
ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ از رنجی ﻛﻪ از آن دﻳﮕﺮی اﺳﺖ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮ ﻟﺒﻪی ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﭘﻴﺶ میرود، زﻳﺮا ﻫﺮ ﻛﻮﺷشی ﺑﺮای رواﻳﺖ دردِ دور ﺧﻴلی زود در دام ﻛﻠﻴﺸﻪ، اﺣﺴﺎﺳﺎتﮔﺮایی ﻳﺎ داوریﻫﺎی ﺧﺎم ﻓﺮومیاﻓﺘﺪ. ﻋﻜﺎسی ﻧﻴﺰ، اﻳﻦ رﺳﺎﻧﻪی ﻇﺎﻫرا وﻓﺎدار ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ، در ﻣﻮﻗﻌﻴتی دوﭘﺎره اﻳﺴﺘﺎده اﺳﺖ: از ﻳﻚ ﺳﻮ اﺑﺰاری ﻓﻮری ﺑﺮای ﺛﺒﺖ ﺧﺸﻮﻧﺖ اﺳﺖ؛ و از ﺳﻮی دﻳﮕﺮ، ﻫﻤﻮاره در ﭼﻨﮕﺎل ﻗﺪرت، ﺗﺒﻠﻴﻐﺎت و رﺳﺎﻧﻪﻫﺎ در ﻣﻌﺮض ﺟﻌﻞ، ﻣﺼﺮف و ﺳﻮءاﺳﺘﻔﺎده ﻗﺮار دارد.
ﺳﺎﻧﺘﺎگ ﺑﺎ ﺻﺮاﺣﺖ ﻧﺸﺎن ﻣیدﻫﺪ ﻛﻪ ﺗﺮﺣﻢ ــ اﮔﺮ ﺑﻪ ﻛﻨشی ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺪل ﻧﺸﻮد ــ ﻧﻪ اﺧﻼقی اﺳﺖ و ﻧﻪ ﻛﺎرﮔﺸﺎ؛ ﺗﺮﺣمِ بیعمل اﻧﻔﻌﺎلی ﭘﻮچ میﺳﺎزد. در ﺟﻬﺎنی ﻛﻪ ﺗﺼﺎوﻳﺮ ﻣﺮگ و وﻳﺮانی ﻫﻤﭽﻮن ﺗﻮﻓﺎنی ﺧﺎﻣﻮش از ﻣﻴﺎن روزﻣﺮگی ﻋﺒﻮر میﻛﻨﻨﺪ، ﺧﺮاش اﺣﺴﺎﺳﺎت ﭘﺎﻳﺎن راه ﻧﻴﺴﺖ، آﻏﺎز ﺑﻴﺪاری اﺳﺖ. اﮔﺮ ﺗﺼﻮﻳﺮی ﺣﺎﻣﻞ ﭘﻴﺎمی اﺳﺖ، ﺑﺎﻳﺪ ﭘﺎسخی ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺑﺮاﻳﺶ ﻳﺎﻓﺖ. ﭘﺮﺳﺶ اﻳﻦﺟﺎﺳﺖ: وﻗتی میﮔﻮﻳﻴﻢ «ﻛﺎری از دﺳﺖ ﻣﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﻴﺴﺖ»، اﻳﻦ «ﻣﺎ» ﭼﻪ ﻛﺴﺎنیاﻧﺪ، و «آنﻫﺎ» ﻛﺪاماﻧﺪ؟ اﻣﻨﻴﺖ اﮔﺮ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻛﺸﻴﺪه ﻧﺸﻮد، ﺑﻪ بیاﻋﺘﻨﺎیی میاﻧﺠﺎﻣﺪ و اﻧﻔﻌﺎل ﺣﺴﺎﺳﻴﺖ را میﺧﺸﻜﺎﻧﺪ.
ﻣﺮگﻫﺎی ﻣﻜﺮر، ﺗﺤﻘﻴﺮ و رذاﻟﺖﻫﺎی بیﭘﺎﻳﺎن ﺑﻪ ﻛﻤﻚ دورﺑﻴﻦﻫﺎ ﺛﺒﺖ ﻣیﺷﻮﻧﺪ؛ اﻣﺎ ﻓﻼﻛتی ﻛﻪ ﺟﺎیی دور رخ میدﻫﺪ اﻏﻠﺐ در ﭘﺮده ﺳﺎﻧﺴﻮر ﻓﺮومیرود. ﺗﻤﺎﺷﺎی اﻳﻦ ﺗﺼﺎوﻳﺮ ﻫﻤﻴﺸﻪ دﺷﻮار ﺑﻮده اﺳﺖ. ﺑﺎاﻳﻦﺣﺎل، ﺳﺎﻧﺘﺎگ ﻫﺸﺪار ﻣیدﻫﺪ ﻛﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻋﻜﺲ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﻪی راﻫﻨﻤﺎی ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻳﺎ ﭘﺎﺳﺨی ﺑﺮای «ﭼﺮا ﺟﻨﮓ؟» دل ﺑﺴﺖ. ﻋﻜﺲ اﺳﺘﺪﻻل ﻧﻤیآورد، ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺨﺸی از اﻗﺘﺼﺎد ﻋﺎﻃﻔی اﺳﺖ؛ ﻣﻮﺟی ﮔﺬرا در ﻣﻴﺎن ﺳﻴﻠی از واﻛﻨﺶﻫﺎ، و ﺗﻨﻬﺎ آﻧﺎن ﻛﻪ ﺟﻨﮓ را زﻳﺴﺘﻪاﻧﺪ ﻣﻌﻨﺎی واﻗعی ﻓﺮوﭘﺎشی، اﻧﻔﺠﺎر و ﺳﻮﺧﺘﻦ آرزوﻫﺎ را میﺷﻨﺎﺳﻨﺪ؛ و اﻳﻦﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ در ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﻴﻪی ﻣﻠﻌﻮن زﻧﺪگی واژﮔﻮن میﺷﻮد.
ﺑﺎ اﻳﻦﻫﻤﻪ، ﻧﺜﺮ ﺗﻴﺰ و بیﺑﺎک ﺳﺎﻧﺘﺎگ از ﺟﺴﺖوﺟﻮی ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ روی ﺑﺮﻧمیﺗﺎﺑﺪ. او بیاﻣﺎن ﺳﺎﺧﺘﺎرﻫﺎی ﻗﺪرت را میﻛﺎود، اﻓﺴﻮن زﻳﺒﺎییﺷﻨﺎسی ﺟﻨﮓ را میزداﻳﺪ، و ﺗﻘﺪس ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻧﻪی ﺗﺼﺎوﻳﺮ را در ﻫﻢ میﺷﻜﻨﺪ. اﻣﻴﺪ او ﻧﻪ ﺑﻪ آرﻣﺎنﺷﻬﺮی دوردﺳﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻪ ﻧﻮعی آﮔﺎهی ﺑﻴﺪارﻛﻨﻨﺪه اﺳﺖ: داﻧشی ﺑﺮای آﻧﺎن ﻛﻪ در ﺑﺮاﺑﺮ ﺧﺸﻮﻧﺖ بیﺣﺲ ﺷﺪهاﻧﺪ، و ﻫﺸﺪاری ﺑﻪ ﺷﻴﻔﺘﮕﺎن ﺟﻨﮓاﻓﺮوزی، ﺳﺘﻴﺰهﺟﻮیی و ﭘﻴﺮوزی.