خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / چشمه‌خوان

نابرابری و نقد «دموکراسی‌های واقعاً موجود»

یادداشتی درباره‌ی کتاب «نابرابری و هزارتوهای دموکراسی»
۱۵ شهریور ۱۴۰۵
نویسنده:
محمد راغب
share
share
close
نابرابری و نقد «دموکراسی‌های واقعاً موجود»

یوران تربورن، جامعه‌شناس سوئدی و از چهره‌های مهم سنت مارکسیستی معاصر در علوم اجتماعی، در کتاب نابرابری و هزارتوهای دموکراسی تلاش می‌کند یکی از تناقض‌های اساسی سیاست مدرن را توضیح دهد: چگونه نظام‌هایی که بر حاکمیت مردم، انتخابات و مشارکت سیاسی استوارند، در ثروتمندترین جوامع سرمایه‌داری می‌توانند به بازتولید نابرابری و استمرار قدرت اقلیتی محدود منجر شوند؟
اهمیت پرسش تربورن در این است که او مسئله را صرفاً به فساد سیاستمداران، ناکارآمدی دولت‌ها یا ضعف نهادهای دموکراتیک فرو نمی‌کاهد. مسئله از نظر او عمیق‌تر و ساختاری‌تر است. باید به رابطه تاریخی و نهادی میان سرمایه‌داری و دموکراسی بازگشت و پرسید این دو چگونه در کنار یکدیگر شکل گرفته‌اند و چه تأثیری بر یکدیگر گذاشته‌اند. کتاب نابرابری و هزارتوهای دموکراسی که در سال 2020 منتشر شده، از همین منظر تلاشی برای بازاندیشی در رابطه‌ای است که در بسیاری از روایت‌های متعارف علوم سیاسی تقریباً بدیهی فرض شده است: رابطه میان سرمایه‌داری و دموکراسی.

دموکراسی محصول طبیعی سرمایه‌داری نیست
یکی از نقاط عزیمت اصلی تربورن، فاصله گرفتن از این تصور لیبرالی است که دموکراسی را پیامد طبیعی و تقریباً اجتناب‌ناپذیر توسعه سرمایه‌داری می‌داند. از نظر او، سرمایه‌داری و دموکراسی دو نهاد همزاد و هم‌سرشت نیستند. ویژگی مهم سرمایه‌داری، خلاف بسیاری از نظم‌های پیشاسرمایه‌داری، نوعی «تمایز نهادی» میان اقتصاد و سیاست است. حوزه تولید، مالکیت و مبادله از حوزه دولت و حکمرانی سیاسی جدا می‌شود. همین جدایی از یکسو به سرمایه اجازه می‌دهد منطق انباشت را تا حد زیادی مستقل از تصمیمات مستقیم سیاسی دنبال کند و از سوی دیگر فضایی برای مبارزه بر سر حقوق سیاسی به وجود می‌آورد.
اما این جدایی به خودی خود دموکراسی ایجاد نمی‌کند. دموکراسی نتیجه منطقی و ضروری سرمایه‌داری نیست. شکل‌گیری آن حاصل مسیری تاریخی و پر از منازعه، بحران، مصالحه و حتی تصادف بوده است. مبارزات طبقه کارگر سازمان‌یافته برای دستیابی به حق رأی و حقوق سیاسی، در کنار فشارهای ناشی از جنگ‌های خارجی، از جمله عواملی بودند که به گسترش مشارکت سیاسی انجامیدند. در واقع، صاحبان قدرت اقتصادی در بسیاری از موارد گسترش حق رأی را نه یک ضرورت طبیعی، بلکه تهدیدی علیه مالکیت و موقعیت خود می‌دیدند.
از این منظر، تاریخ دموکراسی را نمی‌توان داستانی خطی از پیشرفت دانست؛ داستانی که در آن جامعه بشری قدم‌به‌قدم از استبداد فاصله گرفته و سرانجام به دموکراسی رسیده است. دموکراسی در روایت تربورن محصول کشمکش نیروهای اجتماعی مختلف است. در دوره‌هایی گسترش یافته، در دوره‌هایی عقب‌نشینی کرده و در مواردی نیز حاصل مصالحه میان نیروهایی بوده که اهداف یکسانی نداشته‌اند.

