
هربرت مارکوزه در نوشتههای دههی 1940 خود پیوندی ژرف میان تکنولوژی، جنگ و فاشیسم برقرار میکند؛ پیوندی که به گفتهی اکبر معصومبیگی، امروز بیش از هر زمان دیگری با «اوضاعواحوال جهان پریشیدهی ما» همخوان است. در این گفتوگو، معصومبیگی از شباهت میان بحران کنونی سرمایهداری و دورهی فروپاشی جمهوری وایمار میگوید، از دوگانگی تکنولوژی نزد مارکوزه که هم میتواند ویرانگر باشد و هم رهاییبخش، از نسبت او با میراث روشنگری و مارکس، و از تحلیل او دربارهی فاشیسم بهسان ترکیبی از عقلانیت ابزاری و اسطورهسازی خردستیز که در غیاب دگرگونی مناسبات اجتماعی، در روزگار ما نیز میتواند بازتولید شود.
در آغاز کتاب در یادداشت مترجم اشاره کردهاید به «اوضاعواحوال حاکم بر اکنونِ جهان پریشیدهی ما» و پیوند میان تکنولوژی، جنگ و فاشیسم. لطفاً کمی از این پیوند و نسبت اندیشههای مارکوزه با جهانی که امروز در آن زندگی میکنیم بگویید.
همانطور که گفتی در مقدمه به شباهتی تام اشاره کردهام میان دورهای که در آن به سرمیبریم و دورهای که موسوم به دورهی شکست جمهوری وایمار است. نیروهایی از آن جمهوری سربرمیآورند که کل جهان را به سوی نابودی میبرند؛ یعنی فاشیسم ایتالیا و بهویژه نازیسم در آلمان و همچنین پیوندی که میان این دو دوره برقرار است. دو دورهای که بحرانهای سرمایهداری و ناتوانی سرمایهداری در حل بحرانهایش به اوج میرسد. پایههای لیبرالیسم به فاشیسم منجر میشود . فاشیسم روی ژانوسی لیبرالیسم است. فاشیسم صرفاً یک نمای سیاسی نیست، بلکه در اساس لیبرالیسمْ اقتصاد سیاسی آن را شکل میدهد. وقتی میگوییم اقتصاد سیاسی این اصطلاح را در مقابل تدبیر منزل به کار میبریم و اقتصاد سیاسی یعنی زمانی که شما از تدبیر منزل خودتان به حوزهی عمومی میروید. فاشیسم از دل بحرانهایی سربرمیآورد که سرمایهداری درگیر آنهاست. این بحرانها را در آمریکا میبینیم و در آلمان به جایی میرسد که هیتلر در سخنرانی معروفش میگوید ما بهوفور تولید کردهایم، اما نمیتوانیم صادر کنیم و این یعنی انباشت کامل سرمایه صورت گرفته است، اما آنچه تولید شده نتوانسته جذب شود، مانند بادکنکی که بهقدری باد شده است که ناگهان میترکد. بحران سرمایهداری در آلمان یا در ایتالیا باعث شد آن رویهی خوش ژانوسی کنار برود و رویهی سخت آن پدیدار شود. نخستین قربانیان این پدیداری کارگران و چپها بودند. امروز یکبار دیگر بشریت درگیر همان بحرانهاست. پیکتی بر پایهی ارقام و دادهها ثابت میکند سرمایهداری در طول صدسال اخیر نرخ سود بالایی نداشته، بلکه حتی زیانده بوده است. این یعنی سرمایهداری در جستوجوی پیدا کردن راههایی برای آن است که نرخ سود نزولی را دستکم به یک نرخ سود معقول تبدیل کند. نولیبرالیسم یک فکر و نظریه نیست، بلکه پاسخی است به بحران. میبنید که خانم ملونی در ایتالیا سر کار میآید و میگوید ما فاشیسم را آنقدر هم بد نمیدانیم. کارهای موسولینی آنقدر هم بد نبوده است.
