خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

«ذات‌الریه»، روایتی تلخ و طنازانه از همه‌گیری تنهایی مردان

۴ شهریور ۱۴۰۵
share
share
close
«ذات‌الریه»، روایتی تلخ و طنازانه از همه‌گیری تنهایی مردان

استیو تولتز که بیش‌تر او را به‌خاطر رمان‌اش «جزء از کل» می‌شناسیم که نامزد جایزه‌ی بوکر شد، در چهارمین رمانش داستان تنهایی یک مرد را دست‌مایه می‌کند تا ستایشی طنزآمیز و، برخلاف انتظار، تأثیرگذار از پیوند انسانی را نشان دهد. این رمان نیز، مانند آثار پیشین او، سرشار از شیادان، داستان‌های اغراق‌آمیز، طنز سیاه، و کاوشی بسیار خنده‌دار از بدبیاری‌های زندگی است.
«ذات‌الریه»  با موقعیتی ابزورد آغاز می‌شود: پدرومادری بی‌قیدوبند که در گیرودار طلاق‌شان‌اند، برای تقسیم کردن فرزندان دوقلوی‌شان تاس می‌اندازند؛ هر یک از بچه‌ها با یکی از آن‌ها می‌رود. پس از این‌که مادر «راستی» ویلسون را در این بازی بی‌رحمانه برنده می‌شود، به او می‌گوید قرار است از سیدنی به ملبورن بروند، اما بعد به این نتیجه می‌رسد که «دردسرش زیاد است»، همان حوالی دوری می‌زند و او را درست به همان‌جایی برمی‌گرداند که از آن‌جا راه افتاده بودند. این آغاز تکان‌دهنده، پیشاپیش از 300 صفحه‌ی بعدی زندگی راستی خبر می‌دهد.
چند دهه پیش‌تر برویم: اوضاع راستی بهتر نشده. او که زمانی درمانگر کودکان بود، حالا کارشناس منابع انسانی است با این ویژگی‌ها: «51 ساله، 5 فوت و 7 اینچ قد و 87 کیلو» و به گفته همه‌ی کسانی که می‌شناسندش، چاق شده است. او برای این‌که به روزهای فلاکت‌بار و یکنواختش رنگی بدهد، در محل کارش «عامدانه شخصیتی ناخوشایند را در خودش پرورانده» و آن را به نمایش می‌گذارد. پس چندان تعجبی ندارد که کارش را از دست می‌دهد؛ کاری که به هر حال هوش مصنوعی از پیش داشت انجامش می‌داد. بدتر از همه این‌که همسرش به‌تازگی به او خیانت کرده و تنها دوستش که رابطه‌ی عمیقی با او دارد، همسایه عجیب‌وغریبش به نام دنیس است.
پس از آن‌که از کار اخراج می‌شود، عامدانه روزهایش را صرف بدتر کردن زندگی دیگران می‌کند و این جملات ورد زبانش‌اند: «تمام سعی‌ات را بکن حرام‌زاده. بلندپرواز باش نکبت!» به نظر می‌رسد زندگی‌اش حاصل چندانی نداشته است.
راستی تنهایی‌ای را تجربه می‌کند که گونه‌ای خاص رنگ‌وبویی مردانه دارد. او احساس می‌کند در زندگی‌اش همه او را طرد کرده‌اند؛ همسر سابقش، پدرومادر افتضاحش، و حتی خواهر دوقلوی عجیب‌وغریب و سال‌ها گم‌شده‌اش که به‌تازگی همدیگر را دیده‌اند. دنیس درباره‌ی خودش و راستی می‌گوید هر دو آدم‌هایی‌اند که «آن‌قدر در زندگی‌شان تنها شده‌اند که دیگر به مرز خودکشی رسیده‌اند، اما شاید این همان راه خروجی باشد که می‌خواستیم».
