
در سال 1810، هاینریش فون کلایست، نویسندهی رمانتیک آلمانی و روانرنجوری درمانناپذیر، حکایتی کوتاه و وهمانگیز منتشر کرد. راوی حین قدم زدن در پارک، رقصندهای را میبیند که به نمایش خیمهشببازی خیره شده است. ابتدا تعجب میکند که چرا هنرمندی زنده چنین مجذوب چند عروسک خیمهشببازی شده؛ اما رقصنده مصر است که این گروه چوبی از همتایان انسانیشان پیشی گرفتهاند. بهگفتهی او، تنها عیبِ کار همان عروسکگردان دستوپاچلفتی است. اگر این آخرین «ذرهی روح» هم حذف شود ــ اگر عروسکها «بهتمامی وارد قلمرو نیروهای مکانیکی شوند» ــ سرانجام به کمال غریب و بیهمتای اشیای بیجان میرسند. رقصنده در پایان میگوید والاترین لطف و ظرافت تنها «در هیئت یک آدمک یا یک خدا» پدیدار میشود: اولی ناآگاه است و دومی «آگاهیِ بینهایت» دارد.
نوابغی که بنجامین لاباتوت، نویسندهی شیلیایی، مجذوبشان است نیز، مانند رقصندهی کلایست، آرزوی آن دارند که از فردیت انسانی خود دست بکشند و به خدا یا ماشین بدل شوند. در کتاب پیشین او، «وقتی دیگر جهان را نمیفهمیم» (2021)، که اثری گیرا و دشوار برای طبقهبندی است، دانشمندان قرن بیستم در آستانهی اکتشافات سرگیجهآوری از محدودیتهای چشمانداز انسانی به ستوه میآیند. کارل شوارتزشیلد، اخترشناس، نظریهی سیاهچالهها را میپرورد و آرزو دارد به تیرگیِ مطلقِ ژرفناهایی که مطالعه میکند چشم بدوزد. ورنر هایزنبرگ و اروین شرودینگر نیز، هنگام صورتبندی فرمولهای رازآمیز مکانیک کوانتومی، گرفتار رؤیاها و مکاشفههای عرفانی میشوند. هر سه برای فهم واقعیت تازه و هراسانگیزی که پیش رویشان گشوده شده، باید هم بیش از انسان باشند و هم کمتر از انسان.
تازهترین اثر استادانهی لاباتوت، که هم رمانی تاریخی است و هم کاوشی فلسفی، دنبالهای مضمونی بر کتاب پیشین اوست: بررسی این پرسش که اگر عقل را از این هم افراطیتر کنیم، چه رخ میدهد. نابغهی محوریِ «مانیاک»، جان فون نویمان، دانشمندی همهفنحریف و از پیشگامان علم رایانه است؛ مردی با «هوشی شوم و ماشینگونه». هنگامی که در فکر فرو میرود، گویی چرخدندهها در سرش میچرخند؛ اما در همان حال، انگار «امر الهی دست بهسوی زمین دراز میکند تا آن را لمس کند.»
راویان متعدد کتاب، اغلب با رگهی دلخوری، فون نویمان را از هر حیث «بیگانهای میان ما» میدانند. او میتوانست به جهانهایی دیگر راه یابد، اما نمیتوانست بند کفشهایش را ببندد. یکی از همکارانش میگوید: «از نظر معنوی، نادان بود.» بااینهمه، گرچه از عهدهی سادهترین کارهای عملی برنمیآمد و بیثباتی و هوسمندیِ نوعِ نامعقولِ انسان را درک نمیکرد، پیوسته به دستاوردهایی فکری میرسید که برای هر متفکر دیگری میتوانست اوج یک عمر کار باشد: در شکلگیری نظریهی بازیها نقش داشت، بنیانهای ریاضیِ فیزیک کوانتومی را صورتبندی کرد، یک دهه پیش از کشف مارپیچ دوتایی پیشبینی کرد که RNA چگونه با DNA ارتباط برقرار میکند و بسیار پیش از ظهور شکلهای پیشرفتهترِ هوشواره، در خیالِ آن به سر میبرد.
«مانیاک» عنوان کتاب لاباتوت، نام اختصاریِ «تحلیلگر ریاضی، یکپارچهساز عددی و رایانه»1 است؛ یکی از رایانههای اولیه که فون نویمان در دههی 1950 طراحی کرد. اما «مانیاک» خودِ فون نویمان هم هست.