سرمایه‌داری دموکراسی را بیشتر تغییر داده است
شاید مهم‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین گزاره کتاب را بتوان در این جمله خلاصه کرد: سرمایه‌داری بیش از آنکه دموکراسی سرمایه‌داری را دگرگون کرده باشد، دموکراسی را دگرگون کرده است. این گزاره به معنای انکار دستاوردهای دموکراتیک نیست. برعکس، تربورن اهمیت تاریخی مبارزاتی را که برای دستیابی به حقوق سیاسی صورت گرفته، برجسته می‌کند. مسئله این است که دستیابی به حقوق سیاسی لزوماً به تغییر مناسبات اقتصادی منجر نمی‌شود. اگر پشت نهادهای سیاسی دموکراتیک، توازن قوای اجتماعی لازم برای محدود کردن قدرت اقتصادی وجود نداشته باشد، انتخابات و نمایندگی سیاسی می‌توانند بدون آنکه به بازتوزیع جدی ثروت و قدرت بینجامند، به حیات خود ادامه دهند.
در چنین شرایطی، دموکراسی ممکن است از نظر شکلی همچنان پابرجا باشد. انتخابات برگزار می‌شود، احزاب با یکدیگر رقابت می‌کنند و شهروندان حق رأی دارند، اما ظرفیت نظام سیاسی برای تغییر مناسبات نابرابر اقتصادی کاهش می‌یابد. به این معنا، مسئله بحران دموکراسی صرفاً این نیست که مردم دیگر به دموکراسی علاقه‌ای ندارند؛ مسئله دشوارتر این است که چرا دموکراسی موجود نمی‌تواند خواست‌های برابری‌خواهانه‌ای را که همچنان در جامعه وجود دارند، به قدرت سیاسی مؤثر تبدیل کند.

وقتی سازمان‌های اجتماعی دموکراسی ضعیف می‌شوند
برای فهم این وضعیت، تربورن به تغییر ساختار اجتماعی دموکراسی در قرن بیستم توجه می‌کند. دموکراسی توده‌ای در بخش بزرگی از قرن بیستم بر پایه ائتلافی از کارگران صنعتی و کشاورزان خرد، احزاب کارگری، اتحادیه‌های قدرتمند و نهادهای جمعی شکل گرفته بود. این سازمان‌ها فقط ابزارهای انتخاباتی نبودند؛ آنها امکان تبدیل منافع اجتماعی به قدرت سیاسی را فراهم می‌کردند.
اما این پایه اجتماعی در دهه‌های اخیر به‌شدت تغییر کرده است. افول صنعت، گسترش اقتصاد خدماتی، پراکنده شدن نیروی کار و افزایش شکل‌های ناپایدار و غیرمتمرکز اشتغال، امکان سازمان‌یابی بر اساس الگوی قدیمی طبقه کارگر را کاهش داده است. در نتیجه، نارضایتی اجتماعی لزوماً به شکل یک نیروی سیاسی منسجم ظاهر نمی‌شود.
این نکته برای تربورن اهمیت زیادی دارد. مشکل امروز این نیست که نابرابری از بین رفته یا مردم دیگر نسبت به آن حساس نیستند. برعکس، برابری‌خواهی همچنان در جامعه حضور دارد، اما دیگر به اندازه گذشته سازمان‌یافته نیست. به تعبیر او، برابری‌خواهی مردمی بیش از گذشته به صورت نیرویی پنهان و پراکنده در جامعه وجود دارد و در لحظات بحران می‌تواند به شکل فوران‌های سیاسی و اعتراضی ظاهر شود.
در چنین شرایطی، سیاست نیز شکل متفاوتی پیدا می‌کند. بسیج سیاسی دیگر الزاماً از مسیر احزاب توده‌ای و اتحادیه‌های بزرگ عبور نمی‌کند. جنبش‌های اجتماعی جدید، اعتراض‌های خیابانی، جنبش‌های زیست‌محیطی و اشکال متنوع کنش جمعی، در کنار و گاهی در تقابل با نهادهای رسمی سیاست ظاهر می‌شوند. این تحولات هم می‌توانند به شکل‌گیری نیروهای چپ جدید منجر شوند و هم، در شرایطی دیگر، زمینه را برای رشد پوپولیسم راست فراهم کنند.