اما انزوای راستی فقط به خاطر شرایط نیست؛ تلخی عمیق او نسبت به هرکسی که حتی از دور خوشحال به نظر می‌رسد، این انزوا را تشدید می‌کند. البته او آن را تقصیر خودش نمی‌داند. او به پسری نوجوان می‌گوید: «مرد بودن این روزها مایه‌ی بدنامی است... اما چه کار می‌شود کرد؟» از دست دادن شغلش را نه به دلیل نگرش خودش، بلکه به گردن همسر سابقش می‌اندازد: «رفتار مخرب او و آشفتگی عاطفی من». او در جهات بسیاری دارد جا می‌ماند. در واکنش به اتهام نژادپرستی در محل کارش می‌گوید: «این روزها باید مراقب باشی فکرهایت را با چه کسی در میان می‌گذاری.»
اما درست زمانی که راستی در قعر بدبختی فرو رفته، بخت با او یار می‌شود و به او پیشنهاد می‌شود در یک مدرسه‌ی خصوصی در سیدنی به‌عنوان مشاور و راهنمای دانش‌آموزان کار کند. او در این کار افتضاح است؛ همه‌ی توانش را به کار می‌گیرد تا بچه‌های اطرافش را درک کند، اما هم‌زمان آسیب‌های روانی خودش را به آن‌ها منتقل می‌کند. با خودش فکر می‌کند: «اگر وقتی دانش‌آموزان از دفترم بیرون می‌روند تا عمق وجودشان نلرزد، یعنی کارم را درست انجام نداده‌ام.» اما همین شغل است که او را با شکل‌های تازه‌ای از تعامل و ارتباط اجتماعی آشنا می‌کند؛ شکل‌هایی که زندگی‌اش را دگرگون خواهند کرد.
«ذات‌الریه» آشکارا برداشتی طنزآمیز از آن چیزی است که به‌اصطلاح «همه‌گیری تنهایی مردان» نامیده می‌شود و اغلب دارای نوعی طنزی تلخ است. اما زن‌ستیزی راستی چندان خوب از کار درنمی‌آید و آن‌قدر که باید بسط و فرجام نمی‌یابد تا معنای عمیق‌تری پیدا کند. برای من دشوار است بفهمم در جهانی که همه‌ی آدم‌هایش افتضاح‌اند، باید با چه کسی همدلی کنم.
نثر تولتز زنده و پویا و سرشار از تعبیرهای بدیع و استعاره‌های خیره‌کننده‌ای است که اغلب خوب از کار درمی‌آیند. هرچه راستی سرخوردگی دوران بزرگسالی و زوال هدف و معنا را تجربه می‌کند، جهان در نگاه او به بازی بخت‌و‌اقبالی عجیب‌وغریب و احتمالاً ناعادلانه و از پیش دست‌کاری‌شده تبدیل می‌شود؛ بازی‌ای پر از صحنه‌های ابزورد و شخصیت‌های عجیب. روایت پرهیاهو و به‌ظاهر بذله‌گوی راستی ظاهراً متعلق به مردی میان‌سال است، اما اغلب لحنی شبیه به پسر نوجوانی دارد که خیال می‌کند باهوش‌ترین آدم جمع است.
البته نکته دقیقاً همین‌جاست. راستی از جنبه‌های بسیاری همچنان همان کودکی است که زندگی‌اش با یک تاس‌اندازی رقم خورد. او می‌کوشد گسست سرنوشت‌سازی را درک کند که در سال‌های نخست زندگی‌اش رخ داد و در پی رستگاری است. او بیش از هر چیز، دیوانه‌وار دست‌وپا می‌زند تا راهی برای فراتر رفتن از آن تصویر تنها و مطرود از خودش پیدا کند. پرسش این است: آیا از پسش برمی‌آید؟

--------------------
منبع:
Seren Heyman-Griffiths, “A Rising of the Lights by Steve Toltz review – a darkly funny take on the male loneliness epidemic”, The Guardian, 30 Apr 2026

مطالب مشابه