آیا «مانیاک» اثری داستانی است؟ یا فقط از آن رو داستان مینامیمش که واژهی بهتری برای تسخیر خلاقانهی واقعیت در اختیار نداریم؟ بیشتر منتقدانی که میکوشند جای لاباتوت را در نقشهی ادبیات امروز مشخص کنند، او را به و. گ. زیبالد، نویسندهی آلمانیِ اندوهگین، تشبیه میکنند؛ نویسندهای که رمانهای آرام و پرپیچوخم او سرشار از تأملاتی بلند و رؤیایی دربارهی ویرانی و زوالاند.
درست است که هر دو نویسنده بر خط لرزان میان تخیل و تاریخ حرکت میکنند و از انبوهی از جزئیات تاریخی و علمی بهره میبرند، اما لاباتوت پدیدهای کمیاب است: نویسندهای معاصر با اصالتی هیجانانگیز. «مانیاک» حتی بیش از «وقتی دیگر جهان را نمیفهمیم»، اثری است با زیبایی تیره، وهمانگیز و یگانه.
خواندن این کتاب نیز گاه دشوار است. روایت از چندصداییِ انبوهی از شخصیتها شکل میگیرد؛ از جمله هر دو همسر فون نویمان، شماری از استادان او و همکارانش. اما این همهمهی دیوانهوار بیدلیل نیست. الکساندر گروتندیک، ریاضیدانی که بعدها به عرفان گرایید و یکی از قهرمانان دودلِ «وقتی دیگر جهان را نمیفهمیم» بود، نوشته است: «هر چشماندازی ذاتاً محدود است. تنها تصویری واحد از یک منظره به ما میدهد. فقط هنگامی که دیدگاههای مکمل دربارهی یک واقعیت کنار هم قرار میگیرند، میتوانیم به شناختی کاملتر از چیزها دست پیدا کنیم.» «مانیاک» نیز، مانند فون نویمان، میکوشد به موضع بیطرفانهی جهان دست یابد.
اما حتی چابکترین ذهنهای انسانی نیز در دورترین مرزهای عقلانیت از پا درمیآیند. «مانیاک» سه رویارویی پرتنش میان انسان و شکلهایی سرد و غیرشخصی از هوش را پی میگیرد: نخست، فیزیکدانی را میبینیم که چنان سرسختانه انسان است که نمیتواند جهان منظمِ نیوتنی را به ویرانیهای انقلاب کوانتومی بسپارد؛ سپس ریاضیدانی را که گاه بیش از آنکه انسان باشد، به ماشین میماند؛ و در پایان، با رایانهای درخشان روبهرو میشویم که از آفرینندگانش پیشی میگیرد.
لاباتوت کار را با پاول ارنفست، فیزیکدان اتریشی، آغاز میکند؛ مردی که نمیتوانست خود را با جنون قرن بیستم سازگار کند. در سال 1933، اندکی پس از بهقدرترسیدن هیتلر، به افسردگیِ شیدایی دچار شد، به سر پسر معلولش شلیک کرد و سپس اسلحه را به سوی خود گرفت. او دلیل داشت بترسد که نازیها ــ که نشانههایی از «برنامهی اتانازی» بدنام خود بروز داده بودند ــ سرنوشت بیرحمانهتری برای فرزندش رقم بزنند. اما در روایت لاباتوت، ارنفست از آشوبی هم میترسد که فیزیک کوانتومی در جهان به راه انداخته بود. لاباتوت مینویسد: «اگر قرار بود قواعد تازهی حاکم بر قلمرو درونی اتم را باور کنیم، دیگر هیچ کجای جهان آن استواری و واقعیت پیشین را نداشت.» ارنفست تابِ دیدنِ یقینهای سخت و کهن را نداشت که به غبار بدل میشوند.
فون نویمان، در مقابل، بهاندازهی کافی غیرانسانی بود که آشفتگیهای علم سرگیجهآورِ جدید را در آغوش بگیرد. او در خانوادهای ثروتمند و یهودی در مجارستان به دنیا آمده بود و تا پیش از سیسالگی، ریاضیاتِ زیربناییِ نوآوریهای کوانتومی هایزنبرگ و شرودینگر را سامان داده بود. اما فرصتی نداشت که بر دستاوردش مکث کند. اروپا بهسوی فاجعه میرفت؛ او از میهنش گریخت و در کنار دیگر نامداران تبعیدی، از جمله آلبرت اینشتین، به مؤسسهی مطالعات پیشرفتهی پرینستون پناه برد.