اگر در فاشیسم قدیم دولت مهمتر از ملت بود، پرستیده میشد و برخی فیلسوفان تشکیل دولت را اوج تمدن بشر میدانستند، اینبار واقعیت این است که دولت به عنوان مشخصهی فاشیسم کنونی دیگر پرستیده نمیشود، بلکه نهادها نقش اصلی را دارند. «سرمایهداری شرکتی» در ایتالیای دوران موسولینی بسیار شبیه سرمایهداری امروز است. فاشیسم هم در دورهای که به جنگ جهانی دوم منتهی شد و هم در دورهی پس از اجرای دستورها و راهحلهای پسران شیکاگو در شیلی (میدانید که نولیبرالیسم در دههی 70 اوج میگیرد و سرانجام امریکا را دربرمیگیرد) همینگونه بود. یک زمانی ویژگی نازیسم این بود که یهودیان، کمونیستها و کولیها انسانهای فرومرتبه شمرده میشدند و اکنون کسی علناً نمیگوید باید یهودیان را به آتش کشید و به اتاقهای گاز برد، یا کسی آشکارا دربارهی کمونیستها چیزی نمیگوید. اینبار نوبت به مهاجران رسیده است. مثلاً انتخابات هلند رئیسجمهوری را سر کار آورد که آشکارا برنامههای فاشیستی داشت. میدانیم که هلند از جمله کشورهایی است که سوسیالدموکراسی در آن پایههای استواری دارد و از نظر بیمههای اجتماعی یکی از بهترین کشورهاست. نخستوزیری که روی کار آمد، بههیچوجه به دنبال کاهش دادن تأمین اجتماعی نیست، بلکه مهاجماناند که در صف مقدم سرکوب قرار دارند.
درواقع همین پدیده ما را به این پرسش راه میبرد که مارکوزه دربارهی تکنولوژی چه میگوید و چرا آن را با جنگ پیوند میزند. واقعیت این است که اگر به کتاب «مارکس و لینکلن» رجوع کنید، یکی از هوشمندیهای نبوغآمیز مارکس را میبیند، و آن اشارههای سریع او است به اینکه تکنولوژی در جنگ داخلی آمریکا چه نقش تعیینکنندهای داشته است و چطور جنوب عقبمانده از شمال از نظر تکنولوژیک پیشرفته شکست میخورد. فراموش نکنید که مارکوزه یک مارکسیست است و خیلی اوقات حتی او را متهم میکردند که استالینیست است و اینگونه به او انگ میزدند. ماکوزه در بسیاری از دیدگاههایش یک مارکسیست ارتدکس است، از جمله دربارهی کارهای اساسی مارکس مانند سرمایه و نظریهی ارزشهای اضافی. او باور داشت تکنولوژی دو رو دارد، یک روی آن ویرانگر است، اما روی دیگر آن میتواند برای بشر رفاه، آسایش و فراوانی به بار بیاورد. بهویژه اینکه تکنولوژی میتواند طبقهی کارگر را از رنج و عذاب زحمت و کار سخت رها میکند تا به کار خلاقانه بپردازد و استعدادهای سرکوبشدهی خودش را پرورش دهد. بنابراین مارکوزه فقط به نقش تکنولوژی در پیوند با جنگ نمیپردازد، بلکه بهصراحت میگوید تکنولوژی هم میتواند نابودکنندهی بشر باشد و هم میتواند نجاتبخش بشر باشد. اما پرسش اینجاست که این تکنولوژی به دست چه کسی میافتد، طبقهی کارگر یا طبقهی سرمایهداری؟
داگلاس کلنر از «مارکوزهی ناشناخته» سخن میگوید و بر آن است که نوشتههای دههی 1940 برای فهم اندیشههای متأخر مارکوزه اهمیت بنیادی دارند. شما هم تأکید کردهاید که اینها صرفاً نوشتههای تاریخی نیستند. به نظر شما دقیقاً چه چیزی در اندیشههای مارکوزهی دههی 1940 وجود دارد که باید به آن توجه کنیم؟
نمیشود گفت این نوشتههای دههی 40 فقط ارزش تاریخی دارند، گرچه ارزش تاریخی هم دارند. آنچه این نوشتهها را متمایز میکند، همان روندی است که در پاسخ به پرسش قبلی برشماردم. هیچچیز در سرمایهداری - که به خودش نمایی لیبرال میدهد- تضمینکنندهی چیز دیگری نیست. میبینیم ماکوزه مستقیم اشاره میکند یا باید به سوی سوسیالیسم رفت یا به فاشیسم بازگشت. این یک دوراهی در برابر بشر است. این نوشتهها به این دلیل اهمیت دارند که انگار همین امروز نوشته شدهاند و دربارهی اوضاع و احوال خود ما هستند، بنابراین نمیشود گفت فقط ارزش تاریخی دارند و امروز دیگر کارایی و اعتباری ندارد. این نوشتهها دقیقاً در روزگار کنونی ارزش واقعیشان را نشان میدهند؛ امروز که بحرانها از همهسو شروع شدهاند. بحران سال 2007 را فراموش نکنیم؛ بحرانی که سرمایهداری را تا آستانهی سقوط کامل برد و اقتصادهایی که زمانی در صدر مصطبه مینشستند، مانند اقتصاد مالزی از پا درآورد.
مارکوزه در این کتاب نشان میدهد که عقلانیت مدرن در آغاز در برابر خرافه و سلطه قرار میگیرد و فرد را به موجودی انتقادی و خودفرمان بدل میکند، اما بعد همین عقلانیت در قالب عقلانیت تکنولوژیک میتواند به تضعیف فردانیت منجر شود. آیا این «تناقض درونی روشنگری» است و هدف مارکوزه نقد انگارههای روشنگری است؟ لطفاً کمی دربارهی نسبت اندیشههای مارکوزه و فلسفهی روشنگری بگویید.
درست است که مارکوزه تأکید میکند عقلانیتی که در عصر روشنگری به وجود آمد دربرگیرندهی نوعی تناقض بود. نخستین کسی که به این تناقض اشاره کرد خود مارکس است. تا دههی 70 سدهی نوزدهم، همچنان شاهد این هستیم که عقل و علم قرار است بشر را نجات دهند، اما پر بیراه نیست که بگوییم این فقط یک جنبهی ظاهری بود. فراموش نکنیم که همهی خوشبینیهای عصر روشنگری در آستانهی «جنگ عظیم»، یعنی جنگ جهانی اول از هم پاشید. همهی آن خوشبینیها به بدبینی تبدیل شد. نمونههای فلسفی گوناگونی در اثر همین سرخوردگی به وجود آمد. اگزیستانسیالیسم واکنشی به این سرخوردگیها بود. مارکوزه در مکتب انتقادی میاندیشید و بنابراین به انگارههای روشنگری به دیدهی تردید مینگریست و با نگرشی انتقادی آنها را بررسی میکرد. او دستکم تاحدی با این حکم آدورنو همسخن است که پس از آشوویتس دیگر نمیشود شعر گفت. البته بهگونهای نسبی با آن سخن آدورنو مواجهه میشود و در جلد چهارم حاشیهای بر این جمله مینویسد. اما او هم این پرسش را پیش خود دارد که آشوویتس از کجا پدید آمد؟ از خرد ابزاری که اخلاق را زیر پا میگذارد. میدانید که فرانسیس بیکن میگفت باید طبیعت را شکنجه کرد و او را به حرف آورد. او علم را مستلزم نوعی شکنجه کردن میدانست. مارکوزه این نگاه را وجه منفی روشنگری میداند و آن را نقد میکند.
مارکوزه میگوید عقلانیت تکنولوژیک محصول نوع خاصی از سازمان اجتماعی است. به نظر شما آیا میتوان تکنولوژی را تغییر داد بدون تغییر مناسبات اجتماعیای را که به آن شکل میدهند؟ یا برعکس، آیا تغییر مناسبات اجتماعی بدون دگرگونی تکنولوژی ممکن است؟
واقعیت این است که تکنولوژی حاصل یک جهش بزرگ است. جهش بزرگی که در اندیشهی پیشرفت حاصل میشود. رفیق درگذشتهی من، دکتر ادیب سلطانی معتقد بود اندیشهی پروگرس [مترقی] در شرق وجود نداشته است. مانند خیلی از افراد که معتقدند سرمایه اساساً یک فرماسیون غربی است و در شرق وجود نداشته است –هر چند برخی میگویند نخستین جلوههای سرمایهداری را میتوانید در مصر مشاهده کنید. واقعیت این است که تکنولوژی طبیعتاً به سازمان اجتماعی خاصی تعلق دارد و بنابراین تغییر تکنولوژی و تبدیل آن به چیزی دیگر، بیتردید ارتباطی اساسی با سازمان اجتماعی خودش دارد. حتی اگر شما هدفهایی را تعیین کنید و بخواهید به آنها دست یابید و تکنولوژی مددکار شما برای رسیدن به آن هدفها باشد، باید بر پایهی آن سازمان اجتماعی تکنولوژی را تغییر دهید. جایی که انگیزهی سود نقش اصلی را دارد، شما با تکنولوژی خاصی روبهرو هستید؛ یعنی تکنولوژیِ انباشتی و مبتنی بر رقابت سرمایه در نظامی که اساس آن مبتنی بر سود و ارزش مصرفی است. تکنولوژیای که شما برای سود به کار میگیرد، صددرصد در تضاد با زیستبوم است. اما زمانی که انگیزه اساساً سود و ارزش مبادله نباشد، تغییری به وجود خواهد آمد که در آن تکنولوژی در خدمت بشر قرار میگیرد، نه آنکه بشر در خدمت تکنولوژی باشد.
مارکوزه از یک سو تکنولوژی را در پیوند با سرمایهداری تحلیل میکند و از سوی دیگر برای خود تکنیکها امکان رهایی قائل است. به نظرتان او در این موضع چقدر از مارکس فاصله میگیرد و به چه معنایی ادامهی سنت مارکسی است؟
تا جایی که من مارکوزه را میشناسم، او از این حیث کاملاً پیرو مارکس است و باور دارد که تکنولوژی میتواند بشر را نجات دهد. زیرا زحمت و کار بیگانه را به کار خلاق تبدیل کند. اما همین تکنولوژی در نظام مبتنی بر سود میتواند برعکس عمل کند و طبقهی کارگر را به بردگی بکشاند. به باور من از این حیث فاصلهای میان مارکس و مارکوزه نیست و مارکوزه پیرو مارکس است.
به نظر میرسد از نظر ماکوزه فاشیسم همزمان میتواند عقلانی و خردستیز باشد؛ از یک سو سازماندهی، محاسبه، کارایی و تکنولوژی، و از سوی دیگر اسطوره، خشونت و خردستیزی را دربرمیگیرد. لطفاً کمی دربارهی تلقی مارکوزه از فاشیسم بگویید.
درست است. مارکوزه مانند بسیاری از مارکسیستها، فاشیسم را حاصل انقلاب صنعتی، جوامع پیشرفته و بحرانهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی است که در این جوامع در ادوار گوناگون ظهور میکند. بنابراین فاشیسم در اینکه یک سویهی عقلانی دارد که در عقلانیت تکنولوژیک خودش را نشان میدهد، در عین حال برای آنکه بتواند موقعیت کنونیاش را توجیه کند، ناچار است به اسطوره و گذشتهی درخشان تاریخی و از دست رفته متوسل شود تا آن اسطورهها را فرابخواند برای آنکه بتوانند وضع بحرانی کنونی را توجیه کنند. در فاشیسم چیزی به نام آینده وجود ندارد مگر در گرو گذشته. تکیهی اساسی ماکوزه بر این است که باید بنیادهای اقتصادیِ سیاست ضد دموکراتیک صنایع بزرگ آلمان را از میان برد تا بتوان فاشیسم را ریشهکن کرد. چنانکه میدانید چنین اتفاقی هرگز رخ نداد.
به نظر میرسد از نظر ماکوزه فاشیسم همزمان میتواند عقلانی و خردستیز باشد؛ از یک سو سازماندهی، محاسبه، کارایی و تکنولوژی، و از سوی دیگر اسطوره، خشونت و خردستیزی را دربرمیگیرد. لطفاً کمی دربارهی تلقی مارکوزه از فاشیسم بگویید.
هایدگر یک ویژگی ذاتی برای تکنولوژی قائل است و اتفاقاً این موضع را با نگاه به یک گذشته بیان میکند و به همین دلیل است که میتواند از فاشیسم حمایت کند. ماکوزه برخلاف هایدگر تکنیک را فینفسه اصلاً بد نمیداند. همانطور که خودت اشاره کردی تکنیک تنها در پیوند با مناسبات اجتماعی است که کارکردش تعیین میشود. پرسش اساسی مارکوزه این است که چرا در این دورهی شکوفایی تمدنی که شرایط عینی به بالاترین حد پیشرفت رسیده است و شرایط برای سعادت بشر مهیا است، وضع انسان رو به زوال است و هر روز بدتر میشود.