‌رود به عقب و با آگاهی امروزش در قالب یک تجربه‌ی کودکانه با دنیا مواجه می‌شود. این خیلی تجربه‌ی عجیبی است. دوباره می‌بینی که چه چیزهایی در کودکی برایت مهم بوده و چگونه به پدر و مادرت نگاه می‌کردی. چه‌طور به مغازه‌ها، به اسباب‌بازی‌ها، به زندگی و بازی و خیلی‌چیزها فکر می‌کردی. معنای همه‌چیز انگار دوباره برایت کشف می‌شود. معنای کودکی خودت می‌آید و در قالب تجربه‌ی دوباره‌ی بچه‌ی خودت برایت گشوده می‌شود. این تجربه برای من فقط در سایه‌ی پدر شدن نصیبم شد و طبیعتاً در فهمیدن خودم و نسبتم با پدر مادرم در سنین مختلف اثر گذاشت. و همین‌طور که بچه‌ها بزرگ می‌شوند همچنان خودت را در آن سن و سال به یاد می‌آوری. دختر من الآن در سنین نوجوانی و ورود به دانشگاه است. من هم همان سنین را در نسبت با خودم به یاد می‌آورم. همان رابطه‌ی خودم با پدر و مادرم در آن سن. خیلی شبیه یک آینه است. و  برای زندگی آدم خیلی تجربه‌ی آموزنده‌ای است. آموزنده به این معنا که خیلی از گره‌های ذهنی آدم را باز می‌کند چون تازه معنی خیلی از آن اتفاقات و معنی خیلی از آن حرف‌هایی که به تو زده شده را می‌فهمی.