منتقدانش میگفتند که او زیادی آسان با کشور تازهاش سازگار شده است؛ با آمریکایی که به خودنماییهای جنگطلبانه گرایش داشت. در سراسر جنگ سرد، ذهن استثنایی خود را در اختیار آیبیام، مؤسسهی رَند و سازمان سیا گذاشت. حتی هنگامی که ویرانگرترین طرحها را در سر میپروراند ــ مثلاً طراحی بمب هیدروژنی در پروژهی منهتن در لسآلاموس، یا تلاش برای ساخت مدلی که ارتش آمریکا بتواند با آن آبوهوا را کنترل کند، که یکی از شکستهای معدود او بود ــ نسبت به هزینهی انسانیِ محاسبات سرد خود، بهطرزی هولناک بیاعتنا بود.
بااینحال، حتی این غول بیاحساس نیز نسبت به رشتهی نوپای علم رایانه تردیدهایی پیدا کرد. او در اواخر عمر، با لحنی بهطرز غافلگیرکنندهای شاعرانه، نوشت: «قدرت فناورانه دستاوردی دوسویه است. آنچه خطر میآفریند، ویرانگریِ منحرفانهی یک اختراع مشخص نیست... برای پیشرفت درمانی وجود ندارد.» برای مرگ هم درمانی نیست. لاباتوت مینویسد که فون نویمان در بستر مرگ، آن برق و جلای ماشینوار را از دست داد. برای نخستین بار در زندگیاش، او «درست مانند هر مرد دیگری» بود.
بخش پایانی و شگفتانگیزترین قسمت «مانیاک» دو قهرمان دارد. نخست، لی سِدول، نابغهی کرهی جنوبی و استاد بازی بسیار پیچیدهی گو؛ بازیای با آنهمه وضعیت ممکن که مدلسازیشان، به گفتهی متن، به «فضایی بیش از فضای موجود در جهان شناختهشده» نیاز دارد. دوم، آلفاگو، برنامهی رایانهایِ طراحیشده در آزمایشگاه پژوهش هوشواره دیپمایند. وقتی این دو در سال 2016 در یک مسابقه روبهروی هم نشستند، یکی از تماشاگران با هراس در دفترچهاش نوشت: «این حرکتِ انسان نیست.» آلفاگو هم بیتردید فاتحی انسانی نبود. سِدول چهار بازی از پنج بازی را باخت، اما حریفش نه پُز داد و نه شادی کرد؛ بهمعنای دقیق کلمه، اصلاً برایش اهمیتی نداشت.
شخصیتهای لاباتوت، با همهی تلاشی که برای تبدیلشدن به ماشین میکنند، از یک جهت بهطرز جانکاهی انساناند: عمیقاً اهمیت میدهند. آنها میخواهند تا تهِ امور بروند، تا امعاء و احشای واقعیت. در «وقتی دیگر جهان را نمیفهمیم»، دو ریاضیدان در تلاش برای رسیدن به «ته دل»، یعنی زیرلایهی بنیادین ریاضیات، دیوانه میشوند. در «مانیاک»، سِدول با دقتی وسواسگونه تکتک بازیهایش را ــ حتی بازیهایی را که برده است ــ تحلیل میکند تا آنها را بهتمامی بفهمد. در همین حال، فون نویمان حاضر است همهچیز را کنار بگذارد: نزاکت، اخلاق، عشق و سرانجام عقل را، تا به «نقطهی جهش، مغزِ ماجرا» برسد. یکی از شخصیتها اعتراف میکند که دانشمندان لسآلاموس را نه میل به پیروزی در مسابقهی تسلیحاتی، بلکه غریزهای تیرهتر پیش میراند: «لذتِ اندیشیدن به نیندیشیدنی.»
اندیشیدن به نیندیشیدنی با محاسبهی مکانیکی و تکراری ممکن نمیشود؛ چیزی شبیه به مکاشفه لازم است. لاباتوت میگوید گئورگ کانتور، که بهخاطر پژوهشهای انقلابیاش دربارهی ماهیت بینهایت شناخته میشود، باور داشت دریافتهایش حاصل «دخالت الهی» بودهاند. ریاضیدان دیگری در «مانیاک» نیز میگوید: «ریاضیات نزدیکترین راهی است که از آن میتوانیم به ذهنِ خدا نزدیک شویم.»
نزدیکشدنِ انسان فانی به ذهن خدا خطرناک است؛ پس عجیب نیست که تقریباً همهی شخصیتهای جهان لاباتوت، حتی آنها که فقط گذرا نامی ازشان برده میشود، به جنون نزدیک میشوند. کانتور با «دورههای هرچه شدیدترِ شیداییِ مهارناپذیر» دستوپنجه نرم میکرد؛ حملههایی که پس از آنها اندوهی عمیق از راه میرسید. کورت گودل «شروع کرد به دیدن ارواح و به این باور رسید که ریاضیدانان دیگر قصد کشتنش را دارند.» حتی فون نویمانِ خونسرد نیز بر اثر سرطانی مرد که سرانجام مغزش را فرسود، تا جایی که در پایان هذیان میگفت.
