
رنگهایی پخته و گرم و تابستانی. هیچچیز به یقین نمیتواند کمتر از این تلخ و کریسمسی باشد. تازهترین اثر پدرو آلمادوار، از چهرههای ثابت حاضر در جشنوارهی کن فیلمی است که بخشی از داستانش در ایام کریسمس میگذرد؛ قهرمان زن فیلم در یک مقطع واقعاً از ترافیک کریسمسی گله میکند. اما خبری از زرق و برق و زنگوله و خرید هدیه نیست. این فیلم اثری دولایه از آلمادوار است؛ نوعی خود-فراداستان سینمایی؛ فرایندی دیالکتیکی میان زندگی و هنر.
«کریسمس تلخ» فیلمی بهغایت شخصی است که حول ایدههایی مثل سوگ، فقدان و از همه مهمتر نقش زالوگونهی هنر در مکیدن شخصیتهای واقعی برای خلق شخصیتهای خیالی میچرخد. شاید آلمادوار با تأکید بر همین نکتهی آخر دارد بحرانی را در زندگی خودش پیشبینی یا پیشگیری میکند. او همچنین دیدگاه یک هنرمند مرد همجنسگرا را به ما نشان میدهد درباره اینکه به زنان بهعنوان سرچشمهی الهام یا حتی خودِ هنرمند، آنقدر که باید اعتبار داده نمیشود. این اثر یک نوآر-ملودرام پیچیده و مدرنی است شبیه همانی که در بیشتر آثارش میبینیم. آلمادوار همیشه دوگانگی واقعی-غیرواقعی را به چیزی تماشایی تبدیل میکند، هرچند شاید زمینِ سوژههای تکراری را میکاود. «کریسمس تلخ»، اتفاقاً، شامل آن شوخیِ اجباریِ ضدنتفلیکس است که برای فیلمهای هنری دارد به یک الزام تبدیل میشود، حتی با اینکه فیلم از جهاتی واقعاً حس برنامههای زندهی تلویزیونی را منتقل میکند.
فیلم در اواسط دهه 2000، دورهای که گوشیهای تاشو رایج بودند، روایت میشود. السا (باربارا لنی) فیلمساز مستقلِ در حال تقلاست برای بازگشت به دوران اوج گذشته و مدتی است که به ساخت آگهیهای تلویزیونی تنزل پیدا کرده است. او با پسر جوانی به نام بونیفاسیو (پاتریک کریادو) آتشنشان و رقصندهی کلابهای شبانه در رابطه است و اتفاقا این فیلمساز زن است که خودش برای رابطه با این پسر پیشقدم شده است. و شاید خود آلمادوار — از این واقعیت که اگر جای جنسیتها عوض میشد این رفتار مشکلساز میشد، هیچ تأثیری نمیگیرد. السا دوستانی دارد که گرفتار مشکلات فراوانیاند: پاتریشیا (ویکتوریا لوئنگو) باید با پسر کوچکش کنار بیاید در حالی که شوهرش در سفرهای کاری به او مدام خیانت میکند. ناتالیا (با بازی میلنا اسمیت، از «مادرهای موازی» آلمادوار) از فقدان و مرگ پسر کوچکش بهشدت افسرده است. و خود السا هم در عینحال که با افسردگی دستوپنجه نرم میکند درگیر فیلمنامهی جدیدی است و بعد از مرگ مادرش دچار میگرن و پانیک شده. السا که با پاتریشیا قهر کرده، یک ویلای ساحلی را در لانزاروته با ناتالیا شریک میشود، جایی که زندگی هنری و رابطهاش با بونیفاسیوی غایب به بحران میرسد.
اما همه این اتفاقات توسط لایه دیگری در حال روایت است؛ توسط کارگردانی به نام رائول که دارد روی فیلمنامهی زندگی خودش کار میکند. فیلمنامهای به نام کریسمس تلخ. به نظر میرسد السا نسخهای از خودِ او باشد، در حالی که دوستپسر رائول؛ سانتی، بهوضوح الگوی بونیفاسیوست. اما کلِ کنش فیلم به نظر میرسد از رابط پیچیدهاش با دوست و شریک تولیدش مونیکا الهام گرفته است؛ زنی که در بدترین زمان ممکن او را ترک میکند تا سه ماه مرخصی برود و کنار دوستش النا باشد که پسرش بهشدت بیمار است. مونیکا از رائول بهخاطر اینکه عملاً از این موقعیت در فیلمنامهای به شکل داستان بهره برده عصبانی است و این کار را خیانت به زندگی میداند. و همه این پیچیدگیِ گیجکننده، مثل همیشه در آثار آلمادوار، در یک لحظه موسیقایی پرشور لنگر میاندازد: خواننده مکزیکی چاولا بارگاس ترانهای فولکلور درباره شخصیت مدئاگونه لا یورونا، یعنی «زن گریان»، اجرا میکند.
فیلم در حقیقت برای رائول یک مکاشفه است به عنوان هنرمند برای نیل به حقیقت. السا بر پایهی او ساخته نشده؛ او، رائول، مرکز ماجرا نیست. در واقع السا همان دوست و متحدش مونیکاست. این همان جهان موازیِ واقعی است و این احساسات مونیکا و هویت مونیکاست که باید منبع الهام فیلمنامه و زندگی باشد. این همان نقطه روشنی است که او ظاهراً وقتی فیلمنامهاش را از «پایان» پیشنویس اول جلوتر میبرد به آن نزدیک میشود، همانطور که به نظر میرسد بالاخره السا دارد با رفتن مادرش کنار میآید.
اما مثل همیشه برای آلمادوار چیزی ناتمام در گذشته وجود دارد. این پایان باز که تا حدی آزاردهنده و تا حدی جذاب است: شاید پاسخی به گشودگی و ناشناختنی بودنِ خودِ زندگی است. فیلمهای حسی، بازیگوش و مالیخولیایی آلمادوار همیشه خوراکِ فکر و احساساند.
-----------------------
منبع:
Bradshaw. Peter, “Bitter Christmas review – grief, loss and artistic betrayal in Almodóvar’s film within a film”, The Guardian, May 2026