خیلی‌ها شما را با عکس‌هایتان می‌شناسند و این جستارها هم پر از عکس است؛ چه عکس‌های خودتان و چه عکس‌های دیگران. متن و تصویر در این نوشته‌ها چه نسبتی با یکدیگر برقرار می‌کنند؟ وقتی که می‌نویسید چقدر آن نگاه عکاسانه را به نوشته‌هایتان می‌آورید؟ یا هرگز تجربه‌ای بوده که ابتدا عکس شده، اما سال‌ها بعد دیده‌اید که معنای واقعی‌اش در نوشتن آشکار می‌شود؟ آیا نوشتن نگاه شما را در عکاسی عوض کرده؟
عکس و نوشته خیلی برای من در امتداد یکدیگر و شبیه به هم‌اند. شاید اصلی‌ترین وجه اشتراک‌شان هم مکث کردن باشد. به این معنا که من چه از طریق عکس و چه از طریق نوشتن روی چیزهایی متمرکز می‌شوم و مکث می‌کنم. کنارشان چادر می‌زنم می‌ایستم و نگاه می‌کنم. به معنای واقعی و عینی چادر می‌زنم. یادم می‌آید زمانی که عکس می‌گرفتم، و از صحنه‌هایی در شب‌ از محیط و خیابان‌ها بدون حضور آدم‌ها عکس می‌گرفتم، پیش می‌آمد به صحنه‌ای برمی‌خوردم که تغییر نمی‌کرد. می‌دانستم پس‌فرداشب هم که بیایم صحنه همین‌جوری دست‌نخورده باقی است. به همین خاطر مثلاً در مسیر رفتن از دفتر به خانه این صحنه را بارها و بارها نگاه می‌کردم. شاید یک هفته نگاه می‌کردم و بعد به یک‌باره تصمیم می‌گرفتم که دوربین و سه‌پایه را ببرم و عکس می‌گرفتم. و در طول آن یک هفته این عکس مدام در ذهن من پرورده و پرورده‌تر می‌شد. این عین مکانیزمی است که برای نوشتن هم از سر می‌گذرانم. من اصلا نوشته‌هایم را سریع نمی‌نویسم. هرگز. هر نوشته‌ای که مشغول آن هستم فرایندی مثلاً شاید دو سه هفته‌ای یا یک‌ماهه را طی کند. بعضی‌هایشان که راه نمی‌دهند و گیر می‌کنند شاید تا چند ماه هم همین‌جور با پرونده‌ی باز در ذهن من جا خوش کنند. به هر حال چیزی است که من باید بگیرم و زیر نور بچرخانمش و هی از جهات مختلف بررسی کنم و خورد خورد بهش بپردازم. و از این جهت این مکث کردن، این دقت کردن، وجه اشتراک بین عکاسی و زندگی، یک‌جور خط تاکید است که شما می‌کشید. انگار که عمری در عکاسی داشتم می‌گفتم این را ببین، این صحنه را ببین، این نور را ببین، این خیابون را ببین، این‌ها مهم‌اند. حالا همان مکانیزم را در نوشته دارم تکرار می‌کنم و به شکل بسیار وسواسی، افراطی و اغراق‌آمیز توجهم را به جزئیات خردتر و مهجورتر معطوف می‌کنم. این‌که از دوستی بپرسم اخم روی پیشانی آن آدم را دیدی؟ می‌دانی چه معنایی دارد؟ که از نظر من کارکردش این است، معناش این است. و همین‌جور تا آخر. می‌خواهم بگویم که این دو از میل من به جزئیات می‌آید و نکته‌ی جالب‌اش این‌که شاید آن را وامدار عکاس‌های محبوبم هستم که سلیقه‌ی تصویری من را ساختند. البته مطمئن نیستم که این سلیقه را آن‌ها به من آموختند یا یک ژن درونی بوده که خودش باعث شد تا به آن عکاس‌ها علاقه‌مند بشوم. اما یکی مثل ادوارد وستون بود که با آن آرکیتایپی که در ذهن ما کاشت و با آن توجهی که به برگ کلم یا به فلفل دلمه نشان داد، به ما آموخت که دنیا پر از زیبایی‌های نهفته در چیزهای روزمره است. این‌ها را باید کشف کرد. و همین آرکیتایپ بود که عکاسی من را شکل داد. و بعداً نوشتار مرا هم. اما مثل مرغ و تخم مرغ است! نمی‌دانم اول این بوده یا آن.
اما این‌که آیا شده یک عکس بگیرم و بعداً معناش را بفهمم، بله، بارها شده. مشخصا در همین مقاله‌ی گودال که یکی از آخرین جستارهایی بود که نوشتم و در اواخر کتاب آمده، رجوع می‌کنم به یک عکس یادگاری که سال‌ها پیش در آلبوم خانوادگی بوده و سال‌ها می‌دیدمش. رجوع می‌کنم به عکسی در ابتدای دوران دانشجویی‌ام، و به عکس سومی که جزو عکس‌هایی بود که به عنوان یک آرتیست نمایشگاهی گرفتم و از خانواده‌ام گذاشتم روی دیوار نمایشگاه. هرسه‌تای این عکس‌ها در یک بازنگری یک‌هو به هم پیوند خورد. مثل ایندیاناجونز که یک دکمه را می‌چرخانید تق تق تق سه تا چیز هم‌راستا قرار می‌گیرد و دری باز می‌شود. این سه تا هم برای من یک‌هو به هم اتصال پیدا کرد و یک معنای جدیدی از دلش بیرون آمد. به همین خاطر خیلی از عکس‌ها هست که بعداً بهشان رجوع می‌کنم و برایم تازه می‌شوند. و خیلی از عکس‌های عکاس‌های شناخته شده‌ای که بارها در عمرم دیده بودم، اما حالا وقتی بهشان رجوع می‌کنم به تناسب تجربه‌های جدیدم، به تناسب زندگی‌ای که از سر گذرانده‌ام، حاوی معنی جدیدی هستند. و درصدد هستم که حتماً یکی از آن‌ها را در همین روزهای آینده منتشر کنم.

دوست دارید خواننده از این کتاب چه چیزی را پیش خودش نگه دارد یا آن را چگونه به یاد بیاورد؟
راستش فکر نمی‌کنم در جایگاهی باشم که بخواهم انتظار یا توقع داشته باشم که خواننده چیزی را با خودش همراه ببرد. اما اگر بخواهد فقط یک چیز را از خلال خواندن این کتاب در خودش پرورش بدهد، به نظرم آن توجه به جزئیات زندگی است. وقتی به دور و برم و فضاهای هنری نگاه می‌کنم چیزی که کم داریم همین توجه به جزئیات زندگی است. جزئیاتی که اتصالات عمیق با درون هنرمند داشته باشد. جزئیاتی که برآمده از زندگی شخصی هنرمند باشد. توجه به این‌ها و اعتنا کردن به اهمیت و معنای این‌ها همان‌چیزهایی است که ما کم داریم. اگر این کتاب بتواند همین را در خواننده زنده کند کار خودش را کرده است. وقتی کتاب اول عکسم منتشر شد شعری که برای عنوان کتاب انتخاب کردم سطری از دکتر رضا براهنی بود. در جایی از آن شعر می‌گوید «اگر تو مرا نبینی، من هم نمی‌بینمم». فکر می‌کنم مهم است که چیزها دیده شوند. آدم‌ها دیده شوند. مهم است که ما جزئیات دور و برمان را ببینیم. اگر کتاب من بتواند این ضرورت یا الزام حسی و عاطفی را توی خواننده‌اش بیدار کند کار خودش را کرده است. 
 

مطالب مشابه