خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / داستان

مار بوآ

۴ شهریور ۱۴۰۵
نویسنده:
مارگریت دوراس
مترجم:
نگار یونس‌‌زاده
share
share
close
مار بوآ

داستان برمی‌گردد به حدود سال 1928 در شهری بزرگ از مستعمرات فرانسه. دختران دیگر پانسیون باربه یکشنبه‌ها بعدازظهر را بیرون می‌گذراندند. همگی در شهر مادرخوانده داشتند و شب درحالی‌که از تفریح اشباع شده بودند، از سینما، عصرانه در «لا پاگود»، استخر، ماشین‌سواری و تنیس‌بازی برمی‌گشتند.
من که مادرخوانده‌ای نداشتم تمام طول هفته و یک‌شنبه‌ها را پیش دوشیزه باربه می‌ماندم.
می‌رفتیم باغ گیاه‌شناسی. هیچ خرجی برنمی‌داشت و به دوشیزه باربه این امکان را می‌داد که هزینه‌هایی اضافی با عنوان «بیرون‌رفتن‌های یکشنبه» به حساب مادرم منظور کند. به این ترتیب می‌رفتیم جوجه بلعیدنِ یکشنبه‌های مار بوآ را تماشا می‌کردیم. در طول هفته خبری از جوجه‌ی زنده نبود و فقط گوشت حیوانات مرده یا جوجه‌های مریض نصیبش می‌شد. اما یکشنبه‌ها به‌خاطر شور و شوق مردم یک جوجه‌ی زنده‌ی درست‌و‌حسابی به‌ش می‌دادند.
دیدن تمساح‌ها هم می‌رفتیم. بیست سال پیش تمساحی که شاید عموی بزرگ یا پدر یکی از تمساح‌های آن‌جا در سال 1928 بود، پای یکی از سربازهای ارتش استعمارگر را قطع کرده بود. پایش را از بالای کشاله‌ی ران کنده بود و سربازِ بیچاره از کار بی‌کار شده بود. سرباز که می‌خواسته با تمساح بازی کند با پایش گلوی او را قلقلک می‌دهد بی‌خبر از این‌که تمساح خشن بازی می‌کند. از آن به بعد نرده‌ای دور آبگیرِ تمساح‌ها کشیده بودند و حالا می‌شد با خیال آسوده تماشای‌شان کرد که با چشمان نیمه‌بسته خوابیده بودند و، غرق در رؤیا، خواب جنایت‌های گذشته‌شان را می‌دیدند. 
دیدن گیبون‌های خودارضا هم می‌رفتیم، یا پلنگ‌های سیاه تالاب‌های مانگرو که از خشکی زمین سیمانی زیرشان رو به احتضار بودند و از میان نرده‌های آهنی ابداً چهره‌ی مردمی را که به‌شکلی سادیستی از رنج طاقت‌فرسای‌شان لذت می‌بردند نگاه نمی‌کردند و به دهانه‌ی سبز رودخانه‌های آسیاییِ مملو از میمون خیره می‌شدند.
وقتی خیلی دیر می‌رسیدیم، مار بوآ دیگر روی بستری از پرِ جوجه مشغول چرت زدن بود. بااین‌حال مدتی جلوِ قفسش می‌ماندیم. دیگر چیزی برای تماشا‌ نبود، اما می‌دانستیم همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاده است و هر دو مقابل مار بوآ می‌ایستادیم و به فکر فرو می‌رفتیم. این آرامشِ پس از جنایت، جنایت بی‌نقصی که در برفِ ولرمِ پرهای جوجه اتفاق افتاده بود، این پرها، واقعیتی خیره‌کننده بر معصومیت جوجه می‌افزود. این جنایت بی‌نقص، بدون ردی از خون، بدون پشیمانی. این نظمِ پس از فاجعه، آرامش در صحنه‌ی جنایت.