«دموکراسی اخلالگر»؛ سیاست در غیاب سازمان‌های قدیمی
اینجاست که مفهوم «دموکراسی اخلالگر» اهمیت پیدا می‌کند. تربورن برای توصیف اشکال جدیدی از بسیج سیاسی از این مفهوم استفاده می‌کند؛ اشکالی که الزاماً بر سازمان‌های سنتی طبقه کارگر استوار نیستند و از دل نارضایتی‌های پراکنده، هویت‌های متکثر و شکل‌های جدید اعتراض پدیدار می‌شوند.
این مفهوم را نباید صرفاً دعوتی به اعتراض یا آشوب دانست. مسئله اصلی تربورن، یافتن شکل سیاسی تازه‌ای برای تبدیل نارضایتی‌های پراکنده به نیروی جمعی است. در گذشته، حزب و اتحادیه بخش مهمی از این وظیفه را بر عهده داشتند. امروز، در شرایطی که آن سازمان‌ها تضعیف شده‌اند، هنوز مشخص نیست چه نهادها و شکل‌هایی می‌توانند همان نقش را ایفا کنند.
از همین رو، تربورن نه بازگشت ساده‌انگارانه به گذشته را پیشنهاد می‌کند و نه راه‌حل را صرفاً در انقلاب یا بیرون رفتن از نهادهای رسمی سیاسی می‌بیند. جنبش‌های مردمی، اعتراض‌ها و بسیج اجتماعی می‌توانند نقش مهمی داشته باشند، اما این به معنای کنار گذاشتن انتخابات، احزاب و نهادهای قانون‌گذاری نیست. حتی می‌توان رابطه‌ای میان کنش انتخاباتی و کنش‌های خارج از چارچوب انتخابات تصور کرد؛ رابطه‌ای که در آن فشار اجتماعی و مشارکت سیاسی یکدیگر را تقویت کنند.

آیا راهی برای خروج از هزارتو وجود دارد؟
شاید ارزش اصلی کتاب تربورن در این باشد که مسئله را در سطحی فراتر از بحران‌های روزمره سیاسی قرار می‌دهد. ظهور پوپولیسم راست، بحران احزاب سوسیال‌دموکرات، افزایش نابرابری و بی‌اعتمادی به نهادهای سیاسی را نمی‌توان صرفاً مجموعه‌ای از اتفاقات جدا از یکدیگر دانست. همه این پدیده‌ها را می‌توان در چارچوب تغییر رابطه میان سرمایه‌داری، دولت، نیروهای اجتماعی و نهادهای نمایندگی بررسی کرد.
اما تربورن در نهایت به بن‌بست مطلق نمی‌رسد. اگر دموکراسی محصول یک ضرورت تاریخی تغییرناپذیر نبوده و از دل مبارزه‌ها، بحران‌ها و شرایط تاریخی مشخص شکل گرفته است، پس شکل کنونی آن نیز مقدر و تغییرناپذیر نیست. همان‌طور که دموکراسی در گذشته نتیجه مبارزه و سازمان‌یابی نیروهای اجتماعی بوده، بازسازی ظرفیت برابری‌خواهانه آن نیز به شکل‌های تازه‌ای از سازمان‌یابی و تخیل سیاسی نیاز دارد.
مسئله البته اینجاست که این شکل‌های جدید هنوز به‌طور کامل ساخته نشده‌اند. جامعه از یک سو با نابرابری گسترده مواجه است و از سوی دیگر، نیروهایی که بتوانند این نارضایتی را به قدرت سیاسی پایدار تبدیل کنند، ضعیف‌تر و پراکنده‌تر از گذشته‌اند. به همین دلیل، هزارتوی دموکراسی را نمی‌توان صرفاً با انتخابات بیشتر، اصلاحات فنی یا تغییر چند قانون پشت سر گذاشت. مسئله به بازسازی ظرفیت جامعه برای سازمان‌یابی، منازعه و مداخله جمعی بازمی‌گردد.
از این منظر، نابرابری و هزارتوهای دموکراسی بیش از آنکه کتابی درباره شکست دموکراسی باشد، کتابی درباره تناقض‌های درونی آن است. تربورن نشان می‌دهد که دموکراسی می‌تواند همزمان دستاورد مبارزات برابری‌خواهانه باشد و در شرایطی خاص، در خدمت بازتولید نابرابری قرار گیرد. مسئله نه انتخاب میان «دموکراسی» و «سرمایه‌داری» به عنوان دو نظام کاملاً منفک، بلکه فهم رابطه تاریخی و متغیر میان آنهاست.
شاید به همین دلیل پرسش نهایی کتاب را نباید این دانست که آیا دموکراسی شکست خورده است یا نه. پرسش مهم‌تر این است که آیا می‌توان دوباره آن نیروی اجتماعی و سیاسی را ایجاد کرد که دموکراسی را از یک مجموعه نهادهای انتخاباتی به عرصه‌ای برای مداخله مؤثر مردم در توزیع قدرت و ثروت تبدیل کند.
پاسخ تربورن قطعی نیست و شاید همین ویژگی کتاب را مهم‌تر می‌کند. او نسخه‌ای آماده برای خروج از هزارتو ارائه نمی‌دهد. فقط نشان می‌دهد که دیوارهای این هزارتو چگونه ساخته شده‌اند و چرا مسیرهایی که زمانی برای خروج وجود داشتند، امروز دیگر همان کارکرد گذشته را ندارند. بنابراین، مسئله اصلی پیدا کردن نقشه‌ای تازه برای مسیری است که هنوز پایان آن روشن نیست.
 

مطالب مشابه