اما هراسآورترین وجه این روایتهای تیره فقط این نیست که عقل، اگر زیاده به کار کشیده شود، سر به شورش میگذارد. مسئله این است که جهان، تا ژرفترین لایههایش، آشفته و بینظم از آب درمیآید. در «وقتی دیگر جهان را نمیفهمیم»، دیوی که در انتهای سطرهای مرتب معادلات شرودینگر و هایزنبرگ کمین کرده، عدمقطعیتِ غلبهناپذیرِ فیزیک کوانتومی است. در «مانیاک»، تلاش فون نویمان برای رسیدن به «ته دل» ریاضیات با قضایای ناتمامیت گودل ناکام میماند؛ قضایایی که نشان میدهند «راهی برای بیرونکشیدن بنیانهای منطقیای که او با نومیدی در پیشان بود، وجود ندارد.» آشوب اهانتی به عقل انسانی نیست؛ فرجام منطقیِ آن است. تنها راه فراروی از سردرگمی، فراروی از خودِ شناخت انسانی است.
وقتی آلفاگو در برابر سِدول نشست، روشن بود که این دو عملاً بازیهای متفاوتی انجام میدهند. لاباتوت مینویسد: «آلفاگو تردید نمیکرد و هیچوقت دوباره فکر نمیکرد. از خستگی در امان بود.تردیدی به خود نداشت. برای سبک یا زیبایی ارزشی قائل نبود و وقتش را صرف بازیهای ذهنیِ پیچیدهای نمیکرد که بازیکنان حرفهای با آنها همدیگر را به دام میاندازند.» به بیان دیگر، حریفی کسلکننده بود؛ تهی از آن درام و شخصیتی که انسانها به رقابتهایشان میبخشند. مگر چه کسی به نتیجهی مسابقهی دو خودکارِ رقیب اهمیت میدهد، وقتی خودشان اساساً توانِ اهمیتدادن ندارند؟ بااینهمه، در روایت لاباتوت، بیش از 200 میلیون نفر مسابقهی آلفاگو را تماشا کردند تا لی سِدول، یک استاد انسانی، را ببینند.
و ناامید نشدند. در چهارمین بازی از مجموعهی پنجگانه، سِدول حرکتی چنان بدیع و غیرمنتظره انجام داد که آلفاگو را به آشفتگی انداخت. لاباتوت مینویسد: «انگار لی سِدول برای تمام گونهی ما پیروزی به دست آورده بود.» تماشاگران اشک ریختند.
برخی از حاضران فکر کردند او به مرتبهای خدایی رسیده است. قهرمان دیگری در بازی گو فریاد زد: «دست خدا! این حرکتی الهی است!» اما وقتی گروه سازندهی آلفاگو حرکت سِدول را در الگوریتم وارد کرد، به احتمال دیگری رسیدند: شاید او نه خدا، بلکه ماشین شده بود. فقط «یک نفر از هر ده هزار نفر» ممکن بود به انجام چنان حرکتی فکر کند؛ «دقیقاً همان احتمالی که آلفاگو پیشتر به حرکت بدیع خودش نسبت داده بود.» بااینحال، وقتی از سِدول پرسیدند هنگام انجام آن حرکت به چه فکر میکرده، تنها توانست به مرموزترین و کمعقلانیترین توانایی انسان اشاره کند: «الهام محض.»
لاباتوت مینویسد: «گو بازی یا ورزش نیست؛ یک شکل هنری است.» اما هنر از تلاشها، شکستها و آسیبپذیریهای ما معنا میگیرد. اگر رایانهها بتوانند چیزی شبیه هنر بسازند ــ و البته هر روز بیشتر میتوانند ــ آنچه میسازند صرفاً تقلیدی جانشینگونه است. کاش کسی به تیم آلفاگو همان چیزی را میگفت که راویِ حکایت کلایست باید به رقصندهی شیفتهی عروسکهای بیجان و خطاناپذیر میگفت: معجزه در کیفیت رقص نیست؛ معجزه انسانِ ناقص و خطاپذیری است که میکوشد آن رقص را اجرا کند.
--------------------------------------
[1] Mathematical Analyzer, Numerical Integrator and Computer
منبع:
Rothfeld. Becca, “THE MANIAC” blends fiction and history at the edge of reason”,washingtonpost, September 2023