مار بوآ چنبره‌زده، سیاه، درخشان از شبنمی ناب‌تر از شبنم صبحگاهی روی درخت زالزالک، با شکل و شمایلی شگفت، چاق‌و‌چله و گوشتالو، نرم و عضلانی، مثل ستونی از مرمر سیاه در یک آن از رخوتی هزارساله فرومی‌ریخت و بیزار از این غرور سنگین، دست آخر ناگهان با خزیدنی مواج در خود می‌پیچید و لرزه‌های نیروی فروخورده از بندبند وجودش می‌گذشت و جوجه را در نهایت آسودگی همان‌قدر ساده هضم می‌کرد که شن‌های سوزان بیابان آب را در خود فرومی‌کشیدند و بعد استحاله‌ای در آرامش تمام‌وکمال به‌وقوع می‌پیوست. جوجه در این سکوت درونیِ هولناک به مار بدل می‌شد. گوشت جانور دوپا با شادی سرگیجه‌آوری در مجرایی یکنواخت و طولانی سرازیر می‌شد و در گوشت جانور خزنده تحلیل می‌رفت. تنه‌ای صیقلی و حیرت‌انگیز بود، بدون آن‌که منفذی از بیرونش پیدا باشد، با این وجود گیرنده‌تر از هر پنجه، دست، چنگال و شاخ یا دندان بود، اما باز هم عریان مثل آب، چنان‌که گویی هیچ گونه‌ای در انبوهِ گونه‌های جاندار دیگر مثل آن عریان نبود.
دوشیزه باربه به خاطر سن‌وسال و دوشیزگیِ طول‌ودرازش نسبت به مار بوآ بی‌تفاوت بود. بوآ شخصاً روی من تأثیر قابل‌ملاحظه‌ای می‌گذاشت. منظره‌ای بود که مرا به فکر وامی‌داشت و اگر ذهنی سرزنده‌تر و پربارتر، روحی موشکاف‌تر و قلبی بزرگ‌تر و مهربان‌تر داشتم، مرا برمی‌گرداند به کشف دوباره‌ی خدایی آفریننده و کشفِ این‌که دنیا میان نیروهای اهریمنی و قدرت‌های نیک که هر دو جاودان‌اند بی‌قیدوشرط تقسیم شده و همه‌چیز در تعارض با آن‌هاست و منشأ خودش را دارد؛ یا درست برعکس مرا به شورشی وامی‌داشت علیه بی‌آبرویی‌یی که در آن جنایت رخ می‌داد و علیه آبرویی که به معصومیت اعطا می‌شد.
هنگامی‌که برمی‌گشتیم پانسیون، و همیشه هم مطابق میل من خیلی زود، فنجانی چای و یک موز در اتاق دوشیزه باربه انتظارمان را می‌کشید. در سکوت مشغول خوردن می‌شدیم. بعد به اتاقم برمی‌گشتم. اما مدتی نمی‌گذشت که دوشیزه باربه صدایم می‌زد. بلافاصله جوابش را نمی‌دادم. سماجت می‌کرد:
«بیا کمی تماشا کن...»
تصمیم می‌گرفتم قبل از این‌که بیاید دنبالم بروم. وارد اتاق دوشیزه باربه می‌شدم. همیشه با لباس‌خواب صورتی و شانه‌های برهنه، همان جای همیشگی روبه‌روی پنجره نشسته بود و لبخند می‌زد. مقابلش می‌ایستادم و آن‌طور که باید تماشایش می‌کردم. بدیهی بود که باید هر یکشنبه بعد از آن‌که مرا به دیدن مار بوآ می‌برد، به تماشایش بنشینم.
با صدایی دلنشین می‌گفت: «می‌بینی چه لباس‌خواب قشنگی‌ست؟»
می‌گفتم: «بله می‌بینم. حق با شماست، لباس‌خواب قشنگی‌ست. درست می‌گویید...»
آهی می‌کشید و می‌گفت: «دیروز خریدمش. لباس‌خواب‌های قشنگ را دوست دارم. هر چه می‌گذرد بیش‌تر دوستش دارم...»
صاف روبه‌رویم می‌نشست تا تحسینش کنم و نگاه‌اش را پایین می‌انداخت و شیفته‌وار خودش را تماشا می‌کرد، تقریباً نیمه‌عریان. در تمام عمرش فقط به من این‌طور خودش را نشان داده بود. اما دیگر خیلی دیر بود. بعد از گذشت هفتادوپنج سال به هیچ‌کس دیگری جز من خودش را نشان نداده بود. در تمام خانه خودش را فقط به من نشان می‌داد و همیشه هم یکشنبه‌ها بعدازظهر که دخترانِ دیگر پانسیون بیرون رفته بودند و از باغ‌وحش برگشته بودیم. هر وقت که اراده می‌کرد باید تماشایش می‌کردم.
می‌گفت: «چه‌قدر خوشم می‌آید. ترجیح می‌دهم از غذا خوردن صرف‌نظر کنم...»
از بدن دوشیزه باربه بوی وحشتناکی به مشام می‌خورد. شکی نبود که بو از خودش است. بار اولی که خودش را به من نشان داد، همان موقع بالاخره راز این بوی بد را فهمیدم. یادم آمد که این بو در جای‌جای خانه پراکنده است. بویی نهفته در عطر خشخاش که همه‌ی بدنش را فراگرفته بود و تمام گنجه‌ها را پر می‌کرد و با رطوبت حمام درهم می‌آمیخت و در تمام بیست سال گذشته راهروهای ورودی پانسیون را پر کرده بود و راکد مانده بود و گویی هنگام خواب بعدازظهر دوشیزه باربه، که معمولاً هم بعد از ناهار در سالن می‌خوابید، از درزهای نیم‌تنه‌ی دانتل مشکی‌اش بیرون می‌زد.
می‌گفت: «داشتن لباس‌خواب قشنگ مهم است. یادت باشد. من خیلی دیر فهمیدم.»
از همان بار اول همه‌چیز دستگیرم شد. تمام خانه بوی مرگ می‌داد. بوی ترشیدگیِ دوشیزه باربه.
«لباس‌خوابم را جز تو به کی نشان بدهم؟ فقط تو درکم می‌کنی.»
می‌گفتم: «می‌فهمم.»
با ناله می‌گفت: «خیلی دیر شده است.»
جواب نمی‌دادم. چند لحظه‌ای منتظر می‌ماند، اما واقعاً جوابی نداشتم.
می‌گفت: «زندگی‌ام از دست رفت.» و بعد از کمی مکث اضافه می‌کرد: «او هرگز نیامد.»
این فقدان، فقدان کسی که هرگز نیامده بود، تحلیلش می‌برد. لباس‌خواب صورتی مزین به دانتلِ «قیمتی» مثل کفنی او را می‌پوشاند، صورتش را پف‌دار می‌کرد و به‌کمک شکم‌بند، تنگ به اندامش می‌چسبید. من تنها کسی بودم که این اندام تحلیل‌رفته را نشانش می‌داد. دیگران ممکن بود ماجرا را به مادر و پدرشان بگویند. اما من حتا اگر به مادرم می‌گفتم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. دوشیزه باربه لطف کرده بود و به‌خاطر اصرار زیادِ مادرم مرا در خانه‌اش پذیرفته بود. هیچ‌کس دیگری در شهر قبول نمی‌کرد دختر یک معلم‌مدرسه‌ی بومی را در خانه‌اش نگه دارد، از ترس این‌که مبادا خانه‌اش بی‌اعتبار شود. دوشیزه باربه مهربان بود. هوای همدیگر را داشتیم. من هیچ حرفی به کسی نمی‌زدم، او هم به کسی نمی‌گفت که مادرم دو سال است یک پیراهن می‌پوشد، جوراب‌های نخی پایش می‌کند و برای پرداخت مخارج ماهیانه‌ی من جواهراتش را فروخته است. بدین ترتیب چون هیچ‌وقت کسی مادرم را نمی‌دید و من هم حرفی از برنامه‌ی یکشنبه‌ها ‌-بیرون‌رفتن‌های یکشنبه که خرجی برنمی‌داشت اما بااین‌حال به حساب مادرم منظور می‌شد- نمی‌زدم و هرگز شکایتی هم نمی‌کردم، دوشیزه باربه با من خیلی مهربان بود.
می‌گفت: «چه خوب است که این‌جایی.» 
نفسم را حبس می‌کردم. بااین‌حال مهربان بود و اعتبار خاصی داشت، درست مانند زندگی‌اش که در تمام شهر زبان‌زد بود. این موضوع را مدام پیش خودم می‌گفتم و این‌که او پیر است. اما گفتنش فایده‌ای نداشت. نفسم را حبس می‌کردم.
آهی می‌کشید و می‌گفت: «این هم شد زندگی!»
برای این‌که تمامش کند به‌ش می‌گفتم که او ثروتمند است، لباس‌خواب‌های زیبا دارد و بقیه‌ی چیزها هم آن‌طور که او گمان می‌کند آن‌قدرها اهمیت ندارد و نباید با افسوس زندگی کرد... جوابم را نمی‌داد. آهی از ته دل می‌کشید و نیم‌تنه‌ی دانتل مشکی‌اش را دوباره می‌پوشید که تمام هفته گواهی بر اعتبارش بود. حرکاتش کند بود. به‌محض این‌که دکمه‌های آستین نیم‌تنه‌اش را می‌بست می‌فهمیدم کار تمام است و برای یک هفته آسوده خواهم بود. برمی‌گشتم اتاقم، وارد بالکن می‌شدم و نفس می‌کشیدم. دچار نوعی هیجان ناخوشایند بودم که توالی این دو منظره در من برانگیخته بود: بازدید از باغ‌وحش و تماشای دوشیزه باربه.
سراسر خیابان را آفتاب گرفته بود و درختان تمبر هندی با سایه‌های غول‌پیکر، عطر نشاط‌انگیزی‌ موجاموج در خانه‌ها می‌پراکند. چند سرباز ارتش استعمارگر از آن‌جا رد می‌شدند. به امید این‌که یکی‌شان با اشاره‌ای از من بخواهد بروم پایین و دنبالش راه بیفتم به‌شان لبخند می‌زدم. مدتی طولانی همان‌جا می‌ماندم. گاهی سربازی به من لبخند می‌زد اما هیچ‌کدام‌شان علامتی نمی‌دادند.
شب که می‌رسید برمی‌گشتم به خانه‌ی آغشته به بوی تعفن افسوس. وحشتناک بود. باز هم هیچ‌کس به من علامتی نداده بود. وحشتناک بود. سیزده‌ سالم بود و گمان می‌کردم برای خروج از آن‌جا زیادی دیر شده است. یک‌بار که خودم را در اتاقم حبس کرده بودم، نیم‌تنه‌ام را درآوردم و جلوِ آینه خودم را نگاه کردم. خوش‌فرم و سفید بودند. در زندگی‌ام تنها چیزی بود که در این خانه از تماشایش لذت می‌بردم. بیرون از خانه مار بوآ را داشتم و این‌جا این‌ها را. گریه می‌کردم. به تن مادرم فکر می‌کردم که آن همه ازش کار کشیده بود، بدنی که چهار بچه را به ثمر رسانده بود و پیراهن‌های وصله‌پینه می‌پوشید و بوی وانیل می‌داد. به مامانی فکر می‌کردم که به من می‌گفت ترجیح می‌دهد بمیرد تا این‌که ببیند بچگی من به وحشتناکی بچگی اوست. می‌گفت برای شوهر پیدا کردن باید درس بخوانم، پیانو یاد بگیرم، یک زبان خارجی بدانم، بلد باشم در مهمانی چه‌طور رفتار کنم و این‌که دوشیزه باربه این چیزها را بهتر از مادرم می‌توانست به من یاد بدهد. مادرم را باور داشتم.
روبه‌روی دوشیزه باربه می‌نشستم و شامم را می خوردم و برای این‌که موقع برگشتن پانسیونرهای دیگر با آن‌ها رودررو نشوم سریع برمی‌گشتم اتاقم. به تلگرامی فکر می‌کردم که قرار بود فردای آن روز برای مامان بفرستم و به او بگویم که دوستش دارم. اگرچه هیچ‌وقت این تلگرام را نمی‌فرستادم.
به‌این‌ترتیب دو سال با یک‌چهارم درآمد مادرم و تماشای هفتگی دوشیزگیِ هفتادهشتادساله‌ی دوشیزه باربه پیش او ماندم. تا آن روز بی‌نظیر فرارسید که مادرم دیگر از پسِ پرداخت شهریه‌ی ماهانه‌ی من برنیامد و مستأصل آمد دنبالم. درحالی‌که مطمئن بود به‌خاطر این‌که تحصیلم نیمه‌کاره مانده تا پایان زندگی بیخ ریش‌ خودش خواهم ماند.
این ماجرا دو سال طول کشید. هر یکشنبه. طی این دو سال یک‌بار در هفته می‌بایست ابتدا نظاره‌گر ولعی خشونت‌بار با صراحتی خیره‌کننده در صحنه و پیچ‌وخمش می‌بودم و سپس ولع دیگری که آهسته و بدشکل و سیاه بود. از سیزده‌سالگی تا پانزده‌سالگی‌ام این‌گونه سپری شد. محکوم بودم به تماشا کردنِ آن دو منظره، به‌خاطر تحصیلاتی که نیمه‌کاره ماند، «بدبختی‌ای که برای خودم و مادر بیچاره‌ام به بار آوردم» و شوهری که پیدا نکردم و باقی چیزها. 
مار بوآ جوجه را می‌بلعید و هضم می‌کرد، افسوس هم دوشیزه باربه را می‌بلعید و هضم می‌کرد و این دو بلع که معمولاً به‌دنبال هم می‌آمدند، به‌دلیل همین توالیِ مستمر‌شان هر یک از دید من مفهوم جدیدی داشتند. اگر از آغاز فقط تماشاگر منظره‌ی جوجه بلعیدن مار بوآ بودم، شاید همیشه نسبت به مار بوآ کینه‌ای بیمناک داشتم، به‌خاطر ترس‌هایی که به من تحمیل کرده بود و تخیلاتم که خودم را جای جوجه می‌گذاشتم. احتمالش بود. اگر هم فقط تماشاگر دوشیزه باربه بودم، فارغ از الهام‌ شدنِ مصائب اجتناب‌ناپذیری که بر دوشِ انسان سنگینی می‌کند، لابد جز نشانی از عدم‌تعادل در نظم اجتماعی و اشکال گوناگون تابیعت ناشی از آن چیزی برای من نداشت. اما این‌طور نبود، آن دو را با استثنایی تقریباً ناچیز، یکی پس از دیگری، همان روز و همیشه به همان‌ترتیب می‌دیدم. به‌دلیل این توالی، منظره‌ی دوشیزه باربه منظره‌ی مار بوآ را در ذهنم تداعی می‌کرد، مار بوآی زیبایی که در روشناییِ محض و کمالِ سلامت جوجه را می‌بلعید و از سوی دیگر چنان حالتی به خود می‌گرفت که سادگی‌ای تابناک و عظمتی فطری از آن متجلی می‌شد. درست مثل دوشیزه باربه که بعد از تماشای مار بوآ به دیدنش می‌رفتم. یک‌سره مایه‌ی وحشت بود، سیاه و حریص، موذی و آب‌زیرکاه‌ -‌چون نمی‌توانستی ببینی دوشیزگی‌اش را می‌بلعد، فقط اثراتش را می‌دیدی و بویی که از آن به مشام می‌رسید- حسابی آدم را می‌ترساند، ریاکار و بزدل بود و بیش‌تر از همه‌ی این‌ها ازخودراضی. چه‌طور می‌توانستم در مقابل توالی این دو منظره و ارتباط‌شان با هم که نمی‌دانستم چه نوع ارتباطی است، بی‌تفاوت بمانم؟ ارتباطی که به آن چنگ می‌زدم و از ناامیدی برآشفته بودم، از این‌که نمی‌توانم بدون ملحق ‌شدن به دنیای مبهم مار بوآ، هیولای روز، از دنیای بسته‌ی دوشیزه باربه، این هیولای شب، فرارکنم. دلشوره داشتم؟ پیش خودم این دنیا را گستره‌ای آزاد و سخت تصور می‌کردم. به خیالم مثل باغ بسیار بزرگ و پرگیاهی می‌مانست که در خنکای فواره‌ها و آبگیرها، در سایه‌ی انبوه درختان تمبر هندیِ ردیف‌شده کنار چاله‌آب‌هایی که نور خورشید را منعکس می‌کردند، دگرگونی‌های جسمانی بی‌شماری به‌شکل ولع، هضم و جفت‌گیریِ افراط‌آمیز و درعین‌حال آرام، در آن به‌وقوع می‌پیوست. در این آرامش همه‌چیز زیر نور آفتاب و روشنایی، از سرمستیِ نابی آسوده و بی‌ثبات به‌نظر می‌رسید. در بالکنم و در تلاقی این دو آیین افراطی می‌ایستادم و به سربازان ارتش استعمارگر لبخند می‌زدم. آن‌ها تنها مردانی بودند که همیشه دوروبر قفس مار بوآ می‌پلکیدند، چون برای‌شان خرجی نداشت و البته آه هم در بساط نداشتند. خب، به‌ آن‌ها لبخند می‌زدم مثل پرنده‌ای که می‌کوشد پرواز کند بی‌آن‌که بلد باشد و گمان می‌کردم این راه مناسبی باشد برای پیوستن به بهشت سبز مار بوآی جنایتکار. بدین‌ترتیب مار بوآ که خودش هم مرا می‌ترساند، تنها چیزی بود که شهامت و جسارت را به من بازمی‌گرداند.
این مسئله به‌اجبار روش آموزشی به‌خصوصی که معمولاً کاربردی هم هست، در زندگی‌ام ورود پیدا می‌کرد؛ یا به عبارتی با دقت درخور توجه یک دیاپازون1  ترس که نشان می‌داد من نفرت واقعی را فقط مقابل گونه‌ی بخصوصی از ترس می‌توانم تجربه کنم که می‌شود آن را اخلاقیات نامید: تصورات پنهانی، شرارت در خفا و البته امراض نگفتنی و هر آن‌چه شرمسارانه در تنهایی تحملش می‌کنیم. به عکس، برای مثال هیچ‌گاه از جنایتکاران وحشت نداشته‌ام؛ در عوض برای آن دسته از آن‌ها که در بند زندان‌اند افسوس می‌خورم، نه دقیقاً برای خودشان، بلکه کمابیش برای فطرت بخشنده و نادیده‌گرفته‌شده‌شان که در مسیر سرنوشت‌سازش متوقف شده است. چگونه می‌توانستم تأثیر مار بوآ را در علاقه‌ای که برای شناختن جنبه‌ی سرنوشت‌ساز فطرت داشتم نادیده بگیرم؟ مار بوآیی که چنین تصویر بی‌نقصی در نظر من ساخته بود. به لطف مار بوآ با تمام گونه‌های جان‌دار عهد همدلیِ شکست‌ناپذیری بستم و همه‌‌ی گونه‌ها در نظرم مثل ضرورتی سمفونیک می‌آمدند. در واقع این‌طور بود که فقدان تنها یکی‌شان کافی بود تا وجود تمام آن‌ها را به‌طرز جبران‌ناپذیری ضایع کند. داشتم اعتمادم را نسبت به آدم‌هایی از دست می‌دادم که به خود اجازه می‌دادند درباره‌ی این گونه‌های به‌اصطلاح «ترسناک» اظهار نظر کنند و «سرد و بی‌صدا» را به مارها و «حقه‌باز و بی‌رحم» را به گربه‌ها نسبت دهند و چه وچه. به ‌نظرم می‌آمد این عقیده‌ای که نسبت به گونه‌های جان‌دار داشتم واقعاً تنها شامل یک دسته از انسان‌ها می‌شود و آن هم قطعاً نشمگان بودند. نشمگان (که آن‌ها را میان جنگل پایتخت‌های بزرگ در حال شکار طعمه‌هایی تصور می‌کردم که آن‌ها را بنا بر سرشت ناگزیرشان با خشونت و بی‌شرمی از پای درآورده بودند) درست به اندازه‌ی جنایتکاران تحسینم را برمی‌انگیختند و برای آن‌ها هم به‌خاطر ناآگاهی‌ای که دچارش بودند افسوس می‌خوردم. وقتی مادرم اعلام کرد که فکر نمی‌کند بتواند مرا شوهر بدهد، بلافاصله دوشیزه باربه در نظرم ظاهر شد. اما خودم را این‌طور دلداری دادم که بالاخره گزینه‌ی نشمه‌خانه پیش رویم است و خوشبختانه همیشه هم در دسترس خواهد بود. نشمه‌خانه را بسان نوعی معبد ازاله‌ تصور می‌کردم (خیلی بعد از آن بود که متوجه جنبه‌ی تجاری‌اش شدم)؛ جایی که دختران جوانی با شرایط من که امیدی به شوهر کردن‌شان نبود، می‌رفتند تا در کمالِ پاکی بدن‌شان را به‌دست غربیه‌ها و مردانی از گونه‌ی خودشان بسپارند تا برهنه‌شان کنند. نشمه‌خانه را نوعی معبد بی‌شرمی می‌دانستم که می‌بایست در گمنامی مقدسی سرشار از سکوت باشد، کسی در آن صحبت نکند و از قبل فکر همه‌چیز را کرده باشند که حتا کوچک‌ترین کلامی آن‌جا ردوبدل نشود. تصور می‌کردم دختران پیش از وارد شدن نقاب بر چهره می‌زنند. لابد به این دلیل که به تقلید از فقدان محض «شخصیت» مار بوآیی که نقاب برهنگی و دوشیزگی با خود داشت، گونه‌ای ناشناخته بمانند. گونه‌ی جان‌دارِ بی‌گناه به‌تنهایی بار مسئولیت گناه را بر دوش می‌کشد، گناهی که فقط همچون گلی که از گیاه، از بدن سربرمی‌آورد. نشمه‌خانه سبزرنگ بود، سبزی به رنگ گیاهان، و درست هم‌رنگ جایی بود که در آن عمل بلع مار بوآ اتفاق می‌افتاد و همین‌طور هم‌رنگ درختان بزرگ تمبر هندی که بالکن ناامیدی مرا غرق در تاریکی می‌کردند؛ با انبوه کابین‌های ردیف‌شده در کنار هم که درون‌شان عده‌ای خود را تسلیم مردان می‌کردند، مثل استخری که برای شسته ‌شدن و رها شدن از دوشیزگی واردش شوند و تنهایی‌شان را از بدن بزدایند. این‌جا باید از خاطره‌ای در دوران کودکی یاد کنم که درست تأییدی است بر همین نوع نگرش. گمان می‌کنم هشت‌ساله بودم که یک روز برادر ده‌ساله‌ام از من خواست به او نشان بدهم که «چه شکلی است». قبول نکردم. برادرم کفری شد و 
گفت دخترها «اگر از آن استفاده نکنند ممکن است بمیرند و با پنهان ‌کردنش خفه می‌شوند و بیماری‌های خیلی ناجور می‌گیرند.» کوتاه نیامدم اما چندین سال در تردیدی عذاب‌آور زندگی کردم، به‌خصوص که این موضوع را با کسی هم در میان نگذاشتم. تا وقتی که دوشیزه باربه خودش را به من نشان داد و آن‌جا بود که اثباتی برای درستی حرف برادرم پیدا کردم. مطمئن شدم که تنها دلیل پیریِ دوشیزه باربه همین است، این‌که هیچ‌وقت از او استفاده‌ای نشده بود. نه بچه‌ای را شیر داده بود و نه کسی او را لمس کرده بود. بدنی که لمس نشده باشد در تنهایی می‌پوسد اما اگر به هر نحوی مثلاً برای دیده شدن استفاده شود در امان است. وقتی در اختیار کسی باشی، حتا اگر فقط اجازه داشته باشد نگاهت کند و در شکل و شمایلت دقیق شود، اگر حالش از این تماشا خوش شود، از چنین زوالی در امان می‌مانی. به همین دلیل امید بسیاری به آن‌جا بسته بودم، بهترین جایی که می‌شد خود را در معرض نمایش گذاشت.
مار بوآ این باور را به‌وضوح تأیید می‌کرد. مسلماً مار بوآ با ولعی که داشت مرا به وحشت می‌انداخت، درست همان‌قدر که ولعی که دوشیزه باربه طعمه‌ی آن بود مرا می‌ترساند، اما مار بوآ نمی‌توانست جلوِ خودش را بگیرد و جوجه را به آن شکل نبلعد، همان‌طور که نشمگان نمی‌توانستند جلوِ خود را بگیرند و نروند به‌دست دیگران برهنه شوند. دوشیزه باربه چون از این قاعده‌ی ضروری سر باز زده بود و نتوانسته بود آن را درک کند و بدنش را به برهنگی بسپارد، بدبختی‌های خودش را داشت. به این ترتیب دنیا و در نتیجه زندگیِ من رو به خیابانی دوطرفه باز می‌شد که دو راهی روشنی در آن پدید آمده بود. یک طرف آن دنیای دوشیزه باربه و طرف دیگر دنیای تحمیل‌گر و محتوم که دنیای آینده بود و در نظر گونه‌ی جان‌دار تقدیر به‌حساب می‌آمد، دنیایی تابناک و سوزان، خوش‌آهنگ و پر طمطراق و سخت زیبا. دنیایی بی‌رحم که برای دست‌ یافتن به آن می‌بایست تسلیم شد، همان‌گونه که ناچار بودیم تسلیم منظره‌ی ماربوآهای حریص شویم. من می‌دیدم که آینده‌ی زندگی‌ام، تنها آینده‌ی ممکن زندگی‌ام فرامی‌رسد، می‌دیدم که با موسیقی و به‌نابیِ از چنبره درآمدن مار آغاز می‌شود و تصور می‌کردم تنها زمانی در برابرم ظاهر خواهد شد که در بسط تداومی باشکوه آن را بشناسم، زمانی که زندگی‌ام شکل می‌گرفت و ادامه پیدا می‌کرد و در تب‌وتاب دلهره و شور و شعف، بدون استراحت و خستگی به پایانش منتهی می‌شد.

-----------------------
1. میله‌ای فلزی به شکل U که معمولاً برای میزان کردن آلات و ادوات موسیقی، کنترل مدارهای الکترونیکی‌ و تعیین کردن اجزای زمان به کار می‌رود. ـ م.

مطالب